White Lie [part20]

White Lie [part20]


- بکهیونا!

جلوش زانو زد و دست‌هاش رو برای لمس شونه‌هاش جلو برد.


جوابی که نگرفت، دوباره صداش زد و تکونش داد.

لای پلک‌های خسته و کبودش کمی باز شد.


+ چانیول؟

صداش انقدر آروم بود که شک داشت به گوشِ چان رسیده باشه.


چانیول، دستاشو از دو طرفش رد کرد و طنابا رو باز کرد که "آخ‌"ـی از میون لبای بکهیون خارج شد.


+ نکنه مُردم ؟


- نمردی.

همون‌طور که مچ‌ دست‌های کبودش رو ماساژ می‌داد گفت.


طناب‌های پاهاش رو هم باز کرد و با حرص طرفی پرت کرد.


دستش رو سمت گونه‌های کبودش برد و بلافاصله بعد از لمسشون، بکهیون سرشو عقب کشید و ناله‌ای از درد کرد.

دروغ نگفته بود. استخونای گونه‌شو شکسته بودن.


دندوناشو به هم فشرد و ثانیه‌ای چشماشو بست.

فشار ارومی به پشت کتف بکهیون وارد کرد و دستاشو دور تن ضعیف‌شده‌ش پیچید.


+ ولی فکر کنم واقعاً مُردم.

همون‌طور که تو بغلِ چانیول بود و عطرش زیر بینیش پیچیده بود، با چشم‌های نیمه‌باز زمزمه کرد.


- خفه شو.

کلافه از تکرار این جمله توسط پسر کوچیک‌تر، با عصبانیت غرید.


آروم و کم‌جون از اون آغوش فاصله گرفت و تو فاصله‌ی کمی نالید:

+ به‌هرحال من که یا مُردم یا دارم خواب می‌بینم. پس اگه بخوام خودت خفه‌م کنی، چی؟


- بکهیون!

با چشم‌هایی که با هاله‌ای از اشک پوشیده شده بودن، به مردمک‌های خسته‌ش نگاه کرد.


+ چانیول قسم می‌خورم اون بچه‌ی من نیست.


نگاهش رو جای دیگه‌ای انداخت.

- الان دیگه اینا تنها چیزاییه که اهمیت نداره.


+ گوش کن. هیچ‌وقت نگفتم با هیچ‌کس نبودم. ولی قسم می‌خورم دروغ نگفتم. از وقتی که عاشقت شدم دست از پا خطا نکردم.


با شنیدن اون واژه‌ قلبش از نو لرزید و لب زد:

- کافیه. گفتم اینا مهم نیست.


با دست‌های ظریفش چونه‌ی پسر بزرگ‌تر رو گرفت و سمت خودش چرخوند.


+ گفتی من هرزه‌م. گفتی با لبایی که معلوم نیست چند نفرو بوسیدم، نبوسمت. گفتی...


با کوبیده شدنِ لبای چانیول روی لب‌هاش حرفش رو خورد.

گونه‌هاش تیر می‌کشیدن. اما مگه مهم بود؟ چانیول داشت می‌بوسیدش! این‌بار پسش نزده بود و حتی خودش پیش‌قدم شده بود.


طولی نکشید که اشک‌هاش صورتش رو پوشوند.

دست بزرگ مرد روبه‌روش پشت سرش قرار گرفت و جوری لب‌هاشون رو به هم می‌فشرد که انگار قصد داشت یکی بشن.


انگشت‌های دردمند خسته‌ش هودی تیره‌رنگ چانیول رو مشت کردن.

پسر بزرگ‌تر جلو اومد و دستش رو دور کمر بکهیون حلقه کرد و اون رو روی پاهاش نشوند.


لحظه‌ای اتصال لب‌هاشونو قطع کرد.

