Witness, chapter 1

Witness, chapter 1

‌ ‌ by @buxmy , Ben

بومگیو برای بار سوم همون پاراگراف رو خوند و باز هم چیزی نفهمید. کتابش رو با بی میلی بست و سرش رو محکم روی میز کوبید.

- نه. اصلا امکان نداره یه آدم سالم بشینه اینو بخونه و چیزی ازش بفهمه، انقدر جملاتش نامرتب و مبهم نوشته شدن که حس میکنم نویسندش موقع نوشتنش مست یا های بوده.

صدای خنده‌ جیهون از سمت دیگه خوابگاهشون بلند شد.

- سه ساعته داری به یه صفحه زل می‌زنی شایدم خودت خوب حواست جمع نیست

بومگیو اخم کرد و کتاب رو طرفش گرفت و بعد از نیم نگاهی سمتش پرتش کرد.

- ببینش! فقط ببین. این جمله ها اصلا باهم جور در میان؟ یا شایدم نویسنده داشته جای نوشتن صفحه‌ کیبوردش رو گاز می‌گرفته؟

- چقدر غر میزنی

جیهون گفت و کلافه روی تختش دراز کشید

- من قربانیم

بومگیو با حالت زاری گفت و کتابی که به حالت تحقیر آمیزی روی زمین افتاده بود برداشت و دوباره بازش کرد.

- قربانی چی؟

- قربانی سیستم آموزشی

جیهون بالش رو برداشت و پرت کرد ولی بومگیو جاخالی داد و بالش به دیوار خورد

- خشونت علیه دوستت و هم اتاقی عالیت؟ جدی؟

- بشین درست رو بخون

- دارم می‌خونم

- باز داری غر می‌زنی

- خب اینم یه مدل مطالعه‌ست

جیهون چشم‌ هاش رو چرخوند. لپ‌تاپش رو از میز کنار تخت برداشت و روی پاهاش گذاشت و روشنش کرد.

اتاق توی سکوت فرو رفته بود، البته سکوتی که فقط چند ثانیه دووم آورد.

- هی بومگیو

- چیه؟

بومگیو نگاهش رو از کتاب مزخرف رو به روش گرفت و سمت جیهون که با قیافه کاملا جدی ای نگاهش می‌کرد برگشت

- میگم... اگه یه نفر ناپدید بشه، دقیقا بعد از چند روز پلیس جدی دنبالش می‌گرده؟

بومگیو به صندلی نه چندان راحتش تکیه داد و چشم هاش رو بست.

- باز شروع شد؟

- جواب بده

- از کی تا حالا به این چیزا علاقه‌مند شدی؟

- همینجوری پرسیدم!

- تو هیچوقت همینجوری سوال نمی‌پرسی

جیهون چند لحظه ساکت موند و خواست چیزی بگه اما بعد فقط شونه بالا انداخت و نگاهش رو به لپ تاپش داد.

- ولش کن

بومگیو چند ثانیه نگاهش کرد و تو فکر رفت، یه چیزی در موردش فرق کرده بود. چند روزی بود که درست نخوابیده بود و این از حالت چشم های خسته و بی حالش مشخص بود اما می‌دونست هر چقدرم ازش بپرسه مشکلی پیش اومده یا نه قطعا بهش نمی‌گفت یا می‌پیچوند، بومگیو و جیهون سال دوم رشته روزنامه نگاری بودن و خیلی اتفاقی از ترم یک باهم دوست شده بودن و باهم یه خوابگاه گرفته بودن و در حدی صمیمی شده بودن که برای جفتشون که دوست های زیادی نداشتن این ارتباط به طور عجیبی خاص و عمیق بود. اون و جیهون حتی اوقات تنهاییشون رو هم باهم میگذروندن و یکی سرگرمی هاشون دیدن اپیزود های تحلیل پرونده های جنایی بود و اکثر وقت ها تا نصف شب در مورد پرونده های حل نشده بحث می‌کردن و سعی می‌کردن براش سرنخ پیدا کنن.

بومگیو دست از مرور کردن تمام این چیزها برداشت و می‌خواست دوباره چیزی ازش بپرسه که گوشی جیهون روی تخت لرزید و تقریبا روی گوشیش پرید تا برش داره.

نگاهی به صفحه‌اش انداخت و یه‌ جورایی انگار رنگ از صورتش پرید. شایدم این فقط تصور بومگیو بود.

بومگیو ابروهاش رو بالا برد و پارچ آب روی میزش رو برداشت و لیوانش رو پر کرد، اینم یکی از عادت های عجیب بومگیو بود. وقتی احساس تشنگی می‌کرد نمی‌تونست روی چیزی تمرکز کنه برای همین همیشه باید پیش خودش یه بطری یا پارچ آب نگه می‌داشت.

