Your name

Your name


چپتر هفتم - پارت دو


باد انگار انگشت‌های یخ‌زده‌شو سر می‌داد زیر یقه‌ی پیراهن سوبین و به تنش لرز می‌انداخت. بوی یخِ زمستون تو هوا پخش شده بود.

بومگیو گفت:


-خب چرا نه هر دوتاش؟ عشق و موسیقی. اینا که با هم دشمنی ندارن.


سوبین گفت:

+هر دوتاش؟


بومگیو شونه بالا انداخت.


-آمریکاییا که می‌تونن.


لب سوبین یه‌ذره کج شد، یه لبخند سرکوب‌شده زد. گفت:


+”آمریکاییا که می‌تونن"


و تکرار کرد.


+این جمله خیلی جسورانه‌ای بود.

-هی نه، جدی می‌گم هیونگ.


دست بومگیو جا‌به‌جا شد و به‌جای اینکه فقط دستاشو بگیره، چنگ زد بهشون و یهویی خیلی جدی شد.


-تو می‌تونستی هم یونجون‌هیونگ رو داشته باشی هم تی‌اکس‌تی رو، می‌دونی دیگه، درسته؟


چشم‌هاش دنبال صورت سوبین می‌گشت.

سوبین گفت:


+ولی، مدیریت…


بومگیو زل زد بهش.



-مدیریت بره به درک. ما تومارو بای توگدر تو اسممونه. بدون تو و هیونگ اصلاً توباتو وجود نداشت. تو که فکر نمی‌کنی اگه با هم باشین و ملت بفهمن، قراره هر دوتاتونو بندازن بیرون؟


سوبین گفت:


+اِم…


بومگیو گفت:


-هیونگ، خواهش می‌کنم.


یه‌جوری نگاهش می‌کرد که انگار دلش می‌خواست خفه‌ش کنه.


-اونا می‌ترسیدن که تو اگه سول‌میت داشته باشی، گروه رو ترک کنی. اینکه سول‌میتت خودِ اعضای گروهه، واسه‌شون رویای مطلق بود—و حتی اگه هم نبود، حتی اگه می‌خواستن جداتون کنن، فکر می‌کنی ما…هیونینگ، تهیون و من—می‌ذاشتیم؟


این صحنه دقیقاً شبیه حرف زدن قبلی سوبین با تهیون شده بود؛ یکی دیگه از دونگ‌سنگ‌هاش که یهو جلوی چشمش بالغ شده بود. واقعاً داشت باورش می‌شد که مدیریت اصلاً نمی‌دونست وقتی سوبین رو لیدر کرده بود داره چیکار می‌کنه.

بومگیو گفت:


-داری خنگ‌بازی درمیاری، هیونگ.


دستاشو فشار داد.


-لیدر بودن این نیست که همه‌چیو تنهایی به دوش بکشی. و شاید تقصیر ما هم بود که نفهمیدیم این‌جوری فکر می‌کنی—و صددرصد بعداً این موضوعِ تنهایی به دوش کشیدن همه‌چی رو باز می‌کنیم—ولی الان بذار خیلی شفاف بهت بگم: تو لیاقت خوشحال بودن رو داری.


چشم‌های سوبین سوخت. یه‌کم خیس شد. حتماً تقصیر سرمای هوا بود. قطعاً.

بومگیو سرشو تکون داد، موهای بلندش تو باد پیچ خورد.


-باورم نمی‌شه این‌همه مدت همه‌چیو ریخته بودی تو خودت. باید هفته‌ها پیش می‌اومدی به من می‌گفتی. اگه از همون اول گفته بودی، الان تو و یونجون‌هیونگ داشتین مغز همدیگه رو به فنا می‌دادین، نه اینکه تو هتل ول بچرخین و ناله کنین.


سوبین گفت:


+او خدای من.


بومگیو ادامه داد و چشم‌هاش برق زد.


