Why him
-HaNiفلش بک پنج سال پیش" سالگرد یک سالگی باهم بودن جونگ دانک "
دانک منتظر بود جونگ بیاد تا اون خبر مهمی که قولشو بهش داده بودو بهش بگه و توپوست خودش نمیگنجید
به هزار بدبختی لپ تاپ شرکتو گرفته بود و به فرست قول داده بود که حواسش شیش دونگ بهش هست و چون فرست خیلی بهش اعتماد داشت بهش داده بود لپتاپو
[دانک]
گوشی مو برداشتم شماره جونگ رو گرفتم قرار بود یه ربع پیش بیاد کجا مونده بود پس؟!
_الووووو کجاااا موندییییی توووو؟؟
_آرومم بابا سرم رفت دم درم خوشگله^^
//با لبخند بزرگی درو براش باز کردم که گل بزرگی جلوی در نمایان شد انقد بزرگ بود که خود جونگ اصلا مشخص نمیشد...:>>//
_دورت بگردم سالگردمون مبااارککک♡♡
//فقط ساکت بودم و اشک میریختم جونگ زیادی رمانتیک بود و من این سایدشو میدیدم با صداش از فکر در اومدم//
_دانکک چیشدی عزیزم؟!!
//گلو کنار زدم و حالا خودش معلوم میشد مثل همیشه لبخند گرمشو تحویلم داد:) دیگ طاقت نداشتم و پریدم بغلش اشکام دست خودم نبود:))//
_سالگردمون خیلی مبارک هردومون مرسی که اومدی تو زندگیم مرسی که بخشی از زندگیم شدی دوست دارممم:>>>
_داری گریه میکنی دیوونه
_خودتم که داری گری میکنی دیوونه:)
_الان کیک از دستم میوفته هااا بی کیک میشیمم
//اشکامو پاک کردم و از بغلش در اومدم الان فقط چشامون باهم حرف میزدن:)//
_بوی توعه یا بوی گلا؟
_بوی گلا،بوی کیک شایدم بوی من
_جونگگگگ
_میزاری بیام داخل سردمههه
//گلو ازش گرفتمو باهم وارد خونه شدیم نگاهش که به میز شام افتاد لبخند بزرگی زد//
_بحبح شامم که امادسسس چه زنی دارم مننن^^
_جونگ میدونی بدم میاد اینجوری میگی...بعدم ای از فرصت استفاده کن خیلی کم پیش میاد غذا بپزمم
_ناز میای خوشگله خودم نازتو میکشم
《شامو خوردیم و جونگ بین شام کلی حرفای قشنگ قشنگ زد کلی باهم حرف زدیم و قرار شد بعد اینکه از حموم بیام بیرون اون خبر خوبه رو بدم بهش...
دل تو دلم نبود کی اون خبر خوب رو بهش بدم و ری اکشن شو ببینم:>>》
[جونگ]
//با رفتن دانک به حموم تصمیم گرفتم برم جلو آیینه و سر و وضعمو مرتب کنم...چقد این پسر شیرین بود کاش بدون نقشه باهاش آشنا میشدم با اینکه الان دیگ قصدی چیزی ندارم ولی بازم کاش وضعیتمون فرق داشت...
در کمد شونه هارو که باز کردم انگار نفسم بالا نمیومد کل انگیزه و فکرای چند ساله ام جلو روم بود
پس دانک چی نه نه نه نه
اصلا اون ازکجا میخواد بدونه...//
الان دیگ نه صدای قلبشو میشنید نه صدای مغزشو فقط عمل میکرد دست خودش نبود انگار بدنش همینو میخواست...
با صدای آشنایی تموم بدنش شروع به لرزش کرد انگار فکش قفل کرده بود...فقط میخواست هرکی باشه بقیر از اونی که فکرشو میکرد
صدای لرزونش چشماش اون نگاه اشکاش نه چرااا لعنت بهت جونگ
_دا..ر.ی چیکار میکنی ج.ونگ؟
//صداش داشت میلرزید الانکه قلبم از کار بیوفته الان باید بهش همچیو بگم//
_با توعم میگم جواب منو بده داری چیکار میکنی
_بزار بهت توضیح بدم
_چه توضیحی جونگ چه توضیحی همچی واضح اس
_نه دانک اونطوری که فکر میکنی نیست به جون تو...
