Will they, Won't they? ⁵

Will they, Won't they? ⁵


در حال حاضر، چان سعی میکرد تا گندش رو دربیاره.

احتمالا داشت دنبال یه اوت فیت به‌درد بخور میگشت.

"چان، محض رضای خدا! چه مرگته؟" سونگکوان پرسید، نگران و کمی ترسیده از این رفتار چان، هرچند حرف هاش ظاهرا به گوش پسری که مشغول بود نرسید.

تپه ی جدیدی از لباس هاش رو روی تختش به لباس های قبلی اضافه کرد تا بین اون همه ، باز هم بگرده. "باید یه لباس واقعا خوب پیدا کنم" چان آروم گفت، دنبال تاپی میگشت که واقعا بهش بشینه.

"بله خدا رو شکر که بهم دوتا چشم داده، میدونی؟ بازهم معلوم نیست چراا این کارو میکنی" سونگکوان با چرخوندن چشم هاش گفت.

"نمیخوایم بریم رانوی که، میخوایم بریم چندتا شات بزنیم و برگردیم!" هانسول ادامه داد.

به محض اینکه چان خواست تپه ی جدیدی از لباس رو از کمد بی انتهاش بیرون بکشه، سونگکوان جلوش رو گرفت، احتمالا از روش جدیدی استفاده کنه تا چان جوابشو بده. "واسه چی اینجوری میکنی!؟" سونگکوان پرسید.

"بهت قول میدم هرچی بیشتر اینجوری کنی بیشتر هیچی پیدا نمیکنی، بهم اعتماد کن داداش"  هانسول بازهم ادامه داد. چان نفسش رو بیرون داد و نگاهش رو بین دو پسر بزرگتر چرخوند، کسایی که کلافه به نظر میرسیدن و چان متوجه این موضوع نشده بود.

به نظرش احمقانه بود، الان دلش میخواست خودشو بکشه.

"من فقط میخواستم..خوب!! به نظر بیام" روی بخش خوب تاکید کرد. "فقط همین"

"همونقدری که اذیت میشم برای گفتنش، متاسفانه همیشه خوب به نظر میای" سونگکوان گفت درحالی که چیزی با محتوای 'دیگه نمیتونم تحملت کنم' توی صورتش بود.


"حالا بنال چه مرگته. خب؟"

هرچند قبل از اینکه چان جواب بده، صورت هانسول روشن شد "فکر کنم بدونم چرا"

چان به هانسول خیره شد، از اینکه ممکنه فهمیده باشه ترسیده بود.

"کوانی...میدونی باری که تصمیم داریم بریم رو کی انتخاب کرده؟"

"اووووه!" سونگکوان متوجه شد.

ونوو توی بار کار میکرد.

چان گفته بود برن به اون بار.

چان.

ونوو.

چان.

ونوو!!


"واسه ونوو داری اینجوری میکنی؟"

چان با چشم های گشاد بهشون نگاه میکرد، صورتش شبیه بچه هایی بود که درحال دزدیدن کوکی های آشپزخونه دستیگر میشدن.

بی حوصلگی سونگکوان حالا به سرگرمی تبدیل شده بود "وای آره واسه اونه!! چانی کوچولو بلاخره روی یه انسان واقعی کراش زدی؟"

قبل از اینکه صورت چان رو با فشار های ذوق آلودش له کنه توسط هانسول متوقف شد‌ و چان؟اون ساکت همونجا ایستاد. لپ هاش کم کم داشتن رنگ میگرفتن. نمیتونست با سرنوشت‌ش بجنگه. حتی اگر از تاییدش متنفر بود.

به هر حال، این نشونه های کوچیک از وجود احساسات توی چان، باعث شد هانسول سعی کنه پسر رو آروم کنه "چان، این واقعا اوکیه که تایید کنی...یه چیز واقعا طبیعی!"

"کراش داشتن طبیعیه! تو هم انسانی" سونگووان ادامه داد.

معلومه! چان میدونست که دلیل این همه شلوغ بازی فقط برای خوب به نظر رسیدن نیست. اما باز هم دلیل نمیشد که بخواد تاییدش کنه!

