Yeonjun vs. His Fears
پارت سوم
✨
و در نهایت، آخرین تیک چکلیست.
✓ پیست رانندگی.
یونجون جلوی تابلو بزرگ پیست ایستاده بود و به مسیر نگاه میکرد.
بعد خیلی آروم گفت:
+ خب...
یجی کنارش ایستاده بود.
- خب چی؟
یونجون دستهاش رو توی جیبش فرو کرد.
+ فکر کنم از مار کمتر از این میترسم.
یجی با ناباوری برگشت سمتش.
- واقعا؟
+ آره مکث کرد
+ خب حداقل اینجا لازم نیست چیز لزجی رو لمس کنم!
یجی چند ثانیه بهش خیره شد.
+ خیلی امیدوارکننده حرف میزنی!
یونجون شونه بالا انداخت.
+ من از رانندگی نمیترسم!
- پس مشکلت چیه؟
+ سرعت زیاد
- خب...
+ سرعت خیلی زیاد
- یونجون، این پیست رانندگیه
+ میدونم...
- برای همینه که اینجاییم که با این ترس هم روبرو بشی!
یونجون چند ثانیه فکر کرد
+ بزرگترین اشتباه من اعتماد به شماهاست
یجی خندید.
اما برخلاف صبح... یونجون اون حس بد رو نداشت.
دیگه مثل وقتی که جلوی کوه ایستاده بود، دلش نمیخواست برگرده خونه و زیر پتو قایم بشه.
بعد از کوه، بعد از مار یه چیزی عوض شده بود، هنوز میترسید.
خب معلومه که میترسید.
قرار بود توی یه پیست با سرعتی برونه که احتمالا قلبش رو از بدنش جدا میکرد، اما یه جور هیجان هم داشت و میدونست هر چیزی که صبح براش مثل کابوس به نظر میرسید، بالاخره تموم میشدن
و آخرش؟ زنده بود و تجربه جدیدی کشف کرده بود
پس این یکی هم احتمالا همینطور بود.
«احتمالا»
یونجون نفس عمیقی کشید، بعد سرش رو چرخوند، و اطراف رو نگاه کرد
یه بار دیگه
وا پس سوبین کجا بود؟
یونجون اول خیلی عادی به اطراف نگاه کرد.
بعد کمی بیشتر بعد تقریبا تمام تیم تولید رو زیر نظر گرفت ولی نه،
سوبین نبود.
یونجون ابروهاش رو توی هم کشید
+ یجی.
یجی سرش رو بلند کرد
- هوم؟
+ سوبین کو؟
یجی خیلی عادی گفت:
- نمیدونم.
یونجون پلک زد
+ یعنی چی نمیدونم؟
- یعنی نمیدونم دیگه
+ تو همیشه همه چی رو میدونی!
یونجون مکث کرد.
- آخه من چرا باید بدونم اون کجاست یونجون؟
یه لحظه فکر کرد.
+ چون اون تهیهکنندهست؟
یجی با شک بهش نگاه کرد.
- چه ربطی داره؟
+ نمیدونم!
یونجون سریع سرش رو برگردوند.
اصلا چرا داشت یجی رو سوال پیج میکرد؛
سوبین واقعا کجا بود؟ بعد از باغوحش رسما محو شده بود، اول فکر کرده بود شاید رفته با تیم تولید حرف بزنه، بعد فکر کرده بود شاید یه جلسه داشته، بعد فکر کرده بود شاید رفته دستشویی. ولی خب...
هیچکس اینهمه مدت توی دستشویی نمیموند! اون کون خشک اسهالم نمیشد که!!
درنهایت رفت سراغ یکی از فیلمبردارها
+ سوبین رو ندیدی؟
- نه
سراغ یکی دیگه رفت
+ سوبین کجاست؟
- نمیدونم.
+ آقای چوی رو دیدی؟
- نه
یونجون با حرص نفسش رو بیرون داد.
«عالیه، تهیهکنندهی برنامه گم شده!! معلوم نیست داره کجا چه غلطی میکنه!!»
یکی از اعضای تیم گفت:
- یونجون، آمادهای؟
یونجون برگشت
+نه.
- وقت ضبطه
- ولی من تهیهکنندهمو گم کردم.
طرف چند ثانیه ساکت موند
- خب...
