Your Name

Your Name



هیچ‌وقت تا حالا انقدر دلش نخواسته بود کسی رو ببوسه، حتی اولین بوسه‌اش تو روزای کارآموزیش بود که هم عصبی بود هم کم‌رو، اما لعنتی چقدر دلش می‌خواست!

واسه این حس شدید که کل وجودش رو پر کرده بود هیچ ایده‌ای نداشت، اون میل دیوونه‌کننده که فقط یونجون رو بکشه بغل و ولش نکنه، رهاش نمی‌کرد.



-سوبینا…


یونجون سرش رو سمتش بالا گرفت، مثل وقتی که می‌خواست بوسش کنه.

لب‌هاش انقدر نرم بودن که آدم می‌خواست بمکه، کمی گرد و کوچیک، مخصوصا وقتی اسم سوبینو می‌گفت. کی نمی‌خواست ببوستش؟



+بله؟


سوبین سرش رو پایین آورد سمت یونجون و یه قدم نزدیک‌تر شد.



-گفتم که!


یونجون خیلی آروم گفت.


-ما با هم خوبیم.


سوبین مجبور شد حرفشو بزنه. دیگه نمی‌تونست پنهونش کنه. دستش رو محکم‌تر گرفت به مچ یونجون، اون سول‌بند بنفش که امروز پوشیده بود، که قشنگ به رنگ خودش می‌اومد.

حق با یونجون بود، اونا با هم خوب بودن. و نه فقط چون یونجون سول‌میتش بود.



+هیونگ، من..


یهویی، خنده‌ی دیوونه‌کننده‌ی کای تو استودیو پخش شد و سوبینو به واقعیت برگشت که وسط استودیو هستن و بقیه هم دارن نگاه می‌کنن.

همون لحظه مچ یونجون رو رها کرد و یه قدم عقب رفت. تقریباً— جلوی همه—وسط استیج رقص-

می‌خواست زمین باز بشه و صورتش بده!

به جاش سریع رفت سمت کای که هنوز داشت با گوشی شمی‌خندید و وانمود کرد که چشمش به یونجون نیست.

بعداً به خودش گفت: بعد از تمرین، وقتی بقیه رفتن خونه میرم سراغش.


+x+


وقتی بالاخره تمرین تموم شد، ساعت دقیقاً بعد از نیمه‌شب بود. سوبین خسته بود، ولی خستگی خوشایندی، مثل بعد از یه تمرین خوب. راضی بود.

آروم وسایلشو جمع کرد و یه چشمش به یونجون بود که داشت با بومگیو چت می‌کرد. تهیون و کای اولین نفرهایی بودن که رفتن.

وقتی یونجون رفت دنبال اونا و هنوز داشت با بومگیو حرف می‌زد. سوبین بلند شد و دنبالش رفت. می‌تونست انجامش بده. تو راهرو یه نفس عمیق کشید و آستین پیراهن یونجون رو گرفت تا نگهش داره.



+هیونگ.


یونجون برگشت و سرشو سمتش چرخوند. بومگیو هم مکث کرد و کنجکاو بینشون نگاه کرد.


+فقط هیونگ.


سوبین تأیید کرد.

ابروی بومگیو بالا رفت و بعد سرشو کج کرد مثل اینکه بخواد شیطونی کنه. اما یونجون جلوشو گرفت:


-باشه. تو خوابگاه می‌بینمتون.


بومگیو چند ثانیه مکث کرد و هنوز مشکوک نگاه کرد، بعد شونه‌ای بالا انداخت و رفت— ولی قبل از اینکه دور بشه، یه نگاه دیگه به سوبین انداخت. سوبین واقعاً باید بعداً باهاش حرف می‌زد. بومگیو که احمق نبود، فهمیده بود یه چیزی بینشونه.

وقتی بومگیو رفت، سوبین یه نفس دیگه گرفت و قلبش داشت از سینه‌ش بیرون می‌زد.

سرشو چرخوند و دید یونجون نگاش می‌کنه. از صبح این اولین باری بود که تنها بودن.

یونجون دیگه اون قیافه‌ی خوابالو و بامزه رو نداشت، الان یه چیزی داشت که آدمو می‌کشت: یه ژاکت گشاد و شلوار پاره تنش بود، موهاش کمی خیس از عرق بودن و خطای خستگی گوشه چشم‌هاش به چشم میومد.

نیت سوبین واسه حرف زدن یهویی گم شد و گیر کرد روی اون جزئیات: چقدر یونجون خسته بود، چطور خودش رو صاف نگه داشته، مثل اینکه یک قدم مونده بود تا بیفته.

سوبین دستشو از آستین یونجون رد کرد و حالا آرنجشو گرفت.



+زیاد کار نکن.


یونجون پلک زد، آروم. بعد لبخند زد، کمی محتاط ولی واقعی. همون لبخندی که هیچ وقت تو عکس‌ها نمی‌گیره..


-حواسم هست.


سوبین اخم کرد.


-قول می‌دم.


یونجون آروم دستشو از دست سوبین بیرون آورد و بعد قیافه‌ش شیطون شد:


-و اصلاً، چطور می‌تونم، وقتی بهترین پارتنر رقصو دارم که حواسش بهم هست؟


سوبین اخم کرد. یونجون خندید.


