Your Voice Among All These Voices

Your Voice Among All These Voices

Emmaa

باران از عصر شروع شده بود

از آن باران‌های ریزی که اولش کسی جدی‌شان نمی‌گیرد؛ چند قطره روی شیشه، چند لکه‌ی تیره روی آسفالت، بوی خاک خیس که آرام‌آرام از خیابان بالا می‌آید و خودش را به پنجره‌های ساختمان‌ها می‌رساند

اما حالا، نزدیک نیمه‌شب، باران هنوز می‌بارید

قطره‌ها روی شیشه‌ی بزرگ اتاق سر می‌خوردند و نور چراغ‌های خیابان را با خودشان پایین می‌کشیدند؛ خط‌های باریک زرد و سفید که چند لحظه کش می‌آمدند و بعد در تاریکی گم می‌شدند

پنجره کمی باز بود

هوای سرد از شکاف باریکش وارد اتاق می‌شد و پرده‌ی نازک کنار پنجره را آرام تکان می‌داد

هر بار که پرده حرکت می‌کرد، بوی باران همراهش می‌آمد

بوی آسفالت خیس

خاک مرطوب باغچه‌ی کوچک پایین ساختمان

و کمی بوی برگ‌های خیس‌شده

پووین کنار همان پنجره نشسته بود

زانوهایش را جمع کرده بود و پاهایش را زیر خودش گذاشته بود. لباس راحتی نرمی به تن داشت و آستین‌هایش تا روی دست‌هایش پایین آمده بودند. انگشت‌هایش سرد شده بودند، اما حوصله نداشت از جایش بلند شود

پیشانی‌اش را به شیشه تکیه داد

سرما مستقیم از شیشه به پوستش منتقل شد

چشم‌هایش را بست

صدای باران نزدیک‌تر شد

تق، تق، تق

و بعد صدای یکنواخت قطره‌هایی که روی لبه‌ی فلزی پنجره می‌افتادند

پووین نفس کشید

هوای اتاق هنوز بوی آشنای خودش را داشت

رایحه‌ی شیرین گیلاس

نه آن بوی تند و مصنوعی عطرها؛ رایحه‌ای نرم و گرم که در فضای اتاق پخش شده بود و با بوی پارچه‌های تمیز و چوب تخت قاطی می‌شد

قبلاً پوند همیشه می‌گفت وقتی رایحه‌ی گیلاس را حس می‌کند، می‌فهمد خانه است

پووین آن موقع خندیده بود

گفته بود

- مگه خونه باید بو داشته باشه؟

پوند جواب داده بود

- برای من آره

پووین آن شب هم خندیده بود


اما حرفش را یادش مانده بود

همان‌طور که خیلی از حرف‌های پوند را یادش مانده بود

حتی آن‌هایی که پوند خودش احتمالاً فراموش کرده بود

روی میز کنار تخت، دو فنجان بود

یکی خالی

یکی نصفه

چای چند ساعت قبل دیگر گرم نبود. بخار از رویش بلند نمی‌شد و رنگ تیره‌ی نوشیدنی زیر نور چراغ، تقریباً قهوه‌ای سیاه به نظر می‌رسید

پووین چند ساعت پیش برای هر دویشان چای ریخته بود

بعد یکی از فنجان‌ها را برداشته بود

یکی را جلوی پوند گذاشته بود

و بعد، بدون اینکه حتی متوجه شود، تمام مدت به پنجره خیره مانده بود

حالا چای سرد شده بود

بوی خیلی کم‌رنگ برگ‌های چای در هوا باقی مانده بود؛ بویی تلخ و خشک که با شیرینی گیلاس تضاد عجیبی داشت

پووین دستش را دور فنجان گذاشت

سرامیک سرد بود

دستش را عقب کشید

چند ثانیه به فنجان نگاه کرد

بعد صدای قدم آمد

آرام

پوند از آشپزخانه بیرون آمد

در دستش یک حوله‌ی کوچک بود و موهایش کمی خیس به نظر می‌رسید. احتمالاً قبل از آمدن به اتاق صورتش را شسته بود