- هیچ‌وقت حرفایی که توی عصبانیت می‌زنم رو نباید جدی می‌گرفتی. بکهیونا... تو مثل قطره‌های بارونی و من، زمین خشکیده‌ی تشنه. قطره‌های بارون مگه می‌تونن پاک نباشن؟


حالا دیگه هق‌هق می‌کرد و نمی‌دونست چه‌طور جلوش رو بگیره.


+ اخرِ داستانِ ما چی می‌شه یول؟

میون گریه‌هاش گفت و از همون فاصله‌ی کم خیره به مردمک‌ درشت مشکیش شد.


تاب نیاورد و دوباره تنگ به آغوشش کشید.

همون‌طور که سرش رو روی شونه‌هاش گذاشته بود قطره اشکِ خودش هم چکید.

- پایانِ داستان ما همین‌جاست.


تقلا کرد تا از میون بازوهاش بیرون بیاد و موفق هم شد.

+ چی؟


- امروز احتمالاً ولت می‌کنن. برو تا هروقت خواستی خونه‌ی من بمون.


+ یعنی چی؟ خودت چی؟


دوباره نگاهش رو دزدید.


بکهیون با ته مونده‌ی انرژیش کمی صداش رو بالا برد.

+ با توام! نگو که به‌خاطر بیرون اوردن من داری کار خلافی می‌کنی؟


- نه.


دوباره با دستاش صورتش رو قاب گرفت.

+ داری چیکار می‌کنی؟ بهم بگو!


- برو و منتظر بمون. برمی‌گردم. نمی‌دونم کِی، ولی برمی‌گردم.


+ یا پارک چانیول!!! داری می‌ترسونیم. معلومه چه مرگته؟ کجا پاشم برم وقتی نمی‌دونم چه بلایی قراره سرت بیاد؟


- سبک‌تر شدی.

بی‌توجه به پر پر زدنای بکهیون گفت و دستش رو زیر زانوهاش انداخت و از روی پاهای خودش کنارش گذاشت.


+ لطفا!

با صدای ضعیفی از فرط بغض نالید و چانیول موهاش رو چنگ زد.


- لطفاً چی؟ می‌گم برمی‌گردم.


+ قراره براشون چیکار کنی؟


- این به تو مربوط نیست، غلطیه که خودم کردم. تاوانشم خودم می‌دم.


ایستاد و خواست خاکِ لباساش رو بتکونه که مچ دستش اسیرِ دست‌های ظریفِ اون شد.

به سختی روی پا ایستاد و سعی کرد تعادلشو حفظ کنه‌.

موفق نشد و با سرگیجه‌ی شدیدی در شُرُف افتادن بود که دستای چانیول دوباره دورش حلقه شد و محتاط، اونو به سینه‌ش چسبوند.


+ چی ازت خواست؟ خواست واسه‌ش کارای غیرقانونی کنی، آره؟ ولش کن. بیا فقط فرار کنیم، باشه؟ بیا فقط یه‌جوری در بریم.


نگاه غمگینش رو توی اجزای صورتِ زیبای بکهیون چرخوند و به سادگیش لبخندی زد.

- تو می‌ری و منم بعداً میام.


هودیِ پسر قدبلند رو چنگ زد.

+ من هیچ‌جا نمی‌رم.


- می‌ری.

گفتنش مصادف شد با دست انداختن زیر زانوهاش و بلند کردن جسم نحیفش.


+ بذارم زمین... چانیول... با توام...

با صدای کم‌جونی می‌گفت و اعتراض می‌کرد، ولی چانیول نیومده بود که بذاره بکهیون این‌جا بمونه. این‌همه خودشو به حراج نذاشته بود که بکهیون رو بهش پس بده.


مشتش رو به در اهنی کوبید و کمی بعد با صدای مزخرفش باز شد.


مردِ هیکلی و بلندقد، پرسشی چشم به چانیول دوخت.


- بکهیون رو می‌برید خونه‌.


× ولی آقا گفتن...


