Your name

Your name


چپتر هشتم - پارت اول

تا ابد

گوش سوبین سوت می‌زد. یونجون گفت:


-باشه، باشه.


بعد پارچه رو دوباره دور مچش پیچوند، دستاشم مثل بید می‌لرزید.

گفت:


-تو فقط استرس نگیر.


ولی انقدر دستش می‌لرزید که اصلاً گره درست حسابی نزد. هنوز یه ذره از “چوی” از زیرش پیدا بود و قلب سوبین داشت از سینش درمیومد.

بی‌اختیار دست سوبین رفت جلو و پارچه رو گرفت، یونجون وایساد.

اول به دستش نگاه کرد، بعد به خودش. چشماش گشاد شده و وحشت‌زده کرده بود.

سوبین با صدایی که انگار از ته چاه درمی‌اومد پرسید:


+از کی؟


یونجون گفت:


-آه سوبین…


چشماشو بست.


-چه فرقی داشت؟


سوبین گفت:


+خیلی فرق داشت.


همه‌ی این مدت… خودش با احساساتش تو جنگ بود، ولی یونجون کل این مدت اسمشو روی مچش داشت.



+از کی؟


با خودش گفت حتماً تازه رو‌ مچش حک شده، آخه مگه یونجون می‌تونست اینو این همه وقت قایم کنه؟ مگه اینکه… اصلاً نمی‌خواسته سوبین بفهمه… مگه اینکه نمی‌خواسته سوبین سول‌میتش باشه.

یونجون گفت:


-یه مدتی می‌شه.


سوبین گفت:


+یه مدت یعنی چی آخه؟

-یه مدت دیگه!


یونجون پرید وسط حرفش، چشم‌هاشو باز کرد، یه برق حرص تو چشماش بود.


-خیلی وقته.


سوبین پارچه رو ول کرد و رفت سمت مچش. یونجون سریع دستشو عقب کشید، هم عصبانی بود و هم ترسیده. و سوبین… خودش هم نمی‌دونست چی می‌خواست. فقط می‌خواست اون اسمو دوباره ببینه.

سوبین کنار اسم روی مچ یونجون رو با انگشتاش نوازش کرد. اسم خودش بود.

سوبین دوباره گفت:


+از کی؟


یونجون تقریباً سرش داد زد:


-از همون روزی که دیدمت!


این حرف از دهنش بیرون پرید.


-زل زدی تو چشمام و آسمان گفتی چوی سوبین، هنوز “چوی” رو کامل نگفته بودی که اسمت افتاد رو مچم! بدنم قبل از خودم فهمیده بود که تویی!



یونجون دستاشو گذاشت رو چشمش، انگار نمی‌خواست نگاهش کنه. شونه‌هاش افتاده بود پایین و سرش خم شده بود. اون پارچهٔ نازک افتاد زمین… دیگه چه فایده، همه‌چی لو رفته بود.

سوبین فقط زل زد و زل زد و زل زد.

نفس یونجون لرزید، داشت زور می‌زد گریه نکنه.

سوبین نفس گرفت، بعد آروم دستشو گذاشت دور مچ یونجون؛ انگشتاش لرزش نبضشو حس کرد. دستشو از صورتش پایین کشید.

وقتی یونجون کامل چشم‌هاشو باز کرد، سوبین مچشو رها کرد و رفت سراغ قفل سول‌بند خودش.

قفل رو باز کرد. سول‌بند فلزی افتاد زمین.

مچش خالی بود.

اسم یونجون با هیبت تمام روش نشسته بود.

یونجون:


-چی…؟!


سوبین این لحظه رو تو ذهنش بارها تمرین کرده بود، کابوس و رویا دیده بود.

ولی تو هیچ‌کدومش یونجون اسم سوبین رو نداشت.

دستش تو هوا موند. مچش رو بالا گرفته بود که یونجون ببینه.

یونجون با تردید دستشو دراز کرد. اول کف دستشو لمس کرد. بعد رفت بالا… بالا… تا به پوست نازک مچش رسید. شستش آروم رو اسم رفت.

