Your name
چپتر هشتم (پارت دو)
هیجان و هوس داشت کمکم محو میشد و عقل و منطق داشت راه خودشو پیدا میکرد.
+چند ساعت دیگه پرواز داریم. ساعت چنده اصلاً؟
انگار کل زندگیشو توی این اتاق هتل گذرونده بود.
دستشو برد بالا و گونهی یونجون رو گرفت. شستش خورد به لبای از بوسه ورمکرده
+این کارو من کردم؟
سوبین فکر کرد. یونجون رو بغل کرده بود؛ پوستش گل انداخته بود و موهاش ژولیده، شده بود. فقط میخواست که سوبین یه کاریش کنه، کمی سرگیجهآور بود و کمی هم ترسناک.
+میتونی صبر کنی؟
یونجون لبشو بیرون داد، لباش به پوست سوبین خورد.
-فکر کنم.
ولی خوشحال نبود.
+ما که همیشه وقت داریم، هیونگ.
سوبین گفت و بعد با شرمندگی اضافه کرد:
+یعنی…اگه تو بخوای.
تازه فهمیده بودن که رابطهشون هنوز رسمی نشده. فقط گفته بودن همو دوست دارن… همین.
یونجون دستشو دور مچ سوبین حلقه کرد و بعد آروم، بدون اینکه چشم از چشمش برداره، خم شد و روی سولمارکش رو بوسید.
-من اینو میخوام. تو رو میخوام. همیشه بوده، همیشه خواهد بود.
نبض سوبین روی مچش بالا و پایین میرفت، یه حس نور آفتاب تو دلش خودنمایی میکرد.
لبخند زد. پس “تا ابد”شد.
+x+
وقتی سوبین با کای به اتاقش برگشت، چراغا خاموش بودن. یونجون قبول کرده بود که بهتره هرکدوم برن اتاق خودشون، ولی راحتش نمیذاشت، مدام خم میشد و سوبینو میبوسید تا مجبور شد فیزیکی از بغلش جدا بشه.
سوبین درو آروم بست و بعد مثل گربه توی اتاق راه رفت سعی کرد صدا درنیاره.
-اعتراف کردین با هیونگ؟
کای پرسید.
سوبین جا خورد و چرخید و زانوش به گوشهی میز آرایش خورد.
کای هم؟
+اوم…
سوبین گفت و از درد زانو قرمز شد. مطمئنا فردا یه کبودی اونجا خودنمایی میکرد.
-دیگه وقتش بود.
کای گفت. صداش خوابآلود و نرم بود.
-تو دنبالش بودی.
گوشای سوبین قرمز شد.
+مرسی.
کای هومی کرد و دوباره خوابش برد، فقط نفس کشیدن آرومش اتاقو پر کرده بود.
سوبین سریع دوش گرفت، دندوناشو مسواک زد و روتین سادهی پوستیشو انجام داد. انگشتاش هنوز برق میزد. حس دست یونجون هنوز زیر دستاش بود. یه حس گرم و راحت هم رو مچی بود که اسم یونجون روش حک شده بود، مثل گرمای یه بدن دیگه کنار خودش.
همون موقع که گوشیشو زد به شارژ، از یونجون پیام اومد.
تو تخت دراز کشیده و پتو رو روش کشید تا نور صفحه کای رو بیدار نکنه و پیامو باز کرد.
یه عکس از یونجون بود که تو تخت خوابیده. لای پتو مچاله و موهاش روی بالش پخش شده بود. هیچ چیز سکسی توش نبود، ولی بازم قلب سوبینو تند تند تپید.
یونجون نوشت: “یکی دیگه برای کلکسیونت، تا وقتی که باهام تو تخت باشی”
سوبین یه لحظه نفس کشید، باید خودش رو جمع میکرد.
“شب بخیر، یونجونا!”
فرستاد.
یونجون جواب داد: “خیلی سرد شدی. نگران نباش، واکنش واقعی تو روی مچت حس کردم.
سوبین از خجالت صورتشو تو پتو فرو کرد.
