Work project
EWANروز بعد هم به همین شکل گذشت.
هیسونگ به محل عکس برداری رفت و بعد از تموم شدن میکاپ سونو، توی پشت صحنه پسر رو تماشا کرد.
-بچه ها کارتون عالی بود خسته نباشید.
با اعلام مرد، عکس برداری تموم شد.
امروز بخاطر اومدن هیسونگ به تیمشون، تصمیم گرفته بودن کنار هم شام بخورن و جشن بگیرن.
هیسونگ به اتاق اماده سازی رفت و میکاپ سونو رو پاک کرد.
بعد از اون همه عوامل تیم وسایلشون رو جمع کردن و سمت کبابی بزرگی راه افتادن.
چون تمام هزینه شام به حساب کمپانی بود، همگی حسابی ریخت و پاش کردن و بعد از سه ساعت، همه مست شده بودن.
البته سونو لب به الکل نزده بود. هیسونگ هم مقدار کمی خورده بود که همون کمی مستش کرده بود.
سونو نگاهی به هیسونگ انداخت. پسر درحال صحبت با یکی از عوامل بود.
نگاه خیره سونو همچنان ادامه داشت.
نگاهش به موهای پسر که کمی از خوش حالتی در اومده بودن، به چشمای بامبی طورش، به لپاش که بخاطر مستی رنگ صورتی کمرنگی به خودشون گرفته بودن.
در اخر نگاه سونو به لب های پسر افتاد.
دو گوی قرمز و براقی که چشمک میزدن و هر لحظه سونو رو وسوسه میکردن.
کی میدونه، شاید اگه توی جمع نبودن، سونو تا الان بوسه ای از اون دو گوی سرخ دزدیده بود.
بعد از کمی حرف زدن دیگه و اضافه شدن چند تا بطری دیگه به میز که بعد از چند دقیقه خالی میشدن، بلاخره شامشون به پایان رسید و وقت برگشتن به خونه هاشون بود.
بیشترشون از قبل تاکسی گرفته بودن یا منتظر تاکسی بودن. مدیر برنامه هاش و منجیرش هم با ماشینی که دنبالشون اومد رفتن.
حالا سونو مونده بود و هیسونگی که سرش در حال گیج رفتن بود و به سختی میتونست صفحه گوشیش رو ببینه.
سونو مدتی کنار هیسونگ ایستاد و به حرکات پسر نگاه کرد.
مطمعنا پسر می خواست تاکسی یا اوبر بگیره اما این وقت شب دیگه نمیتونست پیدا کنه.
بعد از کمی کلنجار رفتن با خودش، سمت پسر رفت و با گرفتن بازوش، اونو همراه خودش سمت ماشینش برد.
-کجا داریم میریم؟
هیسونگ با قیافه گیج و متعجبش پرسید. سونو نگاه کوتاهی به پسر مستی که بیشتر شبیه بامبی ها شده بود انداخت.
-دیگه اوبر پیدا نمیشه خودم میرسونمت.
-نیازی نیست میتونم خودم برم
بعد از حرفش سکسکه کوتاهی کرد که سونو رو به خنده انداخت
-به چی میخندین؟
-تو مستی به زور داری راه میری میخوای تا خونه هم بری؟ فقط دنبالم بیا
سونو دوباره دست پسر رو کشید و دنبال خودش بردش.
روی پل که رسیدن، هیسونگ لحظه ای دست سونو رو پس زد و دستش رو روی دهنش گذاشت.
حالت تهوع مزخرفی سراغش اومد و میخواست کل محتویات معدش رو بالا بیاره. در نهایت همین کار رو هم کرد.
بعد از کمی بالا اوردن، حالا حس سبکی پیدا کرده بود.
دوباره دنبال سونو راه افتاد و سوار ماشین پسر شد.
-میتونی ادرست رو وارد کنی؟
پسر با سرش تایید کرد و ادرس رو توی مپ ماشین وارد کرد.
سونو هم با روشن کردن ماشین، مسیر مشخص شده رو در پیش گرفت تا پسر رو به خونه برسونه.
از کوچه و خیابون ها، توی سکوت رد می شد. بعد از مدتی، به خونه پسر مو بنفش رسیدن.
سونو ماشین رو خاموش کرد و کمربندش رو باز کرد تا سمت هیسونگ برگرده.
با برگشتن سمت پسر، با چهره غرق در خواب پسر رو به رو شد که سرش رو به شیشه ماشین تکیه داده بود.
نمیخواست پسر رو از خواب بیدار کنه اما چاره ای هم نداشت. نه رمز خونه پسر رو بلد بود و نه میدونست کدوم طبقه و کدوم واحد زندگی میکنه.
پس فقط اروم دستش رو روی شونه پسر گذاشت تا بیدارش کنه.
-هیسونگ... هیسونگ-شی رسیدیم
پسر با شنیدن صدای کسی، از خلسه خواب خارج شد به کسی که صداش میزد نگاه کرد.
چند ثانیه طول کشید تا موقعیتش رو یادش بیاد.
-ممنونم که رسوندیم. خدانگهدار
-خدافظ
بعد از خدافظی از پسر، از ماشینش پیاده شد و وارد ساختمان شد.
سونو بعد از اینکه مطمعن شد پسر وارد ساختمان شده، ماشینش رو روشن کرد و از اونجا رفت.
هیسونگ هم سوار اسانسور شد. با رسیدن به طبقه مورد نظرش، پیاده شد و بعد از دوبار اشتباه بلاخره رمز در رو زد و وارد خونه شد.
نیاز داشت دوش بگیره اما بیحال تر از اون بود که بتونه، پس فقط خودش رو توی تخت پرت کرد و چشماش رو بست و به خواب رفت.
صبح روز بعد با صدای پرنده هایی که به شیشه نوک میزدن از خواب بیدار شد.
بدنش خسته و کوفته بود. سردرد شدیدی که بخاطر مستیش بود، امانش رو بریده بود.
دوش کوتاهی گرفت تا خستگیش رو در کنه. لباس های شب قبلش رو توی سبد انداخت و لباس راحتی پوشید.
صبحونه، نون تست و مربا برای خودش اماده کرد. امروز سونو برنامه ای نداشت پس نیازی به میکاپ ارتیست هم نداشت.
میتونست روزش رو ازادانه بگذرونه و هر کاری میخواد بکنه. البته هر کاری که شامل خوابیدن و توی خونه موندن میشه.
برای هیسونگی که دوستی نداره و ادم اجتماعی نیست، بهترین کار توی روز تعطیل خونه موندنه.
البته هیسونگ بیرون رفتن هم دوست داره، اما به عنوان یه امگای تنها که حتی جفت یا دوستی هم نداره، گشتن توی جامعه خیلی ترسناکه.
ترجیح پسر اینه که توی خونه و محدوده امن خودش بمونه، تاجایی که نمیدونه امنیت داره یا نه.
نصف روزش با تماشای تلویزیون و اشپزی کردن واسه خودش گذشت.
نزدیکای عصر، صدای گوشیش اونو از خلوت خودش بیرون کشید.
نه تنها خلوت خودش بلکه خونه خودش!