Where we left ourselves, chapter eight .

Where we left ourselves, chapter eight .

Jana.

۲۰۲۳ - تابستون

صدای بوق ممتد گوشی، فضای خالی اتاق رو پر کرده بود. جونگهان با انگشت‌هاش روی لبه‌ی میز چوبی ضرب می‌گرفت. بالاخره صدای خش‌خشی به گوشش رسید و بعد، صدای سونگ‌چول؛ اون‌قدر نزدیک که انگار همین‌جا، پشت صندلی‌اش ایستاده بود

«هنوز بیداری؟» صدای سونگ‌چول از پشت خط، خش‌دار و آروم بود؛ مثل لغزیدن انگشت روی سیم‌های یک گیتار کهنه.

جونگهان به لیوان قهوه‌ی سردش خیره شد؛ سیاهی مایع درون لیوان، مثل جوهری بود که توی تاریکی اتاق روی دست‌های ناتوان و لاغرش پخش می‌شد. تلخی قهوه در برابر تلخی کهنه‌ای که مثل خزه‌ای سمی به دیواره‌های سینه‌اش چسبیده بود، هیچ بود. تلخی باقی مونده‌ی اون هیچ شباهتی به تلخی‌ای که از قبل توی سینه‌اش نشسته بود نداشت.

«داشتم پرونده‌ها رو می‌بستم.» زمزمه کرد. «تو چی؟»

«کوما بی‌قرار شده بود… از رعد و برق می‌ترسه. داشتم آرومش می‌کردم.» مکثی کرد. اون‌سوی خط، صدایی شنیده شد؛ نه فقط یک همهمه‌ی مبهم، که طنین حضور زنی که سایه‌اش بر تموم وجود سونگ‌چول افتاده بود. صدایی زنانه، نازک و لبریز از اطمینان و علاقه، که با خنده‌ای کش‌دار همراه شد.

سونگ‌چول خندید. همون خنده‌ی مخصوص خودش؛ همونی که توی گلو می‌پیچه، چشم‌ها رو به اون فرم هلالی محبوبی درمیاره و چین ظریف و مقدسی رو کنار پلک‌هاش می‌کاره. جونگهان برای سال‌ها، تنها پرستش‌گر اون چین‌ها بود. اما حالا، اون خنده دیگر برای اون نبود. اون خنده، قربانی‌ای بود که پیش پای کسی دیگه تقدیم می‌شد.

«خوبه…» صداش لرزید، انگار که داشت اعتراف گناهی رو توی کلیسایی خالی زمزمه می‌کرد. «خوشحالی، نه؟»

«آره… جونگهان. خیلی.» سونگ‌چول با همون لحن بی‌رحمانه صادقانه‌اش گفت: «انگار بالاخره همه‌چیز سر جای خودش قرار گرفته. آپارتمان هم… نمی‌دونی چقدر راحته. کاش می‌تونستی بیای ببینی.»

کاش می‌تونستی بیای ببینی.

چشم‌هاش رو بست. توی تاریکی اتاق، سونگ‌چول رو دید. تصور کرد که با اون لباس‌های راحتی، توی خونه‌ای که هیچ نشونه‌ای ازش نبود، چطور احساس امنیت می‌کنه. امنیتی که هیچ‌وقت نتونست دودستی به قلبش تقدیم کنه.

احساس کرد که داره به شیرین‌ترین گناهش فکر می‌کنه. تموم اون سال‌ها که فکر می‌کرد رابطه‌شون مقدس و پاکه، حالا شبیه به یک قربانی ناتموم به نظر می‌رسید؛ چیزی که باید توی آتش می‌سوخت تا سونگ‌چول بتونه از خاکسترش برای اون زن خونه‌ای بسازه.

به جای خالی خودش توی زندگی مرد فکر کرد؛ به حفره‌ای که توی نقشه‌ی آپارتمان جدید سونگ‌چول وجود داشت.

«کی می‌خوای بخوابی؟»

«امشب نمی‌تونم زود بخوابم… پروژه دارم.»

«آهان…» مکث عجیبی کرد. «خب پس. یه چیزی بگم؟ الان می‌تونی بهم حسودی کنی.»

