Young master
Rei×ارباب جوان...
نگاهش رو از شهری که طردش کرده بود نگرفت و از پنجره به آسمون تاریک شب خیره موند
×یکی اومده دیدنتون
توجهش جلب شد و سرش رو برگردوند، این وقت شب کی میتونست به دیدنش بیاد
دستش رو از زیر چونه اش برداشت و با چهره ی متعجبش به خدمتکار خیره شد، از جاش بلند شد. پشت سر خدمتکار قدم برمی داشت و طولی نکشید
که با راهنماییش به باغ پشتی عمارت رسید
با دیدن قامت نیکی خشکش زد
+اینجا چیکار میکنی؟
نیکی قبل از اینکه حرفی بزنه با حرکت سر خدمتکار رو مرخص کرد.
نفس عمیقی کشید
-بهش رشوه دادم تا یه لحظه تنها باشیم
سونگهون نگاهش رو از چشم های پسر گرفت و به شاخ و برگ های درختا وصلش میکرد
با صدای ارومی جواب داد
-باید می دیدم توی چه وضعی هستی
+خبر هارو که خوندی...
اجازه نداد حرفش تموم شه
-اونا یه مشت حیوون صفتن که این حرفا رو در مورد تو نوشتن
+کار اونا گزارش کردن حرفاییه که بین همه رد و بدل میشه، اگه نمی نوشتن مشکوک بود
نگاهش رو برای لحظه ی کوتاهی به چشم های نیکی گره زد
+راستش...خودم این بلا رو سر خودم آوردم، یه پسر غمگین و احمق که خیال کرد شاید فرصت عشق نصیبش بشه
خون توی رگ های نیکی به جوش اومد، متنفر بود از وقتایی که سونگهون اینطوری راجع به خودش حرف میزد
-نباید این حرفا رو بزنی
شاید برگشتن به سایه ها به صلاح سونگهون بود. یه جرعه از روشنایی و نور می تونه منجر به اون احساسات خطرناک شه، امید؛ و وقتی که امید از دست بره، بی ملاحضگی جاش رو میگیره.
سونگهون سرش رو پایین انداخت و نفس سنگینی کشید. نمیدونست چطور فکری که بی هوا به سرش زده بود رو به کلمات تبدیل کنه، پس فقط تصمیم گرفت مستقیم اعترافش کنه.
+نیکی...
+میشه ازت یه چیزی بخوام؟
بریده بریده نفس می کشید و هر لحظه نگرانی نیکی بابت حال پسر رو به افزایش بود.
سرش رو تکون داد
سونگهون هنوز به کاشی های کف باغ خیره بود
-البته
+میشه...میشه منو ببوسی؟
بالاخره با دو چشم لرزونش به نیکی خیره شد. نفس نیکی توی سینه اش حبس شد و نمیدونست باید چه واکنشی به درخواست غیرمنتظره ی بهترین دوستش داشته باشه.
سونگهون با عجله و لکنت سعی کرد هیچ سوتفاهمی درست نکنه
-سونگهون...
+لازم نیست معنی خاصی داشته باشه و بابتش هیچ انتظاری هم ازت ندارم، ولی من عملا طرد شدم و تا به حال کسی منو نبوسیده و مطمئن نیستم تا اخر عمرم کسی منو می بوسه یا نه. ممکنه فردا بمیرم.
نیکی به وضوح دید که سونگهون بین جمله هاش هیچ نفسی نگرفت. سعی کرد با بالا اوردن دستاش، تنش بدن پسر رو کمتر کنه
-هی هی، قرار نیست فردا بمیری
سونگهون قدم کوچیکی به عقب برداشت که پشت پاش به دیوار باغ برخورد کرد
+ولی ممکنه! و این داره منو میکشه
با جمله ی اخرش، لرزش چشم هاش به مردمک های نیکی هم منتقل شد
+خواهش میکنم، نیکی!
نیکی نگاهش پر از شک و تردید به چهره ی سونگهون انداخت و کلافه دستش رو داخل موهاش برد.
برای چندثانیه فقط صدای نفس کشیدن هر دو پسر سکوت باغ رو به هم میزد.
خیلی اروم نیکی شروع کرد به قدم برداشتن به سمت سونگهون، تا اینکه سایه ی هیکلش روی صورت پسر افتاد. اختلاف قدی زیادی نداشتن ولی همون چند سانت ناقابل باعث میشد سونگهون راحت توی بغل پسر جا بگیره.
