Where are you?!

Where are you?!


نزدیک ساعت پنج عصر بود و طبقه بیست‌وهشتم شرکت خلوت شده بود.

بیشتر کارمندها رفته بودن و فقط چند نفر از بخش‌های مختلف هنوز مشغول کار بودن. سکوت نسبتاً آرومی فضای طبقه رو گرفته بود و صدای دورِ کیبوردها و رفت‌وآمدهای گاه‌به‌گاه، تنها چیزهایی بود که این سکوت رو می‌شکست.

پرث مثل همیشه پشت میز بزرگش نشسته بود و چند پرونده رو بررسی می‌کرد.

نور کم‌رنگ عصر از پنجره‌های بزرگ دفتر وارد می‌شد و روی سطح میز و کاغذهای پراکنده می‌افتاد. از صبح حتی فرصت نکرده بود درست با سانتا حرف بزن و همین موضوع باعث شده بود هر چند دقیقه یک‌بار ناخودآگاه به گوشی‌ش نگاه کنه.

گوشی‌ش نوتیف اومد و وقتی صفحه رو نگاه کرد، چند پیام پشت سر هم از سانتا بود.

پیام سانتا:


" کجایی؟ هنوز شرکتی؟ جواب بده دیگه "


پرث با دیدن پیام آخر لبخند زد. لحن سانتا را خوب می‌شناخت و می‌دانست پشت آن چند کلمه کوتاه، احتمالاً چیز بیشتری پنهان شده بود.

پرث جوابش داد:


" آره کوچولو. سرم شلوغه. چیشده قلبم؟ "


سانتا جواب داد:


" هیچی. "


پرث همان لحظه فهمید که این هیچی، قطعاً هیچی نبود.

اما قبل از اینکه بتواند چیزی بپرسد، در اتاق باز شد و سانتا وارد دفتر شد. پرث با دیدنش لبخند زد؛ خستگی چند ساعت کار، برای چند لحظه از صورتش محو شد.

پرث با مهربونی گفت:


" سلام کوچولوی من. "


سانتا بدون اینکه جواب بدهد، آروم وارد اتاق شد و روی مبل کنار پنجره نشست. حالت صورتش آرام به نظر می‌رسید، اما اخم کوچکی بین ابروهایش نشسته بود که نمی‌توانست آن را پنهان کند.

پرث چند ثانیه نگاهش کرد.

پرث گفت:


" چیزی شده نفسم؟ "


سانتا سریع جواب داد:


" نه. "


پرث دوباره گفت:


" مطمئنی؟ "


سانتا گفت:


" آره. "


پرث گفت:


" پس چرا قیافت این شکلیه؟ "


سانتا به صورتش دست کشید.

سانتا گفت:


" چه شکلی؟ "


پرث خندید و گفت:


" شکلی که انگار می‌خوای یکی رو بکشی. "


سانتا با اخم بهش نگاه کرد و گفت:


" من همچین قیافه‌ای ندارم. "


پرث زیر لب خندید و گفت:


" باشه. "


سانتا گوشی‌ش رو بیرون آورد و شروع کرد با کار کردن باهاش. انگشت‌هاش روی صفحه حرکت می‌کردند، اما نگاهش هر چند لحظه یک‌بار از روی گوشی بلند می‌شد و سمت پرث می‌رفت.

پرث دوباره مشغول پرونده‌هاش شد، اما هر چند لحظه یک‌بار به سانتا نگاه می‌کرد. با اینکه وانمود می‌کرد حواسش به پرونده‌هاست، حالت‌های کوچک سانتا را از گوشه چشمش زیر نظر داشت.

چند دقیقه بعد در اتاق باز شد.

یکی از کارمندهای جدید وارد دفتر پرث شد. پسر جوونی بود که تازه به یکی از پروژه‌های مهم شرکت اضافه شده بود. پرونده‌ای تو دستش داشت و با لبخند جلو اومد.

پسر گفت:


" رئیس، ببخشید مزاحم شدم. درباره قرارداد جدید یه سوال دارم. "


پرث گفت:


" بیا تو. "


پسر جلو اومد و پرونده‌ی روی میز گذاشت.

