Where are the strawberries?
Negarجیک پلاستیک توت فرنگی رو توی یخچال دفتر گذاشت و از آبدارخونهی کوچیکشون بیرون اومد که با هیسونگ روبهرو شد. توی چهارچوب در اتاقش ایستاده بود و یکی از موکل هاش رو بدرقه میکرد. هیسونگ کمی خم شد و دست مرد مقابلش رو فشرد و چند لحظه بعد اون مرد دفترشون رو ترک کرده بود. قبل از اینکه هیسونگ در اتاقش رو ببنده، جیک رو توی قاب آشپزخونه دید و ابروش رو بالا انداخت.
صدای جیک با سرفهای صاف شد و اون به طرف اتاق هیسونگ حرکت کرد.
-اسناد رو مطالعه کردی؟ یک ساعت دیگه قرار ملاقات داریم.
هیسونگ در رو برای جیکی که میخواست وارد بشه تا آخر باز کرد و عقب تر رفت.
-آره جیک، این هزارمین باریه که بهم گوشزدش میکنی.
جیک وارد شد و همونطور که به گوشه و کنار اتاق هیسونگ سرک میکشید شروع به قدم برداشتن کرد.
-هزارمین بار؟!
-خب، آره. اولش طوری ازش حرف زدی که انگار رسانه برات هیج اهمیتی نداره، ولی الان واقعا یه مرد تبلیغاتی. فقط توی فکر اینی که نظرشون رو جلب کنیم.
جیک دستش رو روی میز هیسونگ کشید، خاک روی شیشه نشسته بود و این چروکی رو روی پیشونی جیک میانداخت.
-اگه خونهی کثیف باشه میتونم بگم که اشکالی نداره، ولی اینجا محل کارته لی. روزی ده نفر میان و میرن، نمیشه یکمی مرتب تر باشی؟
همونطور که غرغر میکرد کاغذهای شلختهی روی میز هیسونگ رو جمع کرد و صاف روی هم گذاشت.
-امیدوارم که قصدت فقط عوض کردن بحث بوده باشه.
چروک روی پیشونی جیک پررنگ تر شد و بالاخره نگاهش رو برگردوند. دلخوری نامفهومی صورت هیسونگ رو پوشونده بود.
-نه اینطور نبود. چیزی شده لی؟
هیسونگ خواست دهنش رو باز کنه که جیک با جلو آوردن کف دستش ادامه داد.
-لطفا ایندفعه نپیچون.
آه پسر بزرگتر از توی سینهش خارج شد و اون دستش رو بین موهاش کشید.
-نمیدونم جیک. فقط هرچی که بیشتر میگذره حس بدم پررنگ تر میشه. من پرونده هاشون رو خوندم؛ اونا میخوان یه قرارداد همکاری رو بین شعبهی آمریکاییشون و یه شرکت خارجی امضا کنن و برای همین به کمک ما احتیاج دارن.
-و چه چیزی ازش اذیتت میکنه؟
-شعبهی آمریکایی شرکت. این حتی بخش اصلی چوی نیست، این یه شعبه تو یه کشور دیگهست ولی چوی یونجون بزرگ، مدیر اصلی شعبهی سئول، قراره بیاد و براش با ما جلسه بذاره. جیک، کجای این منطقیه؟
-تو به همه چیز همین احساس رو داری هیسونگ. البته، فکر کنم این همون چیزیه که باعث شده شغلت رو انتخاب کنی.
جیک گفت و خندید. اون متوجه دلشورهی هیسونگ نمیشد، اون هرگز چیزی رو زیاد جدی نمیدید. احتمالا نوع برخورد جیک واقعبینانهتر بود. چه چیزی میتونست وجود داشته باشه؟ موکلها فقط آدمهایی بودن که به کمکهای حقوقی احتیاج داشتن. همین و بس.
سر هیسونگ بالا و پایین شد.
-باشه، امیدوارم که همکاریتون به ثمر بشینه و اسم شرکت حقوقیتون توی مقالههای جدیدی که از چوی نوشته میشه منشن شده باشه.
دهن جیک از حرف های هیسونگ باز مونده بود.
-چی میگی لی؟ چی میبافی؟
هیسونگ چشم غره رفت و به سمت صندلیش حرکت کرد. خودش رو روی صندلی انداخت و مشغول کش دادن بدنش شد.
جیک با کلافگی ادامه داد.
-ضمنا، این شرکت هردومونه. ما باهمدیگه شروعش کردیم.
-خوبه که بالاخره داری عشقت به شهرت رو قبول میکنی.
-آره، اگه این راحتت میکنه، همینطوره که تو میگی. پس حواست رو جمع کن لی، ما فقط قراره کمکشون کنیم. ما دادستان نیستیم!
هیسونگ گوشش رو خارش داد و جیک بعد از چین انداختن به بینیش، از پسر بزرگتر فاصله گرفت و از اتاقش خارج شد. با وجود این همه بحث، چطوری باید اون پلاستیک توت فرنگی رو توی کاسهی هیسونگ میذاشت؟!