- نمی‌خوای که بهش بگم جلوم وایسادی؟


مرد معذب دستی به پشت گردنش کشید.

× پس صبر کنید ازش بپرسم.


کمی فاصله گرفت و بعد از چند دقیقه برگشت.

× بذاریدش تو ماشین.


با احتیاط، انگار که چیز قیمتی‌ای رو حمل می‌کنه قدم برداشت و بکهیون رو توی ماشین سیاه رنگ گذاشت.


خواست درو ببنده که دستش رو گرفت.

+ نمی‌شه باهام بیای؟


- بعداً بکهیونا. بعداً.

گفت و کوتاه پیشونیش رو بوسید و فاصله گرفت.

خودش هم می‌دونست احتمال این‌که "بعداً"‌ـی وجود داشته باشه، خیلی کمه.


_________________________


پلاستیک‌ها رو با یه دستش گرفت و با دست دیگه‌ش در رو باز کرد.


- من اومدم چان.

گفت و در رو بست.


داخل شد و سرکی به اتاق کشید و با ندیدنش حدش زد توی دستشویی یا حموم باشه‌.


در اون‌ها رو هم یکی‌یکی باز کرد و خبری از دونسنگش نبود.


لب تر کرد و با قدم‌های بلند پلاستیک‌ها رو توی اشپزخونه گذاشت که با کاغذ کوچیکِ زرد رنگی مواجه شد.


نوشته‌ی روش باعث شد لحظه‌ای قلبش بایسته.


" متاسفم هیونگ "


کاغذ رو کشید و نزدیک چشم‌هاش برد.

نه... نباید اونی می‌شد که داشت بهش فکر می‌کرد!


دستپاچه موبایلش رو دراورد و شماره‌ش رو گرفت. هر سه باری که تماس گرفت، جواب نداد.


همینا کافی بود برای این‌که بفهمه اون احمق، دوباره یه حماقت گنده‌ی دیگه کرده.


- تا کِی چانیول... تا کِی قراره دست از احمق بودنت نکشی؟


جوری که انگار جلوش ایستاده بود، فریاد زد و با عصبانیت مشتش رو روی میز کوبید.


- لعنتی من که حتی همه‌ی مراجعه‌کننده‌هام رو کنسل کردم تا بتونیم با هم یه‌کاری کنیم. حالا بی‌این‌که بهم بگی، گذاشتی رفتی و معلوم نیست چه غلطی کردی!


با کشیدن نفس‌های عمیق و پی‌درپی، سعی می‌کرد خودش رو کنترل کنه و ببینه راهی برای پیدا کردنش هست یا نه.


تنهایی نمی‌تونست کاری کنه، هر دوست و آشنایی هم که داشت تو حیطه‌ی پزشکی بودن و هیچ کمکی نمی‌تونستن بهش کنن.


با جرقه‌ای که توی مغزش خورد گوشیشو چنگ زد و شماره‌ی جونمیون رو گرفت.

فقط دعا می‌کرد که جوابش رو بده. اگه اون هم کمکش نمی‌کرد، دیگه همه‌چی بیشتر از کنترلش خارج می‌شد.


می‌دونست اون آدم، بلایی سر چانیول نمیاره ولی نمی‌تونست بذاره هر کاری که می‌خواد رو هم باهاش کنه.


با پیچیدن صدای خسته‌ی جونمیون توی گوشش، رشته‌ی افکارش پاره شد‌.


+ چی‌شده؟


نفسی از سر اسودگی کشید.

جوابش رو داده بود‌.


- باید ببینمت.


+ من دیگه اون مشاوره رو نمی‌خوام ادامه بدم‌.


اون لحظه از فرط عصبانیت، دلش خواست بگه " گوربابای خودت و مشاوره"، اما خودش رو کنترل کرد. اون روانشناس بود و رفتن چانیول کوچکترین ربطی به اون پسر پشت خط نداشت.


دم عمیقی گرفت و زمزمه کرد:

- خواهش می‌کنم، کارم مهمه.