بوی خیلی ملایم صابون و شامپو همراهش وارد اتاق شد

رایحه‌ای تمیز و خنک که برای چند ثانیه روی بوی شیرین گیلاس نشست

پوند حوله را روی پشتی صندلی انداخت

نگاهش به پنجره افتاد

بعد به پووین

- سرده

پووین سرش را بلند کرد

-‌ چی؟

پوند با چشم به پنجره اشاره کرد

- پنجر

پووین به شکاف باریک آن نگاه کرد

- هوا خوبه

پوند نزدیک‌تر آمد

- دستات یخه

پووین به دست‌های خودش نگاه کرد

- خوبم

پوند چیزی نگفت

فقط پنجره را کمی بست

صدای باران آرام‌تر شد

اتاق یک‌دفعه گرم‌تر به نظر رسید

پرده دیگر آن‌قدر تکان نمی‌خورد

پووین ناخودآگاه به این تغییر کوچک توجه کرد

همیشه همین بود

پوند چیزهای کوچک را می‌دید

چیزهایی که خود پووین حتی متوجهشان نمی‌شد

پوند روی صندلی روبه‌رو نشست

چند ثانیه سکوت کرد

بعد گفت

- چایت سرد شده

پووین به فنجان نگاه کرد

- اره

- چرا نخوردیش؟

- حواسم نبود

پوند دستش را جلو برد، فنجان را برداشت و کف دستش را دور آن گرفت

- برات یکی دیگه درست کنم؟

- نه

- مطمئنی؟

پووین سر تکان داد

پوند فنجان را دوباره سر جایش گذاشت

صدای آرام برخورد سرامیک با چوب میز در سکوت اتاق شنیده شد

یک صدای کوچک

اما پووین به طرز عجیبی از آن ناراحت شد

چون ناگهان فکر کرد شاید این آخرین باری باشد که صدای چنین چیزی را در این خانه می‌شنود

آخرین بار که پوند برایش چای می‌ریزد

آخرین بار که کنار پنجره می‌نشیند

آخرین بار که رایحه‌ی پوند با بوی گیلاس او در یک اتاق مخلوط می‌شود

گلوش گرفت

پوند متوجه شد

- پووین؟

پووین جواب نداد

- چی شده؟

پووین آهسته گفت

- هیچی، دارم فکر میکنم آدما خیلی میتونن ترسناک باشن

پوند کمی به جلو خم شد

- چند وقته هی می‌گی هیچی

پووین لبش را گاز گرفت

صدای باران دوباره واضح شد

پوند منتظر ماند

پووین بالاخره گفت، اما با تردید

- پوند...

- جانم؟

پووین نگاهش کرد

چند ثانیه

بعد نگاهش را دزدید

- اگه یه نفر...

مکث کرد

- اگه یه نفر باعث بشه زندگی کسی که دوستش داره سخت‌تر بشه، باید بره؟

پوند جواب نداد

چهره‌اش آرام بود، اما نگاهش تغییر کرده بود

- بستگی داره

- به چی؟

- به اینکه واقعاً باعث سخت‌تر شدن زندگی اون آدم شده باشه

پووین ساکت ماند

پوند ادامه داد

- یا فقط خودش این‌طوری فکر کنه

انگشت‌های پووین داخل آستین لباسش جمع شدند

- اگه همه بگن چی؟

- همه کی؟

پووین جواب نداد

پوند آهسته گفت

- مهم نیست چند نفر یه چیزی رو بگن. اگه من خودم ندیده باشمش، چرا باید باورش کنم؟

پووین سرش را پایین انداخت

چون مشکل همین بود

پوند حرف خودش را باور داشت

اما پووین دیگر نمی‌توانست صدای خودش را از صدای بقیه جدا کند

حرف‌ها از همان روزها شروع شده بودند

اول یکی

بعد دو نفر

بعد بیشتر

هیچ‌کس نمی‌دانست یک جمله‌ی ساده می‌تواند چقدر در ذهن یک نفر بماند

پووین اول گوش نمی‌داد

اما شب‌ها وقتی تنها می‌شد، جمله‌ها برمی‌گشتند

در سکوت اتاق

در تاریکی قبل از خواب

هنگام دوش گرفتن، وقتی صدای آب اجازه نمی‌داد به چیزی جز فکرهای خودش گوش بدهد

در ماشین، پشت چراغ قرمز

حتی هنگام خرید، وقتی رایحه‌ی میوه‌های تازه از فروشگاه بلند می‌شد

«پوند آخرش خسته می‌شه»

«تو زیادی بهش وابسته‌ای»

«شاید بهتره به فکر آینده‌ی اون هم باشی»

«آدم‌ها همیشه اولش فکر می‌کنن همه‌چیز خوبه»

