You are mine •••
.•𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭 𝐝𝐫𝐞𝐚𝐦•.
بغض گلوش رو پایین فرستاد و اهی کشید ، از ماشین پیاده شد ، سر درد بدی تموم بدنش رو احاطه کرده بود .
سرفه مصلحتی کرد و وارد خونه شد ، مادر و پدرش همینطور که میخندیدن و به تیوی نگاه میکردن با صدای درب خانه توجهشون جلب شد .
″جی؟؟ اومدی من فکر کردم قراره شبــ″
زن حرفش رو نصفه خورد و با بهت به چهره بهم ریخته پسرش نگاه کرد .
″ جی؟ خوبی- از جا بلند شد - چشمات... گریه کردی ؟؟″
نگاهش رو از مادرش گرفت و سرش رو پایین انداخت .
علاقه نداشت امشب حرفی بزنه، اما نمیدونست جادو صدای مادرش بود یا چشم های نگران پدرش ، بدون اینکه متوجه بشه بغضی که به سختی تلاش کرده بود پایین بفرسته دوباره بزرگ و بزرگتر شد ..انقدر بزرگ که دیگه تحمل نکرد و شونههایش شروع به لرزیدن کرد .
″مامان ، من گند زدم ..″
جی نالید و زن با حیرت سمت پسرش دوید و او رو در آغوش گرفت
″ آروم باش عزیزم ″ استرس و اضطراب توی دل اون خونه لونه کرد .
جی از آغوش مادرش بیرون اومد که لیوان آب سرد که پدرش سمتش گرفته بود رو دید و ناخودآگاه کمی دلش آروم گرفت ..
باید میگفت ؟ آره باید میگفت..
روی کاناپه نشست و کم کم شروع کرد ، پدر و مادرش چیزی در مورد جزئیات رابطهش با جونگوون نمیدونستن ، اونا فقط میدونستن که جی خیلی زیاد به اون پسر اهمیت میده و علت این اهمیت کمی براشون پنهان بود .
اما جی به دور از همه چیز بدون توجه به این افکار ها ، همه چیز رو گفت ، از بوسهاش گفت از اینکه چطور مامی پیداش شد و بهش انگ تجاوز زد ، از اینکه اجازه نداشت خودش رو برای اون ها توجیه کنه .. و از اینکه حتی نتونست با جونگوون خداحافظی کنه .
خونه توی سکوت فرو رفته بود ، و فقط صدای هق هق های دردناک پسر به گوش میرسید .
″ جی منو ببین پسر - پدرش گفت و اشک های جی رو پاک کرد - از نظر فنی حق دارن ، اون پسر حتی به سن قانونی هم نرسیده ″
″و این دلیل نمیشه که اونا نزارن من ببینمش ، وقتی .. وقتی هیچ اشتباهی نکردم ″
″ اگه فکر میکنی اشتباهی نکردی چرا داری گریه میکنی ؟ ″ مادرش گفت .
جی سکوت کرد ، هق هق هاش آروم گرفت ″ چون دلم همین الآنم داره میسوزه ، همین الآنم دلم براش تنگ شده ″
″ وون کی هیجده سالش میشه ؟ ″
″ یک فوریه ″
پدرش به کاناپه تکیه داد و به سقف خیره شد ″ زمان زیادیه ″
زن هم به تبعیت از شوهرش سرش رو تکون داد و اشک های پسرش رو پاک کرد ″ اما باید تحمل کنی ″
جی از خشم لرزید
″ شما نمیدونید اون زن قرار نیست بزاره من پسرش رو ببینم اونا حتی به سن وونا توجه نمیکنن ، هرچقدر هم بگذره .. من نمیتونم ببینمش ، وقتی نه از خونه بیرون میره و نه اجازه دارم برم خونهشون ، چطور ببینمش ها چطور ... وقتی اونجا خونه وونه و جی نمیتونه حتی بهش نزدیک شه ″
زن به شوهرش نگاه کرد ، موضوع برای جی کاملا جدی بود ..
توی دعوا دفعه پیش هم زن و هم مرد متوجه احساسات جی شده بودن ، پس ...
″ تو چه حسی به اون پسر داری ؟ ″
صدای پدرش باعث شد نگاه لرزونش رو به مادر و پدرش بده ، توی چشم هاشون ترس نبود ، خشم نبود درسته جی گفت جونگوون رو بوسیده اما خانوادش معنی اون بوسه خاص رو میدونستن؟..
″ من .. ازش خوشم میاد ،من دوستش دارم ...
