Your name
چپتر هفتم
«سقوط آزاد»
فرداش، یونجون از لحظهای که از اتاقش زده بود بیرون، هندزفریاشو چپونده بود تو گوشش.
قیافهش خیلی درهم بود. سوبین میفهمید که به خاطر اون نمودار بوده، میفهمید که یونجون احساس کرده بوده زخمی و بهش خیانت شده. فکر کرده بود سوبین این مدت چسبیده بهش چون مدیر کمپانی گفته بود. ولی خب وقتی مردم ولت نمیکردن، سوبین چیکار میتونسته بکنه؟
از لحظهای که بیدار شده بودن، ملت مثل کرکس دورشون ریخته بودن؛ یکی آرایششون میکرد، یکی لباسشون رو چک میکرد، یکی برنامههاشونو یادآوری میکرد… خلاصه کلافه شده بودن.
یونجون جلوی دوربینها یکی دیگه بود. فرشتهبازی درمیآورد. عکس میگرفت. دست تکون میداد… ولی همین که ملت نگاه نمیکردن، انگار از پریز کشیده بودنش.
سولبندش رو هم دوباره عوض کرده بود؛ دیگه همرنگ سولبند سوبین نبود. یه سولبند مشکیِ براق زده بود که با کت چرم مشکی و یقهاسکی مشکی و شلوار جینش ست میشد. قیافهاش تو لباس مشکی قشنگ میشد. ولی سوبین حال نداشت بهش فکر کنه، چون سولبند خودش تنگ بود و سولمارکش هم درد میکرد. انگار یکی روش ضربه زده بود.
توی سالن انتظار فرودگاه، هر بار سوبین حتی یه ذره به سمتش تکون میخورد، یونجون دو قدم عقب میپرید؛ مثل آهنربای معکوس، و پشت هر کارمند بیچارهای قایم میشد.
هستیم کلی بریز و بپاش کرده بود و براشون فرست کلس گرفته بود ولی همون لحظه که نشسته بودن، یونجون سمت صندلی کنار پنجره پریده و درِ اتاقک کوچیکشو بسته بود، یعنی: بیزحمت مزاحم نشین.
کای گفته بوده:
-یکی امروز خیلی بدقلق پاشده.
سوبین هم گفته بوده:
+آره…
دستش تیر میکشید.
-میای انیمه ببینیم؟
+x+
صبح زود بهوقت آمریکا هواپیما زمین نشست و بدون هیچ استراحتی برنامههاشون شروع شده بود.
تقابل فرهنگی هم که طبق معمول زده بوده تو صورتش. زبان جدید، انرژی مثبت زورکی ملت، صدای بلند آمریکاییها… ولی اونقدر سفر رفته بودن که سوبین زود عادت کرده بود.
ولی عجیبترین چیز، همون چیزی بود که همیشه تو آمریکا گیجش میکرد: اینکه اکثر موزیسینها سولبند نداشتن! یعنی ذهنش منفجر میشد وقتی میدید بعضیا مچشونو همینجوری لخت میذاشتن بیرون، هم پوست، هم سولمارکشون!
تو طول روز، سوبین هر کاری کرده بود تا یونجون بهش توجه کنه، یه موقعیت پیدا میکرد تا شده حتی برای سه ثانیه تنها باشن، ولی محال بود. ملت از رو نمیرفتن، انگار جمعیت کل جهان قسم خورده بودن جلوشونو بگیرن.
تو استراحتِ وسط عکسبرداری، سوبین تصمیم گرفت نقشه رو عوض کنه. گوشی رو درآورده و کاکائوتاک رو باز کرده بود. یونجون میتونست تو جمع بهش محل نذاره، از زیر حرف زدن در بره، ولی آنلاین که نمیتونسته قایم بشه.
(البته اگه بلاکش میکرد خب… ولی یونجون همچین کاری میکرد؟)
نفس سوبین بند اومده بود. وقتی آخرین پیامهای یونجون بالا اومده بودن:
"من تو رو بیشتر از بقیه دوست دارم. نگفتم قبلاً؟
تو هم بگو."
ولی سوبین نگفته بود.
جای اون، عکس سلفی آینهای فرستاده بود. یادش بود چقدر فرستادن اون عکس سخت بود. چقدر حسِ لخت بودن به آدم میداد. و اینکه زیرش تایپ کرده بود:
"فقط برای تو."
