Years Later
شب سرد و مهآلودی بود. هیسونگ در حال آماده شدن برای دیدار با مردی که از طریق اینستاگرام با او آشنا شده بود. قلبش بین امید و ترس گیج میزد . پسرک همیشه برای بدست آوردن پول توی تقلا بود؛ در دنیایی که بدون پدر و مادرش، تنهایی براش آغوش باز کرده و تبدیل به اصل وجودش شده بود. مردی که قرار بود با او ملاقات کنه مردی بسیار پولدار و موفق به نظر میرسد. هیسونگ پیش خود میگفت این ممکن است بهترین فرصت زندگیاش باشد٫ تو زندگی که کلی سختی کشید بالاخره وقتش رسیده که طعم خوشبختی و سرمایه رو حس کنه.
لباسی ساده پوشید٫ عطر معمولی و ارزون قیمت خود را زد٫ شاید لباس گرون قیمت نداشت٫ ساعت های پر زرق و برقی نداشت اما همیشه سعی میکرد به ساده ترین شکل بهترین لباس هارو بپوشه و تمیز و شیک به نظر برسه.
نزدیک رستوران از تاکسی پیاده شد٫ باورش نمیشد که قراره تو همچین رستورانی یه شب غذا بخوره٫ سعی کرد عادی رفتار کنه. وارد رستوران شد٫ روی یکی از میز ها مردی با کت و شلوار گرون قیمت٫ ساعت برند و لوکس که در دست داشت٫ کفش هایی که از تمیزی برق میزد٫ نشسته و منتظر او بود. هیسونگ نزدیک شد و بعد از احوال پرسی صمیمانه، در زمان غذا خوردن، هر چه زمان بیشتر میگذشت هیسونگ حس میکند چیزی درست نیست٫ مرد روبهرویش کمی عجیب رفتار میکرد اما حس میکرد فقط یکم زیادی حساسه پس سعی کرد توجه نکنه.
بعد از گذشت نیم ساعت مرد گفت
=خب بیا بریم من میرسونمت
-مرسی٫ خودم میتونم برم
با اصرار های فراوان مرد بالاخره هیسونگ قبول کرد. بعد از اینکه از رستوران بیرون اومدند٫ مرد به سمت کوچه خلوتی در حال رفتن بود که هیسونگ ایستاد.
-ببخشید اما مگه ماشینتون تو خیابان اصلی پارک نیست؟
=نه چون جدیدا دزدی زیاد شده با خودم گفتم بهتره یه جای خلوت پارک کنم
به راه رفتن ادامه دادند تا به ماشین برسند٫ در دل شب٫ آن کوچه تاریک و ساکت نقطهای گمشدهی شهری بی رحم بود. کم کم آن مرد شروع به رفتار های عجیب و حرف های عجیب راجب کشتن و دزدی میکند؛ مرد شیکپوش چیزهایی راجب زندگی هیسونگ میگوید که کمتر کسی از آنها خبر دارد٫ همین باعث ترس زیادی در هیسونگ میشه٫ سرعت خود را کم و سعی میکند از آنجا دور شود اما مرد به آرامی به هیسونگ نزدیک میشود و قبل از زدن ضربهای به سر پسرک صدایی ناخوشایند کوچه را در بر میگیرد. مرد فریادی میکشد و از پشت ضربه محکمی به سرش وارد میشود. هیسونگ برمیگردد و میبیند که چه کسی از پشت سایه ها بیرون آمده و اون نفر کسی بود که بعد از رفتنش زندگی آشفته هیسونگ رو آشفته تر و سخت تر کرد.
هیسونگ با چشمانی پر از ترس و تعجب به جی، پسری با موهای خرمایی و قدی بلند نگاه میکند. او هنوز نمیدوند پسر چرا اینجاست. جی به سرعت به پلیس اطلاع میدهد. در اون مدت مردم جمع شده بودن و هیچ حرفی بین اون دو رد و بدل نشد جز نگاه هایی پر از سوال٫ بعد از گذشت چند دقیقه پلیس میرسد و مرد رو بازداشت میکنند و میبرند.
.
.
.