"این یه کراش نیست" چان گفت، چشم هاش به سمت تلفنش بود که روی عسلی کنار تختش گذاشته شده بود. نمیتونست توی چشم های پسرا نگاه کن. اون میدونست دروغ گوی افتضاحیه و اون دو نفر حتما فهمیدن.

"اوه راست میگی عزیزم؟" سونگکوان پرسید "پس چرا منتظری تا بهت پیام بده؟" چان مطمئن بود ابروی پسر بالا رفته.

"مشخصه که من منتظر هیچ پیامی نیستم" و چشم هاشو به سقف داد. "و این واقعا کراش داشتن نیست! میدونید که من اینکارو نمیکنم"

سونگکوان هوفی کشید "این چیزی نیست که بتونی مثل یه دکمه خاموشش کنی" احتمالا دوباره سونگکوان بی حوصله شده بود.

'تو یه مثال خوب هستی که چرا کراش داشتن روی کسی بی خود و آزار دهنده ست' هرچند چان این رو بلند نگفت، و سونگکوان فقط از توی چشم هاش این رو خوند.

"خیله خب به نظرم بهتره همینجا بس کنید، به جاش بیاید دنبال یه لباس هات برای چان بگردیم"

چان از خیره شدن توی چشم های سونگکوان دست کشید."چرا باید هات ترین لباس ممکن باشه وقتی برای ونوو نیست؟" سونگکوان با حرص گفت.

چان نفس عمیقی کشید.

"دوباره شروع نکن کوانی.." هانسول سعی کرد آرومش کنه.

"زودتر سایدتو مشخص کن!" سونگکوان با حرص بیشتر گفت.

دو تا تیکه ی لباس روی سر چان پرت شد "اینارو بکن تنت"

یه لباس فیت، که تا حدی کراپ بود و عضله های بدنش رو به نمایش میگذاشت، با یه شلوار بگی آبی پررنگ.

ثانیه ی بعد کمربند مهره دار هم سمتش پرتاب شد.

"این...خیلی ساده نیست؟ من فقط موقع تمرین دنس اینارو میپوشم!" چان با تردید گفت.

"به عنوان دوستت میتونم بگم توی این لباس ها موقع پرفورمنس شبیه افسانه ها میشی." سونگکوان گفت.

بعد از پوشیدنشون، باید تایید میکرد با وجود سادگیش بد به نظر نمیاد.

چند تا گردنبند از طرف هانسول دور گردنش ریخته شد، استایل همیشگی چان نبود، اما بهش میومد.

"اگر ازت متنفر نبودم میدزدیدمت." سونگکوان با پوزخند مسخره ای گفت.

بعد از احساس اینکه هر دوشون واقعا کلافه شدن از جلوی آینه تکون خورد "میتونیم بریم.."


"وایسا!" با صدای سونگکوان متوقف شد، خصوصا بعد از شنیدن چیزی که واقعا دوست نداشت بشنوه.

"همین الان بشین سرجات" چان نشست.


"میدونم خوشت نمیاد اما حق نداری حرف بزنی، چشمتو ببند" و چان مطمئن نبود اما خودش رو به دست سونگکوان سپرد.


تا براش خط چشم بکشه.


حداقل قرار نبود درد بکشه، اینجوری خودش رو قانع کرد.


هانسول و سونگکوان احساس میکردن چان ریلکس تر شده، انگار تمام فشار امروز که چان رو کاملا مضطرب کرده بود بلاخره پر کشیده بود و رفته بود."امروز خیلی مست نکن چانی، میدونی که چجوری تموم میشه" سونگکوان وقتی که جلو نشسته بود بهش یادآوری کرد. چان چشم هاش رو چرخوند، نه به حالت حرصی؛ بلکه به حالتی خودش میدونست که گند میزنه.

"بله چشم سرورم" از خودش چندشش شد که سونگکوان بهش این رو یادآوری میکرد. بعد از خرج کردن سر اون همه مشروب توی شب دورهمی قبلی شون، جیبش سبک تر از هروقت دیگه ای بود.