پووین هر بار خودش را مجبور می‌کرد فراموش کند

اما فراموش کردن همیشه به معنای نشنیدن نیست

بعضی کلمات وارد ذهن می‌شوند و همان‌جا می‌مانند

یک عصر، پوند برای پووین گیلاس خریده بود

کیسه‌ی کوچک را روی میز گذاشت

پووین وقتی درش را باز کرد، بوی شیرین میوه‌های تازه فوراً بالا آمد

چند گیلاس هنوز قطره‌های آب روی پوستشان داشتند

پووین یکی برداشت

نگاهش کرد

پوند لبخند زد

- برای تو

پووین خندید

- می‌دونی که خودت هم می‌خوری

- نه

- چرا؟

- رایحه‌شون شبیه توئه، تو گیلاس میخوری منم تورو

پووین چشم‌هایش را گرد کرد

- این چه استدلالیه؟

پوند خندید

و برای چند دقیقه همه‌چیز ساده بود

واقعاً ساده

آن‌قدر ساده که پووین دلش می‌خواست زمان همان‌جا متوقف شود

اما وقتی شب شد و تنها ماند، یکی از همان جمله‌ها برگشت

اگر پوند به خاطر من خوشبخت نباشه چه؟

گیلاس را روی میز گذاشت

دیگر نتوانست بخورد

روز جدایی، هوا عجیب آرام بود

نه باران

نه باد

آسمان خاکستری و سنگین

پووین صبح زود بیدار شد

خانه هنوز خواب بود

صدای یخچال از آشپزخانه می‌آمد

ساعت روی دیوار با صدای منظم تیک می‌زد

بوی قهوه‌ی مانده‌ی دیشب هنوز کمی در آشپزخانه بود

پووین آرام راه رفت

کف سرد زمین زیر پاهایش بود

دستش روی دستگیره‌ی در ماند

پشت سرش را نگاه کرد

خانه همان خانه بود

اما خودش دیگر همان آدم چند ماه قبل نبود

او رفت

بدون اینکه پوند را بیدار کند

فقط یک کاغذ روی میز گذاشت

و جمله‌ای که بعدها هزار بار آرزو کرد کاش نوشته بود

- برگرد

اما ننوشته بود

نوشته بود

- امیدوارم یه روز بفهمی که رفتنم تقصیر تو نبود

وقتی پوند بیدار شد، اولین چیزی که فهمید سکوت بود

بعد بوی قهوه‌ی مانده

بعد جای خالی فنجان دوم

و بعد کاغذ

او چند بار خواندش

اما هر بار فقط یک چیز می‌دید

رفتن

خانه همان بوها را داشت

اما رایحه‌ی گیلاس کم‌کم محو می‌شد

چند روز

چند هفته

چند ماه

تا اینکه یک روز پوند فهمید دیگر وقتی وارد خانه می‌شود، بوی گیلاس را حس نمی‌کند

و شاید دردناک‌ترین قسمت همین بود

نه اینکه پووین رفته بود

اینکه جهان داشت آرام‌آرام نشانه‌های حضورش را پاک می‌کرد

سال‌ها بعد، پوند هنوز بعضی شب‌ها چراغ کنار تخت را روشن می‌گذاشت

نه برای اینکه منتظر کسی باشد

فقط چون تاریکی کامل اتاق را دوست نداشت

آن شب هم باران می‌بارید

صدای قطره‌ها روی پنجره همان بود

تق، تق، تق

پوند خوابش برد

و در خواب...

رایحه‌ی گیلاس برگشت

اول خیلی کم

بعد واضح‌تر

چشم‌هایش را باز کرد

پووین آنجا بود

موهایش کمی نامرتب بود و نور ضعیف اتاق روی صورتش افتاده بود

پوند برای چند لحظه فقط نگاهش کرد

هیچ‌کس حرف نزد

فقط همان حس قدیمی برگشته بود

خانه

امنیت

آرامش

پوند لبخند زد

پووین هم

و برای یک لحظه کوتاه، هیچ حرفی از آدم‌های بیرون وجود نداشت

هیچ قضاوتی

هیچ ترسی

هیچ جدایی‌ای

فقط دو نفر

و اتاقی که هنوز بوی گیلاس می‌داد

بعد پوند از خواب بیدار شد

اتاق تاریک بود

باران هنوز می‌بارید

اما کنار او خالی بود

دستش را روی ملحفه کشید

پارچه سرد بود

هیچ‌کس آنجا نبود

هیچ رایحه‌ای نبود

فقط بوی نم باران که از پنجره‌ی نیمه‌باز وارد اتاق می‌شد.

پوند چند لحظه چشم‌هایش را بست

و فهمید بعضی آدم‌ها حتی وقتی از زندگی‌ات می‌روند، سال‌ها در جزئیاتش باقی می‌مانند

در بوی گیلاس

در صدای باران

در فنجان دوم چای

در جای خالی کنار پنجره

و در خوابی که هر بار تمام می‌شود، دوباره یادت می‌اندازد که واقعیت چیست

آن طرف شهر، پووین هم بیدار بود

پنجره را باز کرده بود

هوای سرد شب وارد اتاقش می‌شد

بوی باران را حس کرد

چشم‌هایش را بست

و برای یک لحظه کوتاه، خیال کرد رایحه‌ی آشنایی را در هوا تشخیص داده است

گیلاس

لبخند خیلی کوچکی زد

بعد آرام زیر لب گفت

- کاش صدای تو رو، بیشتر از صدای اونا باور کرده بودم

باران ادامه داشت

و هیچ‌کس جوابش را نداد

Report Page