نیکی دستش رو بالا آورد و صورت سونگهون رو قاب گرفت. سرش رو کج کرد و همزمان با اون سونگهون هم صورتش رو جلو آورد. لب هاشون به هم رسید و برای مدتی بی حرکت موندن.
لحظه ای کوتاه صورت هاشون از هم جدا شد و بی درنگ دوباره لب هاشون روی هم جا خوش کرد. نیکی، سونگهون رو عمیق می بوسید و چشم هاش رو روی هم فشرده بود. ماسک بهترین دوست رو بعد از سال ها بدون هیچ خجالتی کنار انداخت و بوسه ای که مدت های طولانی منتظرش بود رو به لب های پسر هدیه داد.
بعد از دقایقی رد و بدل کردن نفس هاشون، بالاخره از هم جدا شدن.
نیکی پیشونیش رو به پیشونی سونگهون تکیه داد
-باهام ازدواج کن، پارک سونگهون
.
.
.
چند روز از بوسه ی داغش با نیکی و درخواستی که اخر شب ازش شد، گذشته بود. هنوز طعم لب های پسر رو زیر زبونش حس میکرد. حتی شب قبل خواب ادامه شو دید اما خب رو راست باشیم سونگهون نمیدونست ادامه اش چجوریه، پس تمام طول خوابش داشت نیکی رو میبوسید. همین هم برای ارباب جوان بانی درد صبحگاهی شده بود و زیاد از حد به نظر میومد.
همینطور که با قدم های سنگین و لرزون به سمت پذیرایی اصلی میرفت، سعی میکرد تصاویر دیشب رو توی ذهنش کنار بزنه، مبادا دیگران بفهمن به چی فکر میکنه.
دو قدم وارد اتاق شد و سعی کرد با سرفه ای خش صداش رو برطرف کنه.
صاف ایستاد و دست هاش رو پشت کمرش به هم گره کرد.
+مامان
زن میانسال دست به کمر ، پشت به تک پسرش، از پنجر ه به خیابون پر از
کالسکه خیره بود.
با صدای پسر سر ش رو برگردوند.
سونگهون اب دهنش رو قورت داد.
زن روزنامه ای که توی دستش بود رو بالا اورد و قدم به قدم به پسر نزدیک میشد
=اینجوری باید از حقیقت وجود پسرم با خبر میشدم؟ و بدتر از اون...این نامزدی چیه
=کل روز توی اتاقت مخفی میشی و می ذاری توی روزنامه بخونمش؟
سونگهون با اعتماد به نفس، تکون ریزی به سرش داد و به چشم های مادرش خیر ه شد
+زیاد حالش رو نداشتم که این خبر شاد رو بهت اعلام کنم
=شاد ؟ فکر کردی قضیه اینه؟
زن با ناباوری تکخنده ای کرد
+پس چی میتونه باشه؟ من دیگه از دروغ و تظاهر آزاد شدم
=دختری که بهت معرفی کردم یک انتخاب منطقی بود
حرفش رو تصحیح کرد
=خیلی خب میدونم غیر منطقی بود اما با تمام ویژگی های عجیبش یک همسر حتمی بود، سونگهون! اووقت با این چرندیات علاقت به مردا...خدای بزرگ. خرابش کردی که به چی برسی؟
پوزخندی بی رحمانه به صورت پسرش زد
=هوا و هوس؟
+فکر نمیکنم غیر منطقی باشه، نیکی بهم اهمیت میده
سعی کرد با اطمینان سرش رو تکون بده و لبخند بزنه که در نطفه خفه شد
=بهت گفته که دوستت داره؟
لبخند پسر خشک شد. دوباره به لکنت افتاد
+نه با...همین جمله بندی
بیشتر از مادرش سعی داشت خودش رو قانع کنه
زن سرش رو با ناامیدی تکون داد و شروع به قدم زدن داخل اتاق کرد
=سونگهون...پسر بیچاره ی من
گلوی سونگهون خشک شده بود و حس میکرد هیچ هوایی برای تنفس نداره.
کف دستاش عرق کرده بودن و سعی میکرد با مالش دادن انگشتاش به هم برطرفش کنه.