+ خب چی؟
- بدون تهیه کننده هم میشه فیلمبرداری کرد، کارگردان و بقیه تیم هستن!
یونجون با ناباوری نگاهش کرد.
- داریم راجع به چوی سوبین حرف میزنیما منظورت چیه بدون اون ضبط کنیم...
✨
بالاخره مجبور شد بره سمت ماشین، آقای لی، مسئول پیست، کنار یونجون نشست و همه چیز رو براش توضیح داد.
کمربند، فرمان، ترمز، مسیر و سرعت مجاز چیزهایی که یونجون فقط نصفش رو میشنید، چون نصف دیگهی مغزش همچنان دنبال یه آدم قدبلند، اعصابخوردکن و کون خشک میگشت.
تیم فیلمبرداری دوربینها رو داخل ماشین نصب کرده بود، یکی روبهروی صورت یونجون، یکی کنار فرمان، یکی هم از زاویهای که احتمالا قرار بود تمام بدبختیهای زندگیش رو ضبط کنه!
آقای لی گفت:
- آمادهای؟
یونجون به بیرون نگاه کرد، سوبین هنوز نیومده بود.
+ نه
آقای لی خندید.
- نگران نباش
یونجون زیر لب گفت
+ مشکل من ماشین نیست.
- پس چیه؟
+ هیچی..
موتور روشن شد، صدای ماشین توی پیست پیچید
و کارگردان از بیرون گفت
× سه... دو... یک... اکشن!
ماشین حرکت کرد و ضبط شروع شد
✨
یونجون اولش واقعا ترسیده بود، سرعت به طرز جنون آمیزی زیاد بو، قلبش برای چند ثانیه تصمیم گرفته بود به زندگی خودش پایان بده.
+ وای وای وای وای وای!
آقای لی خندید
- آروم باش
+ من که آروممممممم
- تو داری داد میزنی!
+ این صدای آروم منه!
دوربین دقیقا ریاکشن صورتش رو ضبط میکرد!
یونجون روی صندلی شاگرد به در چسبیده بود، چشمهاش باز و فکش از ترس قفل
و هر بار که سرعت بیشتر میشد، یه صدای جدید از خودش درمیآورد که حتی خودش هم نمیدونست توانایی تولیدش رو داره.
اما...
یه چیزی درست نبود؛
یا شاید، یه چیزی کم بود
هر بار که ماشین سرعت میگرفت، یونجون ناخودآگاه دنبال یه نفر میگشت
وقتی آقای لی چیزی توضیح میداد، انتظار داشت صدای سوبین رو از داخل هدفون توش گوشش بشنوه ولی..
وقتی کارگردان کات میداد، چشمهاش سریع میچرخید سمت تیم.
ولی...
نبود.
سوبین نبود...
و این موضوع عجیبتر از هرچیزی بود
پیست، سرعت، ترس.
هیچکدوم به اندازهی این فکر ذهنش رو مشغول نکرده بود.
«سوبین کجاست؟»
✨✨
بالاخره ضبط تموم شد. کارگردان با صدای بلند گفت:
× کااااااات!
آقای لی همون لحظه ماشین رو متوقف کرد و یونجون نفس عمیقی کشید و ماسک حرفهای مخصوص رانندگی برداشت.
موهاش کاملا بهم ریخته بود و صورتش کمی خسته
اما...
زنده بود!!
یجی با چکلیست به سمتش اومد و یه لبخند بزرگ روی صورتش بود و با خودکار، آخرین گزینه رو تیک زد.
✓ ارتفاع ✓ مار ✓سرعت
یونجون به لیست نگاه کرد و لبخندی زد.
+ تموم شد؟
یجی سر تکون داد
- تموم شد
یونجون همونجا چند ثانیه ایستاد
تموم شده بود!!
کل اون روز عجیب! کوه، مار بازی، پیست!
تموم شده بود
و تنها چیزی که میخواست این بود که بره خونه دوش بگیره و حداقل ده ساعت بخوابه..
ولی هنوز یه چیز توی ذهنش میچرخید؛
«سوبین کجاست؟»
✨✨
حدود ساعت هشت شب بود، یونجون هنوز سوبین رو ندیده بود تقریبا از بعد باغوحش، سوبین رسما غیب شده بود یونجون به همراه تیم تولید به ایستگاه تلویزیونی برگشته بودن
اول رفته بود اتاق خودش، بعد اتاق تدوین، بعد اتاق سوبین، بعد حتی اتاق جلسات!