یه برق‌گرفتگی تمام وجود سوبین رو لرزوند.

سوبین نفسش برید، چشم‌هاش نیمه‌باز شد.

هیچ‌کس تا حالا مچشو لمس نکرده بود، حتی قبل از اینکه اسمی روش بیفته.

حالا یونجون داشت با شستش رو اسمش می‌کشید و…

گفت:


-سوبین؟


ولی صدای یونجون از یه دنیا دورتر می‌اومد. سوبین از صدای قلب خودش و صدای موج‌مانند تو گوشش هیچی نمی‌شنید.

فقط اون لمس لعنتی رو حس می‌کرد.

اصلاً تو هیچ سایتی هم نخونده بود که این‌جوری می‌شه.

گلوش خشک شده بود.


-سوبینا!


سوبین با صدای خش‌دار گفت:


+باید ول می‌کردی… اگه ول نمی‌کردی یه کاری می‌کردم که بعد پشیمون می‌شدم…


صدای نرم یونجون گفت:


-مثلا چیکار می‌کردی؟!


سوبین نتونست تمرکز کنه، نه وقتی یونجون اینقدر نزدیک و انگشت شستش روی مچش بود….اما… یونجون سول‌میتش بود و اسم خودش روی مچ یونجون بود و….سوبین فاصله رو بست، سرش رو کمی پایین آورد و یونجون سرش رو بالا برد و بعد…

همدیگه رو بوسیدن!

یونجون حتی لحظه‌ای مکث نکرد. دست آزادش پشت گردن سوبین حلقه شد و نزدیک‌تر کشیدش. دست دیگه‌اش روی مچ سوبین موند، شستش روی پوست بین استخونا رو فشار می‌داد. انگار داشت روح سوبین رو تصاحب می‌کرد.


تو سرش غوغایی بود؛ انگار وسط کنسرت وایساده بود.

دستای سوبین به کمر یونجون رسید…کمر کوچیک یونجون…و نزدیک‌تر کشیدش. یونجون زیر دستاش نرم شد و سرش رو کج و دهانش رو باز کرد و فقط گذاشت سوبین هر چقدر می‌خواد ببوستش، ولی یه لبخند شیطنت‌آمیز هم داشت انگار می‌دونست دقیقاً داره چیکار می‌کنه.

سوبین قبلاً هم آدم‌ها رو بوسیده بود. تو مدرسه و روزای تمرینش. اما هیچوقت حس نمی‌کرد اینطوری باشه. هیچوقت حس نکرده بود شعله‌ای داخلش رو می‌سوزونه، و تمایل داشت که خودش رو تو یونجون غرق و هیچوقت رهاش نکنه.



+کیبود؟



یونجون پرسید و بوسه رو شکست ولی ازش فاصله نگرفت و نزدیکش موند.

نفساشون قاطی شده بود.


+اوایل ماه.


سوبین جواب داد.


+تو استودیو بودیم. تو داشتی می‌رقصیدی.


وقتی با صدای بلند گفت، حس مسخره‌ای داشت. اصلاً به درد کسی مثل چوی یونجون می‌درخشید، نمی‌خورد. اسمش باید تو یه لحظه‌ی دراماتیک‌تر و رمانتیک‌تر ظاهر می‌شد.



-تو همیشه منو وقتی می‌رقصیدم نگاه می‌کردی.

+بعد از اون دوئت با بومگیو.


شست یونجون روی سول‌مارکش حرکت و حواسش رو پرت می‌کرد.


+من تو استودیو پیدات کردم. تمرین می‌کردی. درست پیش نمی‌رفت، پس خب…آه…با هم رقصیدیم.


یونجون ایستاد و کمی عقب رفت.


-یادم اومد.


سوبین فکر کرد، اگه اون شب به استودیو رقص نمی‌رفت، چی می‌شد؟ اگه بعد جلسه با مدیریت می‌رفت خونه، باز هم سول‌مارک ظاهر می‌شد؟ چی می‌شد اگه…


-لعنتی.