"ولی خودتم نباید مراقب باشی؟" چان یواش به سونگکوان گفت. کسی که هانسول رو به سمت میز دنبال میکرد. "کی میدونه؟ شاید آخر شب زبونت سر از دهن اون درآورد" مشتی که خورد در کنار درد گرفتن بلاش جالبی که روی صورت سونگکوان پخش شده بود رو بهش نشون داد و چان لذت برد.


هانسول رفت تا نوشیدنی هارو بگیره، چون هیچ راه جهنمی ای وجود نداشت که چان انقدر زود به سطح بالایی از اعتماد به نفس برسه که بتونه خودش رو نشون بده. ناخودآگاه دور بار رو اسکن میکرد تا بتونه ردی از ونوو پیدا کنه. و با ندیدنش احساس ناامیدی بهش دست داد.


"گربه عسلی‌تو پیدا نکردی؟" سونکگوان اذیتش کرد‌.


"ببند گاله رو" چان زمزمه کرد. "اونی که دلش دلستره همش کف میکنه تویی!"


وقتی جوابی نگرفت سرش رو برگردوند و کمی احساس گناه بهش دست داد وقتی صورت سونگکوانو دید.


"ببخشید، منظور بدی نداشتم، میدونی که از این بحثا بدم میاد.." دستش رو دور سونگکوان انداخت. "چیزی نمیگی؟"


"بعدا حرف میزنیم.." سونگکوان لبخند زورکی ای زد.


هانسول سر میز برگشت "همه چیز رو به راهه؟" سونگکوان سر تکون داد و هانسول کنارش نشست.



چان وقتی اون دونفر مشغول حرف زدن بودن دوباره اطراف بار رو با چشم هاش چک میکرد.


واقعا کنجکاو بود سونگکوان چطور میتونه روز هارو بدون اینکه بدونه هانسول درباره ش چه فکری میکنه بگذرونه. اگر خودش توی موقعیت پسر بود بابت این مسئله سکته میکرد.


چند دقیقه بعد مکالمه اون دونفر به سمت چان چرخید و اون رو کمی سوپرایز کرد."چان نظرت درباره کفش های من چیه؟" سونگکوان پرسید.

بدون دقت زیادی جواب داد "خوشگلن" مغزش هنوز درگیر مهمونی هفته ی پیش بود.


زیاد یادش نبود چه گندی زده اما یادش بود که پیش ونوو گریه کرده بود و احتمالا یه مومنت رمانتیک عجیب غریب هم درست کرده بود.


مطمئن نبود کدوم یکی از این دلایل باعث شده بود توی شکمش احساس راحتی نکنه.


"هاعع!" و رشته ی افکار چان پاره شد.


"اونا بد نیستن. دیدی؟"


"کوانی من نگفتم اونا بدن...فقط واقعا سلیقه ی من نیستن، فقط بخاطر همین یدونه شبیه به مال تو نمی‌خرم" هانسول سعی کرد با لبخندی جمعش کنه. "و چان حتی به اونا نگاه هم نکرد"


وقتی اسمش رو شنید، تکذیب کرد.


"بله مشخصه که چقد دقت میکردی، پاشو برو چند تا شات برامون بگیر. از این افکار مسخره ت بیرون بیا" هانسول گفت.


چان از چشمک‌ رومخش اذیت شد.


صندلیش رو عقب داد تا بلند شه.


"راستی، امروز شیفته و همینجاست" این صدای هانسول بود.


چان احساس پنیک میکرد. چیزی که غیر طبیعی بود.


مومنت دادن با ونوو توی مستی اونقدر هم ترسناک نبود و به این معنی نبود که حتما چان منظوری از اون کار داشته.


قبلا با کس های دیگه ای هم مومنت داشته، و بی معنا بودن.‌


و چان اینطوری خودش رو آروم میکرد.


'

ما فقط دوستیم

'


سعی کرد احساسات احمقانه ای که داشت رو فراموش کنه.


"چان؟" صدایی با تن دیپ شنید.


"اینجا چیکار میکنی؟" ونوو با لبخند خوشحالی ازش پرسید، درحالی که چان توی لاین کناری بود.


"اوه، هیچی، گرفتن به نوشیدنی، شاید دوتا.. و تو؟" پوزخندی روی صورتش شکل گرفت.