اونطرف اتاق، یونجون داشت با تهیون حرف میزد و ادای آدمای اوکی رو درمیآورد، ولی سوبین میتونست طوفان احساساتشو تو مچش حس کنه.
سوبین تایپ کرد: "میتونیم حرف بزنیم؟"
بعد متوجه شد که یونجون پیامو گرفته چون گوشی رو از جیب پشتی شلوارش درآورد…
چشمهاش داشت صفحه رو بالا پایین میکرد.
دید یونجون گوشیش رو گذاشت کنار و رسماً سین کرد و جواب نداد.
سوبین واقعاً داشت به این فکر میکرد که گوشیش رو پرت کنه تو سرش.
+×+
همون شب تو هتل، سوبین برنامهی لایو با بومگیو داشت. با اینکه از جتلگ خسته و داغون بود، ولی لایو باعث میشد حواسش از مشکل یونجون پرت بشه و یه سرگرمی وسط این خرابکاری زندگیش بود.
+باشه.
سوبین گفت.
+چرا که نه.
بومگیو همیشه تو لایو میترکوند. هم بامزه بود هم بلد بود کی فنها رو دست بندازه وچه موقع واضح و صادق حرف بزنه. موآ هم از بودنشون کنار هم خوششون میاومد و آمار بازدیدشون بالا میرفت.
هرچی لایو جلوتر میرفت، اضطراب سوبین کمتر میشد و دیگه اون حس پرتگاه تو سینش کم میشد و میتونست نفس بکشه.
تا اینکه، بعد از یه ساعت، صدای بیپ بیپ اومد که یعنی یکی داشت کارت هتل رو میکشید.
چون سوبین داشت کامنت میخوند و اجازه داده بود بومگیو حرف بزنه، اولین کسی بود که صدای در رو شنید. صندلیشو عقب برد تا پشت دوربین رو ببینه، و احتمالاً قیافهش یه شکلی شد چون وقتی برگشت طرف صفحه، کامنتها زیاد شده بودن.
یونجون همونجا تو راهرو خشکش زده بود؛ انگار فکر نمیکرد این دوتا اونجا باشن — البته منطقی بود، چون اون اتاق خودش و بومگیو بود.
یونجون انگار مستقیم از باشگاه اومده بود؛ موهاشو شل و گوجهای بسته بود. زیرش هم ماشین کرده بود. شقیقههاش عرق کرده و هدفون دور گردنش بود.
-آه
بومگیو گفت:
-کی دعوتت کرده؟
یونجون سریع خودشو جمع و جور کرد و قیافهش صاف شد. یه چند تا تار موی خیس رو از پیشونیش کنار زد و همون لحظه بود که سوبین فهمید…
اونا سولبند کاپلی انداختن.
سوبین قفل کرد. حس کرد اضطرابش داره خفهش میکنه. یونجون کیف ورزشیش رو انداخت توی راهرو و اومد کنار صندلی بومگیو وایساد. سوبین کل روز سولبند زردشو بسته بو. اما انقدر پوستش حساس و دردناک شده بود که وقتی یکی از عوامل قبل لایو یه سولبند جدید بهش داده بود، اصلاً بهش شک نکرده بود. فکر کرده بود اون فلزیه خنکتره و پوستش رو اذیت نمیکنه.
اصلاً حتی فکر نکرده بود چرا یکی بهش سولبند داده… یا چرا سولمارکش اینقد آتیش گرفته بود.
ولی الان میفهمید که باید شک میکرد… چون یونجون خم شد روی صندلی بومگیو تا کامنتها رو نگاه کنه و نور لامپ اتاق دقیق روی سولبندش افتاد.
سوبین صبح فکر کرده بود سولبند یونجون یه سولبند چرم مشکی و براقه.
ولی الان… خیلی واضح معلوم بود فلزیه، همون مدل سولبند خودش؛ فقط مال یونجون برنز بود و مال سوبین نقرهای.
اینکه سولبند کاپلی داشته باشن چیز تازهای نبود — تیم استایل عاشق این چیزهای “ما همگی یه خانوادهایم” بود — ولی از وقتی سوبین فهمیده بود یونجون سولمیتشه، اولین باری بود که اتفاق میفتاد.
و درست یه روز بعد از اینکه یونجون فهمیده بود مدیر کمپانی داره نقشه میکشه این دوتا بیشتر باهم تعامل داشته باشن.
و الان لایو داشتن.
