Wildflower - side story

Wildflower - side story

𝐌𝐚𝐫𝐠𝐚𝐫𝐞𝐭.

چشم هام به عقب می‌ره و می‌تونم آسمون ابری بالای سرمون رو ببینم؛ اما لحظاتی بعد ابر ها کنار می‌رن و جاشون رو به تشعشع گرم و طلایی خورشید میدن که به تمام تنم می‌تابه.

و حالا قطراتی که روی پوستم می‌‌درخشن، دیگه بارون صبحگاهی نیستند؛ بلکه رد عشق شبانگاهیِ اون ناجیِ تنومند هستن که روی سلول به سلول وجودِ گیج و مستم، به جا موندن.

ولی شاید تا طلوع آفتاب دووم نیارم؛ شاید صدام از شدت فریاد برای این حس تکرار نشدنی، از دست بره و دلتنگ کلماتم بشی، شاید اثر تمام چاله هایی که انگشتانم به روی سفیدی پوستش به جا گذاشتن، تبدیل به زخم های سرخ رنگ و یا کارمین بشن و رز هایی که با شبنم مُزَّین شدن، درونشون شکوفه بدن.

شاید اسکارلتی که ردش رو لب هام ظاهر شده، یک آرایش و آلایش معصومانه اما به یاد ماندنی باشه که تو با یک غرش، ثبتش کردی.




دعوا، بحث، جدال، شکسته شدن چند تا ظرف چینی که سونگچول دوست داره، همگی عادی بودن.

حداقل برای جونگهان!



برای همینه که با آرامش تمام، به این قهر احمقانه و بی سودی که پسر بزرگتر دو هفته پیش شروع کرده بود، ادامه می‌داد.

چون...

« چرا که نه؟ مگه نه چئول؟»



« میو.»

گربه‌ی خاکستری در حالی که پنجه های کوچیکش رو می‌لیسید، غر زد.



« باورم نمیشه دارم در چارچوب های بی معنای اجتماع زیستن می‌کنم و تن به ارتباطی بی سود و منفعت با یک مرد جاهل بیکار دادم! من، نابغه ترین و بهترین انسانی که خلقت به خودش دیده، با اون مرد بدبخت بی پول که نمیدونه هرروز پنج وعده غذا درست کنه!»



« میو.»



« خودم می‌دونم که بیکار نیست، اما به درد نخور رو که هست، نه؟ اصلا از کی تا حالا از یه موجود خاکستری و بدون نبوغی مثل تو جواب سوال هام رو می‌خوام!»

با بی اعتنایی جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید و به سمت لپ تاپش رفت.


« کل این ماجرا جاهلانه ست؛ چون کسی که راجع بهش حرف می‌زنیم یک جاهل فانی ئه که در گیر و دارِ اشیای دنیویه.»

پا روی پا انداخت؛ وقت ادامه دادن تحقیقش بود، باید بیش از پیش راجع به بینایی انواع حشرات درختی می‌خوند تا ذهنش آروم بگیره.



اما بعد از گذشت یک ساعت، کلید درون قفل چرخید و هردو موجود خسته‌ی پشت میز - شاید هم دوتا گربه - می‌دونستن که چه کسی اومده!



« صاحبمو- صاحبت اومده استوارت جورج چئول. خوشحالی؟»

اما وقتی سرش رو پایین برد، متوجه غیبت گربه‌ی پشمالو شد؛ چئول با سرعت به استقبال مردِ قد بلندی رفت که با طمانینه، کیفش رو روی زمین می‌گذاشت.



چشمان قهوه‌ای سونگچول به طرف گربه چرخید و با وجود خستگی وحشتناکش، لبخند بی حالی زد و با همون وضعیت روی زمین نشست.

« بابایی اومده خونه جورج؛ چطوری عزیزدلم؟ غذا خوردی؟»


« میو میو میو!»

گربه با خوشحالی سر و صدا می‌کرد و مدام دم و صورتش رو به کف دست و زانوی مرد جوان می‌کشید.


« این سگه یا گربه؟»

هان زیر لب و دست به سینه، غر غر کرد.



سر چول، با شنیدن زمزمه‌ای نامفهوم بالا اومد و حالا در زاویه ای قرار گرفته بود که پسر مو بلند به خوبی می‌دیدش.


نور زرد رنگِ چراغ آشپزخونه، ملایم و آفتاب‌گونه به پوست سفیدش می‌تابید و تار های مشکی رنگ و ابریشمیش که به خاطر جنب و جوش، ژولیده روی پیشونیش سرازیر شده بودن، باعث شدن که چشمان عسلی رنگش رو بگیره.



