Your Name
چپتر ششم
«خواستن»
صبح روز بعد، سوبین با نور گرم آفتاب بیدار شد؛ یه مه طلاییِ اوایل صبح که باعث میشد آدم هوس صبحونه کنه.
تو خواب از دیشب هم به هم نزدیکتر شده بودن. از جایی که دیشب کنار هم خوابیده بودن، الان رسماً چسبیده بودن بههم؛ دست سوبین دور کمر یونجون بود، دستش رو گودی کمرش چسبیده و پاشون قاطی هم شده بود. سر یونجون زیر چونهش گیر کرده بود، موهاشم گردن سوبین رو قلقلک میداد. یه دستش رو باسن سوبین بود، اون یکی هم صاف رو سینهش، دقیقاً رو قلبش. بدنشون همدمای هم شده بود و گرمِ گرم بهنظر میومد.
سوبین مطمئن نبود از کجا خودش شروع میشه و کجا به یونجون ختم میشه.
یونجون با صدای خوابآلود گفت:
-ساعـت چنِـده؟
سوبین نالید:
+احتمالاً قبل هفت… اگه منیجر هنوز تو خوابگاه دنبالمون نیومده باشه.
-اَه.
یونجون بیشتر بهش چسبید، پیشونیشو به شونهش چسبوند. سوبین هم دستش رو روی کتفش بالا پایین میبرد و نازش میکرد.
یونجون دوباره لم داد و نفساش یکنواخت شد؛ معلوم بود قصد نداشت فعلاً بیدار شه.
سوبین هم گذاشت فکرهاش جولون بدن. اولِ صبح، تو این سکوت، همهی دلیلهایی که میگفت این کار بده، انگار کیلومترها دور بودن. دنیای بیرون اصلاً مهم نبود؛ نه وقتی تو تخت یونجون بود.
بعد از چند دقیقه، یونجون ازش فاصله گرفت و مثل گربه کمرشو کشید. رونش از بین پای سوبین سر خورد بیرون. بعد چشمشو کامل باز کرد و لبخند زد:
-صبـح بخیر.
قلب سوبین پیچ خورد:
+صبح تو هم بخیر.
یونجون دستش رو برداشت و موهای سوبین رو از پیشونیش کنار زد.
گفت:
-آخ… اگه موآها الان میدیدنت.
صداش نرم بود، یه جوری که حتی نمیشد اینو توهین حساب کرد.
سوبین خندید:
+خب عکس بگیر، بیشتر موندگاره.
برخلاف انتظارش، یونجون دستشو برد بالای سرش تا دنبال گوشیش بگرده. بالاخره پیداش کرد، صفحه که روشن شد قیافهش رو جمع کرد.
دوربین رو باز کرد و گرفت بالا. سوبین بینیشو جمع کرد و یونجون رو بیشتر کشید سمت خودش تا هر دوشون تو کادر باشن. گفت:
+هردومون باشیم.
صداش هنوز خوابآلود بود. کامل بیدار نشده بود، ولی نمیخواست یونجون یه عکس تکنفره ازش با صورت ورمکرده و موهای فرفری بگیره که بعداً بندازه جلوی همه و آبروشو ببره.
یونجون هیچ حرفی نزد، فقط یهکم سرشو آورد پایین و گذاشت رو شونهی سوبین. چند تا عکس گرفت و بعد گوشی رو آورد جلو تا نگاه کنه.
سوبین خمیازه کشید:
+تو اگه اینو پست کنی، موآها رو رسماً منفجر میکنی.
انگشتای یونجون رو صفحه خشک شد. گفت:
-میخواستی پستش کنم؟
سوبین شونهشو بالا انداخت.
یونجون یه صدای مبهم درآورد، هرچی بود معلوم نبود چی گفته. یه چیزی رو صفحه زد و گوشی رو پرت کرد کنار تا دوباره بیاد تو مدار جاذبهی سوبین.
پرسید:
-تو امروز میخواستی موهات رو درست کنی، نه؟ چیکار میخوای کنی؟
سوبین گفت:
+نمیدونم.
چند تا چیزی بود که دلش میخواست ولی آخرش همیشه استایلیستا تصمیم میگرفتن. موهاش مال خودش نبود، حتی اگه الان بیشتر نظر میدادن.