سوال بی هدفی بود. اون اینجا کار میکنه احمق.


اما خوش بختانه ونوو جوک اون رو گرفت، خندید و با صدای کاراکتریِ خودش نزدیک تر اومد "پسرای کیوت رو چشم میزنم" با فهمیدن چیزی که گفت، خنده ش خشک شد. راستش قرار نبود این رو بلند بگه.چان لحظه ای مکث کرد، احتمالا از وضعیت قلبش احساس راحتی نمیکرد‌. میتونست حرارت رو توی صورتش احساس کنه، و لبخندی که نمیشد اون رو مخفی کرد. "کار خیلی خوبی میکنی".

موقع گفتن این، اطراف رو نگاه میکرد. آماده دیدن صورت مرد نبود.


بعد از لحظاتی، چان به خودش یادآوری کرد که برای چی اونجاست. وقتی سرش رو برگردوند متوجه نگاه ونوو روی سینه‌ش بود.


بلاخره، به هدف اولش نگاه کرد.


'هات پوشیدن و جذب کردن حواس ونوو'


"چیز جالب جدیدی برای دیدن پیدا کردی؟" چان اذیت کرد، آرزو میکرد کاشکی یک دوربین دستش بود تا چهره هول کرده ی ونوو رو به ثبت برسونه.


چان خندید، میدونست اگر بحث رو عوض نکنه ونوو دست پاچه میشه.


"سه تا شات ویسکی و یه میکس ویژه ی کت‌بوی به نظر جالب میاد، مگه نه؟" ونوو بازهم فقط به چان خیره بود.

-اون بهم گفت کت‌بوی-

"الان آماده میکنم" ونوو بلاخره گفت.


و پشت کانتر گم شد.


چان داشت ریز میخندید، وقتی که به میز برمیگشت، با خودش فکر کرد که احتمالا قدم اول جواب داده.



--

مغز ونوو کل این هفته درحال ترکیدن درباره ی چیزی بود، و این با ورود چان بعد از سونگکوان و هانسول به بار بدتر هم شد. خودش رو توی جمعیت گم کرد، تعویض اشتباهی انجام داد، تمام سفارش هاش رو اشتباه ترکیب کرد و همه ی اونها بخاطر چان بود.


چان.


اون، شبیه به یه الهه بود.


وقتی هانسول رو دید متوجه اون نشده بود تا وقتی که یک "چطوری" از طرف اون شنید.


.



مطمئن نبود چان داره چه بلایی سرش میاره.


اون حتی بیشتر از قبل زیبا شده بود، به خاطر خط چشمی که به فرم چشم هاش خیلی میومد.


اما متوجه شد که چان هم بهش نگاه میکنه، میز اونها خیلی دور نبود. چان داشت ریز ریز به اون میخندید و ونوو دست پاچه شده بود.


ونوو اما، احساس میکرد چیزی داره اون رو اذیت میکنه..حتی وقتی چان بهش نگاه میکرد و میخندید.ونوو داشت به مکالمه ی هفته ی قبل فکر میکرد‌، وقتی که اشک ها بی اجازه گونه های چان رو خیس میکردن. تمام احساسات و نگرانی ها، غم..


و حالا فکر میکرد چقدر دوست داره مراقب اون باشه، خصوصا توی اون لحظه، چیزی مهم تر از اون برای ونوو وجود نداشت.


--


"یکم طول کشید تا برگردی عزیزم...چیشد؟ حرکتی که زدی گرفت؟" سونگکوان پرسید.


چان سرش رو تکون داد. با نگاه دوباره ای که به ونوو انداخت جواب داد "اینطور به نظر میاد"


"وای خدایا بدجوری عاشق شدی!!"


"نه."


چان حس نمیکرد اونقدر مست شده باشه که بتونه این کارو انجام بده. هر اتفاقی که میوفتاد سونگکوان بحث رو به این موضوع برمیگروند. واقعا متوجه نبود با این حرفش چان رو چقدر اذیت میکنه و روی مخش میره؟


"واقعا؟ چرا انقدر خودتو هات کردی پسره؟ ها؟ توی حالت عادی حتی به تخمت هم نیست" خب درسته سونگکوان، مست بود.