+می‌دونی چی میگم، نه؟


سوبین گفت. یونجون معمولاً وقتی برنامه‌هاشون خیلی فشرده و فشار زیاد می‌شد، همین کارو می‌کرد. در حالی که بقیه دنبال راهی بودن که استرسشونو کم و خالی کنن، یونجون خودش رو بیشتر و بیشتر اذیت می‌کرد، به همه جزئیات اجرای بعدی‌شون گیر می‌داد.

یه جورایی می‌شد فهمید که جدیه، چون اون نگاه شیطنت‌آمیزش کم‌رنگ شد و به یه چیزی واقعاً صادقانه تبدیل شد.


-تو واقعاً لیدر خوبی هستی، می‌دونی؟


این حرف، سوبین رو گیج کرد. اون و یونجون زیاد راجع به این که لیدر گروه کیه حرف نمی‌زدن، مخصوصاً با اون اختلاف نظر که کمپانی داشت، چون یونجون بزرگ‌تر بود (و خب، بهترین رقصنده و خوشگل‌ترین و… آره).


+اینو واسه چی گفتی؟

-به‌خاطر این که مراقبم بودی.


یونجون گفت. دستشو برد عقب موهاشو مرتب کرد و سوبین زور زد که نگاهش به اون سول‌بند نیفته که نور روش می‌افتاد و انگار روحشو نشون می‌داد.


-مراقب همه‌مون بودی.


بعد آروم‌تر گفت:


-تو هم باید یه‌کم به خودت رحم می‌کردی.


قلب سوبین آب شد، واقعاً نرم شد وقتی فکر کرد یونجون مراقبشه. می‌دونه؟ فهمیده که سوبین این هفته چقدر استرس داشته؟ می‌فهمه که هر بار بهش نگاه می‌کنه، دلش یه جور عجیبی درد می‌گیره؟ می‌فهمه که چیزی بینشون غیرقابل بازگشت تغییر کرده؟

سوبین یه لبخند مطمئن جمع و جور زد.


+سعی می‌کنم.

-می‌دونی ما— من بدون تو گم می‌شدم.


یونجون خودش رو اصلاح کرد، یهویی جدی شد.


-بقیه هم، خب، ولی قطعاً بدون تو نمی‌تونستم این کارو انجام بدم.


یه جورایی شبیه اعتراف بود، ولی اعترافایی که سوبین تا حالا شنیده بود، دلش رو گرم می‌کرد، این یکی ترسناک بود، چون یونجون… یعنی واقعاً…



-قبلاً هم گفتمش.


یونجون گفت و دست سوبین رو گرفت و برگردوند که بتونه انگشتاشو روی پارچه‌ی سول‌بندش بکشه.


-ما جفت خوبی هستیم. با هم خوب کار می‌کنیم.


قلب سوبین تند می‌زد. همین لحظه‌ست؟ وقتشه؟ وقتشه که به یونجون درباره اسم روی دستش بگه؟ فکر کرد حالا بهترین موقع‌ست. هیچ وقت لحظه‌ی کامل پیدا نمی‌شه، هیچ وقت گفتن این که قلب و روحش رو تو دست یکی دیگه بذاره ترسناک نمی‌شه. ولی فکر کرد یونجون با احتیاط باهاش رفتار می‌کنه. اون می‌تونست کل دنیا رو به خاطرش به دوش بکشه.



+یونجونا…

-سوبین‌ شی، یونجون‌ شی.


یکی از کارمندها داشت تو راهرو سمتشون می‌اومد، تبلت تو دستش بود. یه چیزی روی صفحه کشید.


-می‌خواستم پیداتون کنم.


هر دو برگشتن، لبخنداشون خشک و صورتاشون صاف شد. یونجون دست سوبین رو رها کرد و اون زن تبلتو جلوشون گرفت تا صفحه رو ببینن.


-آفرین!


سوبین به صفحه نگاه کرد و یونجون یه صدا از خودش درآورد که گیج شده بود. چارتای رابطه‌شون بود، که طی چند ماه گذشته به شکل ثابت رشد کرده بود. شیپ از وقتی شروع شد که با کای لایو داشتن. یه جهش برای عکسای آشپزخونه. افزایش شدید وقتی که درباره موهاش پیام رد و بدل کردن. اوجش وقتی بود که یونجون عکسی از امروژ صبح که باهم‌ تو تخت بودن که ازشون گذاشته بود.


-باید اعتراف کنم، وقتی ازت خواستیم ارزیابی‌تونو بهتر کنین، انتظار چنین چیزی رو نداشتم.


اون زن ادامه داد، صداش تث گوش سوبین زنگ می‌زد.


-واقعا رشد چشمگیری داشتید.

-اوه…


یونجون گفت.

انگشتای سوبین زیر دستش تکون خورد، میل سرکوب‌شده‌ای که تبلت رو ازش بگیره و بندازه زمین و پاشو به صفحه بکوبه. یه نفر تو سرش فریاد می‌کشید.



-یک پیشرفت عالی.


اون زن تقریباً می‌درخشید.


-برای اجرای پایان سال فوق‌العاده‌ست. درباره تغییرات رقص شنیدم، واقعاً به این کمک می‌کنه.

+اون…


سوبین تلاش کرد حرف بزنه.



-اوووه، اینقدر فروتن نباش. به خودتون افتخار کنین. این چیزیه که باید جشن گرفت.

Report Page