Black Snow

Black Snow

𝖯︎𝗁︎𝖺𝗇︎𝗍𝗈𝗆︎

" آه ای زمستان! چه با خود آورده‌ای؟ برفی یا سرمایی؟ مرگی یا زندگی‌ای؟ امیدی یا یأسی؟ درمانی یا دردی؟

آمده‌ای ننه سرما را کنج آسمان بنشانی تا با آه و افسوسش، دلِ کوه و دشت و خانه‌های بی‌سَکَنه را سرد کند؟ خیالت آسوده! آن‌ها خیلی وقت است که ناامید شده‌اند. آهِ سردت فقط سوزِ دلشان را بیشتر می‌کند.

آمده‌ای تا دوباره گیسوانِ در آسیاب سفید شده و نحیفِ ننه سرما را بر سرِ زمین‌ها و کوه‌ها، با ابرِ مخملی شانه بزنی که مبادا سرش آسیب ببیند؟ خیالت آسوده! زمین به اندازه‌ی کافی جا برای نگه داشتن تارهای ریخته شده از سرش دارد.

آمده‌ای تا ته‌مانده‌ی گرمای نارنجیِ پاییز را با خاکسترت خاموش کنی؟ خیالت آسوده! این شهر دیر زمانی‌‍ست که رویش را خاکستر پوشانده؛ دیگر بهار و زمستانش تفاوت نمی‌کند.

خیالت آسوده زمستان! اینجا خیلی وقت است لباس سپید پوشیده‌اند و آتششان را خاموش کرده‌اند. دیگر ردِ پای تو بر آن حس نمی‌شود..."

‌

برگه رو روی زمین قرار می‌ده و دوباره به داخل جعبه نگاه می‌کنه. عکس‌های داخل اون رو بیرون میاره و پشت اون‌ها رو می‌خونه. همشون مال دوران نوجوانیش بودن. اون‌ها رو خودش با دقت و ظرافت تمام می‌گرفت. یادش میاد که چقدر اون زمان عاشق عکاسی از مناظر مختلف بود و چقدر از این‌که می‌تونست اون همه رنگ رو داخل یک کادر مستطیلی جا بده، خوشحال بود. اما حالا نه عکاسی رو دوست داشت، و نه شوقی برای جا دادن رنگ‌ها داخل کادر مستطیلی. از وقتی جینی از پیشش رفته بود، دیگه دوست نداشت چشم‌های دوربینش چیز دیگه‌ای رو ببینن؛ و از وقتی چشم‌هاش دوباره مشکی شده بودن، نمی‌تونست رنگ‌ها رو به درستی داخل کادر مستطیلی جا بده. تنها چیزی که از اون زمان تفاوتی نکرده بود، علاقه‌اش به سرما و زمستان و تنفرش از سفیدیِ برف بود.

فلیکس تمام عکس‌ها رو داخل جعبه برمی‌گردونه و بعد از بستن درش، اون رو داخل کشوی کمد جا می‌ده. برگه‌ی نوشته رو برمی‌داره و پشت میز کارش برمی‌گرده. دفتری که برای نسخه‌ی دست‌نویس کتاب جدیدش انتخاب کرده بود رو برمی‌داره؛ یک دفتر فنری با جلد ضخیم و مشکی رنگ که با دونه‌های سفیدِ پراکنده روی اون تزئین شده بود. دفتر رو باز می‌کنه، نوک روان‌نویسش رو روی برگه‌های کاهی قرار می‌ده و شروع به نوشتن می‌کنه. اون دفتر رو هیونجین براش خریده بود و برای پیدا کردنش یک عالمه فخر می‌فروخت که تونسته همه‌ی علایق فلیکس رو دقیقاً داخل یک دفتر پیدا کنه. هیونجین در واقع اون دفتر رو به‌عنوان هدیه‌ی روزی گرفته بود که نوشته‌های فلیکس توسط یک ناشر برای چاپ پذیرفته و قرارداد امضا شده بود؛ اما فلیکس هیچ‌وقت دلش نمیومد اون یادگاری رو استفاده کنه و دوست داشت همیشه همون‌طور دست نخورده و نو، داخل کشوی اول میزش ازش نگهداری کنه. کتاب جدیدش نامه‌های اون به هیونجین بود. برای همین دلش راضی شده بود که داخل اون دفتر بنویسه. دلش می‌خواست نسخه‌ی دست‌نویس بهترین کتابش هم بهترین باشه. بدون هیچ خط‌خوردگی و با خط تمیز داخلش می‌نوشت. می‌خواست روزی که هیونجین برمی‌گرده اون رو بهش بده.


