When tomorrow never comes

When tomorrow never comes

sunny

هوا گرفته بود، مثل حال هرجفتشون…

چراغ های ماشین به سختی میتونستن جاده تاریک و پر پیچ رو روشن کنن.

صدای آمبولانس با نفس های بریده هیسونگ قاطی شده بود.


نیکی دست هیسونگ رو محکم گرفته بود. قلبش تند تند میزد انگار هر لحظه می خواست از سینش بزنه بیرون.

هربار که به هیسونگ نگاه می‌کرد بیشتر میترسید. خون لباسش رو خیس کرده بود و چشم هاش به سختی باز میموندن.


«هی… فقط یکم دیگه طاقت بیار، داریم میرسیم. خواهش میکنم نخواب.»


هیسونگ لبخند کمرنگی زد.

«من…بیدارم، نگران نباش.»

اما صداش ضعیف تر از اون بود که باور‌پذیر باشه.


فلش بک ( چند ساعت قبل ) :


اون روز هیچ نشونه ای از فاجعه نبود.

هیسونگ و نیکی بعد از هفته ها کار و استرس، بالاخره تونسته بودن یه روز کامل رو برای خودشون خالی کنن.

از صبح توی خونه موسیقی گوش داده بودن. باهم آشپزی کرده بودن، سر اینکه چه کسی بهتر پاستا درست میکنه جر و بحث کرده بودن… همه چی رویایی بود.


بعد از ظهر هیسونگ پیشنهاد داد برن بیرون. بارون هنوز شروع نشده بود.

باهم تو کافه‌ی همیشگی‌شون نشسته بودن.

هیسونگ دستاشو دور فنجون قهوه گرفته بود و با چشمای خندون یه نیکی نگاه می‌کرد.


«میدونی؟ من همیشه تصور می کنم ده سال دیگه، بیست سال دیگه…. هنوزم همینجا باشم. کنار تو. همین صندلی، همین قهوه.»


نیکی خندید.

«تو خیلی زیادی شاعرانه ای»


«نه» 

هیسونگ لبخندش محو شد و نگاهش جدی.

«این یه حقیقته. تو اون آینده‌ای هستی که می خوام.»


نیکی اون لحظه چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد.

دلش لرزید ولی عادت داشت احساساتشو پشت شوخی های رندومش قایم کنه.


شب وقتی با ماشین داشتن برمیگشتن، بارون شروع شد.

شیشه پاکن حرکت می‌کرد و صدای موزیک ملایمی تو ضبط در حال پخش شدن بود.

هیسونگ دستش رو روی دست نیکی که رو دنده بود گذاشت، انگشت هاشون بهم گره خورد.


«میدونی چقدر دوستت دارم؟»


نیکی لبخند زد.

«اره. هر روز بهم میگی»


هیسونگ روشو اونور کرد و از پنجره به بیرون خیره شد.

«و هیچ وقت خسته نمیشم از گفتنش.»


و ناگهان نور ماشین از روبه‌رو همه جارو روشن کرد.

صدای بوق. جیغ ترمز. نیکی فقط فرصت کرد فریاد بزنه:

«هیسونگ!»


بعد…ضربه،خرد شدن شیشه و در آخر تاریکی.


پایان فلش بک


نیکی به خودش اومد، خون روی دست هاش، صدای نفس های یکی در میون هیسونگ.

«با من حرف بزن. خواهش میکنم…»


هیسونگ زمزمه کرد.

«این تقصیر تو نیست…»


نیکی حرفشو قطع کرد.

«خفه شو! این حرفو نزن! اگه… اگه بمونی، هرکاری بخوای برات انجام میدم. فقط…. چشماتو نبند.»


چشم های هیسونگ نیمه باز موند. با دست لرزونش انگشت های نیکی رو گرفت.

«قول بده… حتی بدون من…ادامه بدی»


«نه… من بدون تو این زندگیو نمیخوام. من…»

صدای نیکی شکست. هق هقش همه جارو پر کرد.

«من بدون تو هیچی نیستم.»


هیسونگ برا آخرین بار لبخند زد.

«حتی اگر من نباشم …. تو همه چیز منی»

و بعد… دستش شل شد. نفسش قطع شد.


نیکی صدای فریادش با صدای گریه هاش قاطی شده بود. بدن سرد و بدون روح هیسونگو در آغوش گرفت. 

«نه…نه… برگرد! خواهش میکنم!»


ولی هیچ جوابی نگرفت.


چند روز بعد 


هوا بارونی بود. قبرستون خیس بود و بوی خاک مرطوب همه جا پیچیده بود. همه رفته بودن فقط نیکی مونده بود اونم تک و تنها نشسته روی خاک تازه‌ی هیسونگ. بارون بی رحمانه رو شونه هاش می بارید. اما تکون نمیخورد.


دست هاشو تو خاک فرو برد و بی وقفه اسم هیسونگ رو زمزمه می‌کرد.

«گفتی قول بدم زنده بمونم… ولی هیسونگ…. بدون تو من هیچ معنایی ندارم»


قطره های اشکاش رو خاک به سرعت میریخت.

از اون شب تصادف، هیچ شبی نبود که راحت خوابیده باشه.هر بار که چشم هاشو میبست تصویر آخرین لبخند هیسونگ جلوی چشمش ظاهر می‌شد. دست های سردش… صدای آخرین نفسش…


نیکی گوشیشو از جیبش دراورد. صفحه آخرین پیام هیسونگ هنوز باز بود.

“ دست به قهوم نزن.پنج دقیقه دیگه اونجام”


انگشت هاش لرزید. گوشی رو روی خاک گذاشت.

بعد بطری کوچیک قرص رو از جیبش دراورد.

به آسمون نگاه کرد. بارون صورتش رو خیس کرد.

«هیسونگ… من قول دادم زنده بمونم ولی من ضعیفم. من… بدون تو نمیتونم.»


قرصارو تو دستش ریخت و اشک هاش تند تر شدن.

«منتظرم باش… فقط یکم دیگه.»


لب هاش لرزید. بعد همه قرص هارو قورت داد.

بدنش لرزید، اما یه ارامش عجیب بهش دست داد. به پشت رو خاک افتاد و بارون به آرومی رو صورتش می بارید. 


چشم هاش داشت بسته می‌شد. آخرین چیزی که دید هیسونگ بود که بالا سرش ایستاده بود با همون لبخند همیشگیش.


نیکی زمزمه کرد: 

«بالاخره رسیدم…پیشت.» 


و همه چیز سیاه شد.


.


Report Page