"Where time feels like five"
"Myren"part "8"
⊱ ──────────────
ساعت نزدیک نهونیم صبح بود و بوی قهوهی تازهجوشاومده هنوز توی فضای شرکت پخش میشد. نور مهآلود خورشید از شیشههای عظیم ساختمون بالا میزد و اتاق های کار با صدای تایپ و کشو و پرونده،
پر شده بودن.
پارک سونگهون، با اون پیراهن سادهی طوسیرنگش، بدون کت و کراوات، پشت میز نشسته بود.
لپتاپش باز بود، ولی انگشتاش روی کیبورد بیحرکت مونده بودن.
ذهنش جایی دیگه بود. دقیقتر که بگیم… روی صفحهی گوشیش.
با گوشهی لبخند، تصویر سونو رو نگاه میکرد. همون عکس همیشگی، همون پسرکِ بامزه با لپهای سرخشده و پافر سبز روشن. دستش توی یه پاکت پر از کیکهای کوچیک بود، و زیر عکس یه کپشن با فونت بامزه نوشته شده بود:
«برای مرد بیاحساس من!»
سونگهون پوزخند زد.
-بیاحساس؟ نمیدونی پشت این صورت خونسرد چی میگذره سونو…
اما همون لحظه، گوشیاش لرزید. یه تماس ورودی ناشناس.
ابروش کمی جمع شد. نگاهی دوباره به شماره ناشناس انداخت و در نهایت تماس رو وصل کرد.
-الو؟
میتونست از پشت گوشی صدای نفس های شخص ناشناس رو بشنوه.
چند ثانیه سکوت.. و بعد صدایی بم و آشنا گوشش رو نوازش داد.
-حدس زدم هنوز هم همین ساعت قهوهتو نیمهکامل مینوشی.
سونگهون خشکش نزد، فقط یه لحظه پلک زد و ناباور گوشی رو از گوشش فاصله داد و نگاهی دوباره به اون شماره انداخت.بعد با صدایی خفیف اما نرم، گفت:
-...جی؟ تو... واقعاً خودتی؟
-مگه چند نفر اینو بهم گفتن که قهوهتو نیمهکامل میخوری؟
لبخند گنده ای روی صورتش شکل گرفت.
-تو هنوزم بدتر از قبل مسخرهبازی درمیاری.
صدای خندهی آرومی اون طرف اومد.
-برگشتم، سونگهون..
چند لحظه، سکوت بینشون شکل گرفت. از اون سکوتهایی که فقط بین دو نفر قدیمی، توی موقعیتهایی خاص شکل میگیره.
سونگهون به آرامی گفت:
-چرا... الان؟
-نمیدونم. شاید چون یه لحظه فکر کردم باید چیزی رو درست کنم. شاید فقط چون دلم تنگ شده بود.
سونگهون به سقف نگاه کرد. نور مهآلود روز روی صورتش نشسته بود. یه نفس آروم کشید.
-هنوز هم همون صداتو داری.
-تو هم همون جوابی که انتظار میره رو دادی.
سونگهون خندید. این بار واقعیتر.
یه چیزی توی دلش گرم شد.یهجور اطمینان عجیب.
-خب... خوش برگشتی.
-هنوز تو همون ساختمونی، آره؟
دستی روی خط اتوی شلوارش کشید.
با یادآوری اینکه پسرش اون رو صبح زود و با سلیقه و دقت خاصی اتو زده بود لبخندش بزرگ تر شد.
-آره. ولی اینبار رئیس من یه آدم دردسرسازه.
جی کمی مکث کرد.
- قراره یه رییس بامزه جایگزینش شه.
با شنیدن این حرف از فکر پسر بیرون اومد.
-چی گفتی..داری میگی به همین منظور تورو اینجا فرستاده؟؟
صدای نفس سنگینی از اون طرف شنیده شد.
-درسته..فعلاً نمیتونم بیشتر حرف بزنم، ولی... خوشحالم صداتو شنیدم.
-منم همینطور. به وقتش میبینمت.
و تماس قطع شد.
لحظهای به گوشی خیره موند. بعد گذاشتش کنار، دستهاش رو توی هم گره زد و پشتش رو به صندلی داد.
- امیدوارم همه چی خوب پیش بره..