_جونگ دهنتو ببند جون منو قسم نخور
_باشه باشههه پس بشین تا از اول برات بگم...
من همش یه بچه ²² ساله بودم که تازه مادرشو از دست داده بود آره من یه شرکت دارم ولی داره ورشکست میشه تا اینکه یروز داییم میاد و بهم یه پیشنهاد میده و اون پیشنهادو من قبول کردم که ای کاش نمیکردم....اون بهم گفت که شرکت شما بزرگ ترین شرکت تو کل تایلند و از قضا یه مدیر عامل خیلی سرکش داره که همش تو بارو این حرفاس...
_دیگه ادامه نده عوضی تو ازمن سواستفاده کردی خیلی اشغالی منه احمقو بگو که فکر میکردم منو دوست داره هه چقدر ساده ای دانک..
_نه دانک ببین اوایلش بهت هیچ حسی نداشتمو فقط نقش بازی میکردم ولی الان..
_اها اها چی ازم انتظار داری باور کنم؟؟تا دوباره گولم بزنی؟؟
الان چی میخوای تموم اطلاعاتو از تو لپتاپ برداشتی اینکارت دزدی حساب میشه احمققق تو تنها از شرکت دزدی نکردی تو از اعتماد فرست دزدی کردی تو از قلب من دزدی کردی تو یه شیادی منه احمقو بگو میدونی دلم خیلی برای خودم میسوزه... کل این یک ماهو سگ دو زدم تا بلاخره یه مصاحبه با شرکت برات جور کنم که تورو هم با خودمون بکشم بالا ولی تو ریدی به همچی...
//وای نه جونگ نههه همچیو خراب کردی لعنت بهت جونگ لعنت بهتت بغضی که نگه داشته بودمو بلاخره با حرفای آخرش شکست...//
_تو....تو یه حرومزاده ای که با احساسات من بازی کردی...
//حرف آخرش نصفه موند که سرمو بالا آوردم و دیدم از حال رفته...لعنتی نفسم بالا نمیادد//
_دانک دانکککک عزیزم بلند شووو لطفااا لطفااا بلند شو داد و بیداد کن دانکککک...
[فرست]
خب دیگه واقعا کارم تو شرکت تموم شدهه خستم ولی به دانک قول دادم که برم پیشش تا برا جونگ اون مصاحبه رو توضیح بدم...
سریع به یین زنگ زدم که زودتر برسم اونجا...
_یین کی میرسیم؟؟
_یکم دیگ رئیس..
_پس من یه چرت خیلی ریز میزنم
//با صدای وحشتناک آمبولانس از خواب پریدم دیدم که یین یجا پارک کرده و جلوی دهنشو داره...جلوی خونه دانک بودیم...اتفاقی افتاده//
_یین چیزی شده؟؟؟
_رئیس دانکک
فرست سریع از ماشین پیاده شد بغضش ترکیده بود نکنه اتفاقی برای دردونش افتاده باشهه نکنه چیزیش شده باشه فقط خدا خدا میکرد هرکسی باشه جز دانک:)
به در آمبولانس که رسید دیگ نفسش بالا نمیومد دیگ جون نداشت دیگ زندگی نمیکرد:)))
کل زندگیش الان روی برانکارد بود جمعیت داشتن صداش میزدن ولی جوابی نمیشنیدن
_آقای کانفان لطفا برید داخل براتون توضیح بدیم
انگار بلاخره لبای بهم دوخته شدش باز شده باشه داد زد..
_جونگگگگگگ اون کجاستتتت جونگ حرومزاده کجاستتت من میدونم اون اینکارو کرده از اولم بهش حس خوبی نداشتم
Continues...