-فلش بک
چند ماه پیش در یک شب بارانی٫ هیسونگ در حال قدم زدن در نزدیک پارک خونهشان بود٫ که پیامک کوتاهی از طرف جی دریافت میکند. بعد از دیدن پیام صدای شکستن قلبش را شنید٫ حس سنگینی و ترس و تنهایی که قبل از آشنا شدن با جی داشت به سراغش اومد.
«باید تمومش کنیم. من دیگه نمیتونم باهات ادامه بدم٫ دوستت ندارم»
لرزش دست داشت نه به خاطر سرمای هوا به خاطر این حمله سرد و بی احساس از طرف جی٫ هیچ توضیحی٫ هیچ دلیلی٫ فقط یه توضیح کوتاه و سریع. برای هیسونگ که همیشه به رابطهشون اهمیت داده٫ این پیام غیرقابل باور بود. بدون فکری چتر از دستش به زمین افتاد و با سرعت به سمت خیابان رفت٫ ماشین گرفت و به سمت خانه جی رفت در حالی که هیچ ایدهای نداشت که چرا این اتفاق افتاده در حالی که رابطهشون روز به روز درحال بهتر شدن بود. و عصبی بود که چرا جی به تنهایی به این نتیجه رسیده.
زنگ در به صدا درآمد و جی خیلی عادی به سمت در رفت و باز کرد٫ هیسونگ رو دید که با موهای خیس و لباس خیس جلوی در ایستاده از درون داشت شکسته میشد٫ نگران بود اما سعی کرد عادی و سرد رفتار کند. هیسونگ فقط پرسید
-چرا؟ چرا باید تمومش کنیم؟
نزدیک جی شد و با صدای لرزان درحالی که اشک میریخت٫ با مشت به سینه جی ضربه میزد
-چرا تنهایی به این نتیجه رسیدی جی؟ جوابمو بده ساکت نباش
جی خیلی خنثی و بدون حس جواب داد
+من دیگه نمیتونم هیسونگ… این زندگی٫ این رابطه برات خوب نیست
هیسونگ با چشمان خیس و پر از اشک گفت
-ولی من همیشه پیشتم٫ من پیش تو خوشحالم
+تو اصلا از همون اول نباید وارد زندگی من میشدی این برای جفتمون بهتر بود
هیسونگ در حالی که گریه میکرد چشمش به داخل خونه و چمدانی که وسط اتاق از بار و لباس پر شده بود خورد. جی که متوجه شد گفت
+درسته… من دارم میرم٫ این یه دستور از طرف پدرمه
-جی من میتونم منتظرت بمونم٫ بخاطر یه مسافرت کوتاه یا طولانی داری از من جدا میشی؟ اصلا دوستم داشتی؟ فقط همین رو بگو؟
نفس های جی نامنظم شدند٫ حس عذاب وجدان و دروغی که میگفت٫ از درون نابودش میکرد
-جی با تو هستم٫ بگو دوستم داشتی یا نه؟
+نه
«نه» همین یه کلمه کافی بود تا هیسونگ از همه چی زده بشه٫ از خودش ناامید شد از اعتماد اشتباهی که به آدم اشتباه داشت ناراحت بود. بدون هیچ حرفی از خونه رفت بیرون. تمام شب زیر بارون بود٫ توی خیابان ها پرسه میزد و خودش رو سرزنش میکرد
.
.
.
-پایان فلش بک (زمان حال)
در دل آن کوچه تاریک تنها چیزی که حس میشد سکوت بینشون بود. جرعت چشم تو چشم شدن نداشتن، حتی ذرهای سعی نکردن بهم نگاه کنند، چون تمام خاطرات براشون مرور میشد، بیشتر از هر چیزی برای هیسونگ مرور خاطرات و یادآوری اون شب که از هم جدا شده بودند سخت بود.
هیسونگ آروم خم شد دستی به شلوار کشید تا خاک بر جای مونده رو تمیز کند، پسر مو خرمایی هم بی حرکت اونجا ایستاده بود و با نگاه کردن به در و دیوار از هیسونگ فرار میکرد. هیسونگ آروم نزدیک پسر شد و خیلی خونسرد گفت
-مرسی بابت کمکتون، ممنونم
پسر مو خرمایی تنها با نزدیک شدن هیسونگ و شنیدن صداش، قلبش به تپش افتاد، دستهایش یخ زده بودند. و سعی کرد سریع خودش را جمع کند و گفت
+خواهش میکنم، از این به بعد بیشتر مراقب باشین
رفتاراشون، لحن صحبتشون انگار بار اول بود که همدیگه رو میدیدند، برای هم غریبه شده بودند.