+x+
صبح روز بعد، سوبین با دنیایی بیدار شد که هم کاملاً فرق کرده بود و هم کاملاً همون بود. کای خوابآلود و کمحرف بود. همونجور که همیشه صبحا بود و تهیون اول پیام صبح بخیر تو گروه چت فرستاد. بومگیو پیشنهاد داد براشون قهوه سفارش بده و یونجون…
یونجون، سولمیتش بود.
سوبین تو روتین صبحش یه جور گیج و منگ بود. ذهنش هی صحنههای دیشبو مرور میکرد. مچ یونجون رو گرفته بود. سولبندش باز شد. اسم سوبین روی پوستش میدرخشید. یونجون گفت: “میخوامت.” بوسیده بودش و نزدیک نگهش داشته بود. قلب سوبین وقتی یادش اومد که واقعاً باعث شده بود یونجون تو بغلش نفس نفس بزنه و بخوادش، تند تند میزد.
تو حمام، وقتی میخواست لنز بذاره، چشمش به عینکش روی میز افتاد.
همهشون تا رسیدن فرودگاه همو تو واقعیت نمیدیدن. سه تا ماشین جدا رسیده بود. سوبین و کای اول رسیدن. پس کای روی صندلی جلو نشسته بود و میتونست ببینه که یونجون چطور از ماشین پیاده میشه و وقتی که سوبینو دید، چطور تکون خورد.
از ماشین پیاده شدن. یونجون با دیدن مچ سوبین صورتش درهم رفت و جلوتر از سوبین راه اقتاد. سوبین خودشو بهش رسوند و دستش رو گذاشت روی آرنج یونجون تا نگهش داره. یونجون دهنش تکون میخورد ولی هیچ کلمهای بیرون نیومد، فقط نگاش به صورت سوبین دوخته شده بود.
-این کارو عمداً کردی؟
یونجون بالاخره گفت، چشمهاش تنگ شده بود.
+نمیدونم داری درباره چی حرف میزنی؟
سوبین دروغ میگفت.
سوبین با وجدان کامل یه «سولبند» سبز بسته بود تا با همون که بومگیو داشت، هماهنگ بشه.
وقتی بومگیو از ماشین پیاده شد، بلافاصله بازوشو انداخت دور بازوی سوبین و از یونجون دورش کرد. مطمئن شد که عکاسها – و بعداً، فنها – ببینن که به حرفشون پایبند موندن.
بومگیو یه سپر خوب جلوی غریزه سوبین بود که داشت فریاد میزد: "باید دست یونجونو بگیرم و کار دیشبو تموم کنیم!"
فرودگاه عذاب بود. مجبور بودن کاملاً عادی رفتار کنن و طوری وانمود کنن که همه چی اوکیه. در حالی که سوبین فقط میخواست خودشو بندازه روی یونجون و دیگه ولش نکنه.
تو هواپیما، ایندفعه تو فرست کلس نبودن – خب طبیعی بود، هایب نمیخواست پول خرج کنه – ولی یعنی میتونستن کنار هم بشینن: شونهها، بازوها و پاهاشون به هم چسبیده بود، و اگه کسی میپریید؛ سوبین میتونست بهانه بیاره که "قدم بلنده دیگه"
-چه خبره، بین؟
یونجون سرشو بالا آورد.
-نمیتونی ازم سیر بشی؟
سوبین میخواست ببوستش. اونقدر میخواست که دیگه به چیزی جز این نمیتونست فکر کنه.
یونجون هم فهمیده بود و چشمهاش برق میزدن. زبونشو بیرون آورد و لب پایینشو تر کرد. نگاه سوبین به دهنش افتاد.
-باورم نمیشه من تشویقشون کردم.
بومگیو از اون سمت سوبین گفت.
-پس میتونین شروع کنین؟
دستاشو آماده کرده بود تا هدفوناشو روی گوشش بذاره.
یونجون حتماً شب قبل وقتی برگشته بودن به اتاق، به بومگیو گفته بود چی شده. دستشو گذاشت توی دست سوبین و انگشتاشونو قفل کرد، و لبخند زد:
-اوه، میتونیم بدترم انجام بدیم.