فنها صد در صد میفهمیدن.
-ورزش میکردم، خب، برای فنهامون ورزش کردم.
یونجون داشت همینو میگفت که سوبین از تو فکر بیرون اومد و به لایو برگشت.
بومگیو نالید و شروع کرد سرش غر زدن که
-الکی جذبه برمیداری که چی؟ میخوای باحال بهنظر بیای؟
بگومگوهاشون برای سوبین پسزمینه شد، چون چشمش افتاد به اینکه یونجون چجوری وایساده… کاملاً کج، انگار داشت زور میزد نیفته. دستش چسبیده بود به دستهی صندلی بومگیو، انگار تمام توانش همین بود.
سوبین اخم کرد.
یونجون شاید نمیتونست تو آمریکا خودش رو توی تمرینات له کنه، ولی همیشه یه راه جدید برای نابود کردن خودش پیدا میکرد.
سوبین بطری آب رو برداشت و از پشت بومگیو داد سمتش. یعنی: زیادی داری زور میزنی، مراقب خودت باش.
واکنش یونجون تو بازپخش لایو هم هست: یه ابروشو انداخت بالا، یه دست خجالتی که جلو اومد و با نوک انگشتاش بطری رو گرفت… و همون لحظه که نگاهش به سولبند سوبین افتاد — ست سولبند خودش…
سوبین دستش رو یهویی کشیده بود عقب و نه کامنتها رو نگاه کرده بود نه یونجون رو؛ و این باعث شد بومگیو زل بزنه بهش انگار طرف یهکم خل شده.
که خب… شاید هم شده بود.
بومگیو خیلی خشک گفت:
-سوبینهیونگ خیلی به فکر ما بود، مخصوصاً حواسش به مصرف آبمون بود.
بعد چونهش رو گذاشته بود رو دستش و برگشته بود سمت کامنتها، در حالی که سوبین با تمام وجود سعی کرده بود یونجون رو از توی صفحه نگاه نکنه.
-داشتیم جون میکَندیم برای اجرای آخر سال— مخصوصاً یونجونهیونگ—
سوبین سریع هر دو دستش رو زیر میز قایم کرده بود تا سولبند لعنتی از دید عموم دور بشه.
مغزش هنگ کرده بود. چطوری باید یونجون رو قانع میکرد که این یکی از حقههای مدیریت نبود؟ نکنه مدیریت به یونجون هم اون سولبند مشکیـه رو داده بود؟ پاش زیر میز مثل چی رو ویبره بود. چرا باید این افتضاح دقیقاً وسط لایو رخ میداد؟
بعد از اینکه از شوک دراومد، یونجون کمکم رفته بود تو مود جلوی دوربینی خودش؛ همون ورژن خستهنشدنی که تند و تند با بومگیو شوخی میکرد. سوبین رو کاملاً نادیده نگرفته بود، ولی خیلی مراقب بود جوابش رو مستقیم نده یا حتی نگاهش نکنه. سولبند خودش رو هم تا جایی که میشد قایم کرده بود.
سوبین همونطور که یونجون رو تو صفحه نگاه میکرد، میتونست بفهمه که پشت اون لبخند و شوخی و حرفهای عادی، یونجون لبهی پرتگاهه: سفیدی گرهخوردهی بند انگشتاش، تیزی صداش، سفتی شونههاش.
مشکل فقط سولبند کاپلی نبود. از باشگاه خسته و داغون بود. مثل همون وقتی که سوبین تو استودیو پیداش کرده بود. یونجون همیشه وقتی استرس داشت، خودش رو لتوپار میکرد.
سوبین هم کل لایو دستش رو با سولبند زیر میز قایم نگه داشت.
تا لایو تموم شد، سوبین از جا پرید و قبل از اینکه یونجون بخواد فرار کنه، بازوش رو گرفت. دستش ناخودآگاه دور مچ یونجون حلقه شد، دور همون فلز سرد سولبند.
یونجون تکون خورده بود.
سوبین محکم گفت:
+اونا نگفته بودن بپوشمش. خودم انتخابش کرده بودم. نمیدونستم.
یونجون اخم کرد.
-اوکی.
پشت سرشون، بومگیو تظاهر کرد که خیلی کار مهمیه که هر ده ثانیه یه بار وسایل رو روی میز جابهجا میکرد.
سوبین بااصرار گفت:
+فقط لازم داشتم اینو بدونی. واقعا کار مدیریت نبود.