-ولی اشکالی نداره. ما می‌تونیم درستش کنیم.


سوبین گفت:


+اول باید کاری کنم دیگه منو نادیده نگیره. الان حتی نگاهم نمی‌کرد.


بومگیو یه لبخند خیلی ترسناک زد.


-نگران اون نباش. من یه استعداد خاصی برای فشار دادن دکمه‌های اعصاب یونجون‌هیونگ دارم.


+x+


فرداش، سوبین بیدار شد و دید بومگیو نصف شب تو اینستاگرام و ویورس غوغا کرده. یه سری عکس از پیاده‌روی کنار رودخونه گذاشته بود، با ادیت و کپشنی که طوری نشون می‌داد انگار رفتن دیت.

فن‌ها هم که… ترکونده بودن.

یه عکس خفن بود که بومگیو گرفته بود؛ باد موهای سوبین رو ریخته بود تو صورتش، نور ماه افتاده بود تو موهای نقره‌ایش که تو تاریکی شب برق می‌زد. لایک‌هاش هم که از حد گذشته بود.

یکی زیرش نوشته بود:


“یه مرد پیدا کن که این‌جوری بهت نگاه کنه، مثل نگاهی که سوبین به بومگیو داره.”


بومگیو قبل گرفتن عکس بهش گفته بود به یونجون فکر کنه.

زیرش یکی دیگه نوشته بود:


“امیدوارم سول‌میت من یه روز این‌جوری بهم نگاه کنه.”


یونجون—که معمولاً اولین نفر بود لایک و کامنت می‌ذاشت—خیلی واضح غیبش زده بود.


+x+


بومگیو کل روز ول‌کن نبود. هر بهونه‌ای پیدا می‌کرد که عملاً خودش رو بچسبونه به سوبین. هی با موهاش بازی می‌کرد، تو مصاحبه‌ها کنارش می‌نشست که بتونه روش ولو بشه. هی صداش می‌زد :


-سوبینی‌هیونگ


اگه سوبین نمی‌دونست، واقعاً فکر می‌کرد بومگیو روش کراش داره.

عوامل؟ عاشقش بودن.

سوبین تقریباً مطمئن بود که اونا به عوامل یه ماه محتوای پشت‌صحنه هدیه داده بودن.


اگه چیزی هم بود، نقشه‌ی بومگیو نتیجه‌ی برعکس داده بود. هرچی جلوتر رفته بودن، یونجون بیشتر غر غر می‌کرد؛ از “سووبین رو دور بزنم” رسیده بود به “با هیچ‌کس حرف نزنم و بشینم غر بزنم”


+x+


شب همون روز، منیجر دوباره یه لایو برنامه‌ریزی کرده بود، این دفعه کل گروه باهم بودن تا درباره اجرای همون روز توی تاک‌شو حرف بزنن. توی اتاق تهیون لایو گذاشته بودن، چون تنها کسی بود که تو این سفر اتاق یک‌نفره داشت و تختش اونقدری بزرگ بود که همشون توش جا بشن.

سوبین بالای تخت، کنار هدبورد صاف نشسته بود، سه تا بچه هم پایین تخت جلوی پاش ولو شده بودن. یونجون اومده بود تو اتاق. تا چشمش به جای خالی کنار سوبین افتاد، یه لحظه قفل کرد. بعد هم با احتیاط رفته بود بالا تخت و کنارش نشسته بود… البته با یه فاصله‌ی مسخره انگار سوبین آتیشی چیزی بود.

ولی با همه‌ی این فاصله گرفتن‌ها، بازم فاصله‌ی دستِ یونجون که سول‌بندش روش بوده تا دست سوبین اندازه یه بند انگشت بود.

