Yeonjun vs. His Fears
پارت دوم
بعد از اینکه بخش کوه تموم شد و تیم بالاخره برگشت پایین، همه تقریبا یه چیز مشترک داشتن:
گرسنگی!
البته همه به جز یونجون!!
یونجون بیشتر از اینکه گرسنه باشه، در حال آماده شدن برای مرگ بود.
همه توی یه کافه نزدیک کوه نشسته بودن و صبحانه میخوردن. یجی با اشتهای کامل داشت صبحونهش رو میخورد، فیلمبردارها درباره بخش قبلی برنامه حرف میزدن و چند نفر هم مشغول چک کردن فیلمهای ضبطشده بودن.
اما یونجون؟
یونجون به بشقابش خیره شده بود، انگار جواب تمام مشکلات جهان توی اون تیکه نون بود.
سوبین که روبهروش نشسته بود، چند دقیقه بهش نگاه کرد.
بعد گفت:
- نمیخوری چرا؟
یونجون بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
+ دارم سعی میکنم با زندگیم خداحافظی کنم.
سوبین ابرو بالا انداخت.
- با املت؟
+ تو چی حالیت میشه آخه
- واقعا نمیفهمم!!
یونجون بالاخره سرش رو بلند کرد.
+ من قراره برم مار لمس کنم!
- خب؟
+ ماره ها مارررر
- شنیدم!
+ سوبین.
- یونجون.
یونجون دستش رو روی میز گذاشت.
+ میدونی مار چیه؟
سوبین چند ثانیه فکر کرد.
- یه خزنده؟
+ یه رشته ماکارونی زنده و شیطانیه که خودش حرکت میکنه!
یجی از اون طرف میز گفت:
+ تعریف علمی جالبی بود.
یونجون با عصبانیت بهش نگاه کرد.
+ تو دخالت نکن.
یجی دوباره مشغول غذاش شد.
سوبین چند لحظه به یونجون نگاه کرد.
واقعاً استرس داشت.
اون مدل استرسی که حتی غر زدنهاش هم نمیتونست کامل پنهونش کنه.
یونجون از مارها واقعا میترسید این دیگه مثل کوه نبود، حتی فکر اینکه باید به یکی از اون موجودات دست بزنه، حالش رو بد میکرد.
سوبین دستش رو توی جیب ژاکتش برد و چیزی رو روی میز جلوی یونجون گذاشت.
یونجون بهش نگاه کرد.
یه تافی کاراملی!
چشمهاش رو ریز کرد.
+ این چیه؟
- تافی کاراملی
+ خب اینو میبینم
- پس چرا پرسیدی؟
+ چون میخوام بدونم چرا بهم دادیش
سوبین شونه بالا انداخت.
- بخور
یونجون چند ثانیه به شکلات نگاه کرد، بعد آروم برداشتش.
+ رشوهست؟
- نه
+ میخوای قبل از اینکه منو بدی دست مارها، حالم رو خوب کنی؟
- یونجون.
+ وصیتنامهم رو نوشتم؟
- تو حتی دفترچهام نداری!
+ رو دستمال کاغذی نوشتم
سوبین آه کشید، بعد کمی جدیتر گفت:
- هی
یونجون سرش رو بلند کرد.
- هر جا حس کردی واقعا نمیتونی، ضبط نمیکنیم.
یونجون برای چند ثانیه فقط بهش نگاه کرد.
سوبین ادامه داد:
- مجبور نیستی چیزی رو انجام بدی که واقعا اذیتت میکنه
- برنامه مهمه، ولی نه اونقدر
یونجون ابروهاش رو بالا داد.
+ اوه
سوبین اخم کرد.
- چیه؟
+ از تو بعیده
- چی از من بعیده؟
+ اینکه مثل یه انسان حرف بزنی
سوبین با ناباوری بهش خیره شد
- من هر روز با تو کار میکنم، یونجون.
+ دقیقا. این خودش ثابت میکنه چقدر اعصابم رو خورد میکنی!
سوبین خندید.
ولی یونجون، با اینکه سعی میکرد مثل همیشه مسخرهبازی دربیاره، ته دلش گرم شده بود.
اینکه سوبین گفته بود لازم نیست ادامه بده...
اینکه واقعا جدی گفته بود...
یه جور عجیبی باعث شده بود نفس کشیدن براش راحتتر بشه، یونجون شکلات رو باز کرد.
+ ولی خب...
یه گاز ازش زد.
+ برای ریتینگ برنامه و شهرت خودم هم که شده انجامش میدم.
سوبین پوزخند زد.
- بالاخره همون یونجونی شدی که میشناسم..
+ البته اگه بمیرم، مسئولیتش با توئه مردک کون خشک!
- مارها غیرسمیان.
+ اینو بعدا به پلیس بگو!
✨
وقتی به باغوحش رسیدن، یونجون از همون لحظهای که از ماشین پیاده شد، پشیمون بود.
صددرصد! رسما به غلط کردن افتاده بود.
یه تابلو بزرگ جلوی بخش خزندگان نصب شده بود.
یونجون به تابلو نگاه کرد، بعد به سوبین.
