Work project
EWANبا برخورد نور خورشید به صورتش از بین پرده ها، چشماش رو اروم باز کرد. چند لحظه طول کشید تا به نور عادت کنه و درست ببینه.
جایی که توش قرار داشت شبیه اتاقش نبود. اصلا اتاقش نبود!
بوی عطر وانیل و صندل همراه با رایحه خودش توی اتاق پخش شده بود.
وانیل و صندل... وانیل و صندل... کیم سونو؟؟
به پشت چرخید و نگاه به فرد پشت سرش انداخت. سونو در حالی که پسر رو توی بغلش گرفته بود، به خواب رفته بود.
-س... سونو؟
با صدای ارومی اسم پسر رو زمزمه کرد. سونو با تکون خوردن جسم توی بغلش و بعد شنیدن اسمش، چشماش رو باز کرد و با چهره مبهوت هیسونگ رو به رو شد.
-صبح بخیر
با صدای نرمی برای امگا زمزمه کرد و پسر رو بیشتر درون اغوشش کشید طوری که سر پسر روی قفسه سینش قرار گرفت.
-من... اینجا چیکار میکنم؟
هیسونگ به تندی خودش رو عقب کشید و از اغوش سونو بیرون اومد. میخواست بلند شه که با درد شدیدی که توی کمرش پیچید دوباره روی تخت افتاد و ناله ای از دهنش بیرون اومد.
-هی هی اروم باش
سونو همونطور که پسر رو دوباره روی تخت میخوابوند و پتو رو روی بدن لخت پسر میکشید گفت.
-وایسا ببینم... نکنه من و تو؟...
-اره ما دیشب با هم خوابیدیم
با حرف سونو، اتاق تا چند دقیقه وارد سکوت شد. هرچند این سکوت با جیغ هیسونگ از بین رفت.
-این... این... امکان نداره نه من باور نمیکنم!
-متاسفم ولی اثارش هم هست که باهم خوابیدیم
-تو که منو نات نکردی مگه نه؟
سونو نمیدونست چه پاسخی بده. خودش هم یادش نمیومد دقیقا دیشب چیکار کردن. حتی مطمعن نبود پسر رو نات کرده یا نه.
-نمیدونم... منم مثل تو مست بودم و یادم نمیاد چیکار کردم.
سونو سرش رو بالا اورد و اروم به هیسونگ نگاه کرد. موهای پسر کاملا شلخته ولی زیبا روی صورتش ریخته بودن.
بدن لختش که پر از مارک های خودش بود، زیر نور خورشید می درخشید.
هیسونگ با دنبال کردن رد نگاه سونو، به مارک های بنفش روی بدنش رسید. سریع پتو رو بالاتر کشید و خودش رو با پتو پنهان کرد.
سونو برخلاف حس بدی که داشت، سمت هیسونگ رفت و اروم پسر رو توی اغوشش گرفت.
-میدونم الان حس بدی داری... ولی جفتمون مست بودیم پس نیازی نیست خودتو اذیت کنی عزیزم. میدونی که من واقعا دوستت دارم.
-ولی من هنوز برای همچین چیزی اماده نیستم
هیسونگ هم مثل سونو، اروم کنار گوش پسر زمزمه کرد.
-میدونم عزیزم...اشکال نداره
سونو پسر رو مثل جسمی شکننده و ظریف توی اغوشش بلند کرد و به سمت حمام اتاق رفت.
پسر رو اروم توی وان گذاشت و شیر اب رو باز کرد.
-بیا اول دوش بگیریم بعدش درموردش حرف میزنیم.
با پر شدن وان، اب رو بست. شامپو مورد علاقش رو برداشت و شروع به شستن موهای هیسونگ کرد.
-خودم میتونم موهامو بشورم...
-میدونم ولی من میخوام برات بشورم
حس خوشایندی زیر شکم هیسونگ پیچید. این که یه نفر اینجوری مراقبشه حس خوبی بهش میداد. این که بعد از یک عمر مثل یک ادم نامرئی زندگی کردن حالا کسی داشت بدون اینکه ازش خواسته بشه، ازش مراقبت میکرد.
سونو بعد از مو های پسر، بدنش رو اروم تمیز کرد و شستش. یک حوله تمیز به پسر داد تا خودش رو خشک کنه. خودش هم دوش کوتاهی گرفت و بیرون اومد.
هیسونگ همونطور که حوله رو دور خودش پیچیده بود، روی تخت نشسته بود. مثل نوزادی که از حموم اومده، همونقدر ناز و نرم به نظر میرسید.
سونو بعد از عوض کردن لباس هاش، یکی از لباس هاشو برای پسر گذاشت و به اشپزخونه رفت تا برای هر دوشون صبحونه اماده کنه.
رولت تخم مرغ، نون تست، مربا، یک لیوان قهوه برای خودش و یک لیوان شیر برای هیسونگ.
حالا هر دو در سکوت، مشغول خوردن صبحونه هاشون بودن.
-میشه بعد از صبحونه برسونیم خونم؟
هیسونگ همونطور که لیوان شیرش رو در دست گرفته بود، از سونو درخواست کرد.
پسر هم با لبخند تایید کرد و لیوان قهوش رو سر کشید.
لباس های پسر رو توی پاکتی براش گذاشت و روی صندلی عقب قرارشون داد.
هیسونگ هم روی صندلی شاگرد، کنار سونو نشسته بود و اهنگ ارومی بینشون پخش میشد.
با رسیدن به خونه هیسونگ، پاکت رو از صندلی عقب برداشت و دست پسر داد. هیسونگ هم خداحافظی کرد و از ماشین پیاده شد.
با وارد شدن به خونش، لباس ها رو توی سبد لباس های کثیف انداخت و روی تخت دراز کشید و به فکر فرو رفت.
با رفتن هیسونگ، سونو تا چند دقیقه هنوز درحالی که به در خونه هیسونگ زل زده بود، غرق افکارش بود.
حالا هردو یک چیز فکر میکردن. چه اتفاقی براشون میوفتاد؟ میتونستن رابطه بینشون رو درست کنن؟ یا همه چیز بدتر میشد؟ یا شاید بهتر از تصورشون؟