یونجون هنوز اون سول‌بندی که از اجرای شب زده بودن رو بسته بود. یه مدل جدید از یه برند آمریکایی—به‌جای سول‌‌بند معمولی، یه تیکه پارچه‌ی خیلی نازک و ابریشمی که دور مچش پیچیده و یه گره شُل زده بود. سووبین فقط می‌خواست بره پارچه رو لمس کنه ببینه واقعاً همون‌قدری که به‌نظر میاد نرمه یا نه.

خود سوبین هم اون سول‌بند نقره‌ای همیشگیش رو بسته بود، سرد و فلزی. با خودش فکر کرد که یونجون اون سول‌بند مشکیِ کاپلیش رو چی‌کار کرد؟

خود لایو چیز خاصی نداشت؛ همون حرفای همیشگی درباره اجرای تاک‌شو و این‌که چقدر از دیدن فن‌ها خوشحال شدن. مثل لایوی که با بومگیو رفته بودن. یونجون خیلی دقت کرده بود که مستقیم با سوبین حرف نزنه، ازش فاصله بگیره، و حتی سمتش یه نگاه هم نندازه. سوبین هم طوفان عصبیِ یونجون رو از توی سول‌بند حس کرده بود—تیره و ابری.

بچه‌های کوچیک‌تر اما اصلاً این داستان‌ها رو نداشتن، افتاده بودن رو هم، مدام با هم درگیر بودن که کی گوشی رو بگیره و کامنت‌ها رو بخونه. اولش بامزه بود ولی وقتی بومگیو برای بار چهارم با زانو زده بوده تو ساق پای سوبین که از روی‌ پای ته‌تهیون و کای رد شه، سوبین رسماً صبرش ته کشیده بود.

گفت:


+بیا این‌جا.


و یقه‌ی لباس بومگیو رو گرفت و کشیدش بالا. بومگیو هم خیلی ریلکس خودش رو پرت کرده بود بالا تخت، بین پای سوبین لم و بهش تکیه داد. سوبین هم یه دستش رو انداخته بود دور کمرش که تکون نخوره و دوباره نره گوشی رو بدزده، که الان توی دست کای امن بود.

سوبین کاملاً فهمیده بوده این صحنه چطوری به‌نظر میاد؛ لازم نداشت به گوشی نگاه کنه تا ری‌اکشن فن‌ها رو ببینه، ولی خب حداقل جلوی شیطنت‌های بومگیو رو گرفته بود. پس به تئوری‌هایی که موآها درست می‌کردن می‌ارزید.

بومگیو هم سرش رو برده بود عقب و گفت:


-سوبینی‌ هیونگ… تو از پشت خیلی خوب بغل می‌کنی. مورد علاقه‌مه.


لبخندش هم یه‌کم شیطون بود.

یونجون کنارشون مثل مجسمه یخ زده بود.

سوبین هم خشک گفت:


+خب مرسی. فقط الان تکون نخور فقط.


ده دقیقه هم طول نکشید که بومگیو دوباره مثل بچه‌ی بیش‌فعال شروع کرد به وول خوردن. اول روی رون سوبین ضرب گرفته بود، بعد روی دستش. آخرش هم دست سوبین رو از دور کمرش برداشته بود و مچشو بالا پایین می‌کرد، فلز سول‌بند برق می‌زد.



-هی، این سول‌بندت خیلی قشنگه هیونگ.


کای گفت:


-یونجون هیونگ هم یکی مثل این داشت، نه؟


چون یونجون هیچی نگفت، تهیون به‌جاش جواب داد:


-آره، دیروز بسته بودش.


(خب معلومه تهیون همه چی رو دیده.)


بومگیو گفت:


-بوووو. کی دلش می‌خواد با یونجون‌هیونگ مچ کنه؟ من چرا هیچ‌وقت با کسی سول‌بند کاپلی نداشتم؟


سوبین آروم گفت:


-اتفاقی بود.


یه نگاه یواشکی به یونجون کرده ولی یونجون فقط به تخت زل زد و فکش سفت شد.



