Жeлание
parmisساعت شش و بیست دقیقهی صبح بود و پووین تانگ از همون لحظهای که چشمهاش رو باز کرده بود، داشت به این فکر میکرد که چرا اصلاً تصمیم گرفته پزشکی بخونه.
نه، سؤال دقیقتر این بود که چرا تصمیم گرفته پزشکی رو توی مسکو بخونه.
و حتی سؤال دقیقترتر این بود که چرا تصمیم گرفته توی کشوری زندگی کنه که وقتی برای خریدن نون از خونه میره بیرون، ممکنه فروشنده سه دقیقه باهاش حرف بزنه و پووین توی تمام اون سه دقیقه فقط با یه لبخند احمقانه سر تکون بده، چون حتی یه کلمه از حرفهای طرف مقابل رو نفهمیده.
پووین در حالی که یه دستش رو روی مسواک گذاشته بود و با دست دیگه جزوهی آناتومیش رو جلوی صورتش نگه داشته بود، به تصویر رنگی اسکلت انسان خیره شد.
"اسکاپولا..."
مسواک رو از دهنش بیرون آورد و با چشمهای خوابآلود به عکس نگاه کرد.
"استخون کتف."
چند ثانیه مکث کرد و دوباره به جزوه نگاه کرد.
"هومروس... استخون بازو... رادیوس... اولنا..."
مسواک رو دوباره گذاشت توی دهنش و سعی کرد همزمان صفحهی جزوه رو ورق بزنه، ولی جزوه از دستش سر خورد و نزدیک بود بیفته توی سینک.
"آه، گند بزنن بهش."
مسواک رو از دهنش بیرون آورد و با اخم به جزوه نگاه کرد.
من چرا اومدم پزشکی؟"
البته هیچکس توی حموم کوچیک آپارتمانش نبود که جوابش رو بده. تنها چیزی که جوابش رو داد صدای ضعیف لولههای ساختمون بود که از پشت دیوار میاومد و بیشتر از اینکه شبیه یه جواب منطقی باشه، شبیه غرغر یه پیرمرد خسته بود.
پووین بالاخره از حموم اومد بیرون و در حالی که هنوز زیر لب اسم استخونها رو تکرار میکرد، لباس پوشید. یه هودی ضخیم روی تیشرتش پوشید، کولهش رو برداشت و جزوهای رو که از دیشب روی میز مونده بود، چپوند توش. بعد دوباره برگشت سمت میز، یه خودکار برداشت، چند ثانیه بهش نگاه کرد و اون رو هم انداخت توی کیف.
"رادیوس... اولنا..."
دستش رو گذاشت روی دستگیرهی در.
"کارپال... متاکارپال... فالانژ..."
در رو باز کرد. همون لحظه انگار مغزش تصمیم گرفت تمام اطلاعات مربوط به آناتومی رو از حافظهش پاک کنه.
چون درست روبهروی در آپارتمانش، جلوی آسانسور، پوند ایستاده بود.
پوند ناراویت. همسایهی روبهرویی.
مرد عینکیِ عجیب و اعصابخردکنی که پووین از همون هفتهی اولی که اومده بود توی این ساختمون، به شکل عجیبی ازش خوشش نیومده بود.
البته پوند هیچ کار خاصی نکرده بود.
نه با پووین دعوا کرده بود، نه مزاحمش شده بود، نه حتی تا اون روز بیشتر از چند کلمه باهاش حرف زده بود.
مشکل دقیقاً همین بود.
پوند زیادی... مرتب بود.
هر روز صبح، دقیقاً سر یه ساعت مشخص، از خونه میاومد بیرون. همیشه پیراهن رسمی میپوشید. همیشه کراوات داشت. همیشه موهاش مرتب بود و همیشه همون عینک باریک و رسمی رو به چشم میزد؛ طوری که پووین هر بار میدیدش، ناخودآگاه یاد آدمهایی میافتاد که توی فیلمها پشت یه میز میشینن و با صدای خشک و بیاحساس دربارهی مالیات و قوانین و قراردادها حرف میزنن.
پوند حتی صبحها هم شبیه آدمی نبود که تازه از خواب بیدار شده باشه.
پووین واقعاً مطمئن بود این مرد توی خونهش هم لباس رسمی میپوشه. شاید حتی با کراوات میخوابه.
شاید قبل از خواب، بهجای اینکه مثل آدمهای معمولی دراز بکشه و توی گوشیش بچرخه، میشینه و یه کتاب دربارهی اقتصاد جهانی میخونه.
پوند با همون صورت آروم و بیحالتش کنار آسانسور ایستاده بود و بهش نگاه میکرد. نه لبخندی، نه سلامی، نه حتی یه حرکت اضافه.
فقط نگاهش میکرد.