یه مهماندار داشت سمتشون تو راهرو میاومد.
-آخ، چرا اینطوری بهم لبخند میزنی؟
بومگیو داد زد.
-فکر میکنی این سکسیه؟
یونجون یه چیزی جواب داد، و سینه سوبین مثل یه گیره سفت شد و دندههاش فشرده شدن. هنوز چشمش به مهماندار بود، دستشو آروم از دست یونجون بیرون کشید.
یونجون گیج شد. نگاهش به سوبین افتاد و بعد دنبال نگاهشو گرفت. وقتی مهماندارو دید، دهنشو بست.
سوبین نمیدونست مهماندار اونا رو میشناسه یا نه، ولی تو یه پرواز به سئول ریسکش بالا بود. ممکنه خودشون همه چی رو حل کرده باشن، ولی بقیه دنیا آمادگی نداشتن. به جون خودش دیسپچ عکس دست دو تا آیدول رو میخواست!
سوبین صبر کرد تا مهماندار بره، بعد هودیشو درآورد و انداخت رو پای خودش. دست یونجونو زیر پارچه برد و دوباره انگشتاشونو قفل کرد. بدن یونجون اول منقبض شد، ولی وقتی سوبین شستشو زیر سولبندش و روی سولمارکش کشید، آروم شد.
+x+
-خب، بعدش چی؟
بومگیو پرسید.
همشون روی زمین یکی از استودیوهای رقص نشسته بودن. هواپیما عصر رسید و بهجای اینکه استراحت کنن، کمپانی چند ساعت تمرین رقص گذاشته بود.
حالا ساعت دوازده شب بود و همه رفته بودن.
کای دست سوبین رو گذاشته بود روی پاهاش و دست سولمارکشو توی دست خودش گرفته بود.
اون چند دقیقه بود که داشت اسم یونجون رو روی پوستش میکشید. سوبین سولبندشو درآورد و اسم سولمیتشو نشون داد. مثل بقیه و اکثر مردم، والدینش سولمیت هم نبودن و تا حالا هیچوقت سولمارک واقعی رو از نزدیک ندیده بود.
یونجون کنار سوبین نشسته بود. زانوهاشون بههم چسبیده بودن. مچ دستش هم خالی بود و دستاش رو پشتش روی زمین گذاشته و بهشون تکیه داده بود. تهیون روبهروشون نشسته بود و پاهاشو دراز کرده بود. بومگیو هم دراز کشیده بود و سرش روی رون تهیون گذاشته بود.
+به وقت خودمون، با سرعت خودمون
سوبین گفت.
یه کم تو هواپیما با صدای آروم و تو لحظات دزدکی باهم حرف زده بودن. اول به خانوادشون میگفتن. به آدمایی که بیشتر دوستشون داشتن و بعد هم به کمپانی اعلام میکردن. نمیتونستن همیشه از مدیریت مخفی کنن. اگه میخواستن یه زندگی نیمهعادی داشته باشن وقتی دوربینها خاموشه باید به کمپانی میگفتن.
تهیون سرش رو تکون داد:
-ما پشتتونیم، هر کاری هم که باشه.
-اگه بیرونتون کنن، ما هم باهاتون میایم.
کای گفت:
-میجنگیم~!
سوبین لبخند زد.
+فکر نکنم به اونجا برسه.
مکالمهش با بومگیو یادش اومد.
+هر دو همینجا میمونیم. فرار نمیکنیم.
-صبر کن.
یونجون گفت:
-نمیخوای یه سابیونیت برای خودمون درست کنیم؟ ولی خیلی باحال میشد.
همه آه کشیدن.
+احتمالاً وقتی بفهمن، تعاملهامون رو محدود میکنن.
سوبین گفت:
+تا موآ نفهمه. میذارن ما تو عکسها دور از هم باشیم، تو تیمای To Do جدا بیفتیم، دیگه لایوها هم باهم نیستیم.
