Yeongyu
7 minutes in hellدنیای زیرین مثل همیشه ساکت و سرد بود. یا حداقل پادشاهی ای که هادس برای خودش ساخته بود اینطور بود.
همه دنیای زیرین رو مکانی آتشین تصور میکردن. جایی که از ناله و فریاد زندانی ها پر شده بود. و هیچ پایانی وجود نداشت. همینطور هم بود. اما تا فرسخ ها اطراف قلمروی اون، سکوت مطلق بود.
یونجون، یا بهتر بگیم هادس، فرمانروای دنیای زیرین، حتی ذره ای تحمل نداشت سکوت دوست داشتنیش شکسته بشه.
اینجا دنیای اون بود. پس حرف، حرف اون بود. و کسی جرئت نافرمانی نداشت.
اونجا همواره شب بود. سرد بود. معمولا صدایی شنیده نمیشد. اما فقط کافی بود تا از قلمرو دور بشی، اون وقت بود که صدای ناله های کر کننده گوش هاتو پر میکرد. بوی سوخته ای که از گوشت ها بلند میشد. روشنایی قرمز رنگی که اجازه نمیداد چشم ازش برداری.
اون ها میسوختن و میسوختن. اما هیچ مرگی در کار نبود. وحشتناک بود. این که ذره ذره سوختن و تجزیه شدن بدنت، بوی سوختن پوست و گوشت و استخونت رو احساس کنی، اما بیدار باشی.
جهنم همین بود. اگر خوش شانس بودی بعد از مرگ تناسخ پیدا میکردی. اما اگر نه باید تا زمان اتمام مجازاتت میموندی و بعد از اون دوباره وارد زمین میشدی.
بهشتی در کار نبود. بهشت برای اون فرشته های زیبا و انسان هایی بود که یونجون نمیدونست چرا اونجان. ازشون متنفر بود. از اون فرشته های زیبا، از موهایی که حلقه حلقه روی شونه هاشون ریخته، از هاله ی روشن اطرافشون، از لحن آروم و مهربونشون. یونجون از هر چیز زیبایی متنفر بود. حتی از خودش.
با شنیدن سر و صدایی از بیرون اتاقش، چشم هاش از عصبانیت به رنگ خون شد. کمی هم درباره منبع صدا کنجکاو بود. انگار عده ی زیادی پشت در تجمع کرده بودن.
در اتاق رو با خشونت باز کرد. چند نفر از جن های کوچیک ته راهرو ایستاده بودن و با دیدن چشم های سرخ هادس، دست و پاشون رو گم کردن.
قدم های بلندش رو به ته راهرو رسوند. پاهای کشیده و بال های بزرگ مشکی رنگش باعث میشد حتی بلند تر دیده بشه.
"اینجا چه غلطی میکنید؟"
حدودا چهار-پنج نفر بودن. قدشون شاید به سختی به یک و نیم متر میرسید. هیکل خمیده ای که داشتن حتی قدشون رو کوتاه تر نشون میداد. چهره هاشون ترسیده به نظر میرسید. قبلا هیچوقت مستقیما با هادس رو به رو نشده بودن.
"ارباب.. قضیه اینه که.. خب.."
یکی از اون ها به حرف اومد اما از ترس نمیتونست درست حرف بزنه. کلافه از طول دادنش، نگاهشو دزدید اما این بار چیز دیگه ای توجهش رو جلب کرد.
گاری چرخ داری که پشت سرشون بود و چیزی مثل تابوت چوبی بهش زنجیر شده بود. حتی روی تابوت هم با میخ محکم کرده بودن.
با دستش به اون جن کوچیک علامت داد تا ساکت بشه و اون هم از خدا خواسته سکوت کرد و بین جمعیت کوچیکشون قایم شد.
"کی توی اون تابوته؟"
در همین حین یکی از خادم ها وارد راهرو شد. ادای احترام کرد و عصای سیاه رنگ و کوتاهشو روی زمین گذاشت.
قدش کمی کوتاه تر بود و بال های کوچیکتری داشت. موهای مشکیش رو مرتب کرده بود و ممکن بود کسی به اشتباه اونو با انسان ها اشتباه بگیره.