+تو فکر میکنی چی خوبه؟
یونجون هومی کشید. دستشو برد لای موهای سوبین و کاملاً بیخبر از لرزی که تو تنش انداخت، پشت گردنش رو گرفت و با موهاش بازی کرد.
-اگه تیرهش میکردی، با هم ست میشدیم. اگه روشن، برای رقص باهم در تضاد بودیم.
البته که داشت به استایل و کانسپت فکر میکرد. سوبین یه لحظه ناامیدی رو قورت داد.
یونجون پرسید:
-در مورد من چی؟
سوبین گفت:
+همه چی بهت میاد.
یه دلیل داشت که همیشه موهای یونجون رو رنگ میکردن؛ هر قیافهای، هر کانسپتی، بهش میاومد.
حتی زرد.
-ایش.
یونجون نگاهشو دزدید، گوشاش قرمز شد.
-خیلی زود بود برای اینجور چیزا.
+برای چی؟
-برای تو.
سوبین ابروهاشو داد بالا. این نسخهٔ جدیدی از یونجون بود. اون بیشتر به یونجون حالتِ آیدلی عادت داشت، همونی که اعتمادبهنفس ازش میچکید و با همهٔ موجودات زنده اطرافش لاس میزد. معمولاً با تعریفوتمجید زنده و همیشه دنبال توجه بود. ولی این یونجون؟ نرم و آروم بود. تقریباً… عصبی بهنظر میومد؟ حاضر نبود توی سکوت صبحگاهی مستقیم نگاهش کنه. مردد، نامطمئن، مثل همون روز توی استودیو رقص که سوبین جوابشو داده بود.
+تو هم کم نگفتی.
انگشتهای سوبین از پایین ستون فقرات یونجون بالا میومد، حالا دستشو آورد جلو و با انگشت نوک سینهشو قلقلک داد. جمله قبل از اینکه بتونه جلوشو بگیره پرید بیرون:
+تو از اولم قشنگ بودی.
نفس یونجون لرزید.
سوبین انگشتهاشو باز کرد و کف دستشو روی سینهی یونجون گذاشت. میتونست ضربان قلب نامنظمش رو حس کنه. یه نبض هماهنگ هم توی مچ خودش میزد، زیر پارچهٔ زرد کمرنگ سولبندش که اسم یونجون رو پنهون کرده بود.
وقتی یونجون انگشتاشو از روی ساعدش بالا کشید و بعد دور مچش حلقه کرد، رشته کلام از دستش در رفت.
سوبین آه کشید.
انگشت شست یونجون روی لبه سولبند قفل شد و خیلی آروم لبهشو لمس میکرد. فقط یه حرکت کوچیک لازم داشت تا شستش بره زیر پارچه، روی پوست نازک مچش، و اسم یونجونو که روی روحش حک شده بود لمس کنه.
سوبین نگاهش رو به چشمهای یونجون دوخت. خیلی نزدیک بودن. خیلی نزدیکتر از چیزی که حق داشتن باشن. تنها، وسط تخت یونجون.
یونجون سرشو روی بالش یهذره سمتش چرخوند. نوک دماغهاشون بههم خورد. چند تا تار مو روی پیشونیش افتاده بود و سوبین حس میکرد که با موهای خودش قاطی شده.
-بینا...
یونجون نفسزنان نجوا کرد.
نفسش به لبهای سوبین خورد. حسش اجتنابناپذیر بود. ترسناک بهنظر میومد. شست یونجون یکمیلیمتر زیر پارچهٔ سولبندش رفت.
که یه دفعه یکی توی راهرو جیغ کشید.
سوبین مثل فنر عقب پرید.
ولی دست دیگه یونجون هنوز پشت گردنش بود و محکم نگهش داشته بود. لبهاش نیمهباز مونده بود. هنوز خیلی نزدیک بودن. سوبین دید که زبونش در اومد و لبشو خیس کرد.
-فکر میکنی…
یونجون زیرلب گفت:
-اگه خیلی بیحرکت بمونیم...
در اتاق یونجون با ضرب باز شد.
-یه حشرهست!
بومگیو با وحشت کامل اعلام کرد.
-بیاید کمک!
یونجون ناله کرد و پیشونیشو روی شونه سوبین گذاشت.
+اوه.
سوبین گفت. چند لحظه طول کشید تا بفهمه چی شد.
+صبر کن… چی؟
بومگیو دم در مثل چی میلرزید.
-یه حشره تو آشپزخونه بود، داشت منو نگاه میکرد و فکر کنم داشت نقشه میکشید!