جونگهان برای اولین‌بار اون شب کوتاه خندید. «به چی دقیقاً چوی سونگ‌چول؟»

«به این‌جا.» خنده‌اش از پشت خط اومد؛ همون خنده‌ی آروم و گرمی که خوب می‌شناختش. 

«این‌جا فوق‌العاده‌ست. فکر کنم اگه ببینیش، دیگه هیچ‌وقت دلت نخواد برگردی.»

جونگهان به پشتی صندلی تکیه داد. «کجا رفتین مسافرت دقیقاً؟»

«هاوایی. یه جزیره نزدیک مائویی. هتل‌مون تقریباً چسبیده به ساحله. از بالکن که میام بیرون، فقط اقیانوسه. واقعاً هیچ ساختمونی جلوی چشم نیست.»

صدای موج از پشت خط می‌اومد. یا شاید جونگهان فقط دوست داشت فکر کنه صدای موج بود. 

«صبح که بیدار شدیم، هوا هنوز خنک بود. پرده رو کنار زدیم، همه‌جا نارنجی شده بود. خورشید تازه داشت درمیومد.» مکث کوتاهی کرد. «نامزدم هنوز خواب بود. منم یه قهوه گرفتم و رفتم نشستم بیرون.»

جونگهان نگاهش روی لیوان قهوه‌ی سرد روی میز ثابت موند. «قهوه‌ش خوب بود؟»

«خیلی. البته تو اگه این‌جا بودی احتمالاً می‌گفتی افتضاحه.»

اگه این‌جا بودی.

«احتمالاً.»

سونگ‌چول خندید. «یادته همیشه می‌گفتی قهوه‌ی هتل‌ها مزه‌ی آب می‌ده؟»

«هنوزم همین فکر رو می‌کنم.»

«می‌دونستم.» چند ثانیه سکوت بین‌شون افتاد. و بعد دوباره ادامه داد: «امروز رفتیم قایق‌سواری. اولش فکر می‌کردم فقط یه دور معمولی توی آب باشه، ولی وسطش نگه داشتیم که بریم شنا. آبش انقدر شفاف بود که کف دریا رو می‌دیدی.» صداش کمی هیجان‌زده‌تر شده بود. «بعد یه عالمه ماهی دیدیم. رنگی‌رنگی. حتی یه لاک‌پشت دریایی هم بود. خیلی نزدیک‌مون اومد.»

«تو رفتی توی آب؟»

«معلومه.»

«تو که از آب عمیق می‌ترسیدی.»

«هنوزم می‌ترسم.»

«پس چرا رفتی؟»

سونگ‌چول خندید. «چون نامزدم رفت. نمی‌شد بذارم تنها بره.»

همین یک جمله کافی بود.

جونگهان لب‌هاش رو روی هم فشار داد. چشم‌هاش رو بست و آروم گفت: «آهان.»

ولی سونگ‌چول انگار متوجه تغییر صداش نشد. «بعد از ظهر هم رفتیم یه رستوران کنار ساحل. میز رو تقریباً گذاشته بودن توی شن. باد می‌اومد، موزیک زنده داشتن… یه نفر گیتار می‌زد.» مکثی کرد. «فکر کنم تو خوشت می‌اومد.»

«آره.»

«می‌دونی چیه؟»

«چی؟»

«یه آهنگ زد که خیلی شبیه اونایی بود که تو گوش می‌دادی. همون سبک قدیمی.»

جونگهان آروم خندید. «بالاخره یه چیزی اون‌جا پیدا کردی که من دوست داشته باشم.»

«دیدی؟ هنوزم سلیقه‌ات رو یادمه.» این بار سکوت طولانی‌تر شد. آهسته گفت: «کاش بودی.»

قلبش برای لحظه‌ای ایستاد. اما قبل از اینکه چیزی بگه، طنین مرد دوباره به گوشش رسید. «یعنی… کاش می‌تونستی اینجا رو ببینی. فکر کنم واقعاً عاشقش می‌شدی.»

به سقف خیره شد. «اوهوم. احتمالاً.»

«فردا می‌خوایم بریم یه ساحل دیگه. می‌گن خلوت‌تره. بعدش هم شاید بریم یه بازار محلی. نامزدم از الان لیست خرید نوشته.»

«چی می‌خواد بخره؟»

«نمی‌دونم. نصف لیستش رو هم نمی‌فهمم.»