ولی سوبین نبود!
یونجون وسط دفتر ایستاد، دستهاش رو روی کمرش گذاشت.
+ کدوم گوریه پس؟
هیچکس جواب نداد
+ یعنی هیچکس نمیدونه این مردک کجاست؟
یجی از ناکجاآباد داد زد
- یونجون، من از عصر سه بار گفتم نمیدونم!!
+ خب چهار بار بگو شاید این دفعه جواب فرق کنه؟
یجی بهش خیره شد
- نمیدونم کجاس تلفنشم جواب نمیده
یونجون با حرص سرش رو برگردوند.
اصلا به من چه که اون دراز بیخاصیت کدوم گوریه! مردک مسخره..
کلید ماشینش رو برداشت.
«اصلا هر قبرستونی میخواد باشه، باشه! من چرا باید نگرانش باشم؟»
یه مکث کرد.
«من که نگران نیستم.»
بعد دوباره فکر کرد
«برم خونه اصلا!»
✨✨
وقتی که رسید خونه، اولین کاری که کرد این بود که کفشهاش رو پرت کرد یه گوشه، کیفش رو انداخت روی مبل و خودش رو روی تخت پرت کرد.
سه ثانیه بعد دوباره نشست.
«عجب تولدی واقعا!!»
از پنج صبح بیدار شده بود و فقط حمالی کرده بود!
و در نهایت تهیهکنندهی کون خشکش غیب شده بود!
خب شاید این هدیه روز تولدش از جانب خدای آسمون و زمین بود!!
یونجون با حرص رفت سمت حموم؛
یه دوش طولانی گرفت و سعی کرد تمام خستگی اون روز رو با آب بشوره ببره
ولی وقتی بیرون اومد، هنوز ذهنش آروم نشده بود، یه حوله دور خودش پیچید و موهاش هنوز خیس بود و رفت سمت آشپزخونه، یه لیوان آب برداشت و دوباره چشمش افتاد به گوشیش
هیچ پیام زنگ یا هیچی نبود، البته بود ولی نه از جانب سوبین
یونجون به صفحه گوشی خیره شد،
«خیلی هم خوب من اصلا هم منتظر پیامت نبودم»
گوشی رو برعکس روی میز گذاشت.
« اصلا به من چه»
دو ثانیه بعد دوباره برداشتش
بازم هیچی..
«مردک»
گوشی رو دوباره گذاشت روی میز
«بهش پیام نمیدم، به هیچ عنوان حتی اگه وسط بیابون هم گم شده باشه و یه خرس خورده باشش هم به من ربطی نداره.»
مکث کرد
«البته توی بیابون که خرس نیست... حتی اگرم باشه که کون خشکا رو نمیخوره ولی...اگه واقعا بلایی سرش اومده باشه چی..»
سرش رو تکون داد، کلافه شده بود
«یونجون جمع کن خودتو اه»
در واقع...
نگران بودن برای سوبین باعث شده بود حتی یادش بره امروز تولدشه، تولدی که صبح فکر میکرد بدترین تولد عمرشه.
و حالا؟
دیگه حتی براش مهم نبود کسی یادش هست یا نه، فقط میخواست بدونه اون آدم قدبلندِ اعصابخوردکن و کون خشک کجاست
هنوز وسط آشپزخونه وایساده بود و حوله دور خودش پیچیده شده بود و موهاش مرطوب و خیس بودن و گوشی توی دستش بود و داشت با خودش کلنجار میرفت که به سوبین پیام بده یا نه.
که یهو
دینگ داااانگ
یونجون خشکش زد و به سمت در نگاه کرد.
آخه کی ساعت هشت شب میاومد خونهش اونم بی خبر؟ یه لحظه صبر کرد و دوباره صدای زنگ اومد.
*دینگ داااانگ**
ابروهاش رو توی هم کشید
«یعنی می میتونه باشه این وقت شب؟»
+ کیه؟؟
جوابی نیومد، با شک سمت در رفت، هنوز حوله تنش بود که البته اصلا مهم نبود احتمالا یکی از همسایه ها بود شایدم پیک ولی چیزی سفارش نداده بود که؟
ولی؟ یهو دستش روی دستگیره در ثابت موند.