شونههای یونجون میلرزیدن. داشت میخندید.
بعد اون بود که انگار فهمید یونجون تنها نیست. چشمهاش روی هر دوشون چرخید، فاصلهشون یهجوری بود. اینکه یونجون چطور به سوبین چسبیده بود. قیافهش مثل کسی شد که نمیدونست چی مهمتره: صحنهٔ رمانتیک دو هیونگش یا حشرهٔ قاتلِ مانعِ صبحانه.
یونجون یه چیزی گفت که توی گردن سوبین خفه شد. نفسش قلقلکش داد.
-هیونگا...
بومگیو ناله کرد، ترس از حشره ظاهراً برنده شده بود.
-باشه باشه، آروم بگیر.
یونجون بالاخره از شونه سوبین جدا شد و نشست.
-چقدر بزرگ بود؟
-انقدر!
سوبین روی کمر غلت زد و حسِ گرمای یونجون رو از دست داد. آخرین ردهای خواب صبحگاهی هم مثل آب از بین انگشتاش رفت.
-خب میخوای ما چیکار کنیم؟
یونجون پرسید، کاملاً مسخرهطور.
-چی یعنی چیکار کنم؟!
بومگیو جیغ زد.
سوبین قبل از اینکه دعوا بشه پرید وسط:
-هیونگ برو بکشتش.
از نظر فنی میتونست منظورش هر کدومشون باشه. در واقعیت؟ یونجون معمولا میرفت.
-قول میدی؟
بومگیو با چشمای گرد پرسید.
غافلگیرانه، یونجون جواب داد:
-قول دادم.
بومگیو با خوشحالی بیرون از اتاق پرید، ولی قبلش یه نگاه زیرچشمی به عقب انداخت، چشمش خورد به سوبین. سوبین تو دلش ناله گرد. تموم شد… بومگیو عمرا همچین چیزی رو فراموش میکرد و صددرصد بعداً به روش میآورد.
در بسته و اتاق دوباره ساکت شد. چند ثانیه طول کشید تا سوبین جرأت کرد از در نگاهشو برگردونه به یونجون—خودش هم نمیدونست چی میخواست ببینه. اصلاً میخواست ببینه یا نه.
یونجون هنوز پشتش بود، داشت رفتن بومگیو رو نگاه میکرد. موهاش کامل شُل و وارفته بود، عقبش هم صاف شده بود از بس که شب بغل سوبین چپیده بود. دست دست سوبین میلریزد که بره لای موهاشو نوازشش کنه...اما جلوی خودشو گرفت.
یونجون انگار که دودل بودنشو فهمیده باشه، از روی شونه نگاهش کرد. دل سوبین یه هری ریخت پایین. دوباره ضربان قلبش تند شد. منتظر چی بود؟ اینکه سونجون بیاد چیزی رو که نزدیک بود شروع کنن تموم کنه؟
یه چیزی تو چشمهای یونجون جرقه زد و سوبین فقط یک ثانیه وقت داشت بفهمه که اوضاع داره خراب میشه، چون یونجون یک پاشو انداخت اونطرفش، نشست روش و با زانوهاش دو طرف کمر سوبین رو گرفت.
و بعد—
ای وای نه… سوبین تو دلش گفت.
لبهای یونجون یه ذره به پیشونیش خورد—خیلی آروم. در حدی که فقط برای بقیه عمرش کابوس/رویا بشه. یونجون با قیافهی برندهها. عقب رفت.
-بیا دیگه بریم گیو رو نجات بدیم!
+x+
خب… شاید سوبین یه کوچولو عاشق یونجون بود. شاید وقتی یونجون میرقصید، قفسهی سینهش سفت میشد و نمیتونست نگاهشو ازش برداره چون عاشقش بود. شاید هم سولمارک راست گفته بود و یونجون واقعاً نیمهی گمشدهش بود.
اشکالی نداشت، اشکالی نداشت… واقعاً… اشکالی نداشت.
+x+
(واقعاً داشت.)
+x+
-ایدهای داری؟
آرایشگرش پرسید. سوبین سرشو تکون داد.
+نه.
-هوم…
یه مشت موشو تو دستاش گرفت و نگاه کرد.
-میتونیم برگردیم به رنگ طبیعی، یه استراحتی به موهات بدیم.
+مدیر کمپانی چیزی گفته؟
سرش رو تکون داد.