...
وقتی صدای بسته شدن در غذاخوری توی کوچه پیچید، سونو لحظهای ایستاد.
دستهاش رو داخل جیب پافرش فرو کرد و با نگاهی سرسری به جونگوونی که از پلهها پایین میرفت، پاشو به سمت در خروجی کج کرد.
لبهاش یهکم آویزون شده بودن، هم به خاطر زود تموم شدن صبحونه، هم بهخاطر اینکه هنوز خواب، کامل از سرش نپریده بود. با این حال، همونطور که راه میرفت، زمزمهوار گفت:
+خب... روزِ مربی محبوب کوچولوها شروع شد.
هوا خنک بود. آفتاب هنوز خودش رو کامل از پشت ساختمونها نشون نداده بود و سونو با هربار نفس کشیدن، بخار گرمی جلوی صورتش میدید.
تا به ایستگاه اتوبوس برسه، مسیر کوتاهی رو با قدمهای آروم طی کرد. صدای چرخیدن برگهای خشک زیر کفشاش براش شبیه یه جور صبحبهخیر شاعرانه بود.
به محض رسیدن به مهد کودک، صدای جیغ بچهها و خندههای ریزشون، فضا رو زنده کرد.
سونو که وارد شد، همه دویدن سمتش. مثل همیشه...
-سونو سانسِنگ نیییم!!
-ببین ببین نقاشیمو کشیدم مثل تو!
-امروز برام قصه بگووو!
-ببین کلاهمو خوشگل گذاشتم؟!
اونم با تمام توان سعی کرد یکییکی جواب بده.
لبخند زد، بغلشون کرد، موهاشونو مرتب کرد، و چند تا صورت چروکیده از گریه رو هم با دستای گرمش آروم کرد.
وسط روز، وقتی همه بچهها مشغول بازی بودن و مهد توی یه سکوت نصفهنیمه فرو رفته بود، سونو کنار پنجره ایستاده بود و به نور آفتابی که کمکم کاملتر شده بود، نگاه میکرد.
دست توی جیب شلوارش برد و گوشیشو درآورد.
صفحهی قفل گوشی، عکسی از خودش و سونگهون تو یه کافهی قدیمی بود.
خودش همون لحظه کلی ذوق کرده بود، چون چالهای سونگهون موقع خندیدن کامل افتاده بودن.
لبخند زیبایی زد.
فکر اینکه «اون الان داره کار میکنه... و احتمالاً مثل همیشه ناهار درست و حسابی نخورده» ناخودآگاه یه فکر رو توی سرش انداخت.
---
عصر، وقتی آخرین بچهها رو تحویل مادرهاشون داد و کلاس خلوت شد، سونو نفس راحتی کشید.
پیشبندش رو درآورد، از توی کمد کوچیکش یه سویشرت مشکی پوشید و راهی خونه شد.
اول از همه، به محض رسیدن، لباساشو عوض کرد. و همونطور که لای موهاش دست میکشید، لب هاشو آویزون کرد
-خب... چرا باید اضافه کاری وایسه..
یه پیشبند بامزه بست، آستینهاشو بالا زد و از توی یخچال وسایل رو درآورد.
شروع کرد به درست کردن برنج برای کیمباپ، تخممرغها رو توی کاسه شکست، جلبکها رو روی تخته چید و با ظرافت خاصی، یکییکی مواد رو کنار هم قرار داد.
همزمان زیر لب زمزمه میکرد، گاهی حتی شکل دهانش به شکل بوسه درمیاومد، مثل کسی که خیال یه آدم خاص رو توی ذهنش پرورش میده.
وقتی غذاها حاضر شدن، سونو همهشون رو با دقت توی ظرفای قشنگ چید. حتی با یه ماژیک ، روی در یکی از ظرفا یه قلب کوچیک کشید.
بعد، کیف رو برداشت، خودش رو توی آینه نگاه کرد، یه لبخند کوچیک زد و زیر لب گفت:
-آقای کارمند سختکوش... سورپرایز در راهه.
دور خودش چرخید و نگاه دوباره ای به خودش کرد.
تصمیم گرفت راه بیفته ولی ثانیه ای بعد راه رفته رو برگشت و از توی کیفش برق لب هلویی که امروز خریده بود رو درآورد.