یه فکر عجیب از ذهنش رد شد
«نه بابا فکر نکنم؟امکان نداره...»
یونجون نفسش رو حبس کرد.
و در رو باز کرد.
و...
سوبین اونجا وایساده بود، یونجون برای چند ثانیه فقط بهش خیره موند و پلک زد.
و دوباره بهش خیره شد، موهاش بهم ریخته بود و لباسهاش چروک شده بودن
یقهی پیراهنش نامرتب بود و انگار واقعا تمام روز رو اینطرف و اونطرف دویده بود.
یونجون ابروهاش رو بالا داد.
+ تو چرا این شکلی شدی؟
سوبین که انگار تازه متوجه وضعیت خودش شده بود، یه نگاه به لباسهاش انداخت.
- چه شکلی؟
یونجون با دست بهش اشاره کرد.
+ این چه وضعیه؟
سوبین همون لحظه نگاهش افتاد به یونجون؛ به موهای خیسش و حولهای که دور خودش پیچیده بود و خشکش زد، یونجون متوجه نگاهش شد.
+ چیه؟
سوبین سریع نگاهش رو برگردوند.
- هیچی.
+ نه، چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟
- این چه وضعیه که باهاش اومدی دم در؟
یونجون چشمهاش رو ریز کرد.
+ به تو ربطی داره من توی خونهی خودم چی میپوشم
سوبین زیر لب گفت:
- نه خب...ولی..
+ ولی نداره!
یونجون دستش رو به چارچوب در تکیه داد
+ تو کدوم گوری بودی؟
سوبین پلک زد
- چی؟
+ از بعد باغوحش غیب شدی..
سوبین چیزی نگفت.
+ وسط ضبط برنامه تنهام گذاشتی!
- تنها نبودی..
+ میدونم تنها نبودم، منظورم اینه که تو نبودی..
سوبین نگاهش کرد
یونجون همون لحظه ساکت شد، بعد سریع اضافه کرد:
+ یعنی خب... تو تهیهکنندهای.. یعنی چی وسط برنامه ول میکنی میری؟
سوبین لبخند خیلی کوچیکی زد.
+ تهیهکنندهها باید سر صحنه باشن، همیشه
- آها
+ نخندا
- نخندیدم!
+ داری میخندی
سوبین واقعا داشت میخندید، از اون خندههایی که چال لپش رو به نمایش میذاشت، یونجون با حرص نفسش رو بیرون داد
+ مهم نیست
بعد بهش اشاره کرد،
+ الان اینجا چه غلطی میکنی؟
این بار سوبین یهو ساکت شد و لبخندش محو شد و یونجون متوجه تغییر صورتش شد، یه چیزی فرق کرده بود سوبین از وقتی اومده بود، عجیب بود، نه از وقتی توی باغ وحش حرف زده بودن عجیب شده بود، انگار تمام اون روز یه چیزی رو با خودش حمل کرده بود، یه استرس که داشت از درون میخوردش، یه چیزی که گفتنش براش سخت بود. سوبین نفس عمیقی کشید.
- من امروز...
یونجون ابرو بالا انداخت و منتظر موند
سوبین ادامه داد:
- امروز تو رو با تمام ترسهات روبهرو کردم.
یونجون با ناباوری گفت:
+ آره، مرسی که یادآوری کردی ولی این جواب سوال من نبود
- یونجون.
+ از کوه رفتم بالا، به مار دست زدم و توی پیست سوار ماشین شدم. فکر کنم مغزم هنوز اطلاعات امروز رو درست پردازش نکرده!
سوبین دیگه لبخند نزد، یونجونم کمکم جدی شد.
سوبین آروم گفت:
- و حالا...
یه نفس دیگه کشید
- میخوام با ترس خودم روبهرو بشم...
یونجون چند ثانیه بهش نگاه کرد، بعد گفت:
+ ترس خودت؟ چی میگی سوبین؟
سوبین چیزی نگفت
+ وا بنال دیگه؟
سوبین پلک زد و بازم سکوت
+ ترس خودت چیه دیگه؟ از حسابداری شبکه میترسی؟ از مالیات میترسی؟ از اینکه یجی یه روز واقعاً استعفا بده؟
سوبین هنوز فقط نگاهش میکرد، یونجون کمی اخم کرد.
