White rose 2
Blue signاز پدرش برای اینکه بخشیده بودش تشکر کرد و کمی بعد پدرش از اتاق بیرون رفت اما همه چیز ظرف چند ساعت تغییر کرد
سونگهونی که سونو فکر میکرد در امانه، حالا روی زمین سرد نیمه هوشیار بود و هرچقدر سعی در حرکت کردن میکرد شکست میخورد، چشم بند روی چشم هاش نمیذاشت ببینه در چه شرایطیه، نمیتونست ببینه و هر لحظه که هوشیارتر میشد بیشتر ترس برش میداشت
چشم بند از روی چشم هاش برداشته شد و مرد مسنی جلوش ظاهر شد، هیچ ایده ای نداشت کی بود، چرا اینجاست، چرا باید اون باشه که اینجا آورده باشنش
×نه دیگه چهره ی زیبایی داری، نه دیگه شجاعتی داری که بخوای باهاش بهش نزدیک شی
چشم هاش ریز شد و در ثانیه بدنش توسط پسری که تمام مدت بالا سرش ایستاده شد کشیده شد، روی زمین، در حالی که کف سرش به زمین کشیده میشد و استخوان های بدنش بی دلیل درد میکرد، اما مطمئن بود که کتک خورده، چهره اش جمع شد
اما بلافاصله درد بیشتری بهش وارد شد، پسر اون رو به میز کوبونده بود و دست ها و پاهاش رو به پایه های میز بست، بدنش قدرت حرکت نداشت، نمیدونست تاثیر بیهوشی ایه که بهش زدن یا کتک هایی که خورده بود
+چرا..
-اینجا نمیتونی سوال کنی
سطلی رو بین پاهاش گذاشت و بلافاصله بالای سرش که قرار گرفت سطل رو بالای شکمش گرفت و بلافاصله برگردوندش، آب جوش، باید از بخاری که از سطل بلند میشد متوجهش میشد، بدنش با همون مقدار کم در حال سوزش بود که پسر دوباره روش آب جوش ریخت
بدنش قادر به حرکت نبود اما همه چیز رو خوب حس میکرد، سوزش پوست شکمش باعث پر شدن چشم هاش شده بود اما نباید واکنشی نشون میداد، واکنش نشون دادن برابر بود با بیشتر اذیت شدن، مقدار دیگه ای از آب جوش روی سینه هاش ریخته شد و بلافاصله صداش داخل اتاق اکو شد
×ذره ذره سوختنت رو باید با چشم های خودم ببینم، و تو هم باید تماشا کنی
+من..من حتی نمیدونم که.. چرا..
مقدار دیگه ای روی سینه هاش ریخته شد و بلافاصله پیرهنش در تنش پاره شد، مرد، پوست قرمز رنگش رو از نظر گذروند و در ادامه خودش سطل رو گرفت و تا خواست برش گردونه، پسری که کنارش بود مانعش شد
-اینطوری..
پسر با دیدن چشم های خیره ی مرد ساکت شد و عقب کشید، مرد سطل رو روی صورتش گرفت، خمش کرد، خمش کرد، اما نریخت، بدن سونگهون دیوانه وار در حال لرزش بود، چهره اش حالت بیچاره ای به خودش گرفته بود و اشک هاش از چشم هاش روانه شده بودن
×صورت خوشگلت قراره بسوزه.. پس خوب این لحظه رو به یاد داشته باش
سونگهون قرار بود همه چیز رو از دست بده، آورده شدنش به اونجا قرار بود بدبختش کنه
+من حتی نمیدونم چیکار کردم
صداش با فریاد از دهنش خارج شد و سپس اشک هاش بودن که بی اختیار از چشم هاش روانه میشدن
+منحتی نمیدونم به چه دلیل کوفتی ای باید اینجا باشم
مرد سطل رو سرجاش برگردوند و لحظه ی بعدی فک سونگهون رو بین انگشت هاش گرفت و فشرد
×من به سونو هشدار داده بودم که ازت جدا شه، اما چی؟ دوباره به دیدنت اومده؟ هیچ میدونی اگه خبر اینکه پسرم باهات قرار میذاره چه گندی به سابقه ام میزنه؟
حالا متوجه شد، سونو مقصر نبود، سونو آدمی که داخل ذهنش ازش ساخته بود نبود، حالا متوجه ی دلیل تغییر کردن سونو میشد، دست هاش رو مشت کرد و به صورت مرد با نفرت خیره شد و دستش رو سمتش نشونه گرفت
دستش سانتی متری حرکت نکرد، قلبش فرو ریخت و دوباره بدنش رو رها کرد، کاری نمیتونست بکنه، حداقل نه در اون شرایط، ستون فقراتش درد میکرد، سرش از اینکه روی زمین کشیده شده بود درد میکرد و سوختگی بالا تنه اش؟ بدتر از این ممکن نبود براش اتفاق بیفته
×به نظرت سونو با دیدن صورت زخمی شده ات، یا حتی بدن زخمی و غرق خون شده ات، باز هم قراره عاشقت باشه؟