یونجون گفت.


-پس تنها کاری که باید می‌کردم این بود که با من برقصی؟


سوبین خندید، یه هه‌ی غافلگیرکننده.


+حدس می‌زنم؟


هنوز حس نمی‌کرد واقعی باشه، حتی نوازش شست یونجون روی سول‌مارکش عین رویا بود.


-قبلاً هم باهم رقصیده بودیم.


یونجون هم تأیید کرد.


-شاید اون شب من یه خورده هات‌تر بودم.


سوبین چشم‌هاشو تو‌ حدقه چرخوند.


+تو همیشه هاتی


-اوه؟


یونجون خوشحال شد.


+آره.


سوبین تائید کرد. خب چرا پنهونش کنه؟ اونها امشب چیزهای ترسناک‌تری هم اعتراف کرده بودن.



+تو خیلی خوشگلی. حواسمو پرت می‌کردی. از اون شب یه خورده به هم ریخته بودم.


یونجون لبخند زد.


-متوجه شدم.

+واقعاً؟

-آره. وگرنه چرا از داستان مدیریت اینقدر عصبی بودم؟ یهویی تو….می‌دونی…بهم نزدیک‌تر شده بودی، بیشتر بهم توجه می‌کردی‌ و جوابمو می‌دادی. و من فکر کردم، هی، شاید این یکطرفه نبوده. شاید سوبین بالاخره عاشقشم شده.


سوبین چشم‌هاشو پایین، روی مچ یونجون، جایی که اسمش مثل برند بود، واضح و روشن، انداخت. از روزی که همدیگه رو ملاقات کرده بودن.

تمام این مدت.



-و بعد فهمیدم که تو با مدیریت نقشه کشیدی.


دستای سوبین روی کمر یونجون محکم شد.


+من نقشه نکشیده بودم.

-حالا می‌دونم.


یونجون جواب داد.


-ولی اون‌موقع، تو اون لحظه، فکر کردم امیدام به هدر رفت و این دردناک بود….بعد تو باید رفتی و نزدیک بومگیو شدی…


یونجون چشم‌هاشو تنگ کرد.


-باهاش عکس می‌ذاشتی و بغلش می‌کردی و می‌گفتی می‌خوای سول‌بند کاپلی دستتون کنیم…

+می‌دونستم حسودی کردی.

-البته که حسودیم شد، سول‌میتم با کس دیگه‌ای بازی می‌کرد.


سول‌میتم‌.

اولین بار بود که هر دوشون اینو با صدای بلند می‌گفتن. قلب سوبین تو سینه‌اش تاپ تاپ می‌کرد. دستاش روی کمر یونجون مالکانه محکم شد. نفس یونجون لرزید.



+دوباره بگو.


یونجون سریع متوجه شد و خودش رو نزدیک‌تر کرد.


دستش با سول‌مارکش روی سینه‌ی سوبین قفل شد، درست روی قلبش. فاصله‌شون دوباره صفر شد و تو مدار همدیگه افتادن.



-سول‌میتم


سوبین بوسه رو از سر گرفت.

این بار می‌دونستن چی دوست دارن و چی می‌خوان. دهن یونجون گرم و نرم بود و نوک دماغش به گونه‌ی سوبین می‌خورد. بعد یه‌کمی جابجا شد و زاویه‌ی بوسه‌‌شون عمیق‌تر شد و انگار دو تکه پازل بودن که دقیقاً کنار هم جا می‌خوردن. وقتی سوبین دستاشو روی کمر یونجون حلقه کرد و کشیدش جلو، یونجون بهش نزدیک‌تر شد.

یه حس مالکیت تو بوسیدن یونجون بود. انگار حتی وقتی می‌دونست سوبین سول‌‌میتشه و دوطرفه‌ست، باز هم باید ثابت می‌کرد که مال اونه.