"اون رو دیدیم که این اطراف پرسه میزنه سرورم. خیلی لگد پرونی کرد مجبور شدیم زنجیرش کنیم و توی تابوت بندازیمش."
ابروش رو بالا انداخت و چیزی نگفت. و همه میدونستن این یعنی باید به توضیح دادن ادامه بده.
"انگار یه فرشته ی طرد شده است. تاج نداشت اما از بال هاش مشخص بود یکی از مقربینه. ما هم آوردیمش تا سرورمون فکری به حالش بکنن."
قدمی برداشت و به تابوت نزدیک شد. فقط حرکات کوچیک انگشت هاش کافی بود تا زنجیر و میخ های اطراف تابوت باز بشه. در چوبی روش با صدای بلندی به ته راهرو پرتاب شد و هادس تازه تونست جسم دراز کشیده ی داخل تابوت رو ببینه.
بال های سفید بزرگ که به هم زنجیر شده بودن. موهای مشکی رنگش که روی پیشونیش ریخته شده بود. اون یه فرشته ی مقرب بود. یونجون اینو مطمئن بود.
نگاهش اینو میگفت. چشم هاش غمگین بود اما مشخص بود آروم شده. انگار فهمیده بود توی دنیای زیرین شانسی برای فرار نداره.
چشم هادس کمی پایین تر اومد. جایی که ردای بلند پسر پاره شده بود و پاهای سفید و زنجیر شدهاش رو به نمایش میذاره.
"بیاریدش به اتاقم."
به جن های اطراف تابوت اشاره کرد و در سکوت سمت اتاقش برگشت. درواقع اتاقش، سالن بزرگ و ساکتی بود که اغلب داخلش تمرکز میکرد.
دیوارهای اطرافش پر از قفسه های کتاب بود. هم عایق خوبی بودن هم نیاز نبود هربار اون جن های احمق رو مجبور کنه تا کتابخونه برن و برگردن.
گوشه ی اتاق تخت دایره مانند و بزرگی به چشم میخورد که پرده های حریر اطرافش بود. برای یک نفر زیادی بزرگ بود اما اون مشکلی با این مسئله نداشت.
دقیقا گوشه ی دیگه اتاق میز کار و حتی یک میز غذاخوری بزرگ بود که البته هیچ کاربردی نداشت.
کمی گذشت و هادس، از صدای زنجیر ها فهمید اون فرشته پشت در اتاق ایستاده. با بشکن کوچیکی که زد، در بار شد و صدای کشیده شدن بال های بسته ی پسر و زنجیر های دور پاش شنیده شد.
"بیا داخل."
سرش رو پایین انداخته بود و یونجون نمیتونست به خوبی چهرش رو ببینه. پوستش رنگ پریده و سفید بود و بال های بزرگی داشت.
"زیبایی."
هادس گفت اما لحنش حالت تعریف نداشت. انگار فقط به خودش یادآوری کرد که اون زیباست. هادس هم از موجودات زیبا متنفره. اما چرا از این شخص متنفر نبود؟
"اسمت چیه؟"
پسر با فاصله ایستاد. لب های خشک شدش رو از هم فاصله داد و به آرومی زمزمه کرد.
"ب- بومگیو."
"لقبت؟"
"پرسفون."
سرش رو بالا نیاورد که واکنش هادس رو ببینه. حتی هنوز باورش نمیشد فرد مقابلش واقعا همون هادس معروفه.
"پس حدسم درست بود. تو یه فرشته ی مقربی."
دیدن قرمز شدن گونه های پرسفون باعث خندش شد. فرشته ها واقعا جالب بودن.
"چی باعث شده دمیتر اجازه بده پسر عزیزش از بهشت رونده بشه؟"
سر پرسفون پایین بود. اما هادس میتونست رگه های غم رو توی صداش تشخیص بده. غم چیزی بود که روز ها و سال ها و قرن ها باهاش در ارتباط بود.
"پرسفون.. یه گناه انجام داد."