تایید هانسول هیچ کمکی به چان نمیکرد. فقط نفس رو بیرون داد "این فقط یه برنامه‌ست. یه پلن"


"داری پلن میریزی که ونوو رو جذب کنی تا دوست پسرت شه؟" سونگکوان به حرف هانسول خندید.


و چان میخواست کله ی هر دو رو به هم بکوبه تا منفجر شن.


"معلومه که نههه" و منتظر شد تا به طرز جادویی بحث عوض شه اما اتفاقی نیوفتاد.


"پلن داشتم تا از تکنیک های لاس زنیم استفاده کنم و ثابت کنم مومنتی که ما داشتیم یه چیزی بود که دوست‌ها برای اذیت کردن هم ازش استفاده میکنن و اتفاق خاصی نیست"


مزخرف بود.


"سسشر ترین چیزی بود که شنیدم" هانسول گفت و کوان تایید کرد.


"چی انتظار داری ازش؟ اینکه آخر شب از ناکجا بیاد اینجا و ماچت کنه؟" چان سعی کرد نادیده بگیره و تصورات توی ذهنش رو پرورش بده.

"نه واقعا، دوست دارم هیچ کار خاصی نکنه تا بعدا نخوام نگران چیزی باشم" چان گفت، نگاه عجیبی از دوست هاش دریافت کرد.

"نیازی نیست که حتما معنادار باشه اوکی؟" و از خودش دفاع کرد.


"خب. قدم بعدیش چیه؟" هانسول پرسید.


چان فقط فکر کرد.


لطفا. کرم. نریز. چان.


نمیتونم. مغز عزیزم...

.

.

.

.



حماقت


بعد از دعوای نامشخص چان و سونگکوان، پسر بزرگتر بلند شد تا برای خودش یه نوشیدنی دیگه بگیره.



هانسول سعی کرد چان رو آروم کنه "میدونی که‌ برمیگرده.. میخوای یکم برقصیم؟"


چان مطمئن نبود.


"این فقط درباره ی توئه! هیچ وقت جذاب تر از وقتی که میرقصی نیستی"


با تمام وجود خلاء توی وجودش، با حرف هانسول خوشحال شد و ایستاد. تموم شات هایی که خورده بود باعث شده بود کمی سرگیجه بگیره اما هانسول دوباره کنارش ایستاد "مطمئن میشی اون میبینتت؟"


و اون همه تلاشش رو میکرد، اما به نظر نمیرسید ونوو اهمیت خاصی بده.


سعی کرد اهمیت نده. حتی وقتی برای بار دهم متوجه شد ونوو بهش نگاه نمیکنه.


مغزش خالی بود، پر از بلور، همه چیز تار بود. احساس میکرد سبک شده.


و چیزی که توی این موقعیت حس کرد، دست های گرمی بود که کمر بی لباسش رو توی دست هاش میگرفت. چان کمی جا خورد، اما مغزش توانایی تشخیص هیچ چیزی رو نداشت. قد بلند فرد رو حس میکرد، و به هیچ چیزی اهمیت نمیداد.


دیوانه وار میرقصید.


احساس خستگی میکرد، نیاز داشت تا بیخیال بشه و بشینه، بدنش داشت درد میگرفت. ضربان زدن سرش هیچ کمکی بهش نمیکرد. مطمئن نبود فقط به خاطر الکل خوردن اینطور شده باشه. احساس مریضی میکرد.


احساس‌ کرد دست های دورش محکم تر شدن، توانایی پس زدن نداشت، نمیتونست راحت نفس بکشه، نیاز داشت سریع از اون پیست رقص خارج شه

.

چان اصولا کسی نبود که بذاره باهاش اینطور رفتار کنن، اما الان احساس میکرد هیچ قدرتی توی بدنش نیست، پس کاری نکرد، حس بد توی وجودش رشد میکرد اما توانایی نداشت کاری کنه.

بیشتر از قبل به خودش لرزید وقتی نفس های داغی رو روی گردنش احساس کرد. و دستی که پایین و پایین تر میرفت. امیدوار بود دوست هاش سریع تر این وضعیت رو ببین و نجاتش بدن، چون با ته مونده زورش اصلا نمیتونست اون گنده بگی که نمیدونست کیه رو کنار بزنه.


