Your Emergency Call
Hayleyتوی راهرو های بیمارستان راه میرفت سعی داشت به درد معدهش بی توجهی کنه. بعد از تماسی که از سمت بیمارستان جوری مضطرب شده بود که حتی بدنش هم واکنش نشون میداد. بوی الکل و صداهایی که اطرافش میپیچید فقط حالش رو بدتر میکرد. با رسیدن به اتاق صد و هشت، در سفید رنگ رو باز کرد تا بعد از ۹ ماه با معشوقش رو به رو بشه؛ در اصل معشوق سابق!
روی تخت بیمارستان خوابیده بود و نگاهش به سمت مخالف در بود، چطور توی این موقعیت هم زیبا به نظر میرسید؟! موهای سیاه و نسبتا بلندش روی بالش پخش شده بودن، صورتش از همیشه رنگ پریده تر بود و جلوه زیبایی به لب هاش میداد. حالا به جای بوی زنندهی الکل شامهش از بوی عطر کم رنگ مرد پر شده بود. هیونجین همین بود، میومد، تمام چیز های آزاردهنده زندگی سونگمین رو ازش میگرفت و رد بوی رزش رو به جا میذاشت؛ این که لیاقت همچین مردی رو نداشت حس مزخرفی بهش میداد.
کنار تخت روی صندلی چرمی نشست و منتظر شد تا مقصد نگاه هیونجین بشه. میتونست درک کنه اگه هیونجین دیگه هیچوقت نگاهش نمیکرد. وقتی به اون شکل رهاش کرده بود نمیتونست توقعی داشته باشه! چند دقیقه که سونگمین آمار دقیقی ازش نداشت بالاخره تونست اون چشم های خسته رو مستقیم ببینه و بعد نوبت شنیدن صدای خش دارش بود.
"متاسفم که مجبور شدی بیای اینجا، شمارهت هنوز هم توی تماس های اضطراریم بود."
اعتراف بهش کمی برای هیونجین خجالت آور بود اما نمیتونست چیزی به جز حقیقت رو بگه. هنوز هم سونگمین براش همون آدمی بود که توی موقعیت های سخت بهش پناه میبرد، جرئت پاک کردن شمارهش رو نداشت انگار حتی همچین چیز کوچیکی هم بهش قوت قلب میداد.
بعد از تصادفی که داشت اون رو به بیمارستان منتقل کرده بودن و دلیل این ملاقات ناگهانی فقط تماس کادر درمان با تنها شمارهی اظطراری بود که هیونجین ذخیره داشت.
لب های سونگمین به جواب دادن باز نمیشدن. حالا که مرد مو مشکی رو دیده بود میتونست متوجه دلتنگی ای بشه که کل این مدت نادیدهش میگرفت. دوست داشت بگه هنوز هم با وجود زخم و خراش های روی صورتش زیبا بود اما دلش رو نداشت.
"معذرت خواهی نکن، وظیفهم بود."
"وظیفهت نیست! یادت رفته؟ ما دیگه باهم نیستیم کیم سونگمین. خودت این رو چند ماه پیش بهم گفتی پس نیازی نیست احساس مسئولیت کنی."
نفس عمیقی کشید تا عصبانیتش رو کنترل کنه، شاید هم بغضش رو؟ نمیدونست و اهمیتی هم نمیداد. تنها چیزی که الان میفهمید دلخوری شدیدش از مرد رو به روش بود.
"حالا که میبینی زندهام، میتونی بری به زندگیت برسی."
اما سونگمین نمیخواست بره. حالا که فرصتی پیدا کرده بود تا اون صدای خشن رو بشنوه اخرین کاری که میخواست بکنه رفتن بود. حالا که این ملاقات فراهم شده بود نیاز میدید که یه خاتمهی درست به رابطهشون بده. نه مثل بار آخر که مثل ترسو ها پشت یه پیام پنهان شد.
"همیشه انقدر خشن بودی رز وحشی؟"
بی اراده لقبی که قبلا بهش نسبت میداد رو به زبون آورد و فقط باعث بدتر شدن حال هیونجین میشد.
"تو چی؟ همیشه انقدر عوضی بودی که بعد از رها کردن یه نفر اینجوری صداش کنی؟"
"فقط نمیتونم مقابل تو جلوی خودم رو بگیرم هیون."
اون لحظه انتخاب بین احساساتش سخت ترین کار ممکن به نظر میرسید. به خاطر اختلالی بود که روی زندگیش سایه مینداخت یا واقعا همون طور که هیونجین میگفت یه عوضی بود؟ مثل همه مشکلات دیگه ای که روی رابطهش با هیونجین سنگینی میکرد این هم یکی دیگه از اون ها بود. اختلالی که پزشک ها اون رو "شخصیت مرزی" صدا میکردن تنها دلیل درد های سونگمین و مرد زیبای روی تخت بود.
افکار هیونجین چیزی متفاوت از سونگمین بودن. بعد از دیدن اون تمام این چند ماه جلوی چشم هاش نقش بست. ماه اول که نمیتونست رفتن سونگمین رو قبول کنه و منتظر برگشتش بود. ماه دوم شروع به عیب گذاشتن روی خودش کرد تا دلیل رفتن سونگمین رو درک کنه اما ماه های بعدی، مثل برزخ بودن. از دو ماهی که براش مثل جهنم گذشتن عبور کرده بود اما هنوز نمیتونست رابطهش رو رها کنه و به زندگی عادیش برگرده. حالا دیدن مردی که دلیل همه چیز بود احساساتش رو برانگیخته میکرد. یه سوال احمقانه که مشکلی نداشت، مگه نه؟
"توی پیامت نگفتی چرا رفتی. هنوزم نمیخوای بگی؟ من لیاقت دونستنش رو دارم سونگمین."