-خب که چی؟


اون حتی نمی‌دیدش، ولی ناز کردن بومگیو تو صداش مشخص بود.

-اصلاً ندونستنش قشنگ‌ترش می‌کنه… فکر کن یکی همینجوری، بدون هیچ تلاشی، اونقدری تو رو می‌شناخت که بتونه سول‌بندشو با تو ست کنه؟ وای که چقدر رمان…


جمله‌شو نیمه‌کاره قورت داد چون سوبین با نیشگون ساکتش کرد.

سوبین گفت:


+اگه این‌قدر برات مهمه، فردا سول‌بندامونو ست می‌کنیم.


مچش تیر کشید. نفسش رو‌ حبس کرد چون بومگیو محکم زده بود به پهلوش.


-واقعاً؟


شادی تو صدای بومگیو مشخص بود.


-محشره. تو بهترین هیونگ دنیایی سوبین.


بومگیو دوباره ولو شد کنار سوبین، دستش رو انداخت دور کمرش و گذاشت رو سول‌بندش، با اون انگشتایی که معلوم بود خوب می‌دونست فَن‌ها با دیدنش چه واکنشی نشون می‌دن—و اصلاً هم پشیمون نبود.

سوبین گفت:


+تو یه دردسری.


و بعد از تموم شدن لایو، هولش داد کنار. بومگیو خندید و خودش رو از تخت انداخت پایین تا اجازه سوبین بلند بشه.

سوبین ایستاد و موهاشو که پشتش صاف شده بود با دست پف داد. رنگ مو هم که همیشه هزارجور دردسر داشت.

یکی پشت سرش تکون خورد و بعد…


-گیو می‌دونه چی کار کردی؟


یونجون با صدای آرومی پرسید.



+ها؟


سوبین برگشت، جا خورد دید یونجون از تخت پایین اومده و این‌بار خیلی نزدیک‌تر وایساده.


+داری چی می‌گی؟


فک یونجون سفت شد.


-می‌دونه؟


سوبین دست‌به‌سینه شد.


+چی رو می‌دونه هیونگ؟ … صبر کن.


نگاهش تو صورت یونجون چرخید…شونه‌های سفتش، نگاهش که هی یواشکی می‌رفت سمت سول‌بند سوبین و برمی‌گشت.

+فکر کردی من…؟


سوبین وا رفت.


+تو رو خدا نگو فکر کردی من سول‌بند ست پیشنهاد دادم… هیونگ!


صداش مظلوم و درمونده بود.


+تو منو بهتر از این می‌شناسی.


-واقعاً؟


سوبین عصبانی شد.


+بله هیونگ. واقعا.


یونجون گفت:


-من که کسی نبودم طرحِ مخفی مدیریت رو از همه قایم کرده باشه.


سوبین غرید:


+من مخفی…

-آره خب فقط یادت رفته بود به ما بگی؟


سوبین از کوره در رفت:


+یعنی چی؟ فکر کردی هر بار با یکی از بچه‌ها حرف می‌زنم برای فن‌سرویس و این چیزاست؟

-نبود؟

-هیونگ…


کای از اونور تخت گفت و بومگیو فوراً به بازوش چنگ زد که چیزی نگه.

یونجون وقتی جدی می‌شد ترسناک بود، وقتی عصبانی می‌شد که دیگه افتضاح. بود. همیشه برای دفاع از گروه، برای بهتر شدن، برای جمع و جور کردن اوضاع سر بچه‌ها داد می‌زد، ولی همیشه از روی عشق بود.

ولی سوبین هیچ‌وقت ندیده بود این عصبانیت فقط سمت خودش نشونه بره.

البته، بدشانسی یونجون این بود که سوبین از اونایی نبود که از بحث فرار کنه.



+واضحه که نبود…. تو….


صداش به نالهٔ عصبی تبدیل شد، دستاش رو هم تکون می‌داد.


