Your Place

Your Place


اون روز کافه برخلاف همیشه شلوغ بود. تقریباً همه‌ی میزها پر شده بودن و چند نفر هم دم در منتظر بودن تا جایی خالی بشه.

طبق معمول سر همون میز نشسته بودم.

صاحب کافه از کنارم رد شد، یه نگاه به میز انداخت و بعد چشمش افتاد به صندلی خالی روبه‌روم.

چند لحظه بعد برگشت و گفت:

+ ویلیام، این صندلی رو لازم نداری؟


نگاهش کردم.

- نه.


دستش رو روی پشتی صندلی گذاشت.

+ می‌خوام بذارمش اون میز کناری. اونجا دو نفر منتظرن.


یه لحظه نگاهم رفت سمت صندلی.

- نه... بذار همین‌جا باشه.


ابروهاشو بالا انداخت.

+ چرا؟ همیشه خالیه.


شونه بالا انداختم.

- می‌دونم.


+ خب پس بذار یکی دیگه ازش استفاده کنه.


لبخند خیلی کمرنگی زدم.

- ترجیح می‌دم همین‌جا بمونه.


چند ثانیه نگام کرد، انگار تازه متوجه شده باشه قضیه فقط یه صندلی نیست.

دستش رو از روی صندلی برداشت.

- باشه.

و رفت.


منم دوباره به فنجون قهوه‌م خیره شدم.

تا اینکه چند دقیقه بعد، یه نفر روبه‌روم نشست.

با کمی تأخیر سرم رو بلند کردم.

- گفتم که...


اما در کمال ناباوری، اِست بود.

چند ثانیه فقط نگاهش کردم. انگار مغزم نمی‌تونست چیزی رو که می‌دید، قبول کنه.

اِست دست‌هاشو روی میز گذاشت و گفت:

- هنوزم این صندلی رو برای من نگه می‌داری؟


خندیدم.

ولی خنده‌م بیشتر شبیه یه نفس خسته بود.

- تو که دیگه نمیای.


اِست نگاهش رو روی صندلی انداخت.

- ظاهراً اومدم.


ساکت شدم.

خیلی چیزها می‌خواستم بگم.

اینکه چرا رفت.

اینکه چرا هیچ‌وقت برنگشت.

اینکه چرا با وجود همه‌ی این سال‌ها، هنوز هر هفته همون میز رو انتخاب می‌کردم.

ولی فقط گفتم:

- قهوه می‌خوری؟


لبخند زد.

- هنوز هم همون سفارش قبلی رو یادت مونده؟


- بعضی چیزا یادم نمی‌ره.


چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

- من فکر می‌کردم دیگه منو فراموش کردی.


نگاهش کردم.

- من فکر می‌کردم تو منو فراموش کردی.


هر دو خندیدیم.

یه خنده‌ی کوتاه و عجیب.

از اون خنده‌هایی که بیشتر از اینکه خوشحال باشن، یه چیزی رو توی دل آدم فشار می‌دن.


اِست دستش رو دور فنجونش فشرد.

- چرا هر هفته میومدی اینجا؟


شونه بالا انداختم.

- عادت کرده بودم.


- فقط عادت؟


نگاهش کردم.

- نه.


چند ثانیه سکوت کردم.

- فکر می‌کردم شاید یه روز بیای.


اِست چیزی نگفت.

دوباره نگاهی به صندلی‌ای که روش نشسته بود انداخت.

- و اگه نمی‌اومدم؟


لبخند زدم.

- بازم میومدم.

- تا کی؟

- نمی‌دونم.


اِست آهسته گفت:

- تو خیلی احمقی.

- می‌دونم.

- می‌تونستی یکی دیگه رو بذاری اینجا.

- می‌تونستم...

- پس چرا نذاشتی؟


نگاهش کردم.

- چون بعضی جاها رو آدم نمی‌تونه با هر کسی پُر کنه.


اِست سرش رو پایین انداخت.

چند لحظه هیچ‌کدوم حرف نزدیم.

بعد خیلی آروم گفت:

- من دیگه قرار نیست برم.


لبخند زدم.

- این بار مطمئنی؟


نگاهم کرد.

- آره.


فنجونم رو برداشتم و یه جرعه خوردم.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، صندلی روبه‌روم دیگه خالی نبود و شاید تمام این مدت، چیزی که نگه داشته بودم فقط یه صندلی نبود. یه جای خالی بود برای کسی که هنوز، یه گوشه از زندگیم، منتظرش بودم.

Report Page