Your babies

Your babies

EWAN

سریع وارد خوابگاه شد و به اتاقش رفت.

-بجنب جیک پنج دقیقه.

-باشه باشه

با عجله کیف و وسایلش رو زیر تختش پرت کرد و لباس هاشم کند و توی کمد پرت کرد. لباس خواب مخصوصش رو پوشید و از اتاق بیرون اومد.

همون لحظه صدای زنگ در بلند شد. سونو سمت در رفت و بازش کرد. اقای مین، با چوب مخصوص خودش وارد اتاق خوابگاهشون شد.

هر شب رأس ساعت یازده شب، اقای مین، مسئول خوابگاه به همه اتاق ها سر میزد تا مطمعن شه هیچ کس بدون اطلاع خودش شب بیرون از خوابگاه نمونده.

اقای مین به شدت سر ساعت حساس بود و حتی اگر یک ثانیه بعد خودش وارد اتاقی میشدی، یه جریمه حسابی بهت میداد.

جیک هم امشب بخاطر شیفت اضافه ای که مجبور شده بود بخاطر نبود همکارش بمونه، توی دقیقه اخر خودش رو به خوابگاه رسونده بود.

- خب میبینم همگی هستین و اماده خوابید.

-البته اقای مین

همشون با صدای رسا و یکجا، جواب مرد رو دادن. مرد نگاه دیگه ای به اتاقشون انداخت و خارج شد.

با خروج اقای مین، همشون پخش زمین شدن.

-هی جیک چرا انقدر دیر اومدی؟

-سومی مجبور شد زود بره من باید جاش میموندم. ساعت از دستم در رفت کل اینجا رو دویدم.

-خب دیگه بیاین بریم بخوابیم

همشون از جاهاشون بلند شدن و سمت اتاق هاشون رفتن. جیک هم مثل بقیشون از جاش بلند شد و به اتاقش رفت.

خوابگاهشون سه اتاق داشت. هر اتاق برای دو نفر بود. اتاق اول سونو و جونگوون بودن که هر دو بتا بودن. اتاق دوم جی و جیک که الفا بودن. و اتاق سوم نیکی که به گفته خودش الفا بود، به تنهایی بود.

نیکی بین همشون کوچکترین بود و تازگی به خوابگاه اومده بود. بخاطر نبودن هم اتاقی دیگه ای تنها توی اون اتاق میموند.

با رفتن همشون به اتاق هاشون، جی چراغ هارو خاموش کرد و وارد اتاق مشترکش با جیک شد. خودش رو روی تختش پهن کرد.

بعد از چند ساعت نزدیک های سه صبح، جیک با احساس صدای ناله کسی، از خواب بیدار شد.

از اتاقش بیرون اومد و وارد راه رو شد.

صدای ناله از اتاق اخر راه رو که متعلق بود نیکی بود میومد. به ارومی سمت همون اتاق رفت و با باز کردن در، اروم وارد اتاق شد.

نیکی در حالی که از درد به خودش می پیچید و بیشتر بالشت بین پاهاش رو به خودش میفشرد، دستش رو با فکر دست هم اتاقیش تکون میداد، ناله میکرد و فرمون ازاد میکرد.

اتاق پسر مملو از بوی هلو بود. پس نیکی تمام مدت یه امگا بود. یه امگایی که برای درس خوندن و نجات پیدا کردن، هویت واقعیش رو پنهان کرده بود.

-یه امگا؟

جیک با خودش زمزمه کرد. هر چند صداش بلند تر از چیزی بود که فکر میکرد و به گوش به پسر روی تخت رسید.

نیکی با باز کردن چشماش، به جیکی زل زد که با تعجب به بدن عرق کرده و برهنه خودش زل زده بود.

نیکی خوب میدونست اگه کسی بفهمه که اون یه امگاست، تمام تلاش هاش برای رسیدن به اینجا، بیهوده به حساب میان. همینجوریش، عشقش به فرد مقابلش براش دردسر ساز شده بود.

-جیک هیونگ...

جیک چند قدم نزدیک نیکی شد. پسر با ناله از جاش بلند شد و روی تخت نشست. هنوز بالشت و دستش بین پاهاش بودن.

