White rose 1
Blue signغروب دل انگیز کتابخونه و نور نارنجی رنگی که داخل کتابخونه افتاده بود و صدای زنگوله ای که با هربار باز شدن در و ورود مشتری جدید به گوش میرسید، پسر پشت پیشخوان ایستاده بود و با لبخند به مشتری هایی که برای حساب کردن کتاب جلو میومدن نگاه میکرد و در آخر کتابشون رو داخل پاکت گذاشته و بهشون تحویل میداد
از زمانی که یادش میومد دوست داشت که داخل کتابخونه کار کنه و با دیدن مردمی که برای کتاب خریدن میومدن رو ببینه، به هرحال چیزی که اون رو از بچگی به خودش سرگرم کرده بود کتاب خوندن بود، کتاب، طوری اون رو محو خودش میکرد که کاملا محیط اطراف رو فراموش میکرد
نگاهش بین مشتری ها میچرخید تا اینکه پسر مو مشکی ای که چهره اش از نیم رخ آشنا بود رو دید، اما مطمئن بود که تنها از نیم رخ براش آشناست و امکان نداشت کسی باشه که مدت ها پیش میشناختش، پسر کتابی رو برداشت و سمت اون برگشت و درست همون لحظه بود که لبخند روی لب هاش محو شد
پسر قدم برداشت و به پیشخوان نزدیک شد، بی اعتنا نسبت به پسری که با دیدنش بدنش قفل کرده بود و قدرت حرکت کردن نداشت کتاب رو سمتش گرفت و با چهره ی بی روح و چشم هایی که مستقیما روحش رو هدف گرفته بودن بهش چشم دوخت
-ممنون میشم زودتر حساب کنید
پسر به خودش اومد و دستش رو سمت کتاب برد و بلافاصله بعد از گرفتنش، دنبال پاکتی گشت، مغزش هنوز هضم نکرده بود و با این شوکی که بعد از دیدنش بهش وارد شده بود دست هاش میلرزیدن و هیچ چیز درست پیش نمیرفت، پسر متوجهش شد و پوزخندی زد، نگاهش رو از پسر گرفت و چشم هاش رو سمت بخش دیگه از کتابخونه داد
-مطمئنا باید خوشحال باشی.. همیشه آرزوشو داشتی
درسته، آرزوشو داشت که داخل کتابخونه ای کار کنه و هر روز آدم های جدیدی رو ببینه، اما دیدن اون داخل کتابخونه؟ لرزه بدنش مینداخت، اون رو یادآور روز های قدیم و خاطرات گذشته می انداخت، روزی که اون رو رها کرده بود و اون داشت تمام تلاشش رو میکرد تا خودش رو جمع و جور کنه
ناخودآگاه با یادآور شدن گذشته اش پوزخندی روی لب هاش نفش بست و کتاب رو داخل پاکت گذاشت، پسر مقابلش اهمیتی نمیداد، اهمیتی نمیداد به اینکه اون چه روز هایی رو گذرونده بود، اهمیتی نمیداد به اینکه چه بلایی سرش آورده بود و بعد از گذر این سال ها دوباره پیداش شده بود؟
+ازم چی میخوای؟
-بیخیال.. من فقط اومدم کتاب بخرم، زیاد بزرگش نکن
کلافه آهی کشید و کمی به سمت پسر خم شد، دست هاش رو مشت کرد و از میون دندون هاش که هر بحظه محکمتر به یکدیگر فشرده میشدن غرید
+کیم سونو.. یک بار دیگه ازت میپرسم، ازم چی میخوای؟
دقیقا روز قرارشون، سونگهون چند ساعتی زیر برف منتظرش بود و سونو در نهایت بهش پیام داده بود، دست هاش یخ کرده بود و سر شده بود، صورتش از سرما میسوخت و بدنش هر ثانیه یک بار میلرزید
«فکر کنم این رابطه باید تموم بشه»
هیچ توضیحی در کار نبود، سونگهون اول باید گرم میشد تا براش بنویسه اما وقت این رو نداشت، همین الانش داشت میلرزید، قلبش داشت میلرزید، سونو آدمی نبود که یک روزه به رابطه ی سه ساله اشون پایان بده، بهش زنگ زد، اما سونو جواب نداد، بعد از اون هم دیگه ندیدش، نه جایی که کار میکرد دیدش نه جایی که همیشه پیداش میکرد دیدش و نه حتی باهاش صحبت دیگه ای کرد
-ازت چی میخوام؟
سونگهون دست هاش رو بیشتر مشت کرد که حاصلش فرو رفتن ناخن هاش داخل کف دستش شد
-
باید خوشحال باشی که رابطه امون همونجا تموم شد
+و دقیقا چرا؟ چون تو اونقدری بی عرضه و بی خاصیت بودی که نتونستی کنار من بمونی؟ تو اونقدری عوضی بودی که حتی حاضر نشدی جواب پیام ها و تماس های منو بدی؟ نه.. بهتره بگم خطت رو عوض کرده بودی..
کتابخونه جایی نبود که بشه همچین مسئله ای رو پیش بکشه، جایی نبود که بشه دعوا کرد و سونگهون بی اختیار تمامی حرف هاش رو با صدای بلند به زبون آورده بود
-بعدا باهات صحبت میکنم
+توضیح میخوام.. حالا که اینجا اومدی.. باید بهم توضیح بدی..
