Where time feels like five

Where time feels like five

Myren

Part"7"


کت بلند سیاه رنگشو روی یقه اسکی همرنگ باهاش، پوشید.

باورش نمیشد داره برای رفتن به همچین مکانی آماده میشه.

با دقت و حوصله ای که انگار در هر کاری، حتی در کم اهمیت ترین کار ممکن ، وجود داشت؛ پله ها رو یکی یکی به مقصد حیاط عمارتش پایین رفت.

با باز شدن در بنز خصوصیش، توسط دستیارش،آقای لی، داخل ماشین شد.

سرش رو سمت پنجره دودی برگردوند وقتی که ماشین شروع به حرکت کرد.

هنوزم باورش نمیشد که داره بعد پنج سال دوباره تو اون عمارت لعنت شده قدم میزاره.

نفس عمیقی کشید و سعی کرد اظطرابی که در تک تک سلول هاش وجود داشت رو پنهان کنه.

- آقای پارک. رسیدیم.

با باز شدن مجدد در ماشین، از اون خارج شد و دستی روی کتش کشید.

وارد عمارتی شد که بی شباهت به قصر نبود. حالا که فکرشو میکرد همه چیز ثابت بود و نسبت به پنج سال قبل هیچ تغییری درش دیده نمیشد.

پله های طلایی رنگ عمارت رو یکی یکی و با قدم هایی که مصمم به نظر میرسیدن، بالا رفت و بالاخره بعد لحظاتی، روبه روی اتاق مورد نظر قرار گرفت.

دستش رو به سمت در برد و تقه‌ای بهش زد.

-میتونی بیای تو.

با شنیدن صدایی که ازش نفرت داشت، انگار که یه سطل آب یخ روش ریخته باشن، دستگیره در رو به سمت پایین هل داد و وارد شد و درو پشت سرش بست.

-مشتاق دیدار پسر عزیزم.

قدم هاش رو سمت مبل چرمی که در بیشترین فاصله با اون هیولا بود، برداشت و روش نشست و پا روی پا انداخت.

پوزخندی زد و سعی کرد انزجارش از شنیدن کلمه «پسر» رو روی صورتش نمایان نکنه.

- برو سر اصل مطلب آقای پارک.

و ثانیه ای بعد این صدای خنده های پارک بود که فضای اتاق کارش رو پر کرد. انگار که چیز خنده داری شنیده باشه.

ولی در کسری از ثانیه لب هاش به شکل خط شدن و خندش محو شد.

-انقدر عجله نکن جی‌هوان.

از روی مبل سلطنتیش بلند شد و کف دستاش رو روی میز گذاشت و با جدیت به چشمای مشکی رنگ مقابلش خیره شد.

- از فردا میتونی شروع به کار کنی.

جی پوزخندی زد. و سرش رو برای ثانیه‌ای تکون داد.

- خب حالا بزار ببینمش.

- هوم.. پس میتونی بری. دستیار شخصیم تورو به اونجا میبره.

بدون معطلی از روی مبل بلند شد و کتش رو روی تنش مرتب کرد. سمت در قدم برداشت و قبل باز کردنش، نگاه سردی به مردی که فقط اسم پدر رو یدک می‌کشید و هیچ چیزی از پدر بودن نمیدونست انداخت.

- امیدوارم روزی تقاص همه گند کاریات و پس بدی.

منتظر نموند که جوابشو بشنوه و در و با صدای بلندی به هم کوبید.

سوار ماشین شد ولی با شنیدن حرف دستیارِ پارک، ابرو هاش رو با تمسخر بالا داد.

- قربان.. باید چشماتون رو ببندم.

- هوم .. حدس میزدم.. میتونی انجامش بدی.

و ثانیه بعد پارچه سیاه رنگی بود که روی چشماش قرار گرفت.

مسافت تقریباً طولانی‌ای رو طی کردن، جی میتونست حس کنه که این مسیر به حومه شهر ختم میشه ولی مطمئن نبود.. باید سر در می‌آورد.

با توقف ماشین از افکارش بیرون اومد. ناگهان در باز شد و دستی روی دستش نشست و اون رو به سمت بیرون کشید.

روی پاهاش ایستاد و دستیار پدرش رو دنبال کرد.

دقایقی بعد این جی‌ای بود که با چشم های اشک آلود به جلوش خیره شده بود.. باورش نمیشد که داره میبینتش.. بالاخره..

سعی کرد که روی زانو‌هاش سقوط نکنه.

سعی کرد که از ترکیدن بغضش جلو گیری کنه..

اما نتونست. روی زانو هاش سقوط کرد و اشک هاش به آرومی روی گونه های استخوانیش غلطیدن.

دستش رو سمت جسم روی تخت برد و دست چروکیده و پیرش رو گرفت.

-ما-مادر...

سکسکه ای کرد که بخاطر شوکه شدنش بود.

هقی زد و دست مادرش رو چند بار پشت سر هم بوسید. نگاهی به اون جسم ساکت انداخت.

سکوتی که ناراضی بود.

سکوتی که فریاد می‌کشید و نجات میخواست.

دست بی حرکتش رو توی دستاش گرفت و کمی فشار داد.

- مامان.. من .. نجاتت میدم.. نمیزارم تورو هم مثل اون ازم بگیره..

با یادآوری پسر شیرینی که حالا خیلی دست نیافتنی و دور به نظر می‌رسید بغضش برای بار دوم ترکید.

-اجازه.. نمیدم.