جونگهان خندید. این‌بار واقعی‌تر. «سونگ‌چول.»

«هوم؟»

«خوش می‌گذره؟»

صدای مرد آروم شد. «آره.»

یک کلمه. ساده. 

«خیلی.»

جونگهان چیزی نگفت.

سونگ‌چول بعد از چند ثانیه پرسید: «تو چی؟»

به اتاق خالی نگاه کرد. به پرونده‌های نیمه‌باز روی میز. به قهوه‌ی سرد. به تختی که یک نفره بود.

«من؟»

«آره. این روزها چطوری؟»

لبخند محوی روی صورتش نشست. «دارم کار می‌کنم.»

«تو همیشه کار می‌کنی.»

«خب… یکی باید بکنه.»

سونگ‌چول خندید. «هیچ‌چیز عوض نشده.»

جونگهان آروم جواب داد: «نه… خیلی چیزها عوض شده.»

برای چند ثانیه فقط صدای باد و موج می‌اوند.  بعد سونگ‌چول خیلی آروم گفت: «آره… شاید.»

و جونگهان، برای اولین‌بار تون شی شب، آرزو کرد کاش سونگ‌چول دیگه هیچ‌چیز از سفرش براش تعریف نمی‌کرد.

چون هرچی بیشتر می‌گفت، جونگهان واضح‌تر می‌تونست زندگی‌ای رو تصور کنه که دیگه هیچ سهمی ازش نداشت.

«سرم شلوغه، سونگ‌چول.» دروغ گفت؛ دروغی که مثل کشیدن چاقو روی چرم خام بود. «کار…»

کار، کار، کار. این کلمه‌ی کوچیک، همه‌ی ایمانی بود که حالا بهش چنگ زده بود. کلمه‌ی کار رو همتای سپری جلوی خودش گرفت. بهش تکیه کرد، چون چیز دیگه‌ای نداشت که به اون تکیه کنه. چون اگر یک لحظه بیشتر ادامه می‌داد، اگر فقط یک نفس کمتر فاصله می‌گذاشت، همه‌چیز از دهنش بیرون می‌ریخت: دلم برات تنگ شده. برای صدات. برای اینکه ذوقت فقط برای من باشه. برای اینکه وقتی می‌خندی، من تنها کسی باشم که می‌دونه چین کنار چشم‌هات یعنی چی.

می‌خواست بدونه که اون زن چطور دست‌های سونگ‌چول رو می‌گیره. آیا همون‌قدر که جونگهان می‌دونست، رگ‌های برجسته‌ی پشت دست‌هاش رو طمانینه لمس می‌کرد؟ اون فقط یک تماشاچی آواره بود که از پشت پنجره‌های مه گرفته، به گرمای شومینه و بوسه‌هایی نگاه می‌کرد که دیگه بهش تعلق نداشتن.

«می‌دونم. همیشه سرت شلوغه.» صدای سونگ‌چول نرم بود، خیلی نرم؛ اون‌قدر نرم که دردش بیشتر می‌شد—انگار که می‌دونست که این شلوغی فقط برای دور موندنه.

برای فرار کردن. برای تاب آوردن.

صداش بیشتر از این‌که شنیده شه، حس می‌شد. مثل لمس نرم مخمل کهنه‌ای که سال‌ها توی صندوقچه‌ای خاک خورده، اما بوی خاطره می‌داد. وقتی حرف می‌زد، انگار آروم‌آروم لای پرده‌های ضخیم اندوه فرو می‌رفت؛ نه اون اندوه خردکننده و فریادزنان، بلکه اندوه عمیق و صبوری که توی رگ‌های تاریخ یک خانواده جاریه.

توی صداش، یک‌جور تقدس‌زدایی از عشق وجود داشت. انگار عشق، نه اون شور آتشین جوانی، بلکه یک عهد خاموش بود؛ عهدی که میون سکوت کلماتش، مکث‌های طولانی، و گرمای نهفته‌ای که سعی در پنهان کردنش داشت، نفس می‌کشید.

و اون خنده‌هاش... آخ اون خنده‌ها. نه از جنس شادی محض، که از جنس تایید تلخ؛ انگار داشت به تلخی دنیا و شیرینی لحظاتی که در کنار جونگهان تجربه کرده بود، لبخند می‌زد. اون چین کنار چشم‌هاش —که به خوبی می‌شناخت— در کنار اون صدا، تبدیل به نمادی از همه‌ی عشق‌های نرسیده و حسرت‌های مدفون می‌شد.