" به یاد میاری ماهِ من؟ به یاد میاری روزی رو که من رو به زمستان تشبیه کردی؟ گفتی سردم و زیبا. هیچ‌کس تا اون روز من رو اون‌طوری تشبیه نکرده بود. هیچ‌کس نگفته بود چقدر سردم. اما تو گفتی. تو دیدی. تو زمستانی که دورم رو احاطه کرده بود رو دیدی. راستی خیلی وقته که می‌خوام چیزی رو بپرسم. تو چطوری از اون کولاک و سرما عبور کردی و قلبم رو پیدا کردی؟ چطور سرما رو از بین بردی و گرما رو مهمون اون قلب یخ‌زده کردی؟ سردت نشده بود؟ نترسیدی که ممکنه از سرما جونت رو از دست بدی؟ من ولی می‌ترسیدم. می‌ترسیدم راهی رو که به سمت قلبم طی می‌کنی نصفه بمونه. می‌ترسیدم در میانه‌ی راه، یا جونت رو از دست بدی یا خسته بشی. هربار که به‌خاطر سرمای دورم مریض می‌شدی، خودم رو خیلی سرزنش می‌کردم. وقتی که شب‌ها تب داشتی، بالای سرت گریه می‌کردم چون نمی‌تونستم کاری کنم. طبیعت من این بود؛ این‌که هر کسی رو که نزدیکم می‌شد اینطوری از خودم برونم.

اما تو دست برنداشتی. اینقدر ادامه دادی تا بالاخره به نزدیکی کلبه‌ی قلبم رسیدی. وقتی درب اون کلبه رو باز می‌کردی چی؟ اون موقع دلت نمی‌خواست به جای دیگه‌ای پناه ببری؟ جایی که هم گرم‌تر باشه و هم نوساخت؟ یک کلبه‌ی متروکه که معلوم نیست سقفش چه موقع آوار بشه، برای خونه‌ی تو شدن مناسب بود؟

بعدش چی؟ بعدش از این‌که هر گوشه‌ی خونه مدام فرو می‌ریخت و تو مجبور به تعمیر دوباره‌ی اون می‌شدی، خسته نشدی؟ من دیدم... دیدم خسته‌ای... دیدم عصبانی‌ای...

می‌ترسیدم... می‌ترسیدم هر لحظه همه‌چیز رو ول کنی و بری؛ ولی تو می‌گفتی دست‌های سردم رو می‌گیری و گرمم می‌کنی. می‌گفتی در تمام اتفاقات پیشم هستی و تنهام نمی‌ذاری. یادت میاد؟

الان در این زمستان سردی که همه چیز اون سفید‌‍ه گرفتار شدم. می‌شه بیای و نجاتم بدی؟ قول می‌دم این‌بار نخندم؛ می‌شه کاری کنی برف‌های مشکی ببارن؟ قلبم از سرما ترک خورده؛ می‌شه دوباره گرمش کنی؟ قول می‌دم این دفعه اذیت نشی. می‌شه بیای و نجاتم بدی؟..."


****


فلش بک، ۲ آگوست ساعت ۱۲:۲۸ شب

- نوبت منه... توی سه کلمه توصیفم کن.

+ سردی، ولی زیبایی. پر از درد اما پاکی. خالی، اما پر از رازی.

- عاشق زمستانم. ولی برف نه. سفیدیش چشم‌هام‌‍و اذیت می‌کنه.

+ یک روز کاری می‌کنم برات برف مشکی بباره.

صدای خنده‌های پسر کوچیک‌تر داخل اتاق پخش شده بود و هیونجین، با لذت به صدای گوش‌نواز خنده‌های پسر کوچولوش گوش می‌داد. دست خودش نبود. هر موقع که فلیکس اینطوری می‌خندید، داخل طنین صداش و چین‌های گوشه‌ی چشمش غرق می‌شد. مطمئن بود زیباترین خنده‌ی دنیا متعلق به پسر روبه‌روش‌‍ه.

‌

Report Page