+ هنوز وقت داریم برگردیم.
- نه
+ من میتونم بگم اسهال شدم
- رنگ و روت که خیلی خوبه!
+ اسهال چه ربطی داره به رنگ و روم؟
سوبین لبخند زد.
- فقط بریم.
یونجون زیر لب گفت:
+ ازت متنفرم.
- میدونم
داخل بخش خزندگان، هوا با بیرون فرق داشت، گرمتر بود.
و خب...
بدتر از همه اینکه همهجا شیشه بود.
و پشت هر شیشه چیزی قرار داشت که یونجون ترجیح میداد حتی وجودش رو هم فراموش کنه.
مار.
یه مار.
اون یکی هم مار.
اون یکی؟
بازم مار
یونجون خیلی آروم پشت سوبین راه میرفت.
طوری که تقریبا هر لحظه ممکن بود خودش رو پشت اون دراز بی خاصیت قایم کنه.
یجی که متوجه شده بود، لبخند زد.
- یونجون، چرا پشت تهیهکنندهت قایم شدی؟
+ من قایم نشدم.
-نصف بدنت پشت سوبینه
یونجون کمی خودش رو بیرون کشید.
+ الان خوبه؟
- نه!
یونجون دوباره رفت پشت سوبین
+ پس همینجا میمونم دلیلشم به خودم مربوطه.
سوبین با خونسردی گفت:
- میتونی از پشت من بیای بیرون!
+ نمیتونم.
- چرا؟
+ اونجا مار هست خب
- اینجا هم مار هست
یونجون چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
+ خب حداقل تو اینجایی
سوبین ساکت شد ولی یونجون متوجه نشد، یا شاید وانمود کرد که متوجه نشده.
در همین لحظه، خانم کیم، مربی بخش خزندگان، با لبخند به سمتشون اومد.
+ خوش اومدین!
یونجون با یه لبخند خیلی مصنوعی گفت:
+ ممنون.
و زیر لب اضافه کرد:
+ کاش من نیومده بودم
خانم کیم خندید
بعد شروع کرد یکییکی مارها رو معرفی کردن، برای هر کدوم توضیح میداد، این نوع خاصی از مار بود، اون یکی توی چه محیطی زندگی میکرد، اون یکی چه غذایی میخورد
و یونجون؟
یونجون مثل یه دانشآموز نمونه جلوی دوربین ایستاده بود و توضیحات رو برای مخاطب تکرار میکرد.
+ خب بچهها، همونطور که خانم کیم گفتن، این مار—
یه نگاه به مار انداخت.
سریع نگاهش رو برگردوند
+ خیلی... عجیبیه!
یجی از پشت دوربین گفت:
+ اطلاعات بیشتری بده
یونجون اخم کرد
+ اطلاعات بیشتر اینه که من نمیخوام بهش نزدیک بشم!
خانم کیم خندید.
- نگران نباشین. همه مارهایی که امروز باهاشون کار میکنیم غیرسمی هستن.
یونجون لبخند زد.
+ چه عالی
یه مکث کرد.
+ ولی هنوزم مارن..
خانم کیم چند دقیقه دیگه دربارهشون توضیح داد تا بالاخره رفت سمت یکی از محفظهها.
یونجون از دور نگاه کرد.
و...
برای چند ثانیه ساکت شد یه مار سفید بود.
کاملا سفید، با پوست صاف و خاصی که زیر نور برق میزد.
برخلاف چیزی که یونجون انتظار داشت...
زیبا بود.
خانم کیم گفت:
- این یکی از آرومترین مارهای ماست.
یونجون با شک بهش نگاه کرد.
+ همه اینو دربارهش میگن؟
- بله
+ مطمئنید؟
- کاملا
یونجون برگشت سمت سوبین.
+ اگه من بمیرم؛
- نمیمیری...
+ هنوز جملهم تموم نشده بود
- چون میدونم چی میخواستی بگی!
+ پس چرا جواب دادی؟
- چون مثل کف دست میشناسمت
یونجون اخم کرد، ولی بعد دوباره نگاهش رفت سمت مار بالاخره وقت موعود رسیده بود.
خانم کیم با احتیاط مار رو بیرون آورد.
و یونجون همونجا ایستاده بود.
عین مجسمه، حتی پلک هم نمیزد.
یکی از فیلمبردارها خیلی آروم گفت:
× کلوزآپ از صورتش بگیرین
یونجون شنید.
+ نگیرید.
×داریم میگیریم.
+ چرا؟
× برای ریاکشنت..
یونجون با ناراحتی گفت:
+ شماها با من دشمنین!
مار نزدیکتر شد.
یونجون آب دهنش رو قورت داد و دستهاش سرد شده بود، برای آخرین بار سرش رو چرخوند و به سوبین نگاه کرد. سوبین چند قدم اونطرفتر ایستاده بود.
ولی نگاهش...
کاملا روی یونجون بود، آروم و مطمئن.
اون مدل نگاههایی که انگار بدون حرف زدن میگفت
«من اینجام و نگران نباش»
یونجون یه نفس عمیق کشید، بعد سرش رو تکون داد
دستش رو جلو برد، اولین تماس
و...