صدای سونگ‌چول، صدای کسی بود که بین تقدس عادی و گناه خاطره گم شده بود؛ صدایی که از اعماق روحی می‌اومد که به دنبال آرامش بود و از آغوش طوفان گذشته فرار نمی‌کرد.

مکثی طولانی بین‌شون نشست. از همون مکث‌هایی که سال‌ها پیش، توی اتاق مشترک‌شون، بوی صلح و امنیت می‌داد. اما حالا بوی خاکستر یک رابطه‌ی سوخته رو به دنبال داشت.

جونگهان می‌خواست بگه نرو، می‌خواست بگه این‌همه ذوق برایِ چیزی که مال تو نیست، برای چیه؟ اما فقط صداش رو صاف کرد. «خب، دیگه مزاحمت نمی‌شم. برو پیشش.»

«فردا زنگت بزنم؟»

جونگهان به قراردادهای روی میزش خیره شد؛ به بندهایی که همه‌چیز رو دقیق و بی‌رحمانه تعریف می‌کردن، به‌جز همین وضعیتی که توش گرفتار بودن. «ن—نیازی نیست. از سفرت… لذت ببر.»

بغضی توی گلوش شکل گرفته بود که بهش اجازه‌ی صحبت کردن نمی‌داد. گوشی رو که قطع کرد، سکوت دوباره به اتاقش برگشت، سنگین‌تر از همیشه. 

کوما... نامزد... آپارتمان جدید. 

تموم این سال‌ها فکر می‌کرد داره به سمت آینده پیش می‌ره، اما حالا فهمیده بود که فقط داشتن با سرعت بیشتری از مرد دور می‌شد. و دردناک‌ترین بخش این بود که سونگ‌چول، تموم مدت حتی متوجه نشده بود که داره چقدر بی‌‌رحمانه، تکه‌تکه‌های قلبش رو با تعریف کردن از زندگی جدیدش خرد می‌کنه.

اسم نامزدش… حتی براش مهم نبود. جونگهان اون رو فقط از چند عکس بی‌کیفیت توی شبکه‌های اجتماعی دیده بود؛ زنی با لبخندی آروم و دست‌هایی که همیشه توی عکس‌ها، بازوی سونگ‌چول رو می‌گرفت. همون کسی که کوما رو با حوصله حمام می‌برد. همون کسی که سونگ‌چول بعد از یک روز کاری طولانی، وقتی خسته به خونه برمی‌گشت، بوی عطر ملایم تن ظریفش رو توی فضای راهرو حس می‌کرد.

اون زن، بی‌تردید، پناهگاه آرامش این روزهای مرد بود. جذابیت عادی و متعارفی داشت؛ همون جذابیتی که جونگهان، با تموم آتش عشقش، هرگز نتونسته بود به سونگ‌چول هدیه بده.

اون رو توی ذهنش مجسم می‌کرد؛ شاید ایستاده وسط آشپزخونه‌ی دلبازشون، با پیشبندی که شاید سونگ‌چول، در لحظه‌ای از بازیگوشی کودکانه، براش خریده. شاید با همون لبخند شیرینش، منتظر آغوشی از پشت؛ آغوشی که جونگهان فقط در رویاهای ممنوعه‌اش تجربه می‌کرد.

و حالا می‌دونست که چقدر تغییر کرده. حالا به جای اونی که جونگهان می‌شناخت، مردی بود که یاد گرفته به جای سکوت کردن، حرف بزنه. یاد گرفته بود دوستت دارم رو به زبون بیاره. یاد گرفته بود برای کسی ذوق کنه.

که جونگهان نبود.

هربار که از پشت خط کلمه‌ی عزیزم رو می‌شنید، بی‌حرکت باقی می‌موند. اون واژه مثل یک تیغ زنگ‌زده روی قلبش کشیده می‌شد.

اون زن صاحب تموم لحظاتی بود که فقط اجازه داشت از دور بهشون فکر کنه. زنی بود که سونگ‌چول رو کامل می‌کرد؛ نه با عشق سوزان و دردناکی که جونگهان توی رگ‌هاش احساس می‌کرد و درد می‌کشید، بلکه با عشقی که مثل یک فنجون چای گرم در یک روز سرد زمستونی، آروم و بی‌دغدغه بود.