هیسونگ با یه تعظیم کوچک به منظور احترام از اونجا دور شد. نگاه پسر، هیسونگ رو دنبال میکرد که در دل اون تاریکی کم کم محو شد.
.
.
.
یک هفته از اون ماجرا گذشت و از اداره پلیس با هیسونگ تماس گرفتن برای اتفاقی که افتاده بود.
صبح، زمانی که آفتاب تقریبا طلوع کرده بود، هیسونگ به اداره پلیس رسید با استرس و نگرانی که داشت دست و پنجه نرم میکرد هر چند که دلیل اون رو نمیدونست.
آروم به سمت در رفت و وارد شد. سرباز بعد دیدن هیسونگ اون رو راهنمایی کرد تا به سمت اتاق بره. بعد وارد شدن، هیسونگ یهو ایستاد، کسی که روبهرویش نشسته بود جی بود. اما اون اینجا چیکار میکرد؟ چرا دست از سر هیسونگ برنمیداشت و هر دفعه با دیدنش باعث میشد اون خاطرههای لعنتی مثل فیلم از جلو چشماش عبور کنه؟!
سعی کرد توجهی نکنه، هیسونگ هر چی که از اون مرد میدونست برای پلیس بازگو کرد، ماجرا اون شب هم کامل تعریف کرد و بعد از اون پلیس شروع به ثبت اظهارات جی که به عنوان شاهد اونجا حضور داشت، کرد. تمام مدتی که جی در حال حرف زدن بود هیسونگ نمیتونست چشم ازش برداره، به قدری دلتنگ و آشفته به نظر میرسید که دلش میخواست همین الان بغلش کنه و از تمام لحظاتی که بدون جی زندگی کرد براش بگه، بهش بگه که چقدر سخت بود همه چی، بگه بعد رفتنش دیگه نتونست مثل قبل زندگی کنه و همه چیز نابود شده بود.
بعد از ثبت تمامی اظهارات از اداره پلیس خارج شدن، بارون شدیدی میبارید، هیسونگ چتر نداشت و باید سریع خودش رو به ایستگاه اتوبوس میرسوند. که یهو جی جلوش رو گرفت، و زمانی که دست هاشون برای لحظهای سطحی هم رو لمس کردند زمان برای اونها لحظهای متوقف و نفس ها حبس شد.
+بارون میبارد، من خودم میرسونمت
-نیازی نیست خودم میرم
+گفتم که میرسونمت
بعدش هم دست هیسونگ رو کشید و به سمت ماشین رفتن، در ماشین و براش باز کرد، دستش رو بر روی بدنه ماشین گذاشت تا وقتی هیسونگ سوار میشه سرش به اون برخورد نکنه. قطره های باران به پنجره برخورد میکردن، تک تک اون قطره ها یادآور خاطره اون شب جدایی بود، سکوت بینشون دردناکتر از چیزی بود که فکرشو میکردن.
-چرا…چرا اون کار رو کردی؟
این سوال، سوالی که در تموم این سال ها توی ذهنش میچرخید، بالاخره تونست به زبون بیاره، جی سریع ماشین رو یه جا پارک کرد و به سمت هیسونگ برگشت، به چشم های آهویی و لب های نرم و زیبا پسر کوچکتر خیره شد، هیچ وقت نمیتونست به خودش دروغ بگه… دلش برای بوسیدنش تنگ شده بود.
+من عاشقت بودم، هستم، و تا آخر عمرم عاشقت خواهم موند
بدون هیچ حرف اضافهای نزدیک هیسونگ شد و آروم به لب های نرم و خوشرنگ پسر بوسه ملایمی زد. هیسونگ ناگهان ترسید میخواست خودش رو جدا کنه اما نمیتونست چون لحظه شماری میکرد تا دوباره لب هاش رو ببوسه.