پسر با احترام و عشوه‌ی زیادی گفت:


" این قسمت رو درست متوجه نشدم. می‌شه یه بار دیگه برام توضیح بدی؟ "


پرث پرونده رو برداشت و شروع کرد به توضیح دادن. لحنش مثل همیشه آرام و حرفه‌ای بود و تمام تمرکزش روی بخش‌های قرارداد قرار داشت.

پسر هم کنار میز وایساده بود و با دقت گوش می‌داد.

سانتا با حرص از روی مبل به اون دوتا نگاه می‌کرد. اخمش هر لحظه بیشتر می‌شد و انگشت‌هاش بی‌حوصله روی گوشی خاموشش حرکت می‌کردند.

هر بار که پسر چیزی می‌پرسید، پرث جوابش رو می‌داد. هر بار که پسر لبخند می‌زد، اخم سانتا کمی بیشتر می‌شد.

پسر یه قدم دیگه جلو اومد.

سانتا گوشی‌ش رو خاموش کرد و رفت سمتشون.

پرث هنوز متوجه نشد.


پسر گفت:


" پس اگه این قسمت رو تغییر بدم، بهتر می‌شه؟ "


پرث جواب داد:


" آره. دقیقاً همین. "


پسر دوباره لبخند زد.

پسر گفت:


" ممنونم. واقعاً شما خیلی خوب توضیح می‌دید. "


سانتا آروم آروم به سمتوش اومد. قدم‌هاش آهسته بودند، اما اخمش هنوز سر جاش بود.

پرث هنوز مشغول نگاه کردن به پرونده بود که ناگهان سانتا کنار میز دید که وایساده.

پرث سرش رو بالا آورد.

پرث نگاش کرد و گفت:


" سانتا عزیزم چیزی شده؟ "


سانتا چیزی نگفت.

فقط دستش رو روی شونه پرث گذاشت و کم کم، کاملاً بی‌خیال، روی پای پرث نشست. بعد دست‌هاش رو آروم روی گردن پرث قالب کرد و لب پرث رو آروم بوسید.

پرث همون‌جا خشک شد.

چند ثانیه فقط به سانتا نگاه کرد. انگار برای چند لحظه حتی یادش رفته بود پرونده‌ای که جلوی دستش بود چه چیزی نوشته بود.

سانتا هم انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود. دست‌هاش رو بیشتر دور گردن پرث محکم کرد و خودش رو به پرث نزدیک‌تر کرد.

پرث ناخودآگاه دست‌هاش رو دور کمر سانتا گذاشت.

پرث گفت:


" نفسم تو خوبی؟ "


سانتا با صدای نازی گفت:


" آره پی. "


پرث گفت:


" پس چرا اومدی اینجا قربونت برم من؟ "


سانتا گفت:


" دلم خواست و اینکه خیلی دوست داشتم. "


پسر جوون روبه‌روشون با تعجب نگاهشون می‌کرد. نگاهش بین سانتا و پرث می‌چرخید و انگار نمی‌دونست باید کجا رو نگاه کنه.

سانتا نگاه کوتاهی به پسر انداخت.

بعد خیلی آروم سرش رو تو گردن پرث گذاشت.

پسر گفت:


" من فکر کنم... "


سانتا قبل از اینکه حرف پسر تموم شه، نگاش کرد.

سانتا که روی پای پرث بود با پرویی و اخم گفت:


" تو هنوز اینجایی؟ "


پسر کمی جا خورد.

پسر گفت:


" بله... من فقط درباره قرارداد... "


سانتا سریع گفت:


" قرارداد که تموم شد. "


پسر گفت:


" ولی یه بخش دیگه هم هست که می‌خوام از رئیس بپرسم. "


سانتا لبخند خیلی کوچیکی زد.

و ادامه داد:


" فکر کنم فردا هم شرکت بازه. "


پرث لبش رو کمی گاز گرفت تا نخنده.

نگاش رو برای لحظه‌ای پایین انداخت تا خنده‌اش لو نره.

پسر چند لحظه ساکت موند.

پسر گفت:


" بله. درسته. "


سانتا گفت:


" پس فردا بیا. "


پسر به پرث نگاه کرد.