+ دیدنت حالمو بد می‌کنه جانگ. لطفاً دیگه بهم زنگ نزن.


چشماش رو روی هم فشرد و گوشی رو با اون دستش گرفت.

- راجع به پسرخاله‌ته. دزدیدنش. چانیول هم درگیر این اتفاقه.


کمی سکوت برقرار شد.


انتظار داشت جونمیون "به‌جهنم"ـی بگه و گوشی رو قطع کنه؛ اما برخلاف انتظارش با صدای نگرانی پرسید:

+ چی؟ کی؟ چرا؟


- واسه‌ی همین باید ببینمت. لطفاً کمکم کن.


درموندگیِ صدای ییشینگ دل هر کسی رو به رحم می‌آورد، چه برسه به جونمیونی که براش جون می‌داد.


+ ادرس رو بده.


لبخندی روی لب‌های ییشینگ اومد و بعد از تشکر کردن، تلفن رو قطع کرد.


تو اون‌لحظه حداقل دوتایی تلاش کردن و نتیجه نگرفتن، تحملش از تنهایی تلاش کردن و نتیجه نگرفتن آسون‌تر بود.


بی‌ این‌که لباساش رو عوض کنه، راه افتاد سمتِ ادرسی که به جونمیون داده بود.


اصلاً نمی‌دونست جونمیون قراره چیکار کنه واسه‌ش یا حتی چی از دستش بر میاد، فقط توی اون لحظه غریزه‌ش رو دنبال کرد و غریزه‌ش بهش گفته بود باید به جونمیون اطلاع بده و دوتایی پیگیر این ماجرا بشن.


به خودش که اومد، رو به روی کافه‌ای با نمای طلایی رنگ ایستاده بود.

پا تند کرد و بعد از باز کردن در، هوای گرم اون‌جا باعث شد سردیِ تنش کمی رو به گرمی بره.


نیازی نبود صندلی‌های جلو رو بگرده، گوشه‌ترین جای اون کافه پیداش کرد و سمتش راه افتاد.


چشم‌های دلتنگِ جونمیون وجب به وجب قامتش رو می‌بلعیدن تا کمی از دلتنگی قلبش کم کنن. بی اختیار تپش‌هاش قلبش تند شد و ایستاد.


- سلام!

شنیدنِ صداش باعث شد تپش‌های قلبش تند تر هم بشن.

مگه قرار نبود با ندیدنش، فراموشش کنه؟

اگه قبل از شناختنش، یه آدم غم‌زده بود؛ حالا بعد از شناختنش ثانیه به ثانیه‌ی زندگیش رو یه آدم غمگینِ دلتنگ بود.


+ سلام.

آهسته سلام کرد و پسر بلندقدتر روبه‌روش نشست.


چند روز از اخرین ملاقاتشون می‌گذشت؟


به اتفاقات اون روز، توی اتاقش که فکر می‌کرد، دلش می‌خواست از خجالت بمیره‌.


- این‌مدت... حالت چطور بوده؟

گفت و نگاهش رو به چهره‌ی رنگ پریده‌ش داد.


جونمیون تک‌خنده‌ای کرد.

+ مثل همیشه، با یه تفاوت.


ییشینگ منتظر بهش خیره شد و با جمله‌ی بعدیش متعجب، ابروهاش بالا پرید.


+ دیگه هیچی حس نمی‌کنم. نه رنگ، نه بو و نه هیچ‌چیز دیگه.

مثل آدمای دیگه شدم. فکر می‌کردم وقتی از شرّش خلاص بشم، خوشحال می‌شم. ولی حالا... انگار کل دنیام بی‌رنگه.


باز هم در مقابل اون پسر، پرحرف شده بود و بعد از گفتنشون، احساس پشیمونی تک‌تک سلول‌هاش رو فرا گرفت.