حتی ازش متنفر هم نبود. این دردناک‌ترین بخش ماجرا به‌نظر می‌رسید؛ اون زن دقیقاً همون چیزی بود که سونگ‌چول لیاقتش رو داشت؛ یک زندگی بدون پیچیدگی، یک عشق بدون حسرت.

و جونگهان… جونگهان فقط کسی بود که از دور، به این نور گرم‌شون خیره می‌شد و سعی می‌کرد توی تاریکی اتاق خودش، یخ نزنه.

و اما اون زن هیچ‌وقت قرار نیست بفهمه که چرا گاهی اوقات وقتی سونگ‌چول بهش نگاه می‌کنه، لحظه‌ای طولانی‌تر از حد معمول خیره می‌مونه—انگار که توی چشم‌هاش به دنبال چیزی می‌گرده که سال‌ها پیش توی چشم‌های گرد دیگه‌ای جا گذاشته بود.

بعضی‌ها حتی وقتی می‌رن، باز هم از تن آدم پاک نمی‌شن.
نه مثل خاطره، نه مثل اسم… بلکه بیشتر شبیه لکه‌ان. چیزی که با هربار شستن هم از بین نمی‌ره، فقط کمرنگ می‌شه و باز وقتی نور درست بخوره، خودش رو نشون می‌ده.
من فکر می‌کردم زمان همه‌چیز رو تمیز می‌کنه. فکر می‌کردم اگر به اندازه‌ی کافی دور شم، ساکت بمونم، وانمود کنم که چیزی نگذشته، بالاخره از زیر پوستم می‌ری.
ولی نرفتی.
هیچ‌وقت واقعاً نرفتی.
تو توی همه‌چیز جا موندی.
توی بوی بارون روی آسفالت، توی صدای چرخیدن لاستیک روی سنگ‌ریزه‌ها، توی خط خراشیده‌ی اسم‌ها روی دیوار دستشویی‌های قدیمی، توی جیب خالی من، توی همه‌ی جاهایی که فکر می‌کردم امن هستن.
ازت رد شدم، از خودم رد شدم، اما هیچ‌کدوم‌مون تمیز درنیومدیم.
شاید این همون چیزیه که از اول باید می‌فهمیدم؛ این‌که بعضی آدم‌ها قرار نیست بمونن، فقط قراره اثر بذارن.
و تو… تو از اون بدترین نوع اثرها بودی.
چون هم زخمی بودی، هم شیرین. هم چیزی بودی که نباید می‌خواستمش، هم چیزی بودی که هیچ‌وقت نتونستم ولش کنم.
بارها به خودم گفتم تموم شده. گفتم دیگه حق ندارم برگردم. گفتم آزادی باید شبیه رهایی باشه، شبیه نفس کشیدن، شبیه سبک شدن.
اما هیچ‌کدومش با تو اتفاق نیفتاد.
آزادی فقط باعث شد واضح‌تر ببینم چی رو باختم. و لعنتی، من تمام اون چیزها رو با خودم حمل می‌کنم.
بدترین بخشش اینه که من ازت متنفر نیستم چوی سونگ‌چول.
کاش می‌تونستم باشم.
کاش نفرت، این‌همه شبیه دلتنگی نبود.
کاش وقتی بهت فکر می‌کنم، قلبم این‌طور یادش نمی‌افته که هنوز می‌تونه بشکنه.
من یاد گرفتم که آدم می‌تونه هم‌زمان هم زنده بمونه، هم یه تیکه ازش همون‌جا، توی گذشته، بمیره. و من اون تیکه رو هنوز با خودم دارم. همون تیکه‌ای که تو جا گذاشتی.
همون تیکه‌ای که اسمش رو عشق گذاشتم، بعد فهمیدم شاید فقط عادت بوده، شاید حسرت بوده، شاید یه جور تب طولانی که هیچ‌وقت پایین نیومد.
ولی هرچی که بود، هنوز هم روی من باقی مونده.
هنوز هم ازم جدا نشده.
شاید دردناک‌ترین حقیقت همین باشه—این‌که بعضی آدم‌ها رو فراموش نمی‌کنی… فقط یاد می‌گیری چطور با وزن نبودن‌شون زندگی کنی.
و اگر عشق یه روز دوباره سراغم بیاد، دلم می‌خواد باز هم آخرش به تو برسه؛ اما نه به همون مایی که مدام از هم دور می‌شد، نه به رابطه‌ای که پر از حرف‌های نصفه و سکوت بود. به اون مایی که هیچ‌وقت فرصت زندگی کردنش رو پیدا نکردیم.
به جایی که هر دومون رشد کرده‌ایم، اشتباه‌هامون رو پشت سر گذاشته‌ایم و عشق، به‌جای این‌که خسته‌کننده و سنگین باشه، آروم و امن باشه.
جایی که لازم نباشه برای فهمیده شدن، یه حرف رو دوبار بگیم.
جایی که انتخاب همدیگه دیگه یه سوال نباشه؛ یه اطمینان باشه.
دلم می‌خواد هنوز هم تو باشی؛ فقط آروم‌تر، واضح‌تر و مطمئن‌تر.
و دلم می‌خواد هنوز هم من باشم؛ اما دیگه نه کسی که احساساتش رو قایم می‌کنه، نه کسی که از دوست داشته شدن یا از حق خودش برای یه عشق سالم می‌ترسه.
شاید فقط زمان‌مون درست نبود، یا شاید هنوز کامل نشده بودیم و داشتیم سعی می‌کردیم یه رابطه‌ی کامل بسازیم.
اما اگه زندگی یک بار دیگه ما رو به هم برسونه، اون‌وقت دیگه برام کافی نیست. یه عشقی می‌خوام که بمونه؛ و این‌بار، نذاریم دوباره از بین بره.
و فکر می‌کردم اگر تو با یکی دیگه —خوشحال— ببینم، نابود می‌شم. کل شهر رو به آتیش می‌کشونم. 
ولی حقیقت این بود که من حتی نمی‌تونستم یه کبریت مسخره روشن کنم. 