وقتی یونجون تو بوسه غرق بود، سوبین متوجه این اشتیاق و تمایل شدید برای مالکیت شده بود. دستای یونجون دور شونه‌هاش حلقه شد و نزدیک کشیدش. وقتی سوبین به لب پایین یونجون دندون زد، لرزشی از پشت یونجون تا نوک انگشتاش رفت.

یونجون برای نفس گرفتن عقب کشید و سوبین اون دسترسی که می‌خواست پیدا کرد. سرش رو خم کرد و لباشو روی گردن یونجون گذاشت. جایی که هفته‌ها…یا حتی ماه‌ها، اگه راستشو بگه…با چشم دنبال کرده بود. شاید حتی سال‌ها.



-فاک…بین.



یونجون نفس‌نفس زد و سرش رو عقب برد.

هیچوقت اینطور نفس‌نفس نزده و بی‌قرار نبود.

سوبین از طریق سول‌مارکش این بی‌قراری رو حس می‌کرد. هر بار که لباش روی پوست یونجون کشیده می‌شد، نبض یونجون تو مچ سوبین می‌زد؛ هر تماس دندونش باعث می‌شد قلبش محکم بزنه.

می‌تونست به این حس معتاد بشه.

وقتی سوبین زیاد روی منحنی گردن یونجون که به خط تیز فکش می‌رسید مکث کرد و نزدیک بود چشم به هم زدنی اونجا رو مارک کنه، یونجون سرشو گرفت و عقب کشیدش.

یک آه عمیق از گلوی سوبین بیرون اومد و چشم‌هایم و دهنش باز موند.

یونجون هم همون‌قدر جا خورده بود که سوبین حس می‌کرد. چند ثانیه فقط به هم خیره موندن و سینه‌هاشون بالا و پایین می‌رفت؛ درست مثل آخر کنسرت، قلب‌هاشون از طریق پیوند هماهنگ می‌زد.

بعد یونجون، سوبین و به سمت تخت هل داد. پشت زانوهای سوبین به تشک خورد و روی لبه‌ی تخت نشست. یونجون باهاش حرکت کرد، بین پاهاش قرار گرفت. دستای سوبین روی کمرش حلقه شد تا نزدیک ش کنه.

لحظه‌ای برای مکث و نفس گرفتن کافی بود.

یونجون بهش لبخند زد. یه نرمی خاصی تو چشماش بود که سوبین چند روز گذشته ازش بی‌خبر بود… یه نرمی که همیشه اونجا وجود داشت اما سوبین نمی‌دیدش.

چطور ممکن بود ازش غافل شده باشه؟

یونجون خندید. آروم و با ناباوری. انگار همونقدر سرش گیج رفته بود که سوبین، نمی‌تونست باور کنه که واقعاً داره اتفاق میفته. یه برق کنجکاوی تو چشم‌هاش بود وقتی سوبینو نگاه کرد، لب پایینش بین دندوناش گیر کرده بود.

همون لب پایینی که سوبین تازه بین لب‌هاش گرفته بود، حالا از آب دهان براق بود. دستاش روی کمر یونجون قوس گرفت. یونجون انگشتاشو تو موهای سوبین فرو کرد، و موهاشو از پیشونیش عقب زد.



-این موها…


گفت و بعد مکث کرد.



+خب؟


سوبین گفت.



-واقعاً بهت میاد.

+اوه!


لبای سوبین خندید.


+عکسمو به کلکسیونت اضافه کردی؟

-آره، سوبینا!


نوک گوش یونجون قرمز شده بود.


-مسخره‌بازی در نیار.

+چرا که نه!


سوبین بهش لبخند زد.


+وقتی گیج می‌شی بانمک می‌شی.


یونجون آه کشید.


-بینا!


+می‌خوای عکسای بیشتری بفرستم؟


سوبین پرسید.


+زاویه‌های مختلف؟ نزدیک؟ وقتی هیچی تنم‌ نیست…

-سوبین.


یونجون چشماشو بست، انگار با خودش مبارزه می‌کرد.


-لطفاً!