- یعنی چی؟ یعنی دیگه ... دیگه آدما و کلمات، نُت ها و بو ها واسه‌ت رنگ ندارن؟


پسر کوتاه‌تر سری به نشونه‌ی منفی به طرفین تکون داد.

+ نه. تموم شده.


- دلیلش چیه؟


+ نمی‌دونم.


- نمی‌خوای بدونی؟


با‌ این‌که واقعاً می‌خواست بدونه چی سرش اومده که همه‌‌ی اون احساسات رو از دست داده، ولی بی‌تفاوت گفت:

+ می‌شه جوری صحبت نکنی که انگار هنوزم بیمار و دکتریم؟ من به‌خاطر پسرخاله‌م این‌جام و تو به‌خاطر دوستت. لطفاً حرفا‌ی بی‌مورد رو تموم کن.


- تو هیچ‌وقت واسه‌ی من یه بیمار نبودی، تو...


+ تمومش کن جانگ!

معترضانه گفت و به خودش جرعت داد تا بهش نگاه کنه.


- می‌شه انقدر بهم نگی جانگ؟؟؟ من اسم دارم کیم جونمیون!

این‌بار صدای معترضِ ییشینگ بلند شد و نگاهِ نسبتاً عصبانیش رو بهش دوخت.


تای ابروی جونمیون بالا پرید.

+ باشه، دکتر لِی.


اون پسر و نگاهِ مظلوم و آرومش، نیش و کنایه زدن رو از کِی یاد گرفته بود؟


- چرا این‌شکلی می‌کنی؟ من چیکار کردم مگه؟


+ منو کشوندی این‌جا که اتفاقات این‌مدت رو شخم بزنیم؟


نفسی گرفت و دستی توی موهاش کشید. نمی‌فهمید چرا این‌طوری باهاش رفتار می‌شه، اما چانیول الان مهم‌تر بود.


کم کم همه‌چیز رو واسه‌ش گفت.

از بدهی‌های چانیول گرفته تا کتک خوردنش و شکستنِ سر و دست و پاش و آخرش هم به دلیلی رسید که به‌خاطرش بکهیون توی خطر افتاده بود.


+ داری می‌گی ... اونا واقعاً همدیگه رو ...


- آره، همدیگه رو دوست دارن. حداقل چانیول که این‌طوره. انقدری دوستش داره که با کله بره تو خطر. بره جایی که خودش می‌دونه چی در انتظارشه.


جونمیون کمی توی فکر فرو رفت.

+ حالا باید چیکار کنیم؟ به پدرش بگم؟ پدرش از آدمای سرشناسه، شاید بتونه کاری کنه.


- حتی اگه بفهمه پسرش، با وجودِ داشتنِ یه بچه، عاشق یه پسره؟


+ مهم نیست بکهیون کیه و چیکار کرده. خانواده‌ش محاله بذارن اتفاقی واسه‌ش بیوفته. تنها راهمون همینه، باید به اقای بیون بگیم.


کم کم کورسوی امید توی دل ییشینگ پیدا شد.

پیداشون می‌کردن.

باید پیداشون می‌کردن.


بی هیچ حرف اضافه‌ی دیگه‌ای، ایستادن و شونه به شونه‌ی هم از کافه خارج شدن.


با لرزیدن گوشیش توی جیبش، درش اورد و بعد از دیدنش، بهتش زد.


- چی‌شده جونمیون؟؟؟ کیه؟

نگاه متحیر جونمیون رو که دید، با نگرانی پرسید.


+ بکهیونه!

گفت و به چشم‌های کشیده‌ی ییشینگ خیره شد.


طولی نکشید که پسر بلندقدتر رو هم بهت فرا گرفت.


- جواب بده!

دستپاچه گفت و جونمیون رو به جواب دادن ترغیب کرد.


________________


بلندترین پارتِ وایت‌لای تا این‌جا شد!

خسته نباشید و ممنونم که خوندیدش.♡



Report Page