-خیلی درد داره؟

جیک به عنوان کسی که از یه امگا به وجود اومده بود، خوب میدونست هیت چقدر برای یه امگا درد داره.

-خیلی...

نیکی همونطور که به گریه افتاده بود، جواب داد. دوباره دستش سمت عضوش حرکت کرد تا کمکی به وضعیتش بکنه.

قبل از اینکه دستش به عضوش برسه، با برخورد انگشت های سردی به عضوش، پرش کوتاهی کرد و چشماش رو باز کرد.

چند پلک زد تا خیسی اشک از چشماش بره و بتونه راحت ببینه. این جیک بود که عضو پسر رو به دست گرفته بود و انگشتش هاشو تکون میداد.

-هیونگ... لطفا بیشتر...

نیکی با ناله ای دوباره سر جای خوابید و کمرش رو بالا کشید و تا دست جیک رو بیشتر حس کنه.

جیک به پیچیدن رایحه نیکی زیر بینیش، دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره. روی پاهای نیکی نشست و سرعت دستش رو بالاتر برد.

نیکی با ناله‌ی بلندی، بین دست جیک به اوج رسید. اما همچنان چیزی از تحریک شدنش کم نشده بود. با بودن الفا رو به روش حتی بدتر هم شده بود.

جیک انگشت اشارش رو که با کام پسر پوشیده شده بود، سمت دهنش برد لیسی بهش زد. نیکی با دیدن حرکت جیک، بیشتر به خودش لرزید و تحریک شد.

-هیونگ... خواهش میکنم بزارش توم... میخوام احساسش کنم...

-من نمیتونم این کارو باهات انجام بدم نیکی اونم نه وقتی تو توی هیتی

نیکی دستش رو بالا اورد و دور گردن جیک حلقه کرد و پسر رو پایین و روی بدنش کشید.

بوسه خیسی روی لب های پسر نشوند.

-برام مهم نیست هیونگ... نیاز دارم داخل خودم احساست کنم

نیکی بدنش رو بالا برد و عضو برهنش رو روی عضو پوشیده جیک کشید. جیک که خودش هم به اندازه کافی تحریک شده بود، بلافاصله تمام لباس هاشو کند و روی زمین انداخت.

پاهای پسر رو باز کرد و بینشون نشست. با همون انگشت هایی که هنوز اغشته به کام پسر بودن، به سمت حفره خود پسر رفت و یکی از انگشت هاشو کامل وارد پسر کرد.

نیکی با کش اومدن دیواره های حفرش، به پتو زیر دستش چنگ انداخت و برای جلوی گیری از ناله اش، لب هاشو گاز گرفتن.

جیک که دید نیکی قصدی برای ناله کردن نداره، دو انگشت دیگه هم وارد پسر کرد و صدای پسر رو بلند کرد.

-اه هیونگ... درد داره

-این فقط چند تا انگشته نیکی. چطور میخوای خودشو تحمل کنی؟

حق با جیک بود. عضو پسر بزرگتر از تصور نیکی بود و میتونست کامل درون پسر رو پر کنه.

جیک با تکون دادن انگشت هاشو اونا رو بیرون کشید و عضوش رو جایگزین کرد. با هر سانتی که وارد میشد، ناله پسر بلند تر و سفیدی چشماش بیشتر معلوم میشد.

با ضربه محکمی که زد، متوجه شد پروستات پسر رو پیدا کرده و تمام ضربه هاشو به همون قسمت میزد. با نزدیک شدن نیکی، حفرش تنگ تر شد و سرعت جیک بیشتر شد.

-نات... ناتم کن الفا...

-نمیشه نیکی

با به اوج رسیده نیکی، جیک هم به اوج رسید. نیکی با وجود درد، کمرش رو پایین کشید تا عضو الفا رو عمیق تر حس کنه که با خالی شدن حفرش، درد بیشتری توی بدنش پخش شد.

-بهت گفتم نه امگا!

جیک با جدیت گفت و خودش رو کنار پسر رها کرد. نیکی خودش رو توی اغوش پسر کشید.

- بعد از اینک-

-بعد از اینکه باهام قرار گذاشتی، منتظر بچه هات هستم الفا.

جیک خنده ای کرد و با بوسه ای روی پیشونی نیکی، هر دو به خواب رفتن.

Report Page