+من چیزی نگفتم چون برنامه‌ی مدیریت احمقانه بود!


یونجون یه‌قدم عقب رفت، غافلگیر شده بود.

سوبین ادامه داد:


+من نمی‌خواستم بابت چیزی که ارزش نداره حرص بخوری. تو همینجوری هم خودتو زیاد تحت فشار می‌ذاری. همیشه کار می‌کردی. همیشه سخت‌تر از چیزی که بود تلاش می‌کردی. همیشه خودتو بیشتر از حد لازم جلو می‌بُردی و من نمی‌خواستم یه چیز دیگه هم بهش اضافه کنم.

و…


این‌جا دیگه اوج گرفته بود، حتی انگشتش رو سمت سینهٔ یونجون دراز کرد.


+می‌تونی تا هر وقت خواستی ازم عصبانی باشی، می‌تونی هلم بدی، می‌تونی نگاهم نکنی. حتی می‌تونی کنارم نفس هم نکشی، ولی من قرار نبود ازت دست بردارم. تو همیشه برام اهمیت داشتی. همیشه. و هیچ چیزی نمی‌تونه جلوی اینو بگیره!


-خب رفقا، وقتشه بزنیم به چاک!


بومگیو اعلام کرد. سوبین کلاً یادش رفته بود بقیه هم اونجان. پشت گردنش از خجالت داغ شد ولی نگاهشو از یونجون برنداشت. همون موقعی که بومگیو یقه‌ی کای و تهیون رو گرفت و کشون‌کشون از اتاق بردشون بیرون.

توی راهرو قبل از اینکه در پشت سرشون بسته بشه، برگشت و دوتا انگشت شستشو به طرف سوبین بالا گرفت.

اتاق پر از سکوت شد، سنگین بود. یونجون هم نگاهشو ازش برنداشته بود. یه جور حسِ آسیب‌پذیری تو نگاهش بود، قاطی یه چیز دیگه.

دستای سوبین کنار بدنش مشت شده بود. سینه‌ش بالا پایین می‌شد. نفسشو آروم و عصبانیتشو جمع و جور کرد.


+ببخشید که درباره‌ی برنامه‌ی مدیریت بهت نگفتم.


راست‌گفتنش نفسشو بند آورد ولی انگار وزن از روی شونه‌ش برداشته شد. اضافه کرد:


+چون نمی‌خواستم انجامش بدم، فکر کردم مهم نیست.


صدای یونجون آروم بود.


-نمی‌خواستی؟

+نه.

-ولی پس اون همه… این هفته، حالت… اون که به‌خاطر حرف مدیریت نبود؟

+نه.


سوبین اخم کرد.


+مدیریت که نمی‌تونست مجبورم کنه احساسمو نسبت بهت الکی نشون بدم.


قبل از این‌که سول‌مارکش ظاهر بشه، به یونجون اهمیت می‌داد.



-یا! سوبینا


یونجون نگاهشو دزدید. گوشه‌ی گوشاش قرمز شده بود. زیرلب فحش داد.


-نمیشد این حرفارو نزنی؟

+چرا؟ راستشو گفتم.

-سوبین.


یونجون چند ثانیه چشمشو بست، انگار دردش گرفته. بعد از چند لحظه برگشت و بهش زل زد.


-سختش نکن که بخوام ازت دلخور بمونم.



گوشه‌ی لب سوبین پرید، لبخندشو قورت داد.


+نه.

-تو بدتری.


یونجون گفت.


-ازت متنفرم.

+نه، نیستی!


سوبین جواب داد، حالا خودش هم داشت باور می‌کرد. دستشو بلند کرد، ناخودآگاه سمت مچ یونجون رفت، می‌خواست مچشو بگیره، ولی وسط راه وایساد. دستش رو هوا مونده بود. نبضش تند می‌زد.

یونجون با احتیاط به دستش نگاه کرد.