-نه، تا جایی که من میدونم.
بعد یه لبخند شیطنتی زد.
-میتونیم هر کاری دلمون خواست بکنیم.
این حرف هم هیجانانگیز بود هم ترسناک. اگه انتخاب کاملاً دست خودش بود، چی انتخاب میکرد؟ رنگهایی که دوست داشت با چیزهایی که موآها دوست داشتن همیشه یکی نبود.
سوبین یه سلفی سریع از خودش تو آینه گرفت—حواسش بود صورت آرایشگر نیفته—و رفت تو ویورس. عکس پست و تایپ کرد:
Your_Home_숩:
"هی موآ، رنگ موی موردعلاقهتون چیه؟"
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که کامنتها فوران کرد. پر از لینک عکسهای قدیمی و حتی فوتوشاپهایی از رنگهایی که هنوز امتحان نکرده بود.
یک نونیفکیشن اومد: یکی از اعضا پست گذاشته.
TXT_YEONJUN:
"اوه سوبینی، چند تا عکس خوب ازت اینجاست. موآها آرشیو خوبی دارن."
سوبین چشم چرخوند، انگار دلش همزمان یه تاپ تاپ نکرده بود، چون فقط یونجون گفته بود: عکسهای خوب ازش هست.
میخواست اپ رو ببنده که یاد حرف تهیون افتاد… اینکه باید اجازه بده احتمالها رو در نظر بگیره. قرار نبود وسط ویورس از یونجون بپرسه "تو سولمیت منی؟" ولی میتونست یه ذره یخ رو بشکنه. پشت صفحه راحتتر بود. میتونست چیزایی تایپ کنه که رو در رو جرأتشو نداشت.
یه جواب باز کرد:
Your_Home_숩:
"هیونگ کدومشو بیشتر دوست داره؟"
تا جواب بیاد، عکسهای بالا اومده رو چک کرد. چند تا عکس محبوبتر شده بودن. نشون آرایشگر داد و اون هم با دقت نگاه کرد. موهای خودش هم مشکی و براق بود. سوبین تازه فهمید چه خوشگله! صورت کوچیک، چشمای درشت، چند تا کک و مک کمرنگ.
اصلاً متوجه نشده بود…
یه دختر بامزه اینقدر نزدیکش بود، عطرش هم بوی وانیل میداد، ولی اصلاً تحتتأثیر قرار نگرفته بود. یعنی اینم جزئی از داشتن سولمیت بود؟ یعنی دیگه قرار نبود از هیچکس دیگه خوشش بیاد؟ سعی کرد تصور کنه با اون دختر لاس زنه یا میبوسیدتش، ولی براش در حد یه مفهوم عجیب و انتزاعی بود.
تو ذهنش در مورد لاسزدن با یونجون… بوسیدنش… خیالبافی کرد... اوه.
گوشیش لرزید. سوبین پرید و اون تصویر یونجون که لباش یهکم باز بود و چشمهاش نیمهخواب و دعوتکننده بود، از ذهنش بیرون پرید. ویورس رو باز کرد ولی هیچی نبود. با اخم بستش و دید نوتیفِیکیشن کائوتاکه.
گوشیشو یهکم از استایلیستش دور و چت شخصیش با یونجون رو باز کرد.
یونجون نوشته بود:
"این یکی رو دوست داشتم."
یه عکس از سوبین فرستاده بود با موهای قهوهای تیره، خوابیده روی کاناپهی خوابگاه، بغل یکی از عروسکهای کای.
سوبین پرسید: "کی اینو گرفتی؟" زوم کرد توی عکس. یادش نمیومد. تازه از آخرین باری که موهاش قهوهای بود، مدتها میگذشت.
یونجون نوشت: "نه صبر کن، این یکی."
یه عکس دیگه فرستاد؛ اینبار سوبین بیدار بود، یه جایی بیرون تو یه روز آفتابی. پارک نامسان؟ معلوم نبود. چون فقط سوبین تو عکس بود، وسط نور گرم غروب، پشتسرش درختای سبز خودنمایی میکردن. موهای بنفشش همرنگ یهسری گلهای نزدیکش شده بود.
سوبین با خودش گفت: کی یونجون اینو گرفته؟
یه پیام دیگه اومد: "یا شاید این یکی؟"
سوبین توی عکس میخندید، چشمهاش از خنده چین خورده بود، موهای قرمزش هم زیر نور شدید استودیو برق میزد.
