XXX sh!t ? ?
★صدای بوق قطار خیلی دورتر از همیشه بود. مثل یه نالهی کشدار از دنیایی که دیگه بهشون تعلق نداشت. بوی گرد و خاک، چوب پوسیده، و کمی باروت فضای انبار قدیمی رو خفه کرده بود. پنجرههای شکسته، نور غبارآلود غروب رو با بیرحمی پخش میکردن روی زمین سیمانی، روی بدن لرزون یونجون... و روی دستای سوبین
«خون؟»
صداش بیشتر شبیه یه زمزمه بود. نه از ترس، نه از تعجب... بیشتر شبیه یه سؤال از خودش
چون نمیدونست باید بترسه یا نه نمیدونست الان وقت جیغ زدن بود، یا خندیدن
یونجون تکیه داده بود به دیوار نمزدهی انبار، لبش ترک برداشته بود و گوشهش خون خشک شده بود. نفسهاش کوتاه بود، انگار نفس کشیدن براش حکم شکنجه داشت. اما بازم لبخند میزد، همون لبخند لعنتی... همون لبخندی که همیشه وقتی همه چی داشت فرو میریخت رو صورتش بود
-گفتم که بازیمون هنوز تموم نشده
سوبین چیزی نگفت. زانو زد کنارش، دستاش رو گذاشت رو پیراهن یونجون و فشار داد. خون گرمی که زیر انگشتاش جوش میزد، حسی شبیه اعتیاد داشت. مثل اولین باری که با هم تو همین انبار بودن، همونجا که دیوار پشتشون پر از جای گلوله بود، همونجا که با بوسهی خونیشون قسم خوردن هیچوقت جدا نشن، حتی اگه این عشق بکشتشون.
-داری میمیری؟
صدای سوبین آروم بود. زیادی آروم.. مثل صدای کسی که دیگه نمیتونه فرق بین عشق و جنون رو تشخیص بده
یونجون یه خندهی خشدار کرد
-نه هنوز، ولی اگه بخوای... میتونم جلوی تو بمیرم
دستای سوبین لرزیدن، نه از ترس، از شوق..
شوقِ مالک شدن چیزی که همیشه ازش فرار میکرد
انگار که همه چی یه بازی بود
یه بازی که توش نمیدونستن کِی عاشق شدن، کِی تبدیل شدن به دو تا دیوونه که فقط تو تاریکی به هم پناه میبردن
سوبین کف دستش رو بالا آورد. غرق خون بود.. یه طرح بیمعنی، یه نقاشی جنونآمیز روی پوستش کشیده بود. با انگشت روی بازوی یونجون نوشت:
"تو مال منی."
و یونجون با اون نگاه تار و رو به مرگش فقط زمزمه کرد
-همیشه بودم
بارون کم جون از شیشههای شکستهی سقف میچکید. هر قطرهاش مثل ناقوس عزایی بود که فقط سوبین میشنید
انگار زمان ایستاده بود
یا شاید هم مرده بود، کنار یونجون
لباسش پاره شده بود، خون یونجون از زخم روی شکمش نشت میکرد و با بوی آهن داغش فضا رو پر کرده بود. سوبین خیره مونده بود به این قرمزی. به رد انگشتهایی که با لرزش کشیده شده بودن روی پوست سفیدش
اون ردها حالا معنی داشتن؛ یعنی نذار برم.
یعنی اینجا بمون.
یعنی حتی اگه قراره بمیریم، با هم باشه.
یونجون دیگه نمیتونست حرف بزنه. فقط نگاه میکرد. یه نگاه خالی، ولی پر از خواهش
لبهاش تکون خوردن، اما صدایی نبود
سوبین سرشو خم کرد، لباشو برد نزدیک لبای نیمه جونش
فقط یه کلمه
-نترس...
اما اون خودش ترس بود.
ترسی که حالا لابهلای عشقشون میخزید، میدرید، و هر چیزی که شبیه امید بودو میبلعید
سوبین آروم نفس کشید
نفسهایی که بیشتر شبیه گریه بودن
لبهاشو گذاشت روی گردن یونجون، همونجایی که همیشه بوی خونه میداد... اما حالا فقط سرد بود
-اگه قرار بود یه روز بمیری... کاش زودتر بود.. قبل از اینکه اینجوری بخوامت
توی دلش هیچی نمونده بود جز نفرت از خودش، از اون چیزی که عشقش رو تا مرز جنون کشیده بود
کاش فقط یه دشمنی ساده بود... نه یه نفرینی که با هر نگاه با هر نفس بیشتر فرو میرفت تو قلبش
چشمای یونجون بسته شدن. سوبین حتی جیغم نزد
فقط محکمتر بغلش کرد
دستهاش رو خونآلود حلقه کرد دور اون بدن نیمهجون
اون شب هیچ گلولهای تمومش نکرد
فقط اون سکوته بود
یه سکوت کشدار و سنگین که حتی بارونم روش گریه میکرد
سوبین همونجا موند.. تا صبح
تا وقتی نور خاکستری طلوع، مثل پارچهی کفن پاشید روی تنهای بیحرکت
تا وقتی فهمید این عشق مریض، حالا فقط درد داره. و دیگه هیچوقت تموم نمیشه...