یونجون گفت:
-گفتم اوکیه سوبین.
این بار خواست دستش رو عقب بکشه و سوبین هم ولش کرده بود. نوک انگشتاش تا لحظه آخر کف دست یونجون موند. یونجون سریع دستش رو برد پشتش، سولبندش رو دوباره مخفی کرده بود.
-حتی اگه کار مدیریت هم بود، مهم نبود. کار اونا همینه. کار ما هم همینه. جزو شغلمون حساب میشه.
سوبین گفت:
+تو برای من تو جز شغلم نیستی—
یونجون تیز و بُرنده پریده بود وسط حرفش:
-نکن.
یه نگاه کوتاه هم از پشت شونهی سوبین به بومگیو انداخت.
-من میرفتم دوش بگیرم.
سوبین بیخیال اینکه بومگیو تمام مدت تماشاچی بوده، گفت:
+نمیتونی تا ابد ازم فرار کنی.
دوست داشت سولبند رو از دستش بکشه و نشونش بده. تازه دستش رو برده بود که—
یونجون دوباره گفت:
-من میرفتم دوش بگیرم.
این بار خیلی عصبی بود. بعد تقریباً سمت حموم دوییده و در رو با صدای بوم کوبیده بود. قفل هم دو ثانیه بعد چرخیده بود. بعد هم صدای دوش اومد. سوبین جدی داشت به شکستن در فکر میکرد که بومگیو پشت سرش گفت:
-میدونی، شما دو تا فقط لازم دارین یه بار با هم بخوابین و آشتی کنین.
سوبین خفه گفت:
+چی؟
با چشمای گشاد سمتش برگشت.
بومگیو لم داده بود روی صندلی، دست به سینه، یه لبخند فسقلی هم گوشه لبش خوندنیای میکرد. گوشهای سوبین تا بناگوش قرمز شده بود. بالاخره خجالت وجودش رو گرفت.
+نمیتونی همینطوری این حرفو بگی.
بومگیو گفت:
-چی رو؟ واضحترین چیز دنیا رو؟ اوه سوبینهیونگ…
با اینکه لحنش شوخی و عادی بود. نگاهش جدی شده بود. همون قیافهای که قبل از رفتن روی استیج میگرفت.
سوبین اخم کرده بود. خیلی وقت بود از این حرفا فرار میکرد. انکارش دیگه سودی نداشت…
بومگیو میدونست یه چیزی هست—و دروغ گفتن بهش اصلاً منصفانه نبود. بومگیو که خنگ نبود. حقش بود حقیقتو بدونه.
سوبین آه کشید و دستشو از موهاش رد کرد.
+ولی لازم بود اینجوری بگی؟
-اوه، بالاخره میخوایم دربارش حرف بزنیم؟
سوبین یه نگاه به درِ حموم انداخت. صدای دوشِ یونجون اونقدر بلند بود که هیچی نمیشنید، ولی…
+اینجا نه.
+x+
پیادهروی شبونه همه چیزشون بود. مخصوصاً وقتی تو یه شهر خارجی بودن؛ یه فرصت که کمتر توسط فنها دیده بشن، میتونستن یه چرخی بزنن. چند ساعت دزدکی که تظاهر کنن آدمای معمولین. تو آمریکا معروف بودن، ولی از اون مدل معروفیت که نصف مردم نمیشناختنشون؛ پس فقط یه مامور امنیتی با فاصلهٔ مودبانه دنبالشون میرفت.
با اینکه دیروقت بود، شهر هنوز بیدار بود؛ نور و شلوغی ویژگی جدا نشانی نیویورک بود. کنار رودخونه که راه میرفتن، سوبین به بومگیو رو داد و ازش چندتا عکس برای اینستاگرامش گرفت.
حرفای معمولی زدن. موضوع جدی رو پیش نکشیدن. بعد از یه ساعت ولگشتن یه جای خلوت کنار نردهها پیدا کردن و به رودخونه خیره شدن. سوبین ساعداشو گذاشت روی نردهٔ سرد و نور ماه رو روی آب نگاه کرد.
-خب!
بومگیو گفت:
-تو و یونجونهیونگ.
سوبین آه کشید و شونههاشو جمع کرد.
+آره.
-اون دربارهٔ نمودارا گفت.
سوبین ساکت شد. نمیتونست تصور کنه یونجون تصویری خوبی ازش ساخته باشه.