این چپتر به‌نظرم بیشتر از اینکه درباره‌ی جدایی باشه، درباره‌ی نبودنیه که هنوز حضور داره.
گاهی آدمی از زندگیت می‌ره، اما از صدات، عادت‌هات، خاطراتت و اون قسمت‌هایی از وجودت که یک زمانی باهاش ساخته شدن، نمی‌ره.
جونگهان دیگه سونگچول رو نداره، اما هنوز صدای خنده‌ش رو می‌شناسه، هنوز سلیقه‌اش رو می‌دونه، هنوز می‌تونه تصور کنه وقتی کنار اقیانوس قهوه می‌خوره چه شکلیه.
و شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا همین باشه؛ اینکه سونگچول واقعاً خوشحاله. نه اینکه صرفاً وانمود کنه، نه اینکه برای فرار از گذشته زندگی جدیدی ساخته باشه. واقعاً خوشحاله. و اون باید یاد بگیره با این حقیقت کنار بیاد.
این برای من درباره‌ی عشقیه که تموم شده، اما هنوز وزن داره. درباره‌ی آدم‌هایی که فراموش نمی‌شن؛ فقط یاد می‌گیریم چطور با جای خالی‌شون زندگی کنیم. شاید یک روز دوباره به هم برسن. شاید هم نه.
اما فعلاً، جونگهان فقط باید یاد بگیره چطور با این حقیقت زندگی کنه که بعضی آدم‌ها رو نمی‌شه با نفرت فراموش کرد؛ چون هنوز، با تمام وجود، دوست‌شون داریم.
یه چیز کوچیک هم می‌خوام ازتون خواهش کنم؛ وقتی می‌فهمم کدوم قسمت‌ها بیشتر باهاتون ارتباط برقرار کرده، چه حسی از شخصیت‌ها گرفتید و کدوم جزئیات براتون موندگار شده، می‌تونم بهتر بفهمم کجا باید بیشتر مکث کنم، کجا عمیق‌تر بنویسم و چه چیزهایی رو در ادامه پررنگ‌تر کنم. پس اگر وقت داشتید، برام بنویسید. حتی اگر جایی با داستان ارتباط نگرفتید.

مراقب خودتون باشید. خیلی دوست‌تون دارم.🤍

با دستی لرزون بر قلم خیال، جانا.

Report Page