تو هر کدوم از عکسها یه رنگ مو داشت، که اصلاً به فهمیدن چیزی کمک نمیکرد. دوباره ردشون کرد. سعی کرد بفهمه چرا یونجون این سهتا رو انتخاب کرده. داشت مسخرهبازی درمیآورد؟
با اخم عکسها رو گرفت جلوی استایلیست. شاید اون میفهمید؟
استایلیست گفت:
-همهشون بامزهن.
دستش رو گذاشت پشت صندلی و با دست دیگهش موهای روی پیشونی سوبینو کنار زد.
-وقتی پیشونیتو نشون میدی خیلی بهت میاد.
اوه.
صبر کن.
سوبین دوباره عکسها رو بررسی کرد.
تو همهی عکسهایی که یونجون فرستاده بود، پیشونیش دیده میشد.
شاید اصلاً یونجون مسخرهش نمیکرد ــ یا شاید میکرد، ولی یه چیز واقعی هم قاطیش بود… احتمالاً. تهیونِ توی ذهن سوبین یه نگاه معنیدار بهش کرده بود.
استایلیست گفت:
-میرم رنگو بیارم.
و اونطرف اتاق رفت.
سوبین لب پایینشو گرفت بین دندوناش و فکر کرد چی جواب بده که خیلی تابلو نباشه، باید محتاط میبود. مخصوصاً اگه تهیون همش توهم زده بود. از عکسها برگشت به چت.
نوشت: "تو هم مثل موآها یه فولدر مخفی سوبین تو گوشیت داشتی؟"
جواب یونجون به آنی رسید: "خب مگه میشه نداشته باشم؟"
بعد یه عکس دیگه فرستاد؛ اینبار سوبین رو زمین اتاق خوابگاه، بدون آرایش، موهای تیره، با همون هودی که یونجون تازگیا ازش دزدیده بود، نشسته بود. کلاه هودی رو کشیده بود رو سرش، چندتا تار مو از زیرش بیرون زده بود، عینک فریمکلفت زده بود، لپهاش جمع شده بود چون داشت به اودی رو پاش لبخند میزد.
سوبین نوشت: "منظورت چیه؟!" میخواست سر گوشی داد بزنه. چرا یونجون اینا رو میفرستاد؟ از کجا آورده بودشون؟ اینا شوخی دوستانه بود یا چی؟ چند لحظه چشماشو بست و نفس عمیق کشید تا فکر کنه.
فکت: یونجون چندتا عکس ازش تو گوشیش داشت. گاهی یواشکی ازش عکس میگرفت. یونجون… فکر میکرد سوبین تو عکسها خوب شده؟ (این آخری رو مطمئن نبود.)
نامشخص: چرا یونجون اینا رو داشت؟ چرا گرفته بود؟ چرا حالا داشت میفرستاد؟
چشمهاشو باز کرد، پیامشو پاک کرد. بهجاش نوشت: "چندتا از اینا داری؟"
یونجون نوشت: "اوه، صدتا، شاید هزار تا." انگار کاملاً طبیعی بود ــ شاید هم بود؛ شاید از همهی اعضا فولدر داشت.
یه عکس دیگه لود شد.
یه سلفی.
از خودِ یونجون.
وقتی عکس رو باز کرد، دید یونجون یه تاپ رکابی مشکی پوشیده، روش هم یه هودی طوسی داشت که نصفه از رو شونهش آویزون بود، یه زنجیر نقرهای نازک دور گردنش انداخته بود که با گوشوارههای حلقهای نقرهایش ست شده بود. موهاش جوری بود انگار تازه مرتب و آرایش شده بودن، ولی صورتش خالی بود، فقط یه کوچولو خط چشم ته چشمش مونده بود. با انگشتاشم یه V نشون داده بود.
هیچ چیز عجیب غریبی نبود، ولی ضربان قلب سوبین رفته بود رو هزار.
یونجون براش نوشته بود: "حالا یه عکس ازم داری، میتونی کلکسیونتو شروع کنی."
سوبین نفسشو داده بود بیرون، قلبش محکم میزد. با خودش گفته بود آروم باش، فقط عکسه، میتونی هندلش کنی. قبل از اینکه عقلش تصمیم بگیره، سریع تایپ کرد.