« چئول، مامانت امروز فقط قهوه خورده، نه؟»

تار های صوتی این مرد امروز تغییر کرده بودن؟ چرا صدای بم و دورگه‌اش این موقع شب دیوانه کننده به گوش می‌رسید؟



« میو... .»



« که اینطور.»

کراواتش رو با دو انگشت شل کرد تا گردنش آزاد بشه و در همون حین وارد آشپزخونه شد تا یک غذای حاضری آماده کنه.

« پس باید به تو و مامان غذا بدیم، مگه نه؟»



« چئول به صاحبت بگو که در هر سانتی متر مربع از وسایل نقلیه عمومی حدود ده هزار تا تا ده میلیون باکتری و ویروس ممکنه انتقال پیدا کنه. استافیلوکوکوس اورئوس یکی از رایج ترین میکروب هایی هست که اونجا وجود داره و باعث بیماری های پوستی و عفونت داخلی میشه.»



دست سونگچول روی دسته‌ی قابلمه ایستاد و کلافه گفت:

« چئول به این محقق نابغه بگو که فقط می‌خوام بذارم آب جوش بیاد.»


و اما در این بین، گربه‌ی خاکستری گیج و سردرگم روی زمین نشسته بود و تلاش می‌کرد این پینگ پنگ عجیب غریب بین اون دو فرد بالغ رو متوجه بشه.


دوباره خونه به سکوت رفته بود و این یعنی یک وعده‌ی شام خاموش دیگه قرار بود در این دو هفته‌ی اخیر باشه.

حدود یک ساعت بعد، پاستا داخل ظرف ها ریخته شده بود و هردو به آرومی قاشق و چنگال هاشون رو به هم می‌کوبیدن. بی میل و دلخورانه.



« چئول، به محقق نابغه بگو که شنبه‌ای که دوروز آینده داره میاد، باید باهام بیاد مراسم شرکت. چون یه قرارداد خوب بستیم و میتونیم بیشتر توی زمینه‌ی تکنولوژی فعالیت کنیم. همه با پارتنر هاشون میرن و منم بهشون گفتم با دوستم میام.»




« جورج استوارت به صاحبت بگو که اگر به بقیه گفته مجرده پس واسه خودش یه دوست دختر پیدا کنه و ببره! یه تینا یا مینایی چیزی، شایدم سانا و جولی!»




سونگچول با شنیدن لیست اسامی ای که از دهان پسر خارج شده بود، چنگالش رو محکم به ظرفش کوبید و خنده‌ی عصبی و کوتاهی کرد؛ در حالی که زبونش رو به داخل لپش می‌فشرد، گفت:« من کی دلم خواسته بگم مجردم؟! خودت گفتی کار عاقلانه اینه که به بقیه نگم با دوست پسرم زندگی می‌کنم!»



« اوه حالا دیگه مستقیم حرف میزنی؟ تا دو دقیقه پیش که استوارت تنها آدم این خونه بود! عزیزدلم، عشقم، نفسم! دیگه چی؟! آها خوشگل بابا. هاها. رو اعصاب.»

پسر مو بلند با طعنه جواب داد و کلماتش رو با نیش و کنایه بیان کرد.



« الان جدی داری به گربمون حسادت می‌کنی؟!»



« حسادت؟ حسادت واسه فانی های کوتاه فکر و ترسویی مثل توئه! تویی که همش داری فیلم های عاشقانه می‌بینی!»



« الان فیلم دیدن من شد مشکل؟!»



« اوه نه ببخشید من نمیتونم راجع به کارات توی خونه حرف بزنم، آخه من دوست پسرتم، شوهرت که نیستم!»



« دوباره بحث ازدواج رو وسط نکش وقتی خودت حاضر نیستی حلقه ای که بهت دادم رو بندازی!»



جونگهان هیستریک خندید و ایستاد؛ دست به کمر و طلبکار.

« میدونستم میخوای بحث رو بکشی به اینجا، حلقه! انگار حلقه انداختن و ننداختن من تغییری توی این ایجاد می‌کنه که با همیم یا نه!»



سونگچول هم متقابلاً ایستاد و دستانش رو روی میز تکیه‌گاه قرار داد.

« اوه البته، تغییری ایجاد نمیکنه. به هر حال که تو فقط یه دوست پسر موقت و گذرایی که بزودی باهاش بهم میزنم و ولش می‌کنم میرم. حلقه دیگه زیاده رویه، وقتی قرار نیست با هم باشیم. مگه نه؟!»



به ناگه خونه در سکوتی تاریک فرو رفت، و همون لحظه بود که چول متوجه چیزی شد؛ زیاده روی کردم.