+ سوبین؟
و بعد... قبل از اینکه فرصت کنه جملهی بعدی رو بگه؛ سوبین جلو اومد، یونجون فقط تونست چشمهاش رو بازتر کنه و بعد سوبین لبهاش رو روی لبهای اون گذاشت.
همهچیز برای یه لحظه متوقف شد، واقعا دنیا توی همون لحظه متوقف شد، یونجون شوکه شده بود، مغزش رسما از کار افتاده بود.
اولین واکنشش این بود که دستش رو روی سینهی سوبین گذاشت، انگار میخواست پسش بزنه.
«صبر کن، چی؟سوبین داره چیکار میکنه؟»
ولی...پسش نزد نتونست و همین برای خودش هم عجیب بود،
چند ثانیهی اول فقط شوکه بود، بعد کمکم دستش که روی سینهی سوبین قرار گرفته بود، آرومتر شد.سوبین هنوز نزدیکش بود و به آرومی لبهای یونجون رو میبوسید
انگار خودش هم مطمئن نبود یونجون چه واکنشی نشون میده و دقیقا همون لحظه، یونجون تصمیم گرفت جوابش رو بده
دستش از روی سینهی سوبین بالا رفت و یقهی لباسش رو گرفت.
سوبین برای یه لحظه مکث کرد و یونجون خودش فاصلهی بینشون رو از بین برد، این بار دیگه فقط سوبین نبود، یونجون هم داشت اون لحظه رو انتخاب میکرد.
همهی اون سه سال، تمام شوخیها، تمام بحثها، تمام روزهایی که کنار هم کار کرده بودن، تمام وقتهایی که سوبین بدون اینکه چیزی بگه مراقبش بود، تمام وقتهایی که یونجون با یه جمله میتونست سوبین رو لال کنه، انگار همهشون توی همون چند ثانیه از ذهنش رد شدن و وقتی بالاخره از هم فاصله گرفتن، یونجون هنوز یقهی سوبین رو گرفته بود هر دو چند ثانیه هیچ حرفی نزدن، یونجون اول به لبهای سوبین نگاه کرد و بعد به چشمهاش..
سوبین نفس عمیقی کشید.
- من...
برای اولین بار در تمام اون سالهایی که یونجون میشناختش سوبین واقعا ترسیده به نظر میرسید نه مثل وقتی که بودجهی برنامه کم میاومد، نه مثل وقتی که یه پروژه خراب میشد.. این فرق داشت.
خیلی فرق داشت...
سوبین آروم گفت:
- یونجون...
یونجون هنوز نگاهش میکرد و سوبین ادامه داد:
- ترس من اینه که تو رو از دست بدم.
لبخند یونجون محو شد و به سوبین خیره شد
- تمام این سه سال...
مکث کرد.
- تمام این سه سال با خودم کلنجار رفتم که چطور بهت اعتراف کنم
یونجون آروم گفت:
+ سوبین...
- هر بار که میخواستم بگم، میترسیدم...
یه خندهی کوتاه و عصبی کرد
- چون فکر میکردم شاید همهچیز رو خراب کنم.
نگاهش رو پایین انداخت.
- فکر میکردم شاید تو رو از دست بدم.
بعد دوباره به یونجون نگاه کرد.
- و من...
یه مکث
- من دوستت دارم..
یونجون برای اولین بار واقعا ساکت شد و سوبین ادامه داد:
- خیلی وقته دوستت دارم چوی یونجون
صدای سوبین کمی پایینتر شد.
- و نمیخوام بری
یونجون حس کرد قلبش توی سینهش تپید
سوبین گفت:
- لطفا..
یه نفس عمیق کشید.
- ترکم نکن
یونجون چند ثانیه فقط بهش نگاه کرد و خیلی جدی گفت:
+ خب...
سوبین منتظر موند، یونجون سرش رو کج کرد.
+ باید فکر کنم
سوبین خشکش زد
- چی؟
یونجون شونهای بالا انداخت
+ خب اعتراف بزرگیه بالاخره من چوی یونجون کبیرم
سوبین با وحشت نگاهش کرد
+ یونجون...
+ باید مزایا و معایبش رو بررسی کنم!