جیک و هیسونگ، هر کدوم پشت میزهاشون نشسته بودن که ایمیل جونگوون روی صفحهی لپتاپهاشون ظاهر شد. چوی یونجون برنامه رو لغو کرده بود، اون درخواست کرده بود که جلسهشون رو عقب بندازن. دلیلش هم مشغله و برنامهی شلوغ خودش بود! هیسونگ دندون هاش رو روی همدیگه سایید و جیک شروع به تایپ کردن کرد.
"مشکلی نداره جونگوون، برای یه روز دیگه برنامه ریزی کنید"
جونگوون پیام جیک رو نگاه کرد و بعد از اون ایمیل هیسونگ روی صفحهش نشست.
"چوی یونجون واقعا متکبر و ازخودراضیه، میتونم شرط ببندم که از قصد اینکار رو انجام داده. چه کسی نیم ساعت قبل از قرار تازه میفهمه که نمیتونه زمانش رو آزاد کنه؟ بهش بگو که پروندهش رو رد میکنیم. یانگ جونگوون برای یه بار هم که شده تیم من رو انتخاب کن"
پسر کوچیکتر دستش رو جلوی دهنش گذاشت و آروم خندید. «هیسونگ هیونگ واقعا عصبانیه!»
---
جیک با چشمهای گشاد شده به پلاستیک خالی سفیدی که ردی از رنگ قرمز روی بخش هاییش باقی مونده بود خیره شد و پلک زد. چه کسی توتفرنگیهاش رو خورده بود؟! صدای هیسونگ از بیرون دفتر شنیده میشد.
-شیم جیک؟ هی جیک! اگه قرار نیست که خودت بیای لااقل سوئیچ ماشینت رو بیار؟ جیک؟ هوا سرده جیک!
به نظر میرسید که اون روز روزِ اخم جیک باشه. ابروهاش در هم بود و فقط روش رو از پلاستیک خالی توتفرنگیها برگردوند. امیدوار بود که اونها رو جونگوون خورده باشه. این ایده که هیسونگ بدون پرسیدن چیزی فقط توتفرنگیهارو بلعیده باشه اصلا جالب به نظر نمیرسید.
-چرا صدات رو انداختی روی سرت لی؟ فکر کردی که میذارم پشت این فرمون بشینی؟!
جیک کنار در راننده ایستاده بود و چشمهاش روی هیسونگ بود. نگاه پسر بزرگتر موشکافانه شد.
-نمیذاری؟ جیک... هر روز مستبد تر از روز قبلت میشی. من خونهم رو باهات شریک شدم و تو حتی ماشینت رو بهم نمیسپری؟!
شونههای جیک بالا کشیده شد.
-نمیخوام تصادف کنی و بمیری.
در رو باز کرد و روی صندلیش نشست، هیسونگ هم به سرعت از جیک تقلید کرد و خودش رو روی صندلی کناری جا داد.
-ولی منم گواهینامه دارم.
-بحث تجربهست. نمیذارم تنهایی پشت فرمون بشینی، ولی اگه بخوای میتونیم باهمدیگه امتحانش کنیم.
هیسونگ صورتش رو جمع کرد و خودش رو توی صندلیش فروبرد.
-این دیگه چیه؟ باهمدیگه پشت فرمون نشستن؟!
جیک چشمهاش رو چرخوند.
-مسلما منظورم این نیست که روی پاهام بشینی لی.
هیسونگ دهنش رو باز کرد و سرش رو به طرف جیک برگردوند.
-منم نگفتم که قراره روی پاهات بشینم؟ منحرف. فقط راه بیوفت!
صورت هردوشون کج و کوله بود و زانوهاشون به سمت در طرف صندلیشون متمایل بود. هیچکدوم از اون دو نفر شبیه کسی که قراره زودتر کوتاه بیاد به نظر نمیرسید. بعد از رسیدن به خونه هرکسی مستقیم به طرف اتاق خودش رفت و برقهای خونه زودتر از همیشه خاموش شد. البته که این هرگز نشوندهندهی زودتر به خواب رفتن کسی نمیشد.
هیسونگ روی تختش نشسته بود و خودش رو با جنگیدن با بالشتهاش مشغول کرده بود؛ جیک هم بدون هیچ هدفی به سقف زل زده بود. دلش هنوز هم پیش توتفرنگی ها بود پس بالاخره گوشیش رو از کنار سرش برداشت و پیامی رو برای جونگوون ارسال کرد.
"چه بلایی سر توتفرنگی های توی یخچال اومد؟ قاتلشون کیه؟"
نور صفحهی گوشی جیک زیاد بود و چشم های جیک توی باز ترین حالتشون به صفحه خیره شده بودن. اون واقعا منتظر جوابش بود.
سر و صدای محوی از طرف اتاق هیسونگ میومد و این باعث شد که جیک بالاخره گوشیش رو سر جای قبلیش رها کنه. از روی تختش بلند شد و چهارچوب در رو رد کرد.
صفحهی تازه خاموش شدهی جیک بعد از دریافت یه پیام، دوباره روشن شده بود اما جیک دیگه توی اتاق خودش نبود.