پرث بالاخره نتونستش جلوی خنده‌اش رو بگیره.

پرث روبه پسر گفت:


" فردا بیا. الان می‌تونی بری. "


پسر پرونده رو برداشت و از دفتر بیرون رفت.

در که بسته شد، سکوت دوباره توی دفتر نشست. پرث سرش رو بالا اورد و به سانتا نگاه کرد. گوشه لبش هنوز از خنده بالا بود و سانتا هم سعی می‌کرد کاملاً خونسرد به نظر برسه.

پرث گفت:


" تو واقعاً این کارو کردی؟ "


سانتا با چشماشو ریز کرد و با صدای لوسی گفت:


" پی، کدوم کار؟ "


پرث گفت:


" اون بنده‌ی‌خدا رو انداختی بیرون از دفتر. "


سانتا دوباره با همون لحن گفت:


" پی خودش می‌خواست بره من کاری نکردم. "


پرث گفت:


" آره؟ "


سانتا گفت:


" آره. "


پرث گفت:


" پس چرا قبل از رفتنش بهش گفتی فردا بیاد؟ "


سانتا گفت:


" چون امروز وقت نداری. "


پرث خندید. گفت:


" امروز وقت ندارم؟ "


سانتا گفت:


" آره. "


پرث گفت:


" برای اون وقت نداشتم؟ "


سانتا چند لحظه ساکت موند.

بعد آروم گفت:


" زیادی بهت نزدیک شد. "


پرث گفت:


" حسودی کردی؟ "


سانتا جواب داد:


" نه. "


پرث گفت:


" سانتا! "


سانتا گفت:


" چیه؟ "


پرث گفت:


" تو الان روی پای من نشستی. "


سانتا گفت:


" خب؟ "


پرث ادامه داد:


" دست‌هات دور گردن منه. "


سانتا دوباره تکرار کرد:


" خب؟ "


پرث باز گفت:


" و اون پسره رو هم فرستادی بیرون از دفتر. "


سانتا گفت:


" من هنوزم حسودی نکردم. "


پرث خندید و دستش رو روی کمر سانتا محکم‌تر کرد. از دیدن این همه لجبازی و حسادت پنهون، چیزی تو دلش گرم شده بود.

پرث گفت:


" باشه کوچولوی من. هرچی تو بگی. "


سانتا سرش رو کمی عقب برد.

سانتا با تعجب نگاش کرد و گفت:


" چرا می‌خندی؟ "


پرث گفت:


" چون خیلی بامزه‌ای بچه. "


سانتا سریع گفت:


" من بامزه نیستم. "


پرث گفت:


" هستی. "


سانتا گفت:


" نیستم. "


پرث گفت:


" پس چرا از وقتی اون پسره اومده، سه بار جات رو عوض کردی؟ "


سانتا چیزی نگفت.

پرث ادامه داد:


" اول روی مبل بودی. "


سانتا چیزی نمی‌گفت.

پرث ادامه داد:


" بعد اومدی کنار میز بعد هم مستقیم اومدی روی پای من. "


سانتا صورتش رو برگردوند.

سانتا گفت:


" خب دلم می‌خواست نزدیکت باشم. "


پرث با شنیدن این جمله لبخندش آروم‌تر شد. نگاش نرم شد و دستش همچنان روی کمر سانتا بود.

پرث گفت:


" همینو از اول می‌گفتی نفسم. "


سانتا گفت:


" نمی‌خواستم بفهمی حسود شدم. "


پرث گفت:


" چرا قربونت برم؟ "


سانتا با اعصبانیت گفت:


" چون مسخره‌م می‌کنی. "


پرث گفت:


" نه، مسخره‌ت نمی‌کنم اخه چرا مسخره‌ت کنم نفسم. "


سانتا با مظلومیت گفت:


" پی الان داری می‌خندی. "


پرث لبخند زد و گفت:


" چون خوشحالم. "


سانتا گفت:


" از اینکه حسودی میکنم؟ "


پرث لبخندش عمیق تر شد و با مهربونیت گفت:


" از اینکه این‌قدر دوستم داری قلبم. "


سانتا چند لحظه به چشم‌های پرث نگاه کرد. نگاش نرم شده بود و تمام اخم و لجبازی چند دقیقه قبل، کم‌کم جاش رو به آرامش داده بود.