تا وقتی که از اونجا رهایی پیدا نمیکرد براش مهم نبود، اول باید زنده میموند تا بتونه چیزی رو با سونو شروع کنه، اما حالا، بحث بحثِ زندگیش بود، چاقوی نازکی رو دستش گرفت و روی سینه اش گذاشت و اولین خط رو همون قسمت انداخت
سونگهون ناله ی دردمندی کشید و دست هاش رو طوری مشت کرد که انگار همین حالا بود که پوست کف دستش توسط ناخن هاش زخمی بشه
خط دیگه ای روی شکمش افتاد و خط بعدی روی گونه اش، صورتش سوخت، برای همین صورت رو سمت دیگه ای چرخوند و بلافاصله جایی نزدیک به نیپلش برش خورد
چاقو به قدری نازک و تیز بود که با هر خط سوزش بدی رو در همون قسمت احساس میکرد، داشت شکنجه میشد، فقط برای اینکه اون مرد فکر میکرد قراره که سابقه اش خراب بشه
مرد سراغ دست هاش رفت و با بالا دادن آستینش قسمتی از مچ دستش رو برش زد و بلافاصله خون زیادی از اون قسمت خارج شد، ممکن بود که رگش باشه، اما هیچی نمیدونست
برش های متعدد دیگه ای روی مچ دستش انداخته شد و در نهایت دستش رو رها کرد، خون روی زمین میچکید و سونگهون هر لحظه درد بیشتری رو حس میکرد
پسری که کنار مرد ایستاده بود از رنجی که سونگهون میکشید خوب مطلع بود، اما کاری نمیتونست بکنه، فریاد های سونگهون به تدریج تبدیل به ناله های کوتاه و آرومی شده بود و با هر برش جدیدی که روی بدنش ایجاد میشد میلرزید، حالا خون به قدری روی زمین ریخته بود که صدای چکیدنش رو میشنید
دیگه برشی روی بدنش ایجاد نشد، مرد عقب رفت و پسر دست هاش رو باز کرد، همه چیز به دیدش تار بود، سوزشی که بدنش داشت بیشتر شده بود اما توانی برای فریاد کشیدن نداشت، روی زمین گذاشته شد، دوباره، اما احتمال میداد این بار خبری از چیزی نباشه، پسر خشکش زده بود اما مرد همچنان میخواست ادامه بده
قسمتی از پیرهنش رو پاره کرد و دور مچ دستش محکم بست، احتمالا نمیخواست که سونگهون انقدر سریع جونش رو از دست بده، اما همین الانش هم بدنش یخ کرده بود و رنگش پریده بود، به طرف دیگه چرخوندش و وادارش کرد روی زانوهاش بشینه، موهاش رو کشید و بلافاصله سرش رو داخل آب سردی فرو برد و نفس سونگهون رو بند آورد
سونگهون چشم هاش رو بیشتر باز کرد و برای نجات جونش سرش رو تکون داد، اما بدنش اونقدری توان نداشت که بتونه خودش رو آزاد کنه، چند بار دیگه سرش رو داخل آب کرد و بیرون کشید تا اینکه پسر به سرفه افتاد و بالاخره رها شد
اون روز آرزوی این رو داشت که بدنش انقدر درد نداشته باشه و بتونه راحت نفس بکشه، هرموقع که درست نفس میکشید انگار زندگی بهش فرصت دوباره داده بود، اما نهایتش فقط بدن بی جونش بود که روی زمین بود و کسی نبود که اون رو به بیمارستان ببره
صورت زخمی شده، بدن زخمی و غرق خون شده، رنگ پریده و بدن سردش که عرق سرد هم میکرد، واقعا سونو قرار بود باز هم عاشقش باشه؟
اون روز سونو نفهمید که چه بلایی سرش اومد، فکر میکرد همه چیز خوبه و سونگهون داره خوب زندگیش رو میکنه، براش مهم نبود اگر که سونگهون ازش متنفر باشه، فقط براش آسیب ندیدنش بود
ساعت ها، روز ها و ماه ها میگذشت، اما سونو همچنان فکر میکرد که سونگهون داره آسوده زندگیش رو میکنه، اما اون از یک چیز دریغ بود، سونگهون دیگه نه کتابخونه میرفت، نه مردم جدید رو میدید و نه لبخندی روی لب هاش نقش میبست، سونگهون حالا دیگه بینشون نبود
دیگه نبود که با لبخندش روز مردم رو بسازه و نبود که کتابی بفروشه، پسری که روزی توسط سونو لقب "رز سفید" بهش داده شده بود خونین شد و حالا تنها یک چیز ازش باقی مونده بود، سنگ قبر سفید رنگی که روش تنها یک اسم رو نشون میداد "سونگهون پارک"