با ظرافت و دقت روی لباش کشید و بعد از اتمام کارش دستاش و بهم کوبید.
- حالا بهتر شد.
---
شرکت خلوت بود. نور لامپ روی زمین افتاده بود و سکوت خفیفی همهجا رو پر کرده بود.
سونو تقهای به در زد.
سونگهون که تنها کارمندی بود که توی اون بخش در این ساعت مشغول به کار بود، به آرومی لب زد:
- بفرمید داخل
وقتی سونو وارد شد، سونگهون پشت میز نشسته بود، با همون ظاهر خسته ولی جذاب. آستینها رو تا آرنج بالا زده بود، موهاش یه کم به هم ریخته بودن و عینکش روی میز افتاده بود.
به محض دیدن سونو، بلند شد.
با یه نگاه، تمام خستگی از توی چشمهاش پرید.
-اومدی...؟ واقعاً اومدی.
سونو ظرفها رو گذاشت روی میز و با لب های آویزون گفت:
-نمیتونستم بذارم تو با اون غذای بدمزه شرکت شبتو سر کنی.
سونگهون لبخند جذابی زد و بهش نزدیک شد، نگاهی به صورتش انداخت و آروم گفت:
-میدونی چقدر خوبه دیدنت وقتی هیچکس دیگهای اینجا نیست؟
لپاش سرخ شدن و با خجالت از مرکز توجه بودن، دستشو روی صورتش قرار داد.
-آره...
و با لحن لوسی ادامه داد.
-توام میدونی که این کیمباپ و سوپ تخممرغ، فقط واسه یه آدم خاصه؟
سونگهون پوزخندی زد و روی صندلی نشست.
روی میز ضربه زد تا پسر روش بشینه.
بعد اینکه سونو روی میز نشست، ظرف رو که به طرز کیوتی تزئین شده بود ازش گرفت و بازش کرد.
- روباه کوچولوی من خیلی خوش سلیقست میدونستی؟
سونو با حالت کیوتی پاهاش رو تکون داد و صورتش رو کمی نزدیک تر برد و لباشو غنچه کرد.
- ولی روباه کوچولو فقط برای آقای پارک اینطوریه.
خیره به لب های که توسط برق لب خیلی توی چشم بودن، سرفه ای کرد و چشم از اون دو جفت گوشت کوچیک برداشت.
چاپ استیک رو به دست گرفت و یه برش از کیمباپ رو تو دهنش چپوند.
-طعمش...
با ندیدن واکنش مورد نظر، نگران شد و اخماش توی هم رفت.
-عجیبه؟!
دست از خوردن برداشت و اخمی کرد.
- خیلی خوشمزست..
سونو لبخند خوشحالی زد
پاهایش را در هوا تاب داد و کمی از موچی که به عنوان دسر خریده بود، گاز گرفت.
سر بلند کرد.. و تنها صورت سونو رو دید که با اون برق لب هلوییش، که زیر نور مهتاب میدرخشید، و چشمهایی که، بیواسطه، به عمق قلبش نگاه میکردند.
این اولینبار نبود. قبلاً هم طعم لبهاش رو چشیده بود.... اما اینبار، چیزی فرق داشت.
چیزی تو طرز نشستن سونو، طوری که با لذت موچی رو میجوید، و در آخر لب هایی که از بدو ورود نگاه خیره مرد رو برای خودشون داشتن، همه چیز سونگهون رو به مرز شکنندگی رسوند.
ناگهان بلند شد. و با دست هاش رون های پسر رو از هم باز کرد و بینشون قرار گرفت.
سونو موچی توی دهنش رو قورت داد و با چشم های درشتی به چشم های مرموز مرد موردعلاقش خیره شد.
لب باز کرد که چیزی بگه ولی توسط لب های حجیم دوست پسرش خفه شد.
لب های هلویی پسرش رو تو دهنش کشید و بی وقفه مک های عمیق و پشت سر همی بهشون زد.
چنگی به رون های سونو انداخت و زبونش رو وارد دهن کوچیکش کرد.
دهنش که حالا طعم موچی میداد.
ترکیب موردعلاقه مرد.