=کل این شبا رو بدون همراه بیرون بودی و امروز صبح با خبر نامزدی با پسر همون خانواده ای اومدی که خدا میدونه با چه حیله و مکری اغفالش کردی
قبل از اینکه طعنه و تحقیر های زن، تکه های بیشتری از قلب سونگهون رو بشکنه، حرفش با صدای خدمتکار و ورود ناگهانی نیکی قطع شد.
×اقای نیشیمورا اومدن خانم
-ببخشید
نیکی با قدم های بلند وارد اتاق شد و رو به روی زن، پشت به سونگهون ایستاد
زن هول شد و دستش رو روی پیشونیش گذاشت
=آقای نیشیمورا...چه سعادت غیرمنتظره ای
نیکی با لحن خشن و تندش شروع به صحبت کرد
-زیاد نمی مونم، ولی حالا که داریم انقدر راحت حرف میزنیم
=قرار نبود شما اون صحبت ها رو بشنو..
وسط حرفش پرید و ادامه داد
-هنوز حرفم تموم نشده!
سونگهون که از لحظاتی پیش سرش رو پایین انداخته بود و با اشک هاش میجنگید، نگاهش رو به شونه های نیکی داد.
-از سر عشق ازش خواستم باهام ازدواج کنه، نه کمتر
-پسرتون من رو اغفال نکرده!
نفس های سونگهون سنگین و عمیق شدن و دوباره مردمک چشم هاش می لرزیدن.
-و اگر انقدر کوته فکرانه درگیر جایگاه خودتون نبودین، شاید می دیدین که سونگهون از بین تون شایسته ترینه.
بی رحم کلماتش رو به صورت زن می کوبید.
لبخندی روی صورت سونگهون شکل گرفت که در یک هفته ی اخیر کسی ازش ندیده بود.
-در آینده توصیه میکنم اسم خانواده ی ما رو، با ادعای غیر از این خراب نکنید
روی کلمه ی "ما" تاکید خاصی داشت، به هر حال سونگهون هم قرار بود به اون خانواده بپیونده.
نیکی قدمی به عقب برداشت و همزمان با نگاهش، دستش رو سمت سونگهون برد.
سونگهون بدون مکث دستش رو توی دست پسر گذاشت و همراهش از اتاق خارج شد
.
.
.
در پذیرایی رو باز کرد و سونگهون رو به داخل هدایت کرد.
سونگهون که هنوز از تنش برخورد یکم پیش بدنش داغ بود، با تعجب داخل
خونه قدم بر می داشت.
-میخواستم قبل از بقیه، تو اینجا رو ببینی
در رو بست و کتش رو از تنش خارج کرد. روی صندلی انداختش و به سمت
دیگه ی اتاق رفت.
-مدت زیادی خانوادم اینجا بودن...
رو به روی سونگهون ایستاد
-که از الان به بعد، مال ماست
با لبخند این رو به سونگهون گفت و پسر بزرگتر خیره نگاهش میکرد. صدای قلبش از نفس کشیدنش هم بلندتر بود.
وقتی واکنش خاصی از سونگهون ندید کمی هول شد و شروع کرد برداشتن پارچه های سفید از روی وسایل خاک گرفته.
-میدونم الان ظاهر خاصی نداره...
پارچه ی روی کاناپه رو به کناری پرت کرد و سراغ میز رفت.
-ولی وقتی یه سری از وسایل و دکور هامون رو بیاریم،
پارچه ی خاک گرفته ی روی میز رو هم کنار زد و دوباره به سونگهون خیره شد.
قدمی بهش نزدیک شد
-نگرانی که اینجا تنها باشیم؟
قدمی بهش نزدیک شد
-هنوز خدمتکاری نیست...ولی با خودم گفتم چون قراره ازدواج کنیم...
سونگهون بالاخره زبون باز کرد
+نه
لب پایینش رو گاز گرفت و نفسش رو با لرز بیرون داد
+نمیفهمی چقدر برام معنی داشت
نیکی با نگاه گیج بهش خیره شد، نمیدونست از چی حرف میزنه، کار غیر طبیعی ای کرده بود؟
+حرفی که به مادرم زدی...تا حالا کسی اونجوری پشتم نبوده
نیکی دو قدم دیگه بهش نزدیک شد و با لحن ارومش سعی کرد بهش اطمینان بده
-من همیشه پشتتم
به چشم های سونگهون خیره شد و به خودش اجازه داد توی سیاهیش غرق شه
-چون دوستت دارم...سونگهون
بالا پایین شدن قفسه ی سینه ی سونگهون حتی از روی لباسش هم حس میشد، پسر سنگین و کوتاه نفس میکشید، لایه ای از اشک جلوی دیدش رو گرفت
+مطمئنی؟
نیکی با لبخند محوی سرش رو تکون داد
دست هاش رو جلو آورد و دست های پسر رو گرفت.