هان با لب هایی جمع شده و ابروانی در هم گره خورده، نگاه دل چرکینی کرد و نیشخندی عصبی زد و بدون گفتن هیچ کلمه‌ی دیگه ای به سمت راه پله، قدم برداشت.


« جونگهان، صبر کن.»



سکوت.

« جونگهان، منظورم اون نبود، صبر کن.»

پشت سر پسر حرکت کرد.



خاموشی، بدون هیچ پاسخی.

« هان-آ، ببخشید. نرو، صبر کن! آخه چرا ناراحت میشی؟ صبر-»

به محض اینکه دستش رو روی شونه‌ی پسر کوچکتر قرار داد، جونگهان پسش زد.


« ناراحت؟ چرا ناراحت بشم؟ من که دیگه قراره نباشم! چرا باید به دل بگیرم که تو چی میگی و چه فکری می‌کنی؟ به هر حال فقط دوست پسرتم، اونم از نوع موقتش! حالا هم برو اونور، باید خیلی وقت پیش می‌فهمیدم به جای عزیزم تو لایق همون جاهل فانی نادانی، انسان نادانِ بی عاطفه!»



« داری زیاده روی می‌کنی! من واقعاً منظوری-»


« موقع عصبانیت احتمال گفتن حرف اشتباه و بدون فکر هفتاد الی هشتاد درصده؛ اما تو عصبانی نبودی. تو دلخور بودی. پس حرفت از ته دل بود.»



« جون‍-»


« من دوست پسرتم، بعداً هم هیچیت نیستم! نمی‌خواد دیگه کشش بد-»



دو دست تنومند و گرم، به دور گونه و خط فکش حلقه شدند و حالا لب هاش داغی عجیبی که دو هفته‌ی تمام حس نکرده بود، تجربه می‌کرد.

سونگچول پر قدرت انگشتان دست راستش رو به دور کمر پسر قفل کرد و بدن کوچکترش، حالا در اسارت بازوانش بود.



« اوم، هومم!»

صدایی مبهم از دهان نیمه بازش خارج شد و درون بوسه‌ی عمیق چول، غرق و دفن شد. سرش از شدت حرکات سونگچول، خالی شده بود و گیج می‌رفت.



میون برخورد شدید و لبریز از شعله‌ی اون لحظات، مرد جوان و بزرگتر زمزمه کرد:« همسرم، تو دوست پسرم نیستی. همسرمی. ببخشید عزیزدلم؛ حتی اگر قهر بوده باشیم هم نباید این رو می‌گفتم. ببخشید. دیگه تکرارش نمی‌کنم؛ از دستم ناراحت نباش. هرکار میخوای بکنی، بکن، اما اصلا به این فکر نکن که از ته دل اون حرف ها رو زدم‌. معذرت می‌خوام.»



دوباره بوسه ای خیس به لب های هان زد و نفس زنان ازش جدا شد.

« دیگه هیچوقت چنین جمله ای رو به زبون نمیارم، باشه؟ ببخشید عسلم، معذرت می‌خوام که ناراحتت کردم عزیزدلم.»


گونه های پسر مو بلند زیر نور بی جونِ آشپزخونه که به راه پله می‌تابید، به سرخی می‌زد؛ نفس زنان چشمانش رو به یقه‌ی لباس چول دوخته بود. دل چرکین، ناراحت و دلخور بود و حتی نمیدونست چه زمانی این عادت رو پیدا کرده!


چقدر احمقانه بود؛ چقدر احمقانه بود که ناخودآگاه جرئت نداشت توی چشم های سونگچول نگاه کنه، چون میدونست کم میاره.

بزدلانه ست، عجیبه؛ اما عین واقعیته.


« حتی اگر بهم نگاه نکنی هم عیبی نداره، ولی من ناراحتی تو از خودم رو نمیتونم تحمل کنم. دووم نمیارم. منو ببخش که چنین حرفی زدم، خیلی بی فکر بودم عزیزدلم.»

دستانش رو هنوز از روی صورت هان برنداشته بود؛ اما با سکوت و آرامش پسر جوان، کمی خاطر جمع شد.

دستپاچه، با قلبی بی تاب، از معشوقش فاصله گرفت و زمزمه کرد:

« من میرم اتاق مهمان می‌خوابم تا تو امشب اذیت نشی و خلوت کنی؛ بازم ببخشید. شبت به خیر.»


مرد بزرگتر درست مثل شبحی که فقط توی یک رویا وجود داشته، از جلوی چشمانش ناپدید شد و حالا، جونگهان با قلبی آشفته که دست از تکاندن قفسه سینه اش برنمی‌داشت، توی پذیرایی ساکت و تاریکشون، تنها مونده بود.

Report Page