سوبین یه قیافهی جدی گرفت، حتی با اینکه میدونست ایدهی خوبی بود. حالا که میدونست یونجون سولمیتشه، یه حس عجیب مدام زیر پوستش میاومد که بخواد بوسش کنه.
-همهشو تو خوابگاه جبران میکنیم.
یونجون گفت و وقتی یه سری آه دیگه بلند شد، خندید.
+باید میدونستم که یه آدم مغرور بیطاقت میشی، انگار یه دلیل دیگه هم برای خودستایی لازم داشتی.
بومگیو گفت و دستشو دراز کرد تا پای یونجون رو نیشگون بگیره.
یونجون جیغ کشید و پاهاش رو جمع و از دست بومگیو دور کرد.
-تو فقط حسودی.
صداش یه حالت شیطون و ناز پیدا کرد و گفت:
-بوومی ناراحت شدی؟ میخوای تو هم دوست داشته بشی؟
-هیونگ.
سوبین دستشو گذاشت روی پای یونجون و خم شد و یه بوس کوچیک به گونهش زد.
+ولش کن.
همین کافی بود، گونههای یونجون قرمز شد و همه اعتماد به نفسش دود شد و رفت هوا.
-اوه، وای!
بومگیو گفت:
-شاید این اصلاً هم بد نباشه.
-خیلی قرمز شدی، هیونگ.
کای گفت. وقتی یونجون صورتشو تو دستاش مخفی کرد.
-خفه شو.
-فکر نکنم مدیریت همه تعاملاتتون رو محدود کنه.
تهیون گفت و بحث رو ادامه داد.
-میدونی، تا مردم فکر اشتباه نکنن. مطمئنم نصف موآ فکر میکنن شما سولمیت همین.
-آره!
بومگیو موافقت کرد.
-شما همیشه به همدیگه میچسبین. اگه یهو شروع کنین به دوری از هم، طرفدارا متوجه میشن.
درسته. سوبین یه سخنرانی برای صحبت با مدیریت تو ذهنش داشت.
-باید وقتی جلوی مردم یا دوربین هستیم مراقب باشیم. ما معمولاً همیشه سولبند داریم، ولی حالا وقتی تو رختکنیم باید حواسمون جمع باشه.
تهیون سرش رو تکون داد.
-آره، ولی هنوز میتونین نزدیک باشین. فقط باید بفهمین خط بین دوستای نزدیک گروه و سولمیت واقعی کجاست.
-دست همو نگیریم؟
یونجون زیر لب حرف زد.
+وقتی دوربین باشه نه!
سوبین جواب داد. دلش نمیخواست خودش رو کنترل کنه و دستش به جای دست یونجون بره روی مچ و اسمش. ولی غیر از اون، هر چقدر میخوای میتونی نگه داری.
بعد برای نشون دادن عشقش، دستشو از دست کای کشید بیرون و دست یونجونو گرفت. لبخندی زد و انگشتاشونو تو هم قلاب کرد.
سوبین یه ذره اضطراب از طریق سولمارکشون حس کرد. اخم کرد و سرش رو برگردوند.
-فقط میخوام بگم…
صدای یونجون جدی شد و یه لحظه به هر عضو نگاه کرد.
-خیلی برام مهمه که شما همیشه پشت ما بودین، هستین و خواهید بود. درسته؟
صداش لرزید و دستشو روی دست سوبین محکم کرد.
-البته که همیشه پشتتیم، هیونگ.
کای گفت.
-ما یه خانوادهایم.
-همیشه حمایتتون میکنیم.
تهیون گفت.
-فرقی نمیکنه.
بومگیو تأیید کرد.
-بهترین گروه دنیایین.
یونجون گفت و چشمهاش برق زد.
-اوه نه!
کای زمزمه کرد.
-هیونگ داره گریه میکنه؟
نفس یونجون گرفت.
چند ثانیه نگذشته بود که همه ریختن روش، بغلش کردن و با عشق و خنده و شیطنت، اشکشو پاک کردن. سوبین یه گوشه وایساده بود و نگاه میکرد. یه دفعه یه حس آشنا سراغش اومد؛ یاد روزی افتاد که سولمارکش ظاهر شده بود و بچهها ریخته بودن روش چون میخواست انکار کنه که دوستشون داره. اون روز یونجون بود که داشت لبخند میزد و با خوشرویی نگاهش میکرد.