- هر چی به مادرت گفتم درسته...
پوزخند ریزی گوشه ی لبش شکل گرفت.
-و تو هم باید متوجهش بشی!
سونگهون رو از پشت در آغوش گرفت و رو به روی آینه ی بزرگ گوشه ی
پذیرایی، برش گردوند.
دستش رو روی ارنج سونگهون گذاشت و از داخل آینه، به چشم هاش خیر ه
شد
-تو...باهوش ترین و شجاع ترین فردی هستی که میشناسم
سرش رو پایین انداخت، کلماتش مثل زمزمه ای گوش پسر رو قلقلک میداد.
-باعث میشی جوری دیده بشم که قبلا حس نمیکردم
دوباره به انعکاسشون داخل اینه خیره شد و بعد نگاهش رو به موهای پسر داد
-...جوری که موهات مثل ابشار روی پیشونیت می ریزن
دستش رو به سمت صورت پسر برد و با نوک انگشتش زیر چشمش رو نوازش کرد
-جوری که چشم هات وقتی نگاهم می کنی برق میزنن...
انگشتش رو به سمت لب های سونگهون سر داد و اون ها رو از هم فاصله داد. نفس سونگهون زیر لمس های ریز نیکی حبس میشد.
انگشتش رو در امتداد لب هاش کشید، لمسش رو تا خط فکش ادامه داد و به گردنش رسید
-نرمی پوستت
کف دستش رو روی شونه ی پسر گذاشت
-بعد از اون...جاهای دیگه
نوک انگشت هاش رو به سمت نیپل حساس پسر برد
-که خوابشون رو میدیدم
نیپل پسر رو بین دو انگشتش گرفت و فشارش داد، سونگهون نفس صدا داری
کشید و دستش رو رو دست نیکی گذاشت
به سمتش برگشت و لب های خیسش رو به لبهای نیکی رسوند. سونگهون سعی میکرد بشتر ببوسه اما نیکی سرش رو عقب می کشید
-اگه نمیخوای باید بگی بس کنم
سونگهون با عجله و عطشی که دیگه توانایی کنترلش رو نداشت سرش رو تکون داد
+نمیخوام بس کنی
نیکی دوباره پسر رو به سمت آینه برگردوند، جوری که بتونه خودش رو ببینه.
دستش رو سمت دکمه های پیرهن سونگهون برد و یکی یکی اونارو باز کرد.
پیرهنش رو از تنش خارج کرد و دستش رو سمت کمربندش برد. شلوار پسر رو هم از تنش خارج کرد.
گونه های سونگهون با دیدن بدن لخت خودش جلوی آینه، به رنگ لب های
سرخش شدن. سعی کرد با دستاش بدنش رو بپوشونه که نیکی دستاش رو
گرفت.
لب هاش رو به لاله ی گوش سونگهون رسوند
-دراز بکش
سونگهون به سمت کاناپه ی وسط اتاق رفت و روش دراز کشید.
نیکی به پسر خیره شد، گازی از لب پایینش گرفت.
دستش رو سمت دکمه های پیراهنش برد و با عجله اون ها رو باز میکرد.
بعد از کنار زدن پیراهنش، دستش رو سمت کمربند ضخیمش برد و بازش کرد.
شلوارش از تنش افتاد و سونگهون که تمام مدت به حرکاتش خیره بود، با دیدن عضو برآمده ی نیکی اب دهنش رو قورت داد
سعی داشت با دست هاش قسمت هایی از بدنش رو بپوشونه.
نیکی سمتش رفت و با قرار دادن زانوهاش دوطرف پاهای سونگهون، روش خم شد.
دستش رو کنار بدن پسر ستون کرد.
-خیلی...زیبایی
دوباره بوسه ی خیسی رو با هم شروع کردن و نیکی با زبونش دهن پسر رو مزه میکرد.
