Your night

Your night

Kevıñ

part³


01:32p.m

با فشاری که توسط دندون های نیش اون مرد غریبه به لب پایین‌اش وارد شد ،حلقه دست هاش رو دور گردنش محکمتر کرد و با همراهی اون مرد شبش رو شروع کرد؛شبی که اگر هیسونگ از صبحش خبردار بود،خودش رو لعنت میکرد و دست به همچین کاری نمی‌زد؛اما برای فکر کردن به این چیزها زیادی مست بود.

—————

با برخورد هوای نسبتا خنکی به تمام اجزای بدنش لرز ریزی گرفت،گرمای دستهای اون مرد فشاری به پهلوش آورد که باعث شد تکون ریزی بخوره و این کارهای ریز و جزئی باعث میشد هردو به اندازه ی باریکی یک پر کاه به جنون نزدیک بشند.

اون پسر دوست داشتنی تر از تصوراتش بود و اون بدن دست نخورده باعث میشد آرزو کنه اون شب،پایانی که موجب میشد اونها دوباره به غریبه های چند ساعت پیش تبدیل بشند،نداشته باشه!

پسرکوچیکتر با احساس چیزی تو کل وجودش که اون رو وادار به التماس میکرد،لب هاش رو از هم فاصله داد و بعد از کلی کلنجار با خودش کلماتی رو کنار هم چید و تحویل مرد غریبه داد

-تو..زود..زودباش!

مردی که تا الان هویتش مخفی بود تک‌خنده ای بخاطر عجول بودن هیسونگ زد و برای اینکه زیاد اذیتش نکنه،انگشتاش رو سمت لای پاهای گندمی رنگ و خوش فرم پسرک هدایت کرد،حرکتش با ناله های عمیق و بلند پسرک مواجه بود که به خوبی درد و لذتش رو برای پسربزگتر به نمایش میگذاشت.

+عجله نکن مآه آسمون،به وقتش به قدری میدرخشی که همه‌ی چشم ها روی تو زوم میشه!

بعد از اینکه از آمادگی پسرک مطمئن شد ، بسته‌ی نقره‌ای رنگی رو از جیب ژاکت قرمز رنگی که روی زمین افتاده بود بیرون کشید.

با صدایی که از درد پسرک خبر میداد،نیشخندش پررنگ تر شد و ضربه های منظمش رو شروع کرد که،ترکیب ناله های مردونش با ناله هایی که پسر از سر لذت سر میداد،گوش هاش رو نوازش میکردن و،وادارش میکردن برای شنیدن اون صدا تمام خودش رو بذاره برای پسر جوانی که خوب میدونست چقدر ازش تنفر داره و آرزوی مرگش رو داره،اما هدفِ خیر یا شوم اون پسر حتی برای خودش هم روشن نبود!

اون شب هردو مرد جوان تمام خودشون رو پشت در بسته‌ی اتاقک بار جا گذاشته بودند و این جسم های برهنه‌ای بود که بی وقفه درحال رقصیدن بودند ،و اون شب رو از تکراری بودند نجات میدادند؛

با التماس های پسرکش حرکاتش رو تند از قبل ادامه داد تا وقتی که هردو به اوج رسیدن، و با آخرین ندایی که از بین لب های ورم کرده‌ی پسرک خارج شد،پارچه‌ای روش انداخت و شروع به پوشیدن لباس های خودش شد.

بعد از پوشیدن ژاکت قرمز رنگش به سمت در قدم برداشت که با صدای هیسونگ متوقف شد.

-پ..پاهام!!

سونگهون آهی کشید و با نیشخند تیزش و نگاه های خیره، به پوست گندمی رنگ پاهای پسرک، چند قدمی به سمتش برداشت و اون رو آهسته بلند کرد؛

-بهتره هرچه سریعتر به فکر جبرانش باشی،لی‌هیسونگ!

—————

08:02a.m

نوری که از لابه لای پرده های هوایی رنگ اتاق پلک های پسرک رو نوازش میکردن،باعث شدند هیسونگ با سردرد بدی که سرش رو سنگین کرده بود به سختی خودش رو بالا بکشه و بالاخره موفق به نشستن بشه،نگاهی به دور و برش انداخت و کمی چشمهاش رو با پشت دست به بازی گرفت تا خواب از سرش بپره.

با دیدن تم اتاق که ترکیبی از آبی و سفید بود،متوجه شد که خونه‌ی خودش نیست.

تقریبا همه‌ جای خونه رو وارسی کرده بود اما چیزی دستگیرش نشده بود که با نوشته ای روی یخچال روبه رو شد.

—

تو دانشگاه میبینمت،پسرکوچولو!