+نمیخواستم هیچکدومتون ازشون خبر داشته باشین.
-بیشتر از اینا بود؟
+آره، واسه همهمون. هر ترکیب ممکن. مال ما فقط اونیه که بیثباتی بیشتری داشت. نگران کل قضیهی سولمیت بودن. فکر میکردن فنها نگرانن که ما سولمارک بگیریم و یهشبه با سولمیتامون بزنیم به چاک.
این باعث شد بومگیو قهقهه بزنه.
-اوه خدایا. چه مسخره.
چشماش برق میزد، شونههاش هم سبک شده بود.
+اگه میدونستن…
یه خندهٔ ریز کرد.
سوبین پلک زد.
-وای!
بومگیو گفت و سرشو تکون داد. دستاشو دور نرده حلقه کرد و به آسمون نگاه کرد. نور شهر اجازه نمیداد غیر از چندتا ستاره دیده بشه.
+ازم بدش میومد؟
-ها؟
بومگیو گفت:
-ازت بدش بیاد؟ فکر نکنم هیونگ حتی اگه زور میزد هم میتونست ازت بدش بیاد. فقط… ناامید بود؟
صاف ایستاد و پاشو محکم به زمین زد.
-چرا بهش نگفته بودی؟
سؤال خیلی خوبی بود. سوبین بیاختیار اسم یونجون رو روی سولبندش لمس کرد.
+فکر میکردم میتونم از پسش بربیام، همشو خودم تنهایی به دوش بکشم.
حرفای یونجون تو ذهنش پیچید: “تو هم باید یه ذره با خودت مهربون باشی.”
+چون لیدریم، یا چون اون… خب، میدونی.
نگاه بومگیو به سولبند سوبین افتاد.
یه شوک و ترس تو چشمهایم سوبین پیدا بود و کلی وحشت کرده بود.
-یه جورایی حدس زده بودم.
بومگیو گفت و نگاهشو بالا آورد.
-امیدوار بودم بالاخره خودت بگی.
لحنش کمی رنجیده بود. معمولاً خیلی صمیمی بودن؛ سوبین هیچوقت از اون چیزی پنهون نکرده بود.
+نمیخواستم چیزی عوض بشه.
سوبین توضیح داد.
+فکر میکردم میتونم ازش بگذرم—از اون بگذرم.
حالا که میگفت، خودش هم مسخره بهنظر میرسید. چطور میتونست از یونجون بگذره؟
+فکر کنم تو قایم کردن احساساتم افتضاحم.
دماغشو جمع کرد.
+انقدر مشخص بود؟
-خب، من دو نفرتونو تو تخت دیدم.
بومگیو با آرنج زد به پهلوش و غشغش خندید و سوبین ناله کرد. تو این ۴۸ ساعت شلوغ کلاً فراموش کرده بود.
بومگیو بهش رحم کرد:
-نه، منظورم این نبود که… من فکر نمیکنم مدیریت چیزی فهمیده باشه، اگه بابت اون نگرانه. ولی من تو رو میشناختم. فکر کردی نمیفهمم عاشق شدی؟
نوک گوشهای سوبین داغ شده بود. واقعاً خوشحال بود که یه نسیم خنک از سمت رودخونه میاومد.
+ولی— این اجازه نداشتیم.
بومگیو زد زیر خنده، سرش رو عقب انداخت.
-تو خیلی بامزهای! جدی میگی؟ فکر میکردی آیدلا تو گروه خودشون رابطه نداشتن؟ تو کدوم سیاره زندگی میکنی هیونگ؟ واقعاً!
سرش رو تکون داد.
+اگه بین خودمون میبود، برای گروه عجیب نمیشد؟»
-تو فکر میکردی این همه تنش جنسی که داشتیم عجیب نبود؟
بومگیو خرناسوار خندید.
-من مطمئنم کای یه هفته بود تو اتاقش قایم شده بود چون میترسید یهویی بیاد بیرون ببینه شما دوتا دارین وسط مبل کارای عجیب میکنین.
گوشهای سوبین رسماً آتیش گرفته بود. این بار واقعاً صورتش رو با دستهاش پوشوند. رسوایی محض بود. اول تهیون، حالا هم بومگیو.
-باشه بابا، اشکال نداره.
بومگیو شاد گفت.
-من خودم یه مدت عاشق یونجونهیونگ بودم.