سونگهون سرش رو عقب کشید و با نگاه مطمئنش به نیکی خیره شد.
+بهم بگو چیکار کنم
نیکی تک خنده ای کرد و لب پایینش رو لیس زد
-من همه ی کارها رو میکنم
+نه
+بهم بگو
نیکی سرش رو به صورت سونگهون نزدیک تر کرد.
-خب میتونی...لمسم کنی
+کجا؟
-هر جا
سونگهون دستش رو بالا اورد و با قاب گرفتن صورت نیکی شروع کرد، ناشیانه
دستش رو روی شونه ی نیکی کشید و لمسش رو تا پهلوی پسر ادامه داد.
به چشم هاش خیره شد و خط لمسش رو روی عضله های شکم نیکی ادامه داد و دستش رو پایین تر برد.
همین که دستش به عضو سفت شده ی نیکی برخورد کرد، پسر از جاش پرید
-اونجا نه...
لبخند محوی زد
-هنوز نه
سونگهون بریده بریده میکشید و به کاناپه تکیه داد. با مردمک های گشاد شده اش به نیکی خیره شد
سرش رو به سمت لب های صورتی و خوش فرم سونگهون برد
-میتونم؟
سونگهون سرش رو تکون داد.
نیکی دستش رو روی کشاله ی ران پسر به حرکت در اورد و دستش رو بین پاهای داغ سونگهون برد.
همزمان با وارد کردن دو انگشتش داخل حفره ی پسر، لب هاشون رو به هم رسوند که باعث شد ناله ی سونگهون داخل دهنش خفه شه.
عمیق از لب های پسر کام میگرفت و انگشت هاش رو داخل حفره ی خیسش حرکت میداد.
انگشت هاش کامل با کام پسر خیس شده بودن، سرش رو عقب کشید و بوسه های کوتاهی روی لب های سونگهون کاشت.
سونگهون بین بوسه ها ناله میکرد و قصدی هم برای کنترل صداش نداشت.
از جایی که بودن امکان نداشت کسی صداهای خجالت اورش رو بشنوه.
انگشت هاش رو بیرون کشید که نفس سونگهون دوباره گرفت.
با اخم بهش خیره شد
+چرا ادامه نمیدی؟!
-آماده ای؟
سونگهون گیج نگاهش کرد
+بازم هست؟
نیکی با لبخند ی که نمیتونست کنترلش کنه سرش رو تکون داد.
سونگهون هم متقابلا لبخند زد
-ممکنه درد داشته باشه، نمیتونم کاریش کنم ولی قول میدم...
نیکی بیخیال قول دادن شد، میدونست که اولش برای پسر درد داره
-فقط باید دفعه ی اول اینجوری باشه
سونگهون بدون حرف سرش رو تکون داد.
نیکی عضوش رو روی ورودی پسر تنظیم کرد و با ناله ی بمی واردش شد.
سونگهون هیسی از درد کشید و با نگاه معصومش به نیکی خیره شد
نیکی سرش رو تکون داد و بوسه ی نرمی روی پیشونی سونگهون زد.
سونگهون دست هاش رو روی کمر نیکی گذاشت و بیشتر از قبل پسر رو به خودش چسبوند
چشم های پسر بزرگتر از درد و لذتی که همزمان به بدنش وارد میشد تا ته باز شده بود وسرش رو به عقب پرت کرد.
پشت سر هم ناله میکرد و نیکی با حس روون شدنش، ضربه هاش رو شروع
کرد. به کمرش موج میداد و سرعت کوبیدن هاش رو بیشتر کرد. سونگهون دست هاش رو دور گردن نیکی حلقه کرد و سعی میکرد نفس بکشه. در اخر نیکی با ناله ای که از ته گلوش بلند شد خودش رو داخل پسر خالی کرد و سونگهون با اخرین ضربه ی نیکی به نقطه ی حساسش کام شد.
برای لحظه ای نیکی به سونگهون خیره شد و هر دو خندیدن.
دستش رو روی گونه ی سونگهون گذاشت.
-خوب بود؟!
سونگهون سرش رو با ناباوری تکون داد
+بی نقص بود
+میشه دوباره انجامش بدیم؟
نیکی دوباره خندید
-پنج دقیقه بهم وقت بده