Where the Wind Doth Not Blow
Mobina Sh
بعد از تاریخی ۱۶۰۰ ساله، «آزادی» در ماندستد به پایینترین حدی خودش رسید.
باربیتوس که نمیخواست ظالم بشه، اونجا رو ترک کرده بود. اما هرگز تصورش رو نمیکرد که کسانی که بهشون آزادی بخشیده، برای خودشون ظالمی بسازن.
اشرافزادگان با بیرحمی بر ماندستد حکومت میکردن، برده به این سرزمین میآوردن و فریاد ستمدیدهها رو نادیده میگرفتن.
به همین خاطر، آرکان انمو بعد از این ۱۶۰۰ سال به جایی که زمانی شهر آزادی بود بازگشت. اون صدای فریاد دختر بردهای به نام ونسا رو شنید و همراه باهاش، شورشی رو به راه انداخت که اشرافسالاری رو سرنگون کرد.
در حال حاضر، موارد بالا چیزیه که همه بهعنوان تاریخ رسمی ماندستد میشناسن. اما این داستان پیچشی جالب و کمآشنا هم داره.
کسی که مردم ماندستد رو در این نبرد متحد کرد، واقعاً ونسای قهرمان بود؛ اما چیزی که باعث شد خیلی از نیروهای اشرافزادگان تغییر جبهه بدن، «خیانت علیه باد» بود.
یک پیمان مخفی پیدا شد؛ خیانتی آشکار به شهر. اشرافزادگان باد رو کنار گذاشته بودن و همهچیز ماندستد رو به آرکان جئوی سرزمین همسایه فروخته بودن. در انتهای این پیمان، نشانی حک شده بود که برای همه غیر از خود این خدا غیر قابل تقلید بود: رکس لپیس.
سربازهایی که تا اون موقع به بردهها ستم میکردن، وقتی فهمیدن قراره خودشون هم در سرزمینی بیگانه برده بشن، از وحشت به لرزه افتادن.
این خبر، و درگیری، مثل آتش وحشی همهجا پخش شد و اشرافزادگان رو بلعید. سالها بعد بود که تاریخدانها فهمیدن این پیمان در واقع جعلی بوده.
ماجرا این بود که ونتی زمانی هنر جعل رو برای شوخیکردن با آرکان جئو تمرین کرده بود، هرچند هیچوقت نتونسته بود خدای ثروت و قراردادها رو فریب بده. با این حال، مهارتش چند صد سال بعد به کار اومد.
چه تصادف خوشایندی.