دوباره بازشون کرد و با عصبانیت نگاش کرد. ولی گیجی‌اش باعث شد اثرش کم بشه.


+چطور…عصبی نیستی؟


سوبین دستاشو روی کمر یونجون باز و نزدیکش کرد.


-منم عصبی‌ام.


اعتراف کرد.


-متوجه نشدی؟


دستی که نزدیک سر سوبین مونده بود، همون بود که سول‌مارکش روش بود.


سوبین سرش رو چرخوند، ولی نگاشو ازش برنداشت و یه بوس کوچیک رو لبش زد.

یونجون نفسش به شماره افتاد.



-چرا بهم نگفتی؟


یونجون پرسید:


-وقتی ظاهر شد؟


سوالش آروم و کمی مردد بود.


+وحشت کرده بودم. هنوزم می‌کنم.


قلبش از وقتی اسمش رو روی مچ دست یونجون دیده بود، تند می‌زد. یه‌کم نفس کشیدنش سخت شده بود و مطمئن نبود فقط به گ‌خاطر بوسه‌های یونجونه یا چیز دیگه. دنیا دور و برشون تغییر کرده بود و دیگه هیچ راه برگشتی نبود.


+می‌ترسیدم اگه کسی بفهمه چی پیش میاد.


صورت ‌یونجون پر از نگرانی شد.


-بین…

+فکر می‌کردم همه چیزو از دست می‌دیم… فکر می‌کردم اگه کسی بفهمه…. ما هر دوتامون همه چیزو از دست می‌دیم. نمی‌خواستم باعث شم رویاهاتو رها کنی. هنوزم نمی‌خوام.


یه نفس گرفت و خودش رو آماده کرد تا سوالشو برگردونه.


+چرا بهم نگفتی؟


یونجون لباشو جمع کرد.


-اون موقع خیلی تمرکز کرده بودم…فقط می‌خواستم دبیو کنم. تو رو نمی‌شناختم، دوست نبودیم. تی‌اکس‌تی هم وجود نداشت. حتی اگه بهت گفته بودم، چی می‌گفتی؟بیا باهم فرار کنیم؟


سوبین دماغشو جمع کرد. قطعاً نه.


-پس تصمیم گرفتم پنهونش کنم. فکر کردم شاید خودش ناپدید بشه. یا اینکه بتونم فراموشت کنم.


یه کم دلش گرفت وقتی فهمید یونجون سعی کرده ازش دوری کنه، ولی منطقی بود. همیشه دبیو برای یونجون مهم‌ترین چیز بود.


-چطور می‌تونستم کسیو بیشتر از دبیو بخوام؟ تو…ما غریبه بودیم.

+هیونگ…

-بعد تو همیشه اونجا بودی.


یونجون ادامه داد، ابروش درهم شده بود.


-همیشه مهربون و کمک‌کننده و فوق‌العاده آروم بودی، همیشه می‌دونستی چی بگی تا من از فکرای خودم بیرون بیام. دقیقاً همونی که لازم داشتم.


لبش یه‌کم خم شد، یه‌کم پشیمون بود.


-فکر کنم روحم فقط می‌دونست.


نفسش سخت‌تر شد، قلب سوبین یکی درمیون می‌زد. شاید هوا تو این اتاق کم بود؟


+هنوزم…


یهویی ساکت شد. یه لحظه فکر کرد تا سوالی که می‌خواد بپرسه رو به زبون بیاره.


+دلت نمی‌خواست که هرگز ظاهر نشه؟


یونجون سرش رو تکون داد.


-با داشتن این نشونه، با داشتن تو به عنوان سول‌میت، فهمیدم…


نفس عمیقی کشید.


-مثل اینکه اول فقط می‌خواستم بهترین باشم. فکر می‌کردم همین کافیه. ولی تو… تو بهم نشون دادی که فقط من نیستم. ما یه تیمیم. بدون تو، بدون بقیه نمی‌تونستم.