- یونجون...
+ شاید یه جدول درست کنم؟
سوبین واقعا رنگش پریده بود
- شوخی نکن..
یونجون چند ثانیه تلاش کرد جدی بمونه، واقعاً تلاش کرد، اما نتونست و لبخند زد.
و قبل از اینکه سوبین فرصت کنه چیزی بگه، یه قدم جلو رفت و محکم بغلش کرد.
سوبین برای یک لحظه کاملا خشکش زد.
بعد آروم دستهاش رو دور یونجون حلقه کرد، یونجون صورتش رو کنار شونهی اون گذاشت.
و با صدای آرومی گفت:
+ واقعا احمقی....
نفس سوبین لرزید.
- چرا؟
+ یعنی سه سال طول کشید بفهمی منم ازت بدم نمیاد؟
سوبین کمی عقب رفت
+ واقعا؟
یونجون چشمهاش رو ریز کرد
+ نه، شوخی کردم. همین الان برو بیرون...
سوبین خندید.
اونقدر آروم و واقعی که یونجون برای یک لحظه فقط بهش نگاه کرد.
بعد دستش رو بالا آورد و موهای بهمریختهی سوبین رو مرتب کرد.
+ ولی یه چیز رو هنوز نفهمیدم.
- چی؟
+ تمام روز کجا بودی؟
سوبین یه لحظه ساکت شد
+ سوبین.؟
سوبین اهایی گفت و بلافاصله یه چیزی رو از پشت در بیرون آورد، یه کیک کوچولو.
یونجون خشکش زد
روی کیک نوشته شده بود:
Happy Birthday, Yeonjun
یونجون به کیک نگاه کرد و بعد به سوبین.
بعد دوباره به کیک.
+ تو...
سوبین لبخند زد.
- فکر کردی یادم رفته؟
یونجون با ناباوری گفت:
+ من از ساعت پنج صبح فکر میکردم یادت رفته!
- میدونم.
+ من برای خودم میکاپ کردم!
سوبین خندید.
- اونم میدونم.
+ و تو هیچی نگفتی؟
- میخواستم سورپرایز بشی.
یونجون بهش خیره شده
+ حرومزاده
- تولدت مبارک مربای شیرین من
یونجون با حرص سرش رو تکون داد، اما لبخندش رو نتونست پنهان کنه، سوبین شمعها رو روشن کرد.
نور کوچیکشون بینشون افتاد.
یونجون چند لحظه به اونها نگاه کرد.
بعد آروم گفت
+ میدونی...
سوبین نگاهش کرد.
+ فکر کنم امروز عجیبترین تولد عمرم بود.
- بدترین؟
یونجون چند ثانیه فکر کرد و بعد سرش رو تکون داد.
+ نه.
به سوبین نگاه کرد
+ بهترین.
و همونطور که شمعها آروم میسوختن، یونجون با خودش فکر کرد...
اون سال، توی روز تولدش، با چند تا از بزرگترین ترسهاش روبهرو شده بود.
از ارتفاع، از مارها از سرعت.
و سوبین...
سوبین هم بالاخره با بزرگترین ترس خودش روبهرو شده بود.
ترس از دست دادن یونجون.
سه سال ترسیده بود.
سه سال اون رو توی دلش نگه داشته بود.
اما بالاخره گفته بود.
و برخلاف چیزی که ازش میترسید، هیچی خراب نشده بود.
در واقع...
همهچیز تازه داشت شروع میشد.
یونجون به سوبین نگاه کرد.
+ یه سوال.
- هوم؟
+ اگه دوباره وسط ضبط برنامه غیب شی چی؟
سوبین خندید.
- نمیشم.
+ مطمئنی؟
- آره
یونجون سرش رو تکون داد.
+ خوبه.
بعد با شیطنت اضافه کرد:
+ چون این دفعه خودم پیدات میکنم و از کوه پرتت میکنم تا یه خرس گنده پیدات کنه و تورو بخوره مردک کون خشک
سوبین خندید.
- خیلی عاشقانه بود
+ خفه شو
- دوستت دارم
یونجون چند ثانیه بهش خیره شد
و بعد، با یه لبخند کوچولو گفت:
+ منم.
و برای اولین بار اون روز...
هیچکدومشون از چیزی نمیترسیدن..