-اون داستانای امروز با بومگیو هم نقشه‌ی مدیریت نبود؟

+نه.

-پس یعنی… همونه؟


چند لحظه طول کشید تا سوبین بفهمه منظورش چیه. یونجون…


+یعنی تو حسودی کردی؟


یونجون خیلی سریع جواب داد:


-نه.


خیلی سریع گفت.

سوبین مات شده بود، دنبال دلیلش می‌گشت؛ اینکه چرا یونجون به رفتار سوبین با بومگیو حسودی می‌کرد وقتی خودش سر رفتار خودشون انقدر شاکی بود، در حالی که حالا می‌دونست هیچ‌کدومش برنامه‌ی مدیریت نبود.

یه چیزی تو حرفاش ‌بود، سوبین متوجه شده بود.

یونجون نگاهش نمی‌‌کرد. به‌جاش سرشو برگردوند و موهاشو پشت گوشش زد. بند نازک سول‌بندش تو هوا تاب خورد. تقریباً تو نور محو بود. وسوسه‌ شده بود. نمی‌خواست سول‌بندی که با سوبین ست بودو نگه داره، ولی نمی‌خواست با بومگیو هم ست بشه.



+چرا حسودی کردی هیونگ؟


سوبین پرسید و یه قدم نزدیک‌تر شد.

عصبانیت یونجون کاملاً آب شده بود و جاشو یه چیز دیگه گرفته بود. ابرای تیره‌ی احساساتش روشن شده بودن، انگار آفتاب به لبه‌ی یخ تابیده باشه.



-نکردم.


یونجون دروغ گفت و یه قدم عقب رفت. دستاشو بالا گرفت.


+کردی.


سوبین فهمید باید فشار بیاره. باید بدونه. ابرها داشتن باز می‌شدن…



-نکردم.


یونجون تکرار کرد. سوبین دید که می‌خواد در بره. یه قدم دیگه عقب گذاشت و بعد یهو چرخید که فرار کنه…


+نرو….


سوبین دستشو دراز کرد، می‌خواست مچشو بگیره اما به‌جاش اون تیکه‌ی پارچه‌ی سول‌بندشو گرفت.

انگشتاشو دورش حلقه کرد همزمان با چرخیدن یونجون، پارچه رو محکم گرفته بود. دست یونجون عقب کشیده شد ولی مقاومت کرد، پارچه تکون نمی‌خورد تا اینکه یهو گره‌ش باز شد.

پارچه‌ی سبک از مچ یونجون جدا شد و مثل آب از بین انگشتاشون سر خورد.

هر دو همزمان پریدن دنبالش، ولی دیر شده بود.

مچ یونجون خالی بود، بدون هیچ پوششی و….و….و….


یه اسم روی مچ یونجون بود که حسابی تو چشم می‌زد.


چوی سوبین!


«تا ابد»


گوش سوبین سوت می‌زد. یونجون گفت:


-باشه، باشه.


بعد پارچه رو دوباره دور مچش پیچوند، دستاشم مثل بید می‌لرزید.

گفت:


-تو فقط استرس نگیر.


ولی انقدر دستش می‌لرزید که اصلاً گره درست حسابی نزد. هنوز یه ذره از “چوی” از زیرش پیدا بود و قلب سوبین داشت از سینش درمیومد.

بی‌اختیار دست سوبین رفت جلو و پارچه رو گرفت، یونجون وایساد.

اول به دستش نگاه کرد، بعد به خودش. چشماش گشاد شده و وحشت‌زده کرده بود.

سوبین با صدایی که انگار از ته چاه درمی‌اومد پرسید:


+از کی؟


یونجون گفت:


-آه سوبین…


چشماشو بست.


-چه فرقی داشت؟


سوبین گفت:


+خیلی فرق داشت.


همه‌ی این مدت… خودش با احساساتش تو جنگ بود، ولی یونجون کل این مدت اسمشو روی مچش داشت.