و چراغ هایی که سریع خاموش و روشن میشدن هیچ کمکی به استرس شدید چان در حین مستی شدید تر نمیکردن.


نمیتونست خودش رو بیرون بکشه وقتی که داشت به سمتی کشیده میشد.


داشت سمت دستشویی کشیده میشد، کمی دست و پا میزد اما به هیچ جایی برنمیخورد. دست هاش توی دست فرد قفل شد.


پنیک کرده بود. میترسید.


اطرافش رو نگاه میکرد تا به هر روشی خودش رو نجات بده...



--


وقتی قبل تر حرف زدن، ونوو کنجکاو بود که اون حجم از الکل بلایی سر پسر نمیاره؟


وقتی که دماغش رو جمع میکرد خیلی ناز بود. اما نوشیدنی آخر توسط چان سمت میز برده شد.


وقتی سونگکوان پیشش اومد زیاد توی مود خوبی نبود.


"توهم اومدی؟"


"فکر کنم"


"از اینجا خوشت نمیاد؟"


"نه، از دوستای دیوونم"


ونوو چیزی نگفت."چرا؟ به نظر میرسید دوتاشون توی مود خوبی باشن" ونوو دوباره حرف زد.

"پوینت خوبی بود" سونگکوان خندید "نمیدونم. وقتی جدا هستن چیز خاصی نیست اما وقتی باهمن انگار سلول هاشون یکی میشن...یه همچین چیزی"


سونگکوان ادامه داد "مطمئنا حدس نمیزنی اما خب من دوستای زیادی ندارم."


"راستش دلیلی براش نمیبینم" ونوو صمیمانه گفت. "اما چی شد که اینو بگی؟ امشب کار خاصی کردن؟"


"نمیشه گفت ترسیدم اما بیا اینجوری بگیم که چان واقعا عقلش رو از دست داده."


'

به لطف بعضی ها

'


ونوو خندید.


"میتونم یه چیزی بپرسم؟"


"البته" ونوو آروم گفت.


"بابت پررو بودنم منو ببخش اما چه چیزی بین تو و چان هست؟"


و ریکشن ونوو رو آنالیز میکرد.


"ازش خوشم میاد" ونوو گفت.


"خوووووبه...ازش خوشت میاد؟" و ونوو سرش رو تکون داد.


"راجع به خط چشمش چی فکر میکنی؟"

و سوال دومی که ونوو انتظارش رو نداشت و یه رد عجیبی روی گونه هاش به جا گذاشت. "زیبا بود."


و هنوز هم نگاه سونگکوان مضطربش میکرد. "کار تو بود؟" و سونگکوان با نگاه نرمی بهش نگاه کرد، بلاخره.

"درسته. اون میخواست امشب فوق العاده باشه پس سعی کردیم هر بلایی سرش بیاریم..میدونی"

ونوو به وسایل توی دستش نگاه کرد "موفقیت آمیز بوده"و سرش رو برگردوند.



یه چیزی توی اون مکالمه عجیب بود. سونگکوان خواست چیزی رو ادامه بده اما ونوو نگاهش جذب چیزی از گوشه شد. با گزارش به امنیت بار، بدون لحظه ای تردید پستش رو ترک کرد و سمت شلوغی رفت.


سونگکوان با گیجی به اخمی که برای اولین بار روی صورت مرد میدید خیره شد و با نگاهش اون رو دنبال کرد. ونوو میدونست باید خودش رو هر چه زودتر به اونجا برسونه. اون حس میکرد یه چیزی درست نیست، حتی اگر چان به نظر مقاومت نمیکرد.

پس، بدون فکر دنبال اونها راه افتاد و خودش رو توی سرویس بهداشتی پرت کرد. وقتی نگاهش به چشم های بی امید چان افتاد، ونوو فقط دوست داشت زندگی رو از حروم زاده ی رو به روش بگیره. دست مرد رو کشید و از کاری که میکرد متوقفش کرد. مرد بزرگ تر از ونوو بود، هیکل وحشتناک بزرگی داشت. "داری چه گهی میخوری؟" با صدای نکره ش شروع به حرف زدن کرد. ونوو دوست داشت بالا بیاره. انگار ۶۰ تا پک سیگار دود شده بود و با هر کلمه آشغال هاش توی صورت ونوو پرتاب میشد.