گوش کنید میدونم ، میدونم نمیتونید منو درک کنید ، میدونم که میگید این همه آدم دیگه چرا وون ... من هم صد بار از قلبم پرسیدم ، متاسفم که این رو میگم میدونم شماها از من همچین انتظاری ندارید اما .. اما برای من مهم نیست ، من کنارش خوشحالم شادم و فکر میکنم هیچ وقت نمیتونم یه همچین احساساتی رو در کنار کسی جز وون بچشم ″
مادرش لبخند زد و دستش رو گرم نوازش کرد
″ ما درکت میکنیم ، من نمیتونم ازت بخوام که به احساساتت پشت کنی و ازش دور شی ، بیا با هم فکرامون رو روی هم بزاریم و تصمیم عاقلانه ای بگیریم - به شوهرش نگاه کرد - هوم ؟ ″
مرد سرش رو تکون داد و دستش رو دور شونه زنش انداخت
″ پسر جون بهم برخورد گفتی این احساسات رو درک نمیکنیم ″
جی لبش لرزید ، و شرمنده لب زد″ متاسفم ″
″ متاسف نباش ، فقط کار احمقانه نکن ، ما دوستت داریم و کسی رو که دوست داشته باشی رو هم قبول داریم ، پس نگران نباش و بسپارش به ــ″
حرفش تموم نشده بود که جی از جاش بلند شد و محکم پدرش رو بغل کرد
″ ممنون بابا خیلی ممنون ″
″ یهو چیشد ؟ ″
جی لبخند زد ، اینبار تو چشماش امید سو سو میزد .
″هیچی فقط دیگه میدونم چیکار کنم ″
″ داری به چی فکر میکنی ؟″
جی برای اون شب دوباره تونست بخنده ، سرش رو تکون داد و به سمت اتاقش رفت.
زن و مرد بهمدیگه نگاه کردن و از ته دل آرزو کردن اون چیزی که فکر میکنن تو ذهن پسرشون نچرخه ..
چند روز گذشته بود و جونگوون مثل هرروز عروسک بزرگی که جی براش گرفته بود رو بغل گرفت و گوشه پنجره نشست ، نه دیگه توجهی به کارتون مورد علاقهش داشت و نه نگاهی به عروسک های دیگهش انداخت .
فقط به بیرون زل میزد و امید داشت که ماشین جی رو ببینه.
اما...
زن آهی کشید ″ وون بیا غذا ″
″جیای امروزم نیومد ″
جونگوون آروم زیر لب گفت و پرده رو ول کرد .
″جیای به وون دروغ نمیگه ، اون گفت از پیش من نمیره - به عروسک خیره شد - مگه نه ؟ جیای برمیگرده ، و وقتی برگرده در اتاقم رو قفل میکنم ... که دیگه جیای نوشته جایی بره ″
با فکر به جی لبخند زد و به سمت اتاقش دوید .
″ وون کجا میری ؟ بیا غذا سرد شد ″
″ نه وون باید اتاقش و تمیز کنه ، وون نمیخواد جیای اتاقش رو کثیف ببینه″
با ذوق اروم گفت و فلش کارت ها رو از روی زمین جمع کرد .
به خونه سفید خیره شد ، با شجاعت تموم شروع به در زدن کرد ، منتظر ایستاد.
پرده کنار پنجره تکون خورد ، وچهره روشن جونگوون رو بعد از یکماه که براش اندازه چند سال گذشت دید .
قلبش محکم به سینه اش کوبید .
میتونست قسم بخوره که صدای پر از ذوق جونگوون رو شنید که اسمش رو صدا میزد.
به ثانیه نکشید که در باز شد و جونگوون خودش رو توی بغلش انداخت ، لاغر شده بود ؟ اون بدن نحیف نحیف تر نشده بود ؟
هر دو محکم هم رو بغل کردن جونگوون با بغض و خنده بلند بلند گفت :
″ جیای اومد، جیای اومد پیش من ، وون خوشحاله ″
جی روی مو پسر رو بوسید .
″سلام وونی من ، دلم برات تنگ شده بود ″
جونگوون سرش رو توی گودی گردن جی فرو برد و نفس عمیقی کشید ، این خواب نبود جونگوون مطمئن شد خواب نیست چون عطر جی رو استشمام کرد .
″ وونی من نمیخواد بگه که اونم دلش برای جیای تنگ شده ؟ ″
جی منتظر بود که جونگوون از بغلش بیرون بیاد اما ...
بدن جونگوون لرزید و بینیش رو بالا کشید ، جی با ناراحتی جونگوون رو از خودش دور کرد .
″ چیشده وونا″
″ مامی گفت جیای دیگه نمیاد ، وون دلش میخواد جیای همیشه بیاد ″
جی لبخند زد و اشک های پسر رو پاک کرد
″من هیچوقت ولت نمیکنم ، قسم میخورم که هیچوقت ولت نکنم ″
جونگوون دوباره بینیش رو بالا کشید و جی رو توی خونه کشید .
″ مامی مامان تدی رو بیرون انداخت ، اون عروسک بزرگ رو که جیای خریده بود انداخت دور ، گفت اگه عروسک برگرده جیای هم برمیگرده″
قلب جی شکست ، اون پیرزن هیچ رحمی توی وجودش نداشت .