قدمی برداشت و به پسر نزدیک شد. اون واقعا زیبا بود. لبخند کوچیکی زد. پرسفون با دیدن لبخندش، نفسشو حبس کرد. دیدن لبخند هادس خیلی عجیب بود.
"که اینطور. پس پرسفون کوچولوی ما، یه گناه انجام داده."
دستشو نوازش وار روی گونه، گردن و در آخر سینه ی پسر کشید. لمسش کامل نبود. مثل کشیده شدن یه پر نازک بود. یقه ی بازش بهش کمک میکرد. گونه های قرمزش، شیطنت مخفی ته چشم هاش و دزدیدنشون، کم و بیش فهمیده بود گناهش چیه.
"گونه های قرمزت، من میتونم اون گناه مخفی شده ی ته چشم هاتو ببینم پرسفون. یه نفر اینجا کار های ممنوعه انجام داده."
روی هوا گفت. اما دیدن واکنش پسر، مهر تاییدی به حدسیاتش بود. اون به راحتی دست و پاش رو گم کرد. ماهیچه های بدنش زیر دست های هادس سفت شد و به سرخی گونه هاش اضافه شد.
"م- من.."
"یه فرشته ی خطاکار و هوسباز. چه ترکیب جالبی."
با دیدن اخم های بامزه ی فرشته، لبشو برای لبخند نزدن گاز گرفت.
"من هوسباز نیستم. من.. من فقط قلبمو.. به کسی دادم."
فقط یک ثانیه طول کشید تا ناخن های بلند هادس ظاهر بشه و ردای خاکی و کثیف پسر رو پاره کنه. حالا بدن سفید و دست نخورده ی پسر جلوش بود. مثل یه بهشت بکر و کشف نشده.
با ندیدن آثاری از معاشقه، نفس عمیقی کشید. پس اون فرشته کوچولو تو خلوت خودش گناه کرده بود.
دستشو سمت قلبش برد اما پرسفون با وحشت خودش رو عقب کشید. فقط یک برخورد بین بدن هاشون کافی بود تا هادس همه چیز رو درباره ی اون بفهمه.
"نه. بهم دست نزن."
با کمی وحشت گفت و عقب رفت. اما خوب یا بد، به میز پشت سرش برخورد کرد. چشم های لرزونش پر از اشک بود اما با عجز و التماس به هادس نگاه کرد.
هادس نمیدونست چرا اون فرشته مقاومت میکنه. از لمس هادس فراری بود یا نمیخواست راز توی سینهاش لو بره؟
"هیش. من فقط میخوام بدونم پرسفون کوچولو قلبشو به کدوم موجود بهشتی ای داده که از اونجا طرد شده."
و دستشو جایی که تپش قلب پسر برقرار بود گذاشت. همزمان پسر با بغض زمزمه کرد و اشکی روی گونش چکید.
"اون موجود بهشتی نیست."
و همزمان صحنه ای جلوی چشم های هادس نقش بست. پرسفون. با موهای طلایی درحالی که یواشکی چیزیو بررسی میکنه. پسر کمی جلوتر رفت و هادس تونست خودش رو ببینه. درحالی که پرسفون با لبخند شیطنت واری اونو نگاه میکنه.
یادش بود. اون روز برای کاری به بهشت رفته بود. اما یادش نمیاومد پرسفون رو اطرافش دیده باشه.
صحنه دیگه ای جلوی چشم هاش نقش بست. پرسفون در حالی که روی تخت ابر مانندش دراز کشیده و خودش رو لمس میکنه. زیباتر از هر زمان دیگه ای. نیازمند و هوس انگیز اسم 'هادس' رو صدا میکرد.
میخواست ادامه بده که به عقب هول داده شد. بومگیو اشک های روی گونه اش رو پاک کرد و دو طرف لباس پاره اش رو بهم نزدیک تر کرد.
کم کم لبخند ریزی روی صورت یونجون نشست. اما همزمان نمیتونست باور کنه. پرسفونی که حتی گناهی هم انجام نداده بود دلشو به کسی مثل هادس باخته بود.
"به دنیای زیرین خوش اومدی پرسفون عزیز."