پووین توی ذهنش با حرص گفت:
مردک روی مخ.
بعد، چون پوند هنوز داشت نگاهش میکرد، یه فحش دیگه هم به ذهنش اضافه کرد.
نردِ عینکیِ روانی.
پووین تصمیم گرفت امروز اصلاً بهش توجه نکنه.
با قدمهای نسبتاً سریع رفت سمت آسانسور و کنار پوند ایستاد. اونقدر به صفحهی آسانسور خیره شد که انگار عدد طبقهی فعلی قرار بود جواب تمام مشکلات زندگیش رو بهش بده.
پووین رفت توی آسانسور و یه گوشه ایستاد. کولهش رو جلوی بدنش گرفت و به دکمههای روشن آسانسور خیره شد.
پوند کنارش ایستاده بود.
پووین از گوشهی چشمش دید که مرد سرش رو یه کم به سمتش چرخونده.
چند ثانیه بعد، دوباره نگاه پوند رو حس کرد. پووین سعی کرد به روی خودش نیاره. به صفحهی آسانسور نگاه کرد.
بعد به انعکاسشون روی درهای فلزی نگاه کرد.
پوند داشت نگاهش میکرد. نه خیلی واضح و مستقیم؛ ولی اونقدر واضح که پووین بفهمه.
نگاه پوند چند لحظه روی صورتش موند، بعد پایینتر رفت.
پووین ناخودآگاه به لباس خودش نگاه کرد.
یه هودی ساده پوشیده بود. موهاش هم احتمالاً یه کم بههمریخته بودن، ولی خب، ساعت شش و نیم صبح بود. هیچ آدم عاقلی انتظار نداشت ساعت شش و نیم صبح موهاش مثل عکس روی جلد مجله باشه.
پس این مردک چرا نگاهش میکرد؟
پووین دوباره از گوشهی چشم به پوند نگاه کرد.
پوند همون لحظه سرش رو برگردوند.
پووین ابروهاش رو بالا برد.
آسانسور پایین میرفت و پووین توی ذهنش داشت یه پروندهی کامل علیه پوند میساخت.
درها باز شدن و پووین تقریباً با عجله ازشون بیرون رفت. نه اونقدر که مشخص باشه داره فرار میکنه، ولی قطعاً سریعتر از کسی که فقط میخواد از آسانسور بیاد بیرون.
هوای سرد صبح خورد توی صورتش.
پووین نفس عمیقی کشید و با خودش فکر کرد که بالاخره از شر پوند خلاص شده.
بعد صدای قدمهای پوند رو پشت سرش شنید. پوند از کنارش رد شد و رفت سمت پارکینگ.
پووین چند ثانیه صبر کرد و بعد خودش هم راه افتاد.
اتوبوسش از خیابون اصلی نزدیک ساختمون رد میشد و اگه عجله نمیکرد، احتمالاً باید پونزده دقیقهی دیگه منتظر اتوبوس بعدی میموند؛ چیزی که با توجه به اینکه امروز امتحان کوتاه آناتومی داشت، اصلاً توی برنامهش نبود.
پارکینگ زیرزمینی ساختمون نسبتاً خالی بود. صدای قدمها توی فضای بزرگ و سیمانی پارکینگ میپیچید و نور سرد چراغهای سقفی، همهچیز رو یه کم بیروحتر از حد معمول نشون میداد.
پووین در حالی که کولهش رو روی شونهش جابهجا میکرد، دوباره زیر لب اسم استخونها رو مرور کرد.
"رادیوس... اولنا..."
همون لحظه صدایی از پشت سرش بلند شد، لهجهی انگلیسی به سرعت توجهش رو جلب کرد.
"هی"
مدیر ساختمون با قدمهای تند داشت میاومد سمتش و قیافهش طوری بود که انگار از همون لحظهای که پووین رو دیده، تصمیم گرفته صبحش رو با دعوا شروع کنه.
پووین با احتیاط گفت:
"بله؟"
مرد بدون هیچ مقدمهای شروع کرد به حرف زدن.
"تو! همین دیروز بهت گفتم نمیتونی وسایلت اینجا ول کنی! چند بار باید بهت بگم؟! اینجا که مکان شخصیت نیست!"
پووین چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد به اطرافش نگاه کرد.
"...من؟"
مرد با عصبانیت به چیزی توی گوشهی پارکینگ اشاره کرد.
پووین هم که از صبح زود خسته بود، خواب کافی نداشت، امتحان آناتومی داشت و تازه پنج دقیقه قبل هم مجبور شده بود توی یه آسانسور با یه مرد عینکیِ نرد و مرموز وقت بگذرونه، دیگه واقعاً حوصلهی شنیدن سخنرانی دربارهی قوانین ساختمون رو نداشت.