"فقط یکی؟"
بعدش گوشی رو همون لحظه خاموش کرده بود. شرمش راه گلوشو بسته بود. چرا اینو فرستادم؟ زیادی بود. باید پاکش کنم. دیر شد؟
گوشی رو روشن کرده بود و نزدیک بود جیغ بزنه: سه تا پیام جدید از یونجون داشت. اوه لعنتی، ایده افتضاحی بود.
با دستای لرزون پیامها رو باز کرده بود.
یونجون سه تا سلفی دیگه فرستاده بود، هر کدوم یه مدل. اولی بامزه بود، یه فیگور قلب کوچولو کنار لپش داشت. دومی از یه زاویه دیگه بود، هودی بیشتر از شونهاش افتاده بود پایین، استخون ترقوهاش بیشتر معلوم شده بود— یکم جسورانهتر، یکم وحشیتر. اما سومی؟ همونی بود که باعث شد پشت گردن سوبین داغ و گلوش خشک بشه.
این یکی از روبهرو گرفته شده بود، انگار یونجون از تو دوربین مستقیم تو قلب و روحش رفته بود. چشماش نیمهباز، نگاهش سنگین و لبهاش یه کم باز بودن. همون نگاه "بیا بغلم کن دیگه" که سر کنسرتها به موآها نشون میداد—نگاهی که میگفت: فقط تو.
سوبین آب دهنشو قورت داد.
همون موقع استایلیست برگشته بود و یه کاتالوگ رنگ انداخته بود رو پاش.
-کسیه که دوستش داری؟
با معصومیت گفته بود.
سوبین از جا پریده بود:
+چی؟!
صداش گرفته و خشک بود.
-لبخندتو دیدم، خواهر کوچیکم وقتی به کراشش پیام میداد همین شکلی میشد.
سوبین دوتس داشت همون.جا زمین دهن باز کنه و ببلعتش.
+نه… یعنی… اون… نه…
نفسنفس میزد و به تپه پته افتاده بود.
-هرکی که هست، خیلی خوششانس بوده که اینجوری باعث لبخندت شده.
بعد با ناخن خوشگلش زده بود روی کاتالوگ:
-خب، چه رنگی میخواستیم؟
سوبین گوشی رو گذاشته بود اون جلو، صبح تا شب دعا میکرد گوشهاش قرمز نشده باشه، کاتالوگ رو برداشت. هنوز نمیدونست چه رنگی بزنه و تمرکز هم نداشته چون— خب— یونجون براش چرتوپرت سکسی فرستاده بود. واقعاً چرتوپرت سکسی بود؟ هدفش این بود؟
اون نگاهش از ذهنش بیرون نمیرفت، برای همین انگشتش سمت رنگهای روشن رفته بود، کامل مخالف موهای مشکی یونجون.
+این چطوره؟
استایلیست ابرو بالا انداخته بود.
-نگه داشتنش سخت میشه … اما خب خوب درمیاد، پس میزنمیش!
بعد رفت که رنگها رو قاطی کنه.
سوبین طاقت نیاورده بود، دوباره گوشی رو برداشته بود.
یونجون یه عالمه علامت سوال داده بود چون سوبین جواب نداده بود.
سوبین براش نوشت: "صبور باش." باید یه جواب درست حسابی بهش میداد. "اون آخریه خیلی هات بود عقلم پرید"؟؟ نه، محاله.
یونجون هم سریع نوشته بود: "مجبورم کن صبور باشم."
سوبین اسیر یونجون نشد و براش نوشت:'مگه کار نداشتی؟"
یونجون نوشت: "حوصلهسربره، دوست دارم حرصتو دربیارم."
سوبین پفپفی خندیده بود. مشخصه، سرگرمی مورد علاقه یونجون همین بود.
قبل از جواب دادن، یونجون بازم فرستاده بود: "موآها نگران شدن چون دیگه جواب ندادی.
اوه. رشتهی ویورس یادش رفته بود. سوبین اپ رو عوض کرد و متوجه شد چندصدتا پیام و پیشنهاد جدید داره.
اونا چندتا از رقصای قدیمیشونو رفتن، همونا که بدنشون باهاش اخت بود. چیز سختی نبود—البته از نظر خودشون!
یکیشون یونجونو مجبور کرد چندتا حرکت رقص نشون بده، با اینکه مدتها بود روی چیزِ سولو کار نکرده بود. بومگیو گوشیشو درآورد و یونجون هم زیر دوربین جون گرفت و انگار برق میزد.