سوبین خودش رو خیلی دور از نسخهی اون روز تو اتاق تمرین دید و اعضا یه مقاله دربارهی یه تازهکار که همه چیزو برای معشوقش رها کرده بود میخوندن و فکر میکرد یه اشتباه وحشتناک کرده.
فکر میکرد هرگز کسیو انقدر دوست نداره و هیچوقت کسیو پیدا نمیکنه که ارزش ریسک کردن همه چیزو داشته باشه.
اما مجبور نبود، نه؟ همین الانش هم پیدا کرده بودش. همه کاری که سوبین کرد این بود که چشمش رو باز کرد و دید اون جلوی چشمش بود.
یونجون چشمش رو گرفت. قلب سوبین یه ضربان جا انداخت، همونطور که همیشه وقتی یونجون نگاش میکرد تند تند میزد. یونجون لبخند زد.
سوبین هم لبخند زد.
+x+
یه هفتهی دیگه گذشت تا تو خوابگاه تنها باشن، تا برنامههاشون هماهنگ شه و بقیه یه جوری سرشون شلوغ باشه و چند ساعت بیرون باشن.
تو نور کم اتاق سوبین، روی تختش دراز کشیده بود، موی تیرهش روی بالشش پخش شده بود. یونجون قشنگ بود. سوبین هنوز باور نمیکرد که میتونه همچین چیزی داشته باشه.
وقتی الان یونجونو بوس میکرد، انگار برگشته بود خونه، مثل دو تکهی پازل که بهم وصل شدن. بوسههاش شیرین بود. دستاش آروم حرکت میکرد تا موهای پشت گردن سوبینو قلقلک بده.
یونجون اونجا دراز کشیده بود و یه جور نرم و واقعی بهنظر میرسید. نه لبخند آمادهی دوربین و نگاههای سنگین. احساسات واقعیش معلوم بود: کمی نگران، سختکوش، مهربون. اولین کسی که وقتی میبینتش بهش لبخند میزنه.
سوبین حس کرد قلبش تند تند میزنه.
با یه لبخند دوباره بوسش کرد و خودشو بین پاهاش جا داد. میتونست تا ابد اونجا بمونه، اما یه بخش مهمتر از وجودش نمیخواست آروم پیش بره.
سرش رو برداشت و موهای یونجونو کنار زد.
+مطمئنی؟
-سووبین.
یونجون شونههاشو فشار داد. "
-سالها وقت داشتم فکر کنم. میدونم چی میخوام.
و خلاصه، شروع کردن و سوبین همه چیزو کم و بیش کنترل میکرد. یونجون هم میخندید و هاج و واج نگاه میکرد.
هر حرکت و بوسهشون یه جور بازی بامزه و داغ بود. انگار هر دومشون داشتن کشف میکردن چی کار کنن تا دیگه نتونن جلوی نفسشونو بگیرن.
سرعتش از دستش در رفته بود. وقتی یونجون دوباره برای یه بوسهی حسابی، کثیف و عمیق جلو کشیدش؛ قلبش بیشتر از قبل میزد. سوبین زاویهی حرکاتش رو عوض کرد. دنبال نقطهی درست میگشت—و کل بدن یونجون زیرش سفت شد. یه نالهی کوچیک هم از لبهاش در اومد.
-همینه، بینی، لطفاً…
سوبین یه دستشو بینشون برد تا دور طول یونجون حلقه کنه و با حرکتهاش همزمان میمالوندش. یه چیزی تو سینهش بالا پایین میشد. همهی عضلاتش سفت شده بودن و— یه جرقه تو مچش زده شد. اسم یونجون به روح و خونش پیوند خورد.
یونجون دوباره بوسش کرد. باسنشو خم کرد که سوبین بتونه عمیقتر فرو بره و...
سوبین کاملا فرو رفت و همزمان احساس کرد یونجون کام شد و روی شکمش اومد.