نگاهی به دستگاه های عجیب و غریبی که به بدن آرام مادرش وصل بودن انداخت.. نمیتونست باور کنه.

عزیزترین فرد زندگیش به این روز افتاده بود .. کسی که به خاطرش این پنج سال رو تحمل کرد.

ناگهان در باز شد.

اشک هاش رو پاک کرد و به عقب برگشت.

باز هم دستیار شخصیِ پارک، با اون چشم بند مسخره‌ای که توی دستاش بود.

مثل اینکه وقت خداحافظی رسیده بود.

نمی‌دونست دیداری که پنج سال براش صبر کرد، انقدر کوتاه بوده.


......

رون مرغی از توی بشقاب برداشت و بدون معطلی ازش گازی زد. از طعم خوب و آشنای همیشگیش چشم روی هم گذاشت.

-یاااااا خاله.. این.. لعنتی خیلی خوشمزست.

لب هاش رو طبق عادت همیشگی آویزون کرد و انگشتش که به سس مرغ آغشته شده بود رو لیسید.

خانوم یانگ با قرار دادن پیاله های کیمچی جلوی اون دو، لبخندی زد و پیشبندش رو درآورد.

-آره‌. درست مثل تو که همیشه شیرین و صد البته شکمویی سونویا‌.

لبخندش که با کلمه شیرین روی لباش نقش بسته بود، با شنیدن بقیه جمله از بین رفت و با نارضایتی مرغ رو کناری گذاشت.

- یاااا خاله من کی شکمو بودم.

+همیشه خدا..

این جونگوونی بود که لیست کار های امروزشو نوشته و کناری قرار داده بود و حالا وقت اذیت کردن سونو بود.

-یااا یانگ جونگوون لعنت به-

با دیدن نگاه خیره خانوم یانگ حرفش رو خورد و با حرص کمی از کیمچی توی دهنش گذاشت.


خانم یانگ دستش رو روی شونه‌ی جونگوون قرار داد.

_ تونستی توی شرکتی استخدام بشی؟

جونگوون با شنیدن این حرف لب و لوچش آویزون شد و به طبع اون سونو هم ازش تقلید کرد.

+ مامان، شاید باورت نشه ولی به حدود ده تا شرکت درخواست دادم. ولی هیچی به هیچی...

کمی از پنکیک سبزیجات توی دهنش چپوند. و ادامه داد.

+ میگن که سابقه‌ی همکاری ندارم. ولی من فقط... همکاری رسمی نداشتم..وگرنه ده ها کتاب و مقاله ترجمه کردم...

سونو قیافه ی هیجان انگیزی به خودش گرفت و گفت:

_ من یه فکری دارم..

سونو از جاش بلند شد و بالاخره بیخیال خوردن شد.

موبایلش رو از جیبش بیرون کشید و به کسی زنگ زد. کمی از اون دو دور شد و جونگوون می‌تونست هاله‌ی سرخ رنگ روی گونه هاش رو تشخیص بده. پس حدس اینکه سونو با کی داشت حرف میزد ، زیاد هم سخت نبود.بعد از دقایقی سونو برگشت و روی صندلی جای گرفت.

دستاشو با حالت کیوتی به هم کوبید و توجه اون دو که با تعجب بهش خیره بودن، روی خودش جلب کرد.

_ احیاناً.....فکر می‌کنی دیگه شرکتی نیست که استخدام بدی؟

جونگوون کمی از پنکیک رو به سس آغشته کرد و قبل از خوردنش سرش رو به نشونه تایید تکون داد.

سونو خنده ی با مزه ای کرد و لبه های پافرش رو به هم نزدیک تر کرد.

_ ولی اشتباه نکن.

سونگهون هیونگ گفت تو شرکتی که توش مشغول به کاره، چندان مترجم نیاز دارن. چون رئیس جدید قراره بیاد .

با شنیدن این حرف جونگوون پاشد و با حالت شوکه ای دستای سونو رو گرفت و چند بار با خوشحالی اونارو تکون داد.

+مرسی سونو یا خیلی دوست دارم.

سونو لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: شاید اگه سونگهون هیونگ نبود جواب اعترافتو میدادم.

خانم یانگ که تا اون لحظه نظاره‌گر بود ، اخمی ظاهری کرد و گفت:

_ سونو یا میبینم که داری پز دوست پسرتو میدی..

سونو سعی کرد قرمزی صورتشو با دستاش بپوشونه.ولی مثل اینکه چندان موفق نبود.

_ آیگو آیگو

خانم یانگ نیشگونی از بازوی سونو گرفت و سپس از جاش بلند شد و دستاش رو به کمر زد.

یه روز دیگه شروع شده بود و همگی باید سراغ کارشون میرفتن.

اون دو رو از جاشون بلند کرد و تقریبا میشه گفت از غذاخوری بیرونشون کرد‌.

_خب خب برید سراغ کار خودتون.

و با تکون دادن دستش در غذا خوری رو به هم کوبید.

سونو لب هاشو آویزون کرد و دست به سینه شد.

_وونااا مامانت گاهی خیلی عجیب غریب میشه.

جونگوون حین اینکه از پله ها پایین میرفت تایید کرد و لبخندی زد که چال گونه هاش رو به خوبی در معرض دید قرار داد.

داشت میرفت تا ببینه سرنوشت امروز چه خوابی براش دیده.




منتظر نظراتت و ریکتاتون هستم ستاره هام.🤎

Report Page