+جونا…

-تعجب نکردم وقتی اعلام کردن تو لیدر شدی؟ فقط گفتم، خب البته سوبین باید لیدر بشه. کی می‌تونست باشه؟



صورت‌ سوبین داغ، و سینه‌اش تنگ شد. سرش رو پایین انداخت.

سونجون خندید، خوشحال بود.


-آیگو~ قلبتو به لرزش انداختم؟


سوبین نگاهشو گرفت.


+نه!


یونجون آروم گفت:


-آه، سوبینی، ازم پنهون نکن.


با هر دو دستش صورت سوبینو گرفت و کشیدش جلو تا پیشونی و بعدم گونه‌هاشو ببوسه. خیلی کیوت بود. وقتی گوشه‌ی دهان سوبینو بوسید، سوبین محکم به کمرش چسبید.

صورت خندون یونجون جاشو به چشم‌هاش تاریکش داد.


-بینا!


سوبین می‌خواست دوباره ببوستش. چشم‌هاش به دهن یونجون دوخته شد.


-همیشه خواسته‌م تو باشی.


یونجون گفت. بعد آروم‌تر:


-منو می‌خوای؟


قلب سوبین برای یه لحظه نزد.


+البته که می‌خوام.

-به خاطر سول‌مارک؟


سوبین کلماتو مرور کرد تا سوال واقعی زیرش رو پیدا کنه، همون که یونجون…مطمئن، قابل اعتماد، شکست‌ناپذیر…رو عصبی کرده بود.


+می‌خوامت!


تأیید کرد.


+نه فقط به خاطر سول‌مارک. ظاهر شدنش فقط باعث شد بفهمم چی همیشه اونجا بوده، چی برای همیشه هست.

-اوه!


یونجون گفت و حالا نوبتش بود که سرش رو بندازه پایین و به چشمای سوبین نگاه نکنه.

سوبین انقدر لبخند زد که گونه‌هاش یه‌کم درد گرفت. می‌دونست چال لب پیدا کرده.


+می‌تونم ببوسمت؟


چه لزومی داشت بپرسه وقتی هر دو جوابو می‌دونستن، ولی ارزشش رو داشت که ببینه گونه‌های یونجون صورتی شده. یونجون همیشه توی لاس زدن بی‌شرم بود تا اینکه یکی مثل سوبین…گیرش می‌افتاد. اون‌موقع رو حالت عصبی و خجالتیش می‌رفت.


درست همین الان، وقتی که سرش رو تکون داد و پچ‌پچ کرد، رو مود خجالتیش بود:


-آره.


سوبین دستش رو بالا آورد و دور گردن یونجون خم کرد و آروم نزدیک خودش کشید. نفس‌های یونجون به هم ریخت و پلک‌هاش پایین افتادن. وقتی لب‌هاشون رو هم قرار گرفت، قلب یونجون برای یه لحظه نزد.

در مقایسه با بوسه‌های قبلی‌شون، این یکی شیرین و آروم بود. مثل اولین جوونه‌های گل که آروم آروم خودشون رو باز می‌کنن و نور خورشید رو می‌بینن. اولین پرتوی بهار. یه قول که یعنی این واقعیه، یعنی مهمه.

هرچقدر هم شیرین بود، طول نکشید، چون یونجون نزدیک‌تر شد و رون‌هاش بین پاهای سوبین روی تخت رفت. بوسه داشت ولع بیشتری پیدا می‌کرد، تا جایی که هر دوشون نفس نفس می‌زدن. انگشتای سوبین تو موی یونجون گره خوردن و دست دیگه‌ش بالاخره تسلیم شد و زیر پیراهن یونجون و روی شکمش رفت. حس کرد یونجون بین بوسه لبخند می‌زنه، اما براش مهم نبود، بالاخره تونست ماهیچه‌های خوش‌تراشش رو لمس کنه.