- اووو... این دیگه چه قیافه‌ایه؟

جیهون سریع صفحه گوشی رو خاموش کرد و با خونسردی ساختگی لپ تاپش رو بست

- هیچی، آخ گشنمه

- هیچی؟

- آره

- منم ملکه انگلیسم

جیهون پوزخند کوتاهی زد اما خیلی زود محو شد و

همین باعث شد بومگیو بیشتر مشکوک بشه.

چون جیهون معمولا آدمی نبود که دروغ بگه یا چیزی رو ازش مخفی کنه. خب.. حداقل نه اینجوری.

- مشکلی پیش اومده؟

- نه

- مطمئنی؟

- گفتم که نه!

لحنش تندتر از چیزی بود که لازم بود و بعد چند ثانیه سکوتی بینشون افتاد، جیهون آهی کشید و دستش رو روی صورتش کشید

- ببخشید..

- بیخیال بابا، خوبی جدی؟

- خوبم

- دروغگو. واقعا هیچوقت تو دروغ گفتن خوب نیستی

- ممنون از لطفت

بومگیو از پشت میزش بلند شد و خودش رو روی تخت جیهون ولو کرد.

- بگو چی شده

- هیچی نشده

جیهون ساعدش رو روی پیشونیش گذاشت و سعی داشت از چشم های کنجکاو و نافذ بومگیو فرار کنه.

- باشه. پس من الان میرم گوشیت رو برمیدارم و خودم می‌خونم.

جیهون به سرعت ساعدش رو از روی صورتش برداشت و گوشیش رو داخل جیب شلوارش مخفی کرد

- جرئت نداری

- جون بابا واسه من این مدلی حرف میزنی؟ جرئت دارم

- نداری

- دارم

جیهون بالش رو برداشت و کوبید توی صورتش و بعد با لگد بومگیو رو از تختش پرت کرد پایین.

- الان خودت لو دادی یه چیزی هست

- خفه شو

- بگو

- خفه شو میگم!!

- منم میگم بگو

- چوی بومگیو.

- بله؟

- فقط خفه شو؟؟

- باشه بابا نمیگی نگو

جیهون چیزی نگفت و فقط دوباره به گوشی توی دستش خیره شد.

و این بار بومگیو مطمئن بود که یه چیزی اشتباه بود.

حدود ساعت یازده شب بود که بومگیو تصمیم گرفت بالاخره درس خوندن رو بیخیال بشه. مغزش رسما از کار افتاده بود، خوندن اون کتاب از نظرش سرسام آور ترین کار جهان بود البته بعد از ظرف شستن.

کمرش رو کش داد و سرش رو سمت تخت جیهون چرخوند که خالی بود.

- هی؟

بومگیو اطراف اتاق رو نگاه کرد.

- یعنی رفته مغازه؟

شونه‌ای بالا انداخت، به هر حال موضوع زیاد مهمی نبود جیهون زیاد شب‌ ها بیرون می‌رفت. برای همین چراغ مطالعه رو خاموش کرد و خودش رو روی تخت انداخت. انقدر خسته بود که قبل از حدود پنج دقیقه همونجا خوابش برد.

وقتی چشم باز کرد هوا هنوز تاریک بود. صدای ویبره‌ مداوم گوشی باعث شده بود بیدار بشه.

با نارضایتی دستش رو روی میز کشید و گوشی خودش رو برداشت، هیچ پیام و تماسی نداشت.

صدا دوباره اومد و این بار فهمید از کجا میاد.

از سمت تخت جیهون بود، اخمی کرد و بلند شد و روی تخت جیهون نشست. تخت کاملا سرد بود و نشون از این میداد که هم اتاقیش اصلا برنگشته بود.

گوشی جیهون روی تشک افتاده بود و پشت سر هم می‌لرزید، شماره ناشناس بود و تا بومگیو گوشی رو برداشت تماس قطع شد و چند ثانیه بعد دوباره شروع شد.

بومگیو به ساعت نگاه کرد چهار و هجده دقیقه صبح بود و این...

- این دیگه چه وضعیه...

اتاق دوباره ساکت شده بود و حالا این ذهن بومگیو بود که شلوغ تر از هر جایی بود

جیهون هنوز برنگشته بود و این یکم عجیب بود.

اما نه اونقدر عجیب که نگرانش کنه. احتمالا پیش یکی از دوست‌ هاش مونده بود یا بیرون خوابش برده بود. با همین فکر دوباره روی تخت افتاد.

اما درست قبل از اینکه خوابش ببره یه سوال کوچیک توی ذهنش جرقه زد.

اگر جیهون بیرون رفته بود...

پس چرا گوشیش هنوز اینجا بود؟



Report Page