-خدای من!
یونجون نفسزنان گفت.
-این…
+آره.
سوبین جواب داد. دیگه حرفی نبود. خودش رو آروم روی تخت انداخت و سرشو روی سینهی یونجون گذاشت تا نفسش جا بیفته.
سوبین قبلاً هم رابطه داشت. ولی هیچ وقت مثل این نبوده. شاید اون سایتهای “سولمیتها” راست میگفتن. از فکرش خندش گرفت.
-هوم؟
یونجون انگشتاشو تو موهای سوبین فرو کرد و سرشو بالا آورد.
-به چی میخندی؟
+هیچی.
سوبین جواب داد. هنوز نمیخواست به یونجون بگه که تو سایتها دنبال چی بوده. شاید چند سال دیگه، وقتی هر دو یه کم کمتر آسیبپذیر بودن.
+فقط نمیتونم باور کنم.
-منم همینطور.
یونجون قبول کرد. یه هفته گذشته بود، ولی همه چیز هنوز کمی تازه بود. احتمالاً یه مدت طولانی همینطور میموند.
با هم دوش گرفتن. از داشتن خوابگاه خالی نهایت استفاده رو بردن. تو اتاق یونجون، زیر پتو جمع شدن و مثل اون بار که با هم فیلم دیدن بود. فقط این بار سوبین اجازه داد لمسش کنه و یونجون رو نزدیک کشید. یونجون چراغ کنار تختو خاموش کرد و سرشو گذاشت روی سینهی سوبین، دستش هم روی سینهش بود.
-سوبینا؟
آروم گفت.
-خوشحالم که تویی.
سوبین دستشو گرفت و دست یونجون رو بالا کشید تا بتونه بوسهای روی سولمارکش بزنه. نفس یونجون گرفت و ضربان قلبش روی لبای سوبین بالا پایین شد.
-منم دوستت دارم.
کنار هم تا صبح خوابیدن.
#اپیلوگ
آخر ماه، آخرین تمرین قبل از اجرای سالانهشون بود. بقیه رفته بودن خونه. خسته ولی هیجانزده که بالاخره چیزی که ماهها روش کار کردن رو نشون میدن. کارکنان هم رفته بودن، استودیو خالی بود و جز یونجون و سوبین کسی اونجا نبود.
همون استودیویی که اولین اجرای دو نفرهشون اونجا بود. جایی که بالاخره سولمارک سوبین ظاهر شد.
با رفتن همه، تمرین آخری رو انجام دادن. یونجون یه پارچه سفید دور مچش بسته بود که وقتی میرقصید تو هوا به رقص درمیومد. الان مچش خالی بود. اسم سوبین روی پوستش نوشته شده بود، غیرقابل انکار بود.
مچ سوبین هم خالی بود؛ هنوز به حسش عادت نکرده بود. قرار بود یه پارچه سیاه دور مچ خودش ببنده، در مقابل سولبند یونجون سفید بود. اونا هیچ وقت اهل ست کردن نبودن. خیلی متفاوت بودن—ولی شاید همین باعث میشد خوب با هم جور بشن.
فعلاً تو جمع و برای گروهشون، از سولبندشون استفاده میکردن و همه چیز کامل نبود. بعضی وقتها سوبین میخواست فریاد بزنه که یونجون مال اونه، ولی وقتی یونجون داشت با فنهاش خوش و بش میکرد، همیشه یه راه پیدا میکرد که به چشماش نگاه یا دستش رو لمس کنه. انگشتاش روی مچ سوبین سر میخورد. تو تاریکی پشت صحنه، تو ماشین با شیشهی مشکی، و تو اتاق لباس بعد از رفتن همه، همدیگه رو میبوسیدن.
کاملاً بینقص نبود. ولی سوبین هیچوقت نمیخواست کم بذاره. تیاکستی، فنها و یونجونو داشت و این کافی بود.
دستش روی مچ یونجون کشیده شد و دستشو گرفت. آخرین کلمهی آهنگ تو استودیو خالی پیچید: “مال تو.”