اون‌ها سفت بودن و بعد یونجون سوبین رو روی تخت انداخت و روی پاهای سوبین نشست. هنوزم مشغول بوسه بودن. زاویه‌ی جدید باعث شد دستای سوبین دسترسی بهتری پیدا کنن و دستاش راه خودشونو روی باسن یونجون باز کردن و نزدیک‌تر کشوندش. باسن‌هاش رو تو زاویه‌ی درست قرار داد…



-وای…


یونجون رو شونه‌ی سوبین نفسشو رها کرد.

هر دوشون کلی لباس پوشیده بودن، سوبین فکر کرد، واقعاً باید این قضیه رو حل کنن. دستش رو پشت پیراهن یونجون برد و قصد داشت درش بیاره که یه چیز سفت بین پای یونجون احساس کرد.


+وای…


سوبین هم تکرار کرد.

یونجون نیمه‌ سخت شده بود، پارچه‌ی شل شلوار راحتی‌اش چیزی رو پنهون نمی‌کرد. سوبین نزدیکش کرد. دستش روی پارچه‌ی پیراهن یونجون محکم شد.

یه چیزی تو رون سوبین فرو می‌رفت که چیز خوبی نبود. سوبین بوسه رو قطع کرد. اخمی کرد و یونجون رو با پیراهنش عقب کشید تا جا باز کنه و بتونه دستش رو تو جیبش بکنه و گوشی‌ش رو در بیاره. قصد داشت گوشی رو یه گوشه پرت کنه.

حرکتی که وقتی صفحه روشن شد و چند تا پیام نخونده نشون داد، متوقف شد.

سوبین یهویی نشست. یونجون از روی پاهاش افتاد. یونجون جیغ زد. دستاش رفتن روی شونه‌ی سوبین تا خودش نیفته.

سوبین دست آزادش رو گذاشت روی باسن یونجون تا آرومش کنه و گوشی رو باز کرد و پیام‌های تهیون رو دید:



“منم تو اتاق بومگیو می‌مونم هیونگ”

“ وقتی تو و هیونگ حرف‌تون تموم شد، بهم خبر بده.” “من باید دوش بگیرم”

“هیونگ؟”

“وای خدای من، لطفاً روی تخت من سکس نکنید.”


+اوه خدای من!


سوبین گفت. یونجون خم شد تا پیام‌ها رو بخونه و یه خنده‌ی تیز کرد. سوبین دیگه هیچ وقت نمی‌تونست به تهیون نگاه کنه.


+کلاً فراموش کردم کجا بودیم.

-می‌تونی دوباره فراموش کنی؟


یونجون پرسید، کمی روی پاهای سوبین تکون خورد و نزدیک شد. سوبین نفس عمیقی کشید و دستش رو گذاشت روی رون یونجون، انگشتاشو توش فرو کرد تا مانعش بشه.


+خودتو جمع و جور کن.


چشمای یونجون بزرگ شد و آه بلندی کشید. صداش باعث شد دل سوبین بلرزه و… خب، دستش تکون خورد. سوبین خیلی زور زد خودش رو کنترل کنه و بگه:


-من نمی‌خوام تو تخت اتاق تهیون سکس کنم.

+پس تخت اتاق من چی؟


نفس عمیقی کشید.


-تو اتاقتو با گیو شریک شدی.

یونجون زیر لب فحش داد، انگار واقعاً فراموش کرده. بعد سرش رو گذاشت روی سینه‌ی سوبین و آه کشید.


-جدی؟ می‌خوای منو اینجوری هی ولی کنی وقتی هی تحریکم کردی؟


سوبین دستش رو روی رون یونجون کشید و آرومش کرد.


+دستای خودت هست.


یونجون برگشت نگاهش کرد.


-ولی دست تو که نیستن.


سوبین اصلا برای تصاویری که تو ذهنش ظاهر شدن آمادگی نداشت: یونجون ناراحت روی تخت؛ دستش دور خودش: سخت و بی‌صبر و می‌خواست…


+تو شایسته‌ی بیشتر از تخت هتل تو یه کشور غریبه هستی!


سوبین گفت، واقعیت جایی که بودن رو حس کرد.

Report Page