امشب یه چیزیش فرق داشت، اعتمادبهنفس توی قوس لبخندش و طرز وایستادنش بیشتر بود. یهلحظه سرشو چرخوند و دید سوبین بهش زُل زده. یه ثانیه کوچولو، هیچی تقریباً… ولی چشماشون قفل شد و یه چیزی زیر پوست سوبین برق زد. میدونست یونجون هم فهمید—چون نگاهشو قطع نکرد، چون لپاش گل انداخت، چون توی چشماش یه چیز عجیبی بود.
بعد، به بدبختیِ تمام و کمال… یونجون براش بوس فرستاد.
بدنش گرم شد.
زیر لب فحش داد.
-واو!
یه صدا از بغلش گفت و سوبین یهذره پرید. گندش بزنن. گیر افتاد. یکی فهمید. چطور یادش رفته بود تو جمعه؟ نگاهش کرد کنار خودش—کای بود. و کای هم اصلاً به سوبین نگاه نمیکرد که بگه دیوونه شدی؟ بیخبر از بحرانِ روحیِ سوبین، اونم داشت به یونجون نگاه میکرد.
-کاش منم اینقدر اعتمادبهنفس داشتم.
کای با حسرت گفت.
سوبین پوفی کرد، ترسش دود شد رفت، دست برد موهای کایو بههم ریخت. رنگ سبز آبیش داشت میپرید و خاکستری میشد.
+تو همینجوریشم عالیای.
کای ذوق کرد.
-مرسی هیونگ.
یونجون با یه بطری آب سمتشون اومد.
-دیدمت داشتی نگاه میکردی. چطور بود؟
-عالی!
چشمشای کای برق زد.
سوبین شونه بالا انداخت.
+بد نبود.
یونجون یه ابرو بالا داد ولی دعواش نکرد.
در عوض، تا آخر تمرین محل سگ به سوبین نذاشت. یه بارم نگاهش نکرد، چیزی هم بهش نگفت و سوبین میدونست که این کارش عمدیه. هر کاری کرد یونجون نگاهش نکرد و… و این دیوونهکنندهتر از این بود که نگاهش کنه! سوبین چند ساعت تمام توی حسرت و حرص و کلافگی موند، تا اینکه به تمرین آهنگِ دوئت رسیدن. سوبین رو هدفش تمرکز کرد… و برای اولین بار، دست یونجونو گرفت—دقیقاً روی سولبندش—و محکم نگه داشت.
موزیک تموم شد.
-یس!
بومگیو به هوا مشت میزد.
-این عالی بود. خیلی خوب بود.
برگشت سمت یونجون، نقشش تا بانکوکش باز بود.
-نبود؟
-بد نبود.
یونجون گفت، یه نگاه ریز به سوبین انداخت. یه لبخند کوچولو روی لبش بود.
نبض یونجون زیر انگشتای سوبین میزد. هنوز دستشو ول نکرده بود.
-بد بود؟!
بومگیو جیغ زد.
-بد بووود؟!
-خوب بود.
تهیون تأیید کرد.
-بهترین اجرامون بود تا حالا.
کای ذوقزده رفت سمت گوشیش که بالای اسپیکر زده بود شارژ شه. تهیونم رفت بطریشو برداره، بومگیو هم دنبالش رفت تقریباً رو پاش بند نبود.
وقتی بقیه ازشون دور شدن، یونجون سرشو کج کرد و سمت سوبین لبخند زد، برقِ خوشحالی تو چشماش میدرخشید.
-میدونستم میتونی.
سخت بود که سوبین همچنان اون نازکردنِ “بیتفاوت”شو نگه داره وقتی یونجون اینجوری نگاهش میکرد.
+خوب بود، نه؟
انگشتای یونجون توی دست سوبین تکون خورد، خودش هم دست سوبینو گرفته بود، شستش آروم رو پوست نرم داخل ساعدش میلغزید، درست بالای پارچه زرد کمرنگ سولبندش. سبک، عمدی، حواسپرتکن.
داشت برق میزد. اگه صبح خوشگل بود—مو پریشون، تازه از خواب بیدار شده و پفکرده—الان با برقِ رقص تو تنش… دیگه… کامل بود.
سوبین دلش خواست ببوسدش.
این خواسته یهویی پر قدرت تو ذهنش جولون میداد، انگار یه چیزی توی پیوندشون “کلیک” خورده بود.