بعد دوباره سرش رو روی شونه پی‌اش گذاشت.

سانتا آروم گفت:


" پی خیلی دوستت دارم. "


پرث آروم موهاش پسرش رو نوازش می‌کرد.

و گفت:


" منم خیلی دوستت دارم قلب من. "


چند ثانیه سکوت بینشون افتاد. دفتر دوباره اروم شده بود و صدای دور شرکت از پشت در به گوش می‌رسید.

بعد صدای ضربه‌ای به در خورد.

سانتا زود سرش رو بلند کرد.

پرث خندید.

پرث به پسرکش نگاه کرد و گفت:


" احتمالاً دوباره همون پسر‌ست. "


سانتا با اخم به در نگاه کرد.

سانتا با حرص گفت:


" اگه خودش باشه، اینبار خودم اخراجش میکنم. "


پرث نشخندی زد و گفت:


" سانتا! "


سانتا گفت:


" چیه؟ "


پرث گفت:


" تو امروز خیلی خطرناک شدی بچه. "


سانتا با خونسردی گفت:


" تقصیر خودشه به من ربطی نداره. "


پرث گفت:


" چیکار کرد مگه؟ "


سانتا گفت:


" زیادی به شوهر من نزدیک میشه. "


پرث برای چند لحظه ساکت موند.

بعد لبخند بزرگی روی صورتش نشست.

پرث گفت:


" شوهرت؟ "


سانتا تازه فهمید چی گفته.

صورتش سرخ شد.

سانتا گفت:


" هیچی... فراموشش کن. "


پرث گفت:


" نه، نه. دوباره بگو. "


سانتا گفت:


" نمی‌گم. "


پرث گفت:


" سانتا به حرفم گوش بده! "


سانتا گفت:


" نه نمیخوام. "


پرث سانتا رو بیشتر تو بغلش کشید و بوسش کرد.

پرث گفت:


" دوباره میگی ببینم کوچولوی من؟! "


سانتا صورتش رو تو گردن پرث پنهون کرد.

گفت:


" گفتم شوهر من. "


پرث خندید و پیشونیش رو بوسید.

پرث گفت:


" اخ اخ قربونت برم پس خیالت راحت باشه. شوهر تو فقط مال خودته. "


سانتا آروم لبخند زد.

سانتا گفت:


" هوم. "


پرث گفت:


" حالا می‌تونی از روی پام بلند شی پرنسس من؟ "


سانتا محکم‌تر خودشو چسبوند.

گفت:


" نه. "


پرث گفت:


" چرا؟ "


سانتا گفت:


" چون اینجا راحتم. "


پرث گفت:


" پس اون مبل چیه؟ "


سانتا گفت:


" دیگه اونو دوست ندارم. "


پرث با کنجکاوی گفت:


" چرا؟ "


سانتا گفت:


" چون تو روش نیستی. "


پرث چند لحظه چیزی نگفت.

جمله ساده سانتا، بیشتر از چیزی که انتظار داشت روی دلش نشست.

بعد آروم لبخند زد.

پرث گفت:


" تو واقعاً می‌دونی چطوری منو از کار بندازی، نه؟ "


سانتا گفت:


" آره خیلی هم دوست دارم. "


پرث گفت:


" حسود کوچولوی من. "


سانتا نگاش کرد گفت:


" باز شروع کردی؟ "


پرث خندید و گفت:


" آره میخوام پسرم‌و لوس کنم. "


سانتا گفت:


" پس منم همین‌جا می‌مونم.

حتی اگه پات درد بگیره و بشکنه. "


پرث گفت:


" باشه هرجا دوست داری بمون نفسم. "


سانتا با مظلومیت و با لحن لوسی گفت:


" جدی میتونم؟ "


پرث گفت:


" آره. پرونده‌ها می‌تونن صبر کنن.

دوست پسر ناز و خوشگلم مهم‌تره. "


سانتا لبخند زد و دوباره سرش رو روی شونه پرث گذاشت.

پرث هم دست‌هاش رو دورش حلقه کرد و لپ پسرش رو بوس کرد...

Report Page