وحشت مطلق
صورت یونجون کاملا جمع شد؛
+ اوه خدای من.
خانم کیم آروم گفت:
- خوبه. فقط نفس بکشین.
+ دارم سعی میکنم!
دوباره دستش رو جلو برد.
این بار چند ثانیه بیشتر..
پوست مار اونقدر که تصور میکرد چندشآور نبود.
در واقع، خیلی متفاوت بود خیلی صاف و خاص و عجیبتر از همه اینکه مار همونطور آروم حرکت میکرد.
خانم کیم اجازه داد بیشتر به یونجون نزدیک بشه.
یونجون اول خشکش زده بود بعد کمکم شونههاش شل شد و چشمهاش از تعجب بازتر شد.
+ اوه...
خانم کیم لبخند زد.
+ ترسناک نیست، نه؟
یونجون خیلی آروم گفت:
+ فکر نمیکردم اینو بگم ولی...
یه بار دیگه پوستش رو لمس کرد.
+ نه.
چند لحظه بعد، مار روی بدنش قرار گرفت.
و تیم فیلمبرداری تقریبا دیوونه شده بود، چون ریاکشن یونجون دقیقا همون چیزی بود که میخواستن، ترس مطلق بعد ناباوری بعد آرامش و در نهایت، یه لبخند آرام..
یونجون به مار نگاه کرد، حس عجیبی داشت، اینکه یه موجود وحش که هیچوقت واقعاً رام نمیشد الان اونقدر بهش نزدیک بود و به جای اینکه ازش فرار کنه داشت لمسش میکرد! عجیب و حتی سخت بود یه حس خاصی داشت، یه جور حس قدرت.
انگار کاری رو انجام داده بود که چند ساعت قبل حتی تصورش هم حالش رو بد میکرد.
و حالا...
اینجا بود با یه مار روی بدنش و هنوز زنده بود!! مهمترین بخش ماجرا همین بود!
بالاخره صدای کارگردان بلند شد:
× کاااااات!
یونجون همون لحظه نفسش رو با شدت بیرون داد.
+ زندهام.
یجی از پشت دوربین گفت:
- تبریک میگم.
+ ممنون.
- میخوای دوباره انجامش بدی؟
یونجون با وحشت سرش رو چرخوند.
+ چی؟
یجی خندید.
- شوخی کردم.
+ اصلا بامزه نبود.
خانم کیم مار رو دوباره با احتیاط برد.
و یونجون چند لحظه همونجا ایستاد یه حس عجیبی داشت.
از صبح داشت کارهایی رو انجام میداد که ازشون میترسید
اونم روز تولدش
بدترین تولد دنیا؟
شایدم عجیبترین!؟
سوبین به سمتش اومد.
- خوبی؟
یونجون یه نگاه به خودش انداخت و بعد به سوبین.
+ بهتر از اینم بودم...
یه مکث کرد.
+ ولی خوبم.
سوبین لبخند زد.
- دومین مأموریتت تموم شد، یونجون.
+ میدونم.
- دو تا تیک خورد.
+ لطفا یادم ننداز چند تا دیگه مونده
سوبین خندید بعد خیلی عادی پرسید:
- دوست داری برای ناهار چی بخوری؟
یونجون چند ثانیه فکر کرد.
+ هر چی...
یه نگاه به لباسش انداخت، بعد دستهاش رو بالا گرفت.
+ فقط قبلش باید خودمو تمیز کنم.
سوبین سریع گفت:
- اوه، آره
یه ذره زیادی سریع، یونجون ابرو بالا انداخت
+ چی؟
- هیچی
+ چرا اینطوری گفتی؟
- چهطوری؟
+ انگار اتفاقی افتاده.
- اتفاقی نیفتاده.
+ سوبین؟
- بچههای تیم تولید کمکت میکنن
یونجون با شک بهش نگاه کرد
+ چرا حس میکنم داری از یه چیزی فرار میکنی؟
سوبین خیلی سریع سرش رو سمت یکی از اعضای تیم چرخوند.
- میتونین یونجون رو برای آماده شدن ببرید؟
دهن یونجون باز موند
+ وا؟
سوبین حتی نگاهش هم نکرد
- ممنون
یونجون چشمهاش رو ریز کرد یه چیزی درست نبود، نمیدونست چی.
ولی...
سوبین انگار استرس داشت.
و این خیلی عجیب بود، چون سوبین معمولا فقط وقتی استرس میگرفت که برنامه خراب میشد یا بودجه کم میآوردن، یا یونجون تصمیم میگرفت وسط ضبط یه چیزی رو بداهه بگه.
اما الان؟
انگار داشت چیزی رو پنهان میکرد.
یونجون در حالی که تیم تولید سمت اتاق آمادهسازی میبردش، برگشت و آخرین نگاه رو به سوبین انداخت.
سوبین همونجا ایستاده بود، ظاهرش کاملا عادی بود.
و یونجون هنوز نمیدونست، که دلیل اون استرسی که حس کرده بود چی میتونه باشه؟