سونو آهی تو گلو کشید، چنگی به یقهی پیراهن مرد زد و اون رو بیشتر به سمت خودش کشید.
زیر لب، و آرام گفت.
-تو نمیدونی با بودنت، من از چه چیزایی نجات پیدا میکنم.
-تو هم نمیدونی با بودنت، من چقدر واقعیترم...
سکوت کوتاهی بینشون افتاد. سکوتی که نیاز به حرف نداشت.
خیره در چشم های هم از این سکوت استقبال کردن.
که ناگهان توسط مرد از میز جدا شد و توی بغلش دست و پا زد.
- یااا پارک سونگهون ولم کن زشته
بزارم زمین پارکککک
مشت های آرومی به کتف عضلهای مرد زد و پوزخندش رو ندید.
سونگهون کیسه ظرف و کتش رو برداشت و به سمت در قدم برداشت.
- خب فعلا اضافه کاری بسه.
خیلی وقته روباه کوچولومو به یه دیت منحصربفرد نبردم.
و لبخند خجالتی سونو رو ندید . ندید که چشم هاش ستاره بارون شد.
فقط مشت کوچیکی روی کتفش حس کرد و زمزمه آروم«لعنت بهت پارک» و همین برای بدر کردن خستگیش کافی بود.
....
رولز رویس مشکی مثل سایهای بیصدا، توی خیابون باریک کنار کشید. پنجرهها دودی بودن، ولی از بیرون هم میشد فهمید که کسی توی ماشین نشسته، ساکت، بیحرکت، و چشم دوخته به مغازهای که پنجرهش هنوز همون شکل بود. خاکخورده، قدیمی، اما عجیب گرم.
در ماشین رو باز کرد. عینک آفتابیشو برداشت، پیاده شد. ساعت مچی طلایی زیر آستین کت سفید برق زد. حتی طرز راه رفتنش هم خونسرد بود.
مثل کسی که همهی دنیا رو زیر پا گذاشته ولی یه تکه از دلش هنوز توی یه خیابون قدیمی گیر کرده.
قدم زد، تا جایی که ماشین دیده نشه. بعد پشت یه درخت باریک ایستاد. از همونجا میشد دید.
پشت میز نشسته بود، توی نور ملایم مغازه، با کتابی توی دست.
جی لب پایینش رو گاز گرفت. پنج سال لعنتی گذشته بود..و فاک..اون خیلی زیباتر به نظر میرسید؟
دلش میخواست بره توی مغازه و روبهروش وایسه.
دلش میخواست بگه "نگاهم کن، ببین چه آدمی شدم، ببین بدون تو تبدیل به چی شدم". ولی... پاهاش مثل ریشههای همون درخت خشک شده بودن.
و درست توی همون لحظه، در مغازه باز شد.
پسر قدبلندی وارد شد. شلوار گشاد بژ، پیراهن مشکی، موهای تیره و کمی فر.
خندهرو و با اعتمادبهنفس به نظر میرسید.
صدای زنگ در که بلند شد، جونگوون سرش رو بالا آورد و لبخند زد.
نه یه لبخند معمولی. یه لبخند آشنا و گرم، از اونهایی که جی همیشه فکر میکرد فقط مال خودش بوده.
پسر جلو رفت.خم شد، جونگوون رو توی آغوش کشید.
آغوشی که زمانی متعلق به خودش بود.
بدون اینکه حتی نگاه آخر بندازه، از پشت درخت جدا شد. چشمهاش هنوز خشک بودن. گریه نمیکرد. جی هیچوقت گریه نمیکرد. فقط قلبش سنگین شده بود.
سمت ماشین رفت. در رو باز کرد و پشت فرمون قرار گرفت. چند لحظه فقط نشست. انگار دنبال دلیل بود... یا شاید دنبال بهونهای برای موندن.
هیچ بهونهای نبود.
همه چیز رو خراب کرده بود
ماشین آروم حرکت کرد. صدای موتورش توی خیابون پیچید و دور شد. پشت سرش، کتابفروشی سایلنت شلف کوچیکتر و کوچیکتر شد، تا جایی که دیگه دیده نمیشد.
⊱ ──────────────
منتظر نظراتتون هستم ستاره هام.˚ ✧ ˚🥞 ༘