این بار لحنش آروم بود، آروم و تحلیل رفته، سونگهون رو از پشت پیشخوان بیرون کشید و سمت پله هایی که به انباری کشیده میشدن حرکت کرد، سونگهون بدون هیچ حرفی همراهش حرکت کرد و به محض اینکه جای خلوتی رسیدن سونگهون به دیوار کوبیده شد
سونو بدون حرفی فقط به چهره ی سونگهون نگاه کرد و سونگهون متقابل چشم هاش رو به چهره ی بی روح سونو داد، تغییر کرده بود، به وضوح میشد دید که این سونو، سونوی چند سال پیش نیست، لبخند درخشانی که داشت، چشم های براقی که داشت، لب های سرخ و چهره ی شادی که داشت، همه اش محو شده بودن
+مریض شدی؟
سونگهون بی توجه به شرایطی که داشتن پرسید و بعد از گفته اش پشیمون شد، نگاهش رو از سونو گرفت و درست همون لحظه بود که سونو بهش نزدیک شد و بینیش رو روی بینی سونگهون گذاشت، سونگهون نفسش بند اومد و تپش قلبش بالا رفت، لحظه ای فراموش کرد که چقدر از سونو و اون روز متنفره و خواستار بیشتر نزدیک شدن سونو بود
سونو دستش رو بالا آورد و روی صورت سونگهون گذاشت، انگشت شستش رو روی گونه ی سونگهون کشید و همراه با چشم های نیمه باز لب هاش رو به لب های سونگهون نزدیک کرد، سونگهون موقعیت رو فراموش کرده بود، داخل انباری کتابخونه بودن و سونو درست مقابلش بود، براش مهم نبود که سونو چیکار کرده، اون، بوسیده شدن توسط سونو رو میخواست
در قدم بعدی سونگهون لب هاش رو روی لب های سونو گذاشت و سونو مشتاق شروع به بوسیدن لب هاش کرد، هردو دستش رو روی صورت سونگهون گذاشت و سرش رو کج کرد و لب زیرین سونگهون رو مک زد و گاز آرومی گرفتش و بلافاصله با هل داده شدنش توسط سونگهون مواجه شد
مغزش برای لحظه ای کار نکرد و به خواسته ی قلبش گوش کرد، اما فکر درستی نبود، سونو رو نباید میبوسید، نباید خواستار بیشتر بوسیده شدنش توسط سونو میبود، اما حالا؟ باز میخواست که بوسیده بشه
+بعد این همه مدت اومدی که اینکارو کنی؟
-خودت انجامش دادی
سونو با مکث گفت و دست هاش رو پایین آورد، سونگهون کمی نرم شده بود و اصلا دوست نداشت که به سونو فرصت دوباره بده، هدفی که سونو از نزدیک شدن بهش داشت کاملا مشخص بود و سونگهون این رو نمیخواست
+قرار نیست بهم توضیح بدی..
سونو حرفی نزد، سکوت طولانی ای حکمفرما شده بود و سونو هیچ قصدی نداشت که صحبتی کنه
+پس دلیلی نداره که دوتایی تنها باشیم
سپس تکیه اش رو از دیوار برداشت و سمت در حرکت کرد، تا اینکه بلافاصله دستش توسط سونو گرفته شد و سمتش کشیده شد
-مجبور بودم که ازت فاصله بگیرم
سونگهون سمتش چرخید و نگاهش رو به چهره ی سونو داد، به نظر میومد میخواد بلاخره برای کارش توضیحی بده، اما سونو تنها سکوت کرد و بلافاصله قدم های سریع و بلندش رو سمت در برداشت و از انباری بیرون رفت، سونگهون فرصت پیدا نکرد که دنبالش بره، در واقع لازم نمیدونست که دنبالش بره، اون برای بار دوم توسط سونو رها شده بود و این بار فکرش بیشتر مشغول شده بود
مجبور بود؟ چشم هاش رو ریز کرد و سرش رو تکون داد، سمت در رفت و از انبار بیرون اومد، از پله ها بالا رفت و دوباره پشت پیشخوان قرار گرفت، تا به اون روز بدون فکر کردن به سونو تونسته بود زندگی کنه و از حالا به بعد باز هم میتونست زندگی کنه، اما چرا مجبور بود؟ این فکر از ذهنش پاک نمیشد مگر اینکه سونو دلیلی براش بیاره
(2 hours later)
×سونو، فکر میکردم خوب متوجه شده باشی وقتی که بهت گفتم از اون پسر جدا شو
سونو ناگهان نگاهش رو موبایلی که تا الان خودش رو باهاش مشغول نشون میداد گرفت و از روی صندلی بلند شد
×فکر کنم گفته بودم وقتی که دوباره بهش نزدیک شی چطوری وارد عمل میشم، نگفته بودم؟
پدرش در حالی که با چهره ی خونسرد بهش خیره شده بود داشت صحبت میکرد که این بیشتر سونو رو میترسوند، خوب یادش بود که تهدید شده بود، اما نمیتونست با دلتنگیش مقابله کنه و در آخر به دیدن سونگهون رفته بود
×نه من دوست دارم با اون پسر کاری داشته باشم، نه تو دوست داری اون آسیب ببینه، درسته؟
-من..
پدرش چند قدم بهش نزدیک شد، دستش رو روی شونه اش گذاشت و با همون چهره ی خونسرد ابروهاش رو بالا انداخت
×این بار آخره که بهت میگم نزدیکش نشو، پس بهم گوش بده
پس بخششی در کار بود، سونگهون بلایی سرش نمیومد، سونو هم دیگه برای دیدنش نمیرفت و اینطوری همه چیز خوب پیش میرفت، سونگهون هنوز ازش متنفر میبود، هنوز از اون آدم بدی تو ذهنش داشت، اما آسیبی نمیدید، سرش رو به تفهیم تکون داد و لبخند خشکی زد
-ممنونم..