(غذات تو یخچاله)

—

دستی توی موهاش کشید و نفسش رو بیرون داد و بعد از خوردن دستپخت کسی که حتی شبش رو هم تو خونه‌اش گذرونده بود اما از هویتش خبر نداشت،لباسهای اتو شده‌ای رو که براش اماده کرده بودند رو پوشید و بالاخره از خونه بیرون زد.

بخاطر کلاس های فشرده‌ای که داشت خسته تر از همیشه وسایلش رو جمع کرد و وقتی به قصد بلند شدن سرش رو بالا آورد اما مواجه شدن با مرد قدبلند و میانسالی که درحال جابجایی عینک مستطیلی شکلش بود،سر جاش برگشت و چتری هاش رو روی صورتش ریخت.

-همونطور که میدونید امروز ارشد های شما کنفرانس واحد داروسازی سخت کار کردند و ما از شما میخوایم که برای رشد و تلاش بیشترتون در اینده و کسب نمرات عالی در این کنفرانس حضور داشته باشید،راس ساعت یازده منتظرتون هستیم.

سرش رو رومیز گذاشت و چشمهاش رو بست تا کمی استراحت کنه،درد عجیبی تو پایین‌ نته‌اش پیچیده بود که دلیلش رو نمیدونست و همین کلافه‌ترش میکرد.

بعد از نیم ساعت،با احساس دستی روی شونش چشمهاش رو باز کرد و سرش رو بالا اورد،با صدای خواب آلودی لب زد

-چ..چیشده؟

+ساعت خواب جناب لی!پاشو وقتشه بریم واسه کنفرانس اوپا های خوشگل،توکه نمیخوای یه صفر اندازه کلت بگیری همینجوریشم داری نمره هاتو به گند میکشی

هیسونگ کمی موهاش رو مرتب کرد و بلند شد و با زدن تنه‌ای به اون پسر ازش رد شد.

-بهتره حواست به نمره های گل و بلبل خودت باشه بچه!

پسرک با حرف هیسونگ دنبالش دویید و داد زد

+هیونگ،لازم نیست هر دو دقیقه یادآوری کنی!!!!

~

با دیدن پارک سونگهون که وارد جایگاه شد،اخم هاش توهم رفتن و کلاه سوییشرتش رو پایین تر کشید تا جایی که چشمهاش دیده نشن.

مقصر تمام دعواهایی که تو اون خونه توسط حرف ها و کنایه های پدر و مادرش شکل میگرفتن،کسی نبود جز پارک سونگهون!

کسی که به عنوان دانشجو‌ی نمونه‌ی دانشگاه مرکزی سئول شناخته میشد و بین تمام پدر و مادر ها محبوب بود،اما نه به قدری که کسی مثل اون زن و مرد بخاطرش بچشون رو کتک بزنند یا اون رو از خونه بیرون کنند،طوری که حتی امیدی به برگشتنش نداشته باشه!

اما چرا نگاهش خیره روی پسری بود که موهای یخی رنگش رو زیر کلاهش مخفی کرده بود و چشمهاش مثل الماس میدرخشیدند؟!

نیم ساعتی از حرف هایی که هیسونگ از هیچکدوم سر در نمیاورد گذشته بود و به اندازه ی کافی کلافه شده بود،با اشاره به تنها همکلاسی‌ای که کمی باهاش احساس صمیمیت میکرد بلند شد و به از سالن خارج شد.

کلاهش رو پایین کشید و نفس عمیقی کشید.

-چقدر حرف میزنه این یارو،اینو همش میزنن تو سرم؟مرتیکه عوضی زل زده بود تو حلقم..آه لعنت بهش چرا دارم وقتمو هدر میدم

به سمت پله ها حرکت کرد،اما وقتی وارد طبقه دوم شد دستش توسط کسی کشیده شد و با شدت زیادی به دیوار پشت سرش برخورد کرد.

-هی چه غلطی داری می—

با دیدن فردی که توسطش اسیر شده ، زبونش بند اومد و ذهنش خالی از تمامی کلماتی شدند،مثل کودکی که تازه زبون به حرف زدن باز کرده.

+اوه ترسونمدت؟!

سعی کرد مچش رو از دست اون مرد آزاد کنه،اما اون دست قدرتمند از این تصوراتش بود.

-چی..چیکارم داری؟

سرش رو کمی خم کرد و با زبونش لبهاش رو تر کرد و دوباره لب زد

+درد نداری؟

-درد چی..؟

وقتی حافظه‌اش بالاخره دست یاری دادند و هویت مرد غریبه‌‌ای رو که دیشب مهمونش کرده بود رو لو دادند،بهت زده تر از قبل سعی کرد حرفی بزنه

-پ..پارک سونگ..هون؟

پسربزگتر ابرویی بالا انداخت و سرش رو تا جایی که دقیقا کنار گوشش قرار بگیره خم کرد؛

+درد نداری،مآه آسمون؟

Report Page