مرد دوباره شروع کرد به حرف زدن. این بار سریعتر.
پووین تا چند ثانیهی اول سعی کرد گوش بده و بفهمه، ولی بعد کلمات شروع کردن روی هم افتادن و تبدیل شدن به یه صدای بلند و نامفهوم.
"باشه باشه میفهمم."
مرد هنوز داشت حرف میزد.
پووین با حرص گفت:
"نه، من واقعا نمیفهمم."
مدیر ساختمون با همون عصبانیت چند جملهی پشت سر هم به روسی گفت.
مرد آخر جملهش چیزی گفت که پووین، با وجود تمام ناآشناییش با زبان روسی، فقط به خاطر لحنش فهمید احتمالاً قرار نیست توی کتابهای آموزشی زبان روسی نوشته شده باشه.
بعد برگشت و با عصبانیت از اونجا دور شد.
پووین همونجا موند. هنوز درگیر همین سؤال وجودی بود که صدای بسته شدن صندوق عقب ماشین رو شنید.
پوند برگشته بود.
مرد عینکیِ نرد، با همون پیراهن رسمی و همون کراوات مرتب، کنار ماشینش ایستاده بود.
پووین سرش رو چرخوند.
پوند بهش نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
پوند خیلی ساده گفت:
"بهت فحش داد."
پووین هیچ چیزی نگفت.
فقط به پوند نگاه کرد.
قیافهش اونقدر پرسشگر بود که تقریباً میشد تمام سؤالهاش رو روی صورتش خوند. پوند چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
بعد، انگار تازه فهمیده باشه پووین هیچچیز نفهمیده، همون کلمهای رو که مدیر ساختمون گفته بود، به روسی تکرار کرد:
"Пошляк."
پووین همچنان ساکت نگاهش کرد.
پوند، بدون اینکه ذرهای احساس خاصی توی صورتش دیده بشه، خیلی ساده توضیح داد:
"پسرهی هرزه."
بعد شونهای بالا انداخت. و در صندوق عقب ماشینش رو بست.
پووین هنوز داشت به پوند نگاه میکرد.
چند ثانیه طول کشید تا بالاخره مغزش جملهای که شنیده بود رو پردازش کنه.
"پسرهی هرزه؟"
پوند خیلی ساده سرش رو تکون داد.
"آره."
پووین برگشت سمت مسیری که مدیر ساختمون رفته بود و با ناباوری به پشت سرش نگاه کرد.
"اون واقعاً اینو گفت؟"
"آره."
"به من؟"
"آره."
پووین چند لحظه ساکت موند.
بعد دوباره به پوند نگاه کرد.
"چقدر روسی بلدی؟"
پوند که دستش هنوز روی در صندوق عقب ماشین بود، نگاه کوتاهی بهش انداخت.
"زبان پدریمه."
پووین چند لحظه مکث کرد.
انگار تازه چیزی به ذهنش رسیده باشه.
نگاهش رفت سمت ماشین پوند، بعد دوباره برگشت روی صورتش.
"تو... میتونی روسی رو بهم یاد بدی؟"
پوند همونطور که ایستاده بود، چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
پووین از اون نگاه معذب شد.
"چی؟"
"هیچی."
"پس چرا اینطوری نگاه میکنی؟"
"دارم فکر میکنم."
"به چی؟"
پوند در صندوق عقب رو بست و صدای بسته شدنش توی پارکینگ پیچید.
"به اینکه چرا باید این کار رو بکنم."
پووین ابروهاش رو بالا برد.
"چون من روسی بلد نیستم؟"
"این دلیل توئه."
"خب آره."
پوند چند لحظه ساکت موند.
پووین دستهاش رو توی جیب هودی فرو برد و وزنش رو از یه پا روی پای دیگه انداخت.
"من واقعاً به کمک احتیاج دارم."
پوند چیزی نگفت.
"جدی میگم."
پووین این بار کمی آرامتر ادامه داد.
"من وقتی اومدم اینجا فکر میکردم انگلیسی برای زندگی روزمره کافیه. دانشگاه که انگلیسیه، گفتم خب... بقیهش هم یه جوری حل میشه."
یه خندهی کوتاه و بیحوصله کرد.
"ولی نشد."
پوند نفس آرامی کشید و نگاهش رو برای لحظهای به ساعت مچیاش انداخت.
"سرم شلوغه."
پووین آهسته گفت:
"آها."
همون یک کلمه کافی بود تا مشخص بشه انتظار جواب دیگهای داشته.
نگاهش رو از پوند گرفت و به کف سیمانی پارکینگ دوخت.
"باشه."
پوند چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد گفت:
"ولی راجع بهش فکر میکنم."
~~~~~~~~~~~~~
To be continued.