When the day ends

When the day ends

Negar

جی موفق نشد که تولد جویون رو جشن بگیره، این بار هم تلاشش به یه شکست بزرگ و یه بحث پرتنش تبدیل شده بود. بعد از اون دوباره با شرکت تماس گرفت و درخواستشون برای دادگاه فوری ثبت شد. دادگاهی که الان به جریان در اومده بود.

‌

ورود قاضی باعث شد که تمامی حضار از روی صندلی‌هاشون بلند بشن و سوها با عصبانیت پوست کنار ناخونش رو کشید. عصبی بود و هیچ‌چیزی نمیتونست بیشتر از قرار گرفتن توی اون جلسه خونش رو به جوش بیاره. جی پسرشون رو بازیچه کرده بود.

‌

قاضی پشت جایگاهش نشست و افراد حاضر به تقلید از اون، روی صندلی‌هاشون برگشتن. جیک کنار جی نشسته بود و جونگوون روی گوشه‌ترین صندلی ردیف اول جا خوش کرده بود. کمی وول می‌خورد و با نگاهش دنبال نشانه‌ای از حضور جویون می‌گشت.

‌

با اعلام قاضی جلسه به طور رسمی شروع شد و جیک از روی جاش بلند شد. اون درخواستش رو بیان کرد و همونطور که به قاضی خیره شده بود، موقعیت‌ها و فرصت‌هایی که به خاطر عدم تمایل سوها باعث فاصله افتادن بین جی و پسرش شده بود رو ردیف کرد. میون حرف‌هاش در دادگاه باز و بالاخره، دلیل تشکیل جلسه‌ی اون روز وارد فضای متشنج و خفه‌ کننده‌ی دادگاه شد. جویون رسیده بود.

‌‌

پسربچه‌‌‌‌ای چهار ساله، با چتری‌های فندوقی، صاف و بلند که دور و اطراف صورتش رو پر کرده بود. جویون صورتش رو چرخوند و چشم‌های براق مشکی رنگش نمایان شدن، قدم هاش کوتاه بودن اما سریع تر از زن همراهش بود و این باعث عقب کشیده شدن دستش شد. سوجی متوجه نگاه خیره‌ی دیگران شده بود و جویون رو به طرف خودش می‌کشید. ابروهای کم پشت جویون به همدیگه نزدیک شدن و پاهاش از حرکت ایستاد. قاضی چند باری رو روی میز کوبید و جلسه به حالت قبلی خودش برگشت. با این تفاوت که حالا، صورت سوها سرخ‌تر بود و با پا روی زمین ضرب گرفته بود.

‌‌

جی گردنش رو چرخوند و به جویون خیره شد. پسرش هنوز گیج بود و دنبال پدرش می‌گشت. چشم‌های جی چروکیده شد و خواست تا از روی صندلیش بلند بشه که جیک شونه‌ش رو فشرد. جلسه هنوز ادامه داشت. سوجی روی یکی از صندلی های وسطی سالن نشست و جویون رو کنار خودش نشوند. توی همون لحظه، جیک شروع کرد به پرسیدن سوال‌هاش از سوها و این خطاب قرار دادن، جویون رو متوجه مادرش کرد. کمی بعدتر بهانه‌های سوها باعث عصبی شدن جی شد و کلمات بلندش نظم دادگاه رو به هم زد. اون دو نفر بدون توجه به اخطارها سر همدیگه داد می‌زدن. جویون لاغرتر به نظر‌ می‌رسید، شلخته بود و همراه با خاله‌ش به دادگاهی اومده بود که نباید می‌دید. جی نمی‌تونست خودش رو کنترل کنه و سوها دوباره داشت با دروغ، همه چیز رو به نفع خودش تعریف می‌کرد.

‌‌‌

جویون حالا به خوبی مکان پدرش رو پیدا کرده بود. پدرش داشت فریاد می‌زد. وقت‌هایی که پدرش عصبی بود، اون رو بغل نمی‌کرد. دلتنگش نمی‌شد و بهش نگاه نمی‌کرد. جویون خودش رو توی صندلی فرو برد و زانوهاش رو جمع کرد. پیشونیش پایین و پایین‌تر رفت و لحظه‌ای بعد پشت زانوهاش پنهان شده بود. مادر و پدرش سر هم داد می‌زدن و نگاه‌های زیادی رو احساس می‌کرد. نگاه‌های بزرگ، تیزبین و دلسوز. جویون این چشم‌هارو دوست نداشت، از اینکه دست خاله‌ش رو گرفته بود پشیمون بود.

‌‌

توی یه لحظه، صدای متفاوت و آشنایی باعث تکون خوردن گوشش شد. جویون سرش رو کمی بالا کشید و چشم‌هاش از پشت زانوهاش پدیدار شدن. مرد مقابلش رو می‌شناخت، قبلا همراه پدرش اون رو دیده بود. جی گفته بود که اون یه همراهه. یه همراه خیلی خوب. جویون زمزمه کرد.

‌‌

-سامچون؟

‌‌

جونگوون دستش رو بلند کرد و جویون به سرعت انگشت‌های کوچیکش رو دور دو انگشت مرد حلقه کرد. صورتش مشوش بود و صورت اون مرد بهش لبخند می‌زد. سوجی از سر جاش بلند شد و همراه با جونگوون، جویون رو از توی جلسه خارج کردن.

‌‌

وقتی که پشت در قرار گرفتن، جونگوون با عصبانیت به سوجی نگاه می‌کرد. جویون دستش رو به طرف جونگوون دراز کرد اما قدمی رو فاصله داشت. سوجی دوباره داشت دستش رو به عقب می‌کشید.