″متاسفم عزیزم - پیشونیاش رو بوسید - تقصیر منه ، مامان و مامی از من متنفرن ، اما باید در مورد یه چیز خیلی مهمی باهات حرف بزنم .. میشه به حرفام خوب گوش کنی ؟ ″
جونگوون دست جی رو گرفت و وسط نشیمن روی زمین نشست.
″ گوش میکنه ، وون هر وی بگی گوش میکنه فقط دیگه نرو ″
قلب جی بیشتر ترک خورد ..
″ وونی حقیقت اینه که من نباید اینجا باشم اما دلم تنگ شده بود ، نمیتونستم تحمل کنم ، من دزدکی اومدم بهت سر بزنم ، میدونم مامانت چه ساعتی نیست و وقتی هست ماشینش توی پارکینگه ، میدونم امروز مامی انجمن دعوته چون اگه باشه پنجره اتاقش رو باز میزاره اما امروز نه ماشین مامانت توی پارکینگ بود و نه پنجره اتاق مامی باز بود پس امروز بلاخره وونی من تنهاست تو خونه ″
جی نفس عمیقی کشید ،میدونست جونگوون هیچ کدوم از حرفاش رو نفهمیده
دست های جونگوون رو توی دستش گرفت
″ وون ، دارم میگم جیای دیگه نمیتونه مثل قبلاً همیشه پیشت باشه ″
جونگوون با ناراحتی به چشم های جی زل زد .
″ اما وون همیشه درساش رو میخونه ، وون دیگه میتونه کتاب جرج رو بخونه ، وون حرفای جیای رو گوش کرد ، جیای میشه نره ؟قول میدم مثل آدمای واقعی باشم ″
جی اخم کرد ، باورش نمیشد که داشت چی میشنید .. دو طرف شونه جونگوون رو گرفت
″ یانگ جونگوون تو تنها آدم واقعی دنیای منی ، هیچ وقت دیگه این حرف رو نزن ″
جونگوون برای اولین بار خشم جی رو دید خشمی که از چشم های جی میچکید ..
متوجه تعجب پسر شد جی به خودش اومد و رنگ نگاهش تغییر کرد ، دوست نداشت جونگوون رو بترسونه ، دوباره لبخند زد .
″جیای قول میده این آخرین بار نباشه، من بازم میام دیدنت وون ، و با هم کلی خوش میگذرونیم ، فقط تو باید قول بدی که چیزی در این باره به مامان و مامی نگی ″
جونگوون بی درنگ دو انگشتش رو بالا آورد
″ وون قول میده ، اون میخواد جیای رو همیشه ببینه پس اون قول میده ، به هیچکی چیزی نگه″
جی سرش رو به پیشونی جونگوون تکیه داد.
″ این یه راز خیلی بزرگ بین ماست ″
جونگوون لبخند زد و به لب های جی نگاه کرد ، خواست خودش رو جلو بکشه و اون بوسه خاصشون رو انجام بده که اتفاقات اون روز نحس توی سرش جولون داد ، چشماش رو محکم بست . توی ذهنش یه صدایی پیچید ′ اگه ببوسیش اون دوباره میره′ و جونگوون ترسید.
″قول میدم به کسی چیزی نگم ″
جی نگاهش کرد و کمی ازش جدا شد .
میخواست چندین بار دیگه بگه که جونگوون یادش نره ، اما هیچوقت نمیخواست به جونگوون بفهمونه که با بقیه فرق داره پس سکوت کرد و فقط همون یه بار ازش قول گرفت .
″ آفرین وونی زرنگ من ″
جونگوون لبخند زیبایی زد ، بعد از یکماه لبخند واقعی ای زد .
جی به اطرافش نگاه کرد هنوز وقت بود ، هنوز میتونست دلتنگیش رو رفع کنه
″ بریم عروسک بازی ؟″
″ نه″
″ پس برو فلش کارت هات رو بیار تا ببینم چقدر یاد گرفتی ″
″ نه ″
جی با گیجی به جونگوون که اخم کرده بود خیره شد .
″ وونی دوست داره کار دیگه ای بکنه ؟ ″
جونگوون از جاش بلند شد و سمت اتاقش دوید ، بعد از چند ثانیه با سه تا کتاب داستان برگشت .
جی لبخند زد و دستش رو دراز کرد ولی با چیزی که جونگوون گفت توی قلبش پروانه ها بال زدن .
جونگوون روی کاناپه نشست و به پاش اشاره کرد .
″ جیای بیاد سرش رو بزاره اینجا من میخوام براش داستان بخونم ″
جی خندید و سرش رو روی پای جونگوون گذاشت و از پایین به چهره آسمونی پسر خیره شد .
″ یکی بود یکی نبود یه گربه تنهایی...″
جی چشماش و بست و قطره اشکی از گوشه چشمش چکید ، آرزو داشت همین لحظه بمیره ، این خوشی بیش از اندازه بود براش .