+چــــــــی؟!
-هوم.
بومگیو خیلی آروم سر تکون داد، انگار اعتراف کردن به کراش داشتن رو عضو گروه یه چیز کاملاً طبیعیه.
-وقتی کارآموز بودیم. فکر میکردم خیلی باحاله.
این بار نوبت سوبین بود که دهنش باز بمونه. چطور اینقدر راحت اینا رو میگفت؟
-
خب، اه…
گلوش رو صاف کرد.
+چی باعث شد از دیگه کراش نداشته باشی؟
-فهمیدم چقدر رو مخه.
بومگیو خیلی ریلکس جواب داد و سوبین داشت از خنده خفه میشد.
-جدی هیونگ، من نمیدونم تو چی توش دیدی. خب البته قیافهش خوبه. نه اینکه از من بهتر باشه. راستی میدونستی چند وقته بدنسازی میکنه؟+آره.
سوبین ناله کرد. سیکس پکهای یونجون از وقتی سولمارکش ظاهر شده بود، توی خیلی از خوابهاش نقش اصلی رو داشت.
بومگیو با ذوق خندید.
-فکر نکنم برای تو جواب بده البته. تو از اولم میدونستی رو مخه و هیچوقت برات مهم نبود.
متأسفانه راست میگفت. سوبین هیچوقت قرار نبود از دست یونجون خلاص شه، نه وقتی اسمش روی مچ خودش حک شده بود. یونجون فقط یه کراش نبود؛ سولمیتش بود.
بومگیو از گوشه چشم نگاهی بهش انداخت.
-اینکه جر و بحث داشتین دلیل نمیشد از هم جدا بشین. اون سولمیتت بود هیونگ.
مغز سوبین هنگ کرد.
+ها؟ هیونگ و من… ما با هم نبودیم.
-صبر کن!
بومگیو گفت:
-با هم نبودین؟
+…نه؟
-هیونگ!
بومگیو گفت:
-هیونگ! من فکر— وقتی دیدمتون— فکر کردم فقط منتظرین وقت مناسبو اعلام کنین! فکر کردم اعتراف کردین و داشتین یواشکی قضیه رو جمع میکردین. فکر کردم این همه تنش چند روز اخیر به خاطر مخفیکاری بوده، نه اینکه… جدی؟!
+من حتی نمیدونم اونم اسم منو داره یا نه.
-چیـــــــــ؟!
بومگیو جیغ زد.
+میخواستم بهش بگم.
سوبین یهویی حالت دفاعی گرفت. یه نگاه سریع به پشت سرش انداخت تا مطمئن شه بادیگاردشون هنوز دور وایساده.
+دیروز حتی. کلی خودمو آماده کرده بودم و همه چیزو ریخته بودم رو کاغذ و بعد یهو… اوف.
اخم کرد.
+بهخاطر اون کوفتیِ نمودارا خیلی عصبانی بود گیو. نمیتونستم یهو بگم: راستی، اسم تو رو مچم حک شده و من یهجورایی عاشقتم، توام منو دوست داری؟»
-هیونگ…
بومگیو دوباره گفت:
-واااقعاً چه وضعیه.
+آره…
سوبین دستش رو روی نرده باز کرد. باد تندتر شد و موهاش رو به پیشونیش میزد.
-باید بهش میگفتی.
بومگیو چرخید و دست سوبین رو از نرده برداشت، انگشتاش رو تو هم قفل کرد. با چشمای گنده و نالهطور گفت:
-بهخاطر ما هم که شده بگو.
+آه
سوبین آه کشید. از اینکه دوباره باید اینقدر آسیبپذیر شه حالش گرفته شد.
+اوف.
اعتراف کردن به یکی نباید اینقدر سخت میبود. نباید انقدر ترسناک میشد. دستای بومگیو رو فشار داد.
+چرا باید اینقدر بزرگ بشه؟ چرا نمیتونیم معمولی باشیم؟ چرا آیدل بودن اینجوریه؟
گوشه لب بومگیو بالا رفت.
-منم بعضی وقتا فکر میکردم معمولی بودن چه شکلیه.
شستش رو پشت دستهای سوبین کشید.
-ولی مطمئن نبودم بتونم موسیقی رو ول کنم.
سوبین سر تکون داد. خودش هم همین فکر رو کرده بود.
+حتی برای عشق؟
پرسید.
+برای سولمیتت؟