"اینو من باید بپرسم" ونوو جواب داد. سعی میکرد تا رسیدن گارد خودش رو نگه داره. اما دیدن چشم های چان وضعیت رو براش سخت تر میکرد.

و اون لعنتی، چان رو ول نمیکرد.

"بذار بره" ونوو شوخی نمیکرد.

"یه سکس با این خراب این حرفارو نداره، برای خودت" و چان رو شبیه یه تیکه آشغال سمت ونوو پرت کرد.


و حالا گارد امنیتی با رسیدنشون، ونوو رو گرفته بودن، تا موجود کثیف جلوی روش رو با هر چیز لعنتی ای که میبینه به قتل نرسونه. و سریع اون حروم زاده رو از اونجا خارج کردن.


چان.

چان.


لی چان

.



سریع کنار چان نشست، و اون پسر، دقیقا جلوی چشم هاش فرو ریخت.


ونوو سریع دست هاش رو دور پسر گرفت تا قبل از برخوردش به زمین اونو نجات بده. چان به نظر هوشیار نمیرسید، اما چشم هاش اشکی بودن.


ونوو درحال نوازش موهای پسر بود...بهش اطمینان میداد که حالا توی امنیته.


و اون لحظه سونگکوان و هانسول سراسیمه با وسایلشون خودشون رو رسوندن.


سونگکوان آروم کنارشون نشست و دست هاش رو دور چان پیچید "بیا از اینجا ببریمش بیرون"


چان بین دست هاش میچرخید، باز درحال انجام هرکاری روی پوست دستش بود. با ناخون هاش به جونشون افتاده بود. هرچند هنوز هم کامل هوشیار به نظر نمیرسید.

بدنش از باد خنک بیرون میلرزید، شاید هم از ترس، توانایی تشخیصش رو نداشت. گرمایی روی گونه هاش حس میکرد که نمیدونست برای چی‌ان


از درد توی خودش مچاله شد وقتی آروم توی آغوش کشیده میشد...


دستی روی موهاش کشیده میشد..


چان آروم تر بود.


آروم تر تا بفهمه توانایی نفس کشیدن داره.


صدای ونوو رو تشخیص میداد. که جاش امنه..اون حالش خوبه..


"کوانی بهش کمک کن تا بلند شه و بریم خونه"



دوست نداشت کسی بهش دست بزنه. دوست داشت تا ابد اونجا بمونه.


"چانی..میدونم...فقط بلند شو تا بریم یه جای گرم باشه؟"


و دوباره لمس شد، این دفعه آروم تر. اما باز هم چان راحت نبود.


"لطفا، باید بریم خونه" سونگکوان التماس کرد.


چان سرش رو تکون داد و بیشتر توی اون آغوش ذوب شد. اگر چان صادق بود نمیخواست از توی اون گرمای بی انتها تکون بخوره.


حتی اگر هانسول اونجا بود.


حتی اگر سونیونگ! اونجا بود.


کسی نمیتونست چیزی که چان میخواست رو بهش بده.


با چشم هایی که میسوختن به ونوو خیره شد "میشه...پیش تو بمونم؟"


انگار اهمیت به هیچ چیزی نمیداد.


و چان میدونست ونوو قبول میکنه.


این یک چیز درباره ی ونوو بود ؛ اگر چان بهش نیاز داشت، چه به عنوان یه پارتنر درسی، چه به عنوان یه گوش شنوا، یا حتی آرامش بی انتها، ونوو اونجا بود.



چان صدای خداحافظی اون دو نفر رو بعد از بحث شنید. سر سنگینش رو عقب فرستاد و پلک هاش رو بست.


"میتونی بلند شی؟" احتمالا آروم ترین چیزی بود که توی زندگیش شنیده بود.


سرش رو تکون داد. خسته تر از این بود که دهن خشکش رو باز کنه.


"باشه..یک کم دیگه اینجا میمونیم..."

Report Page