°You are my angel°
writed by Terryبه انعکاس چهره ش روی آب نگاه کرد..
چهره ای که سالهاست انسان ها بعد دیدنش ، با صدای جیغ و فریادشون آسمون رو پر میکنن..
صدای بهم خوردن شاخه های درخت توجهش رو جلب کرد
سرش رو بلند کرد ، بوی انسان به مشامش نمیخورد ولی حس خوبی نسبت به این اتفاق نداشت..
دندون هاش رو تیز کرد و آماده ی حمله شد..
شاخه ها هر لحظه بیشتر بهم برخورد میکردن و تهیون برای حمله آماده تر میشد..
چیزی از درخت پایین اومد
تهیون با ترس واکنش نشون داد ، بال هاش رو باز کرد و به پرواز در اومد
برای دقت بیشتر چندبار پلک زد و چیزی که میدید رو باور نمیکرد
اون.. اون یه فرشته بود؟
چطور تونسته به اینجا بیاد؟ اینجا جایی برای فرشته های سفید پوش نیست
آروم به سمتش پرواز کرد و روی زمین فرود امد..
فرشته پهن زمین شده بود و سبد پر از گل و هدایا کنارش افتاده بود و خراب شده بود..
تهیون به بالهاش دقت کرد ، بالهاش زخمی و لباس هاش کثیف بودن..
نزدیک تر شد
به چهره ش نگاه کرد ، خوشگل ترین فرشته ای بود که تا به حال دیده بود..
خم شد با ترس چند تکون ریز بهش داد
اما اون بلند نشد ، انگار بیهوش بود
اون رو بغل گرفت و به سمت پناهگاه مخفیش برد
دارویی درست کرد و روی زخم بالهاش گذاشت
پسر از سوزش زخم هاش به هوش اومد و به اطرافش نگاه میکرد
اصلا نمیتونست به یاد بیاره که چه اتفاقی افتاد و اون اینجا چیکار میکنه..
سرش رو چرخوند و با شیطانی روبهرو شد که با برگ و دارو بالای سرش وایستاده بود..
باید زمانی که از بالای سرزمین اهریمن ها پرواز میکرد بیشتر دقت میکرد تا توی این سرزمین گیر نیوفته..
- تو.. تو کی هستی؟ من اینجا چیکار میکنم؟
٫٫ من آوردمت اینجا تا بهت کمک کنم ، زخم روی بالهات زیادی عمیق بودن اگر دیر میرسیدم ممکن بود بعدادیگه نتونی ازشون استفاده کنی
صدای تهیون به قدری صبورانه بود که باعث شد احساس ترسی که پسر داشت از بین بره..
٫٫ برگرد تا زخمتو ببندم
پسر مطیعانه برگشت
- چرا کمکم میکنی؟
٫٫ نیت بدی ندارم ، فقط چون نیاز به کمک داشتی و من هم میتونستم بهت کمک کنم انجامش دادم
- آخخخ- درد میکنه..
٫٫ آه واقعا؟ متاسفم الان آرومتر میبندمشون
پسر نمیتونست به چشم و گوشش اعتماد کنه! یک شیطان بهش کمک کرده و حالا از اینکه اون رو به درد آورده معذرت خواهی میکنه؟!!
این شرایط اصلا با منطقش جور نمیشدن..
پسر که انگار چیزی به یاد آورده بود چشم هاش باز شدن و با کف دست روی پیشونیش کوبید!
- وای نه! من باید هر چی زودتر برگردم به آسمون..
٫٫ ولی با این وضع بالهات نمیتونی پرواز کنی ، اگر بخاطر من نگرانی باید بگم که من قول میدم بهت آسیب نرسونم و به بهترین شکل ازت مراقبت کنم
لبخند محوی روی صورت پسر نقش بست
اون حاضر بود ازش مراقبت کنه؟
- ممنونم ازت ولی باید به مراسم ازدواج برادرم برسم ، فقط باید بی صدا از اینجا برم بیرون
به چشمای شیطان روبهروش نگاه کرد
- میشه بهم کمک کنی؟
تهیون برای یک لحظه تپش قلبش رو از دست داد
و بعد قلبش مانند دیوانه ی فراری از قفس به سینه ش میکوبید..
به طوری که احساس کرد پسرک فرشته صدای تپش های بلندش رو شنید
به گوشه ای رفت و پارچه ی بلند خاکستری رنگ اورد و به دست پسر داد
٫٫ اینو بنداز روی سرت و خودت رو بپوشون ، اگر کسی متوجهت بشه ممکنه به خطر بیوفتی
پسر سرش رو به معنی تایید تکون داد و خودش رو زیر پارچه مخفی کرد
تهیون آروم اون رو بغل گرفت و به سمت آسمون پرواز کرد
پسر از گوشه ی پارچه به صورت تهیون خیره شد
جذابیتی که در چهره بود پسرک رو محو خودش کرده بود..
اون تاحالا شیطان ندیده و فقط میدونست که باید از اونها دوری کنه ، ولی آیا همه ی شیطان ها انقدر زیبا ان؟
پسرک نشانی دقیق به تهیون داد و بعد از چند دقیقه هر دو به مقصد رسیدن
تهیون با احتیاط پسر رو زمین گذاشت و پارچه رو از روی سرش ورداشت
٫٫ درست اومدم؟
- آره همینجاست ، واقعا ازت ممنونم و نمیدونم چطور باید این لطفت رو جبران کنم
٫٫ میتونی با گفتن اسمت برام جبرانش کنی
هیچ ردی از ترس درون وجود فرشته ی کوچک نبود
بلکه بیشتر جذب این اهریمن خوش قلب شده بود..
- بومگیو ، اسم تو چیه؟
تهیون لبخندی زد
٫٫ اسم من تهیون
- اسم قشنگی داری
٫٫ ممنونم ، خوشحالم از اینکه باهات آشنا شدم بومگیو ، به امید دیدار
بومگیو قصد رفتن نداشت
میخواست بیشتر کنار تهیون بمونه..
به سمتش قدم ورداشت و نزدیک تهیون شد
سرش رو کمی کج کرد و گونه ی نرم تهیون رو بوسید
- منم از اینکه با شیطان مهربونی مثل تو روبهرو شدم خوشحالم ، امیدوارم دیدار بعدیمون به زودی باشه
این رو گفت و با سرعت به سمت مقصد دویید
طوری که از دید تهیون در عرض چند ثانیه تبدیل به نقطه ی سفیدی میان درخت های سبز جنگل شد..