"خودت گفتی، من یه عوضیام!"
هیونجین نگاه بد و منظور داری بهش انداخت. اون مرد واقعا فکر میکرد نمیتونه دروغ گفتنش رو تشخیص بده؟
"وقتی بعد از حرفت این لبخند ناجور رو میزنی یعنی داری دروغ میگی."
نفس تندی به خاطر لو رفتنش بیرون داد و همون لبخندی که هیونجین ازش حرف میزد رو جمع کرد.
"دیگه دوستم نداشتی یا... یا برات کافی نبودم؟ چند ماهه دارم به این فکر میکنم سونگمین و هیچوقت هم به نتیجه نرسیدم!"
میدونست برای رابطهش با سونگمین کم نذاشته اما باز هم نتونسته بود جلوی ذهنش رو بگیره.
"من تمام تلاشم رو برای تو و احساساتت کردم، اینکه من رو با این افکار رها کنی اصلا منصفانه نیست!"
ارتباط چشمیشون قطع شده بود چون هر کدوم به دلیل متفاوتی طاقت خیره موندن رو نداشتن. هیونجین میترسید مردمک های لرزونش بغضی که حس میکرد رو لو بدن و سونگمین، اون انقدر پر از احساسات متناقض بود که نمیتونست ادامه بده.
"من خوب نیستم هیون، ذهن لعنتیم سالم نیست! میدونم این بهت آسیب میزنه، با من بودن زندگیت رو خراب میکنه. منی که حتی نمیتونم احساساتم رو ثابت نگه دارم! با چه دلی میموندم پیشت؟"
کمی مکث کرد تا کلماتش رو مرتب کنه و فرصت بده تا هیونجین با حرف هاش کنار بیاد.
"گفتی فکر میکردی دوستت ندارم... من حتی نمیتونم سر این موضوع از دستت عصبانی بشم و بهت اطمینان بدم که اینطوری نیست! میدونی چرا؟ چون حتی خودمم متوجه قلبم نیستم!"
دروغ نبود اگه میگفت تنها احساسات زیبای زندگیش رو با هیونجین تجربه کرده اما چه فایده وقتی هیچکدوم پایدار نبودن؟
"این رو میدونم که میخوامت، که برام خاصی، میدونم دوستت دارم اما... نمیتونم حسش کنم هیونجین! یه لحظه میخوام ببوسمت اما لحظه بعدی به فاصله نیاز دارم. "
اولین باری بود که اینطور مستقیم از افکارش صحبت میکرد و هیونجین صادقانه توی شوک بود! میدونست این پر و خالی بودن ها سونگمین هم عذاب میده، اما فکرش رو نمیکرد این دلیل بهم زدنشون باشه. با گیجی و کمی هم کلافگی روی تخت نیم خیز شد و نشست.
"تو... تو حق نداشتی برای جفتمون تصمیم بگیری! تو پیش روان پزشک میرفتی سونگمین، میتونستی بهتر بشی!"
"کِی؟ وقتی بهتر میشدم که از این سرد و گرم شدن ها ترک برمیداشتی؟ نمیتونم انقدر خودخواه باشم، نه مقابل تو."
حس بیچارگی داشت! نمیتونست با حرف های سونگمین مخالفت کنه اما قلبش از درد فریاد میکشید. هیونجین واقعا میخواست کنار اون مرد بمونه اما انگار همه چیز طور دیگه ای برنامه ریزی شده بود. حجم احساساتش بالاخره سد چشم هاش رو شکستن و قطره های گرم اشک به آرومی روی گونه هاش جاری شدن. همچنان چیزی نمیگفت و سکوت بینشون رو فینفین های کوچیکش پر میکردن.
سونگمین با دیدن اشک های هیونجین به آرومی بلند شد و خودش رو به مرد رسوند. سرش رو توی بغلش گرفت و موهاش رو نوازش کرد. اینطور نبود که توقع همچین واکنشی رو نداشته باشه اما باز هم دردناک بود.
"میدونم نمیتونی و نمیخوای که بمونی اما... یعنی هیچ راهی نداره؟ من دوستت دارم سونگ."
لبخند تلخی روی صورتش بود و خودش رو به خاطر این وضع سرزنش میکرد. اگه همون چندسال قبل که به هیونجین حس پیدا کرده بود از بیماریش خبر داشت هیچوقت سمتش نمیومد تا اینطوری رز وحشیش رو پر پر نکنه.
"میدونم عزیزم، میدونم..."
شونه های هیونجین رو گرفت و بعد از جدا کردنش از تن خودش با لطافت اشک هاش رو پاک کرد. بدن هیونجین رو کمی به عقب هل داد تا دوباره روی تخت دراز بکشه؛ طبق گفتهی پزشک به سرش هم ضربه خورده بود و باید استراحت میکرد.
"تا وقتی بخوابی پیشت میمونم"
بعد از اون هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد. فقط هیونجین بود که بعد از چند ماه بالاخره راحت خوابید. هر دو میدونستن وقتی پلک های هیونجین باز میشه دیگه قرار نیست کنار هم باشن.
ناشناس نویسنده: [ 🔗 ]
✧ OrphicFiction ୭