+از کی؟


با خودش گفت حتماً تازه رو‌ مچش حک شده، آخه مگه یونجون می‌تونست اینو این همه وقت قایم کنه؟ مگه اینکه… اصلاً نمی‌خواسته سوبین بفهمه… مگه اینکه نمی‌خواسته سوبین سول‌میتش باشه.

یونجون گفت:


-یه مدتی می‌شه.


سوبین گفت:


+یه مدت یعنی چی آخه؟

-یه مدت دیگه!


یونجون پرید وسط حرفش، چشم‌هاشو باز کرد، یه برق حرص تو چشماش بود.


-خیلی وقته.


سوبین پارچه رو ول کرد و رفت سمت مچش. یونجون سریع دستشو عقب کشید، هم عصبانی بود و هم ترسیده. و سوبین… خودش هم نمی‌دونست چی می‌خواست. فقط می‌خواست اون اسمو دوباره ببینه.

سوبین کنار اسم روی مچ یونجون رو با انگشتاش نوازش کرد. اسم خودش بود.

سوبین دوباره گفت:


+از کی؟


یونجون تقریباً سرش داد زد:


-از همون روزی که دیدمت!


این حرف از دهنش بیرون پرید.


-زل زدی تو چشمام و آسمان گفتی چوی سوبین، هنوز “چوی” رو کامل نگفته بودی که اسمت افتاد رو مچم! بدنم قبل از خودم فهمیده بود که تویی!



یونجون دستاشو گذاشت رو چشمش، انگار نمی‌خواست نگاهش کنه. شونه‌هاش افتاده بود پایین و سرش خم شده بود. اون پارچهٔ نازک افتاد زمین… دیگه چه فایده، همه‌چی لو رفته بود.

سوبین فقط زل زد و زل زد و زل زد.

نفس یونجون لرزید، داشت زور می‌زد گریه نکنه.

سوبین نفس گرفت، بعد آروم دستشو گذاشت دور مچ یونجون؛ انگشتاش لرزش نبضشو حس کرد. دستشو از صورتش پایین کشید.

وقتی یونجون کامل چشم‌هاشو باز کرد، سوبین مچشو رها کرد و رفت سراغ قفل سول‌بند خودش.

قفل رو باز کرد. سول‌بند فلزی افتاد زمین.

مچش خالی بود.

اسم یونجون با هیبت تمام روش نشسته بود.

یونجون:


-چی…؟!


سوبین این لحظه رو تو ذهنش بارها تمرین کرده بود، کابوس و رویا دیده بود.

ولی تو هیچ‌کدومش یونجون اسم سوبین رو نداشت.

دستش تو هوا موند. مچش رو بالا گرفته بود که یونجون ببینه.

یونجون با تردید دستشو دراز کرد. اول کف دستشو لمس کرد. بعد رفت بالا… بالا… تا به پوست نازک مچش رسید. شستش آروم رو اسم رفت.

یه برق‌گرفتگی تمام وجود سوبین رو لرزوند.

سوبین نفسش برید، چشم‌هاش نیمه‌باز شد.

هیچ‌کس تا حالا مچشو لمس نکرده بود، حتی قبل از اینکه اسمی روش بیفته.

حالا یونجون داشت با شستش رو اسمش می‌کشید و…

گفت:


-سوبین؟


ولی صدای یونجون از یه دنیا دورتر می‌اومد. سوبین از صدای قلب خودش و صدای موج‌مانند تو گوشش هیچی نمی‌شنید.

فقط اون لمس لعنتی رو حس می‌کرد.

اصلاً تو هیچ سایتی هم نخونده بود که این‌جوری می‌شه.

گلوش خشک شده بود.


-سوبینا!


سوبین با صدای خش‌دار گفت:


+باید ول می‌کردی… اگه ول نمی‌کردی یه کاری می‌کردم که بعد پشیمون می‌شدم…

Report Page