Work project
EWANبعد از برداشتن وسایلش و گذاشتنشون توی کیفش، کلید هاشو برداشت و از خونه خارج شد.
یکبار دیگه لوکیشنی که سونو براش فرستاده بود رو چک کرد و با رسیدن به کافه، در رو باز کرد و وارد شد.
با ورودش، بوی قهوه و شیرینی های تازه، به سمتش هجوم اوردن.
کافه لومی یکی از معدود کافه هایی بود سرو الکل هم داشت. سونو هم دقیقا همون کافه رو انتخاب کرد.
نگاهی به اطراف انداخت و با ندیدن سونو، یکی از صندلی های کنار پنجره و گوشه رو انتخاب کرد.
گارسون با دیدن نشستن پسر، به سمتش اومد.
-سلام قربان. چه چیزی میل دارین؟
-عام... منتظر کسی هستم بعد از اون سفارش میدم.
-البته
با دور شدن گارسون، تلفنش رو بیرون اورد تا کمی خودش رو مشغول کنه. به هر حال زودتر از زمانی که قرار گذاشته بودن رسیده بود.
همینطور که درحال چرخیدن توی گوشیش بود، صندلی رو به روییش به عقب کشیده شد.
با بالا اوردن سرش، با سونو رو به رو شد که با لبخندی به پهنای صورتش، بهش زل زده بود.
-سلام...
-سلام هیسونگآ خوشحالم که دعوتم رو قبول کردی.
سرش رو اروم تکون داد و با خاموش کردن گوشیش، اون رو توی کیفش برگردوند.
-خب فکر کنم سفارش ندادی درسته؟ پس بیا سفارش بدیم.
سونو منو رو جلو هیسونگ گذاشت. پسر نگاهی به لیست قطور نوشیدنی ها انداخت و در اخر با انتخاب امریکانو، منو رو به سونو برگردوند.
سونو هم شیک شکلاتی همراه با چند تا کیک سفارش داد.
با رفتن گارسون، سکوتی بینشون ایجاد شد که با صدای سونو، شکسته شد.
-فکر نمیکردم قبول کنین برای همین وقتی گفتین میاین خیلی خوشحال شدم.
-برنامه خاصی نداشتم
هیسونگ کوتاه و اهسته جواب داد. سونو نگاهش رو دوباره سمت پسر برگردوند و بهش زل زد.
-اتفاقی افتاده؟
با طولانی شدن نگاه سونو، هیسونگ از پسر پرسید.
-همیشه انقدر اروم و کوتاه جواب همه رو میدی؟
سونو هم مثل پسر با صدای ارومی پرسید. هیسونگ به تکون دادن سرش اکتفا کرد.
-پس نمیشه با من متفاوت باشی؟
-متفاوت؟
-اره... دوست دارم برام بیشتر بخندی، بیشتر حرف بزنی، بیشتر باهام وقت بگذرونی میخوام باهام مثل بقیه رفتار نکنی
هیسونگ به چشمای مصمم سونو زل زده بود.
-چرا... دوست دارین من باهاتون متفاوت رفتار کنم؟
-چون دوست دارم. دوست دارم بیشتر خنده هاتو ببینم بیشتر صداتو بشنوم. ادم وقتی از یکی خوشش میاد همه چیز های مربوط بهش رو دوست داره.
با سکوت ایجاد شده بینشون، سونو تازه متوجه شد چه چیزی گفته. سونو واضحا بهش گفته بود دوسش داره.
سرش رو اروم بالا اورد و نگاهی به هیسونگ نگاه کرد. هیسونگ با بهت به پسر زل زده بود.
اعتراف یهویی سونو جفتشون رو شوکه کرده بود. هم سونویی که عشقش رو اعتراف کرده بود، هم هیسونگی که اعتراف عاشقانه سونو رو شنیده بود.
-من متاسفم قرار نبود اینجوری شه...
هیسونگ همچنان شوکه به پسر زل زده بود. انگار هضم اعتراف سونو براش خیلی سخت بود.
با رسیدن سفارش هاشون، سونو با پایین انداختن سرش مشغول خوردن شد. هیسونگ هم اروم مثل سونو، مشغول شد.
تا چند دقیقه هر دو توی سکوت درحال خوردن بودن تا اینکه سونو یکی از کیک هایی که برای هیسونگ گرفته بود رو جلوی پسر قرار داد.
-گفتم شاید دوست داشته باشی.
کیک تمشکی. مثل رایحه خود هیسونگ.
پسر سری تکون داد و تیکه کوچیکی از کیک رو توی دهنش گذاشت.
-خوشمزست... دوسش دارم.
هیسونگ اروم زمزمه کرد جوری که فقط به گوش سونو برسه.
سونو هم با شنیدن حرف پسر، لبخند کوچیکی زد.
با تموم شدن سفارش هاشون، دوباره سکوت بینشون شکل گرفت.
-میخواستم امروز بیشتر اشنا بشیم و حرف بزنیم اما فکر کنم یکم گند زدم نه؟
-اشکالی نداره... تو چیزی که توی دلت بود رو گفتی
-یکم برای گفتنش زود بود...
سونو سرش رو روی میز سرامیکی گذاشت و به بیرون زل زد.
هیسونگ اروم دستش رو جلو اورد و روی موهای پسر کشید.
سونو با احساس دست هیسونگ، خودش رو بیشتر سمتش کشید و چشماش رو بست.
هیسونگ با دیدن واکنش پسر، لبخند کوچیکی زد که از چشم های بسته سونو دور موند.
همونطور که هیسونگ مشغول نوازش مو های سونو بود، صدای زنگ تلفن سونو، سکوت ارامش بخششون رو شکست.
پسر سرش رو بلند کرد و با برداشتن گوشیش، تماس رو وصل کرد و گوشی رو کنار گوشش برد.
-چیشده.
«....»
-اوکی میام خدافظ.
سونو با قطع کردن گوشیش، اون رو توی جیبش گذاشت و سمت پسر مو بنفش برگشت.
-من باید برم جایی... دوست داشتم بیشتر پیشت بمونم ولی نمیشه. امیدوارم دوباره بتونیم با هم وقت بگذرونیم
-اون البته
-پس خدافظ
-خداحافظ
بعد از خدافظی کردن از همدیگه، سونو به سرعت از کافه خارج شد. هیسونگ هم کمی دیگه اونجا موند و بعد دوباره به خونش برگشت.
دوش کوتاهی گرفت و بعد از خوردن شامش، به تختش برگشت.
با خوابیدن روی تخت، به سقف زل زد. هنوزم درگیر حرف های سونو بود.
خودش هم حس عجیبی به سونو داشت. نمیدونست باید با این اعتراف و حس درونش چیکار باید بکنه.
همونجور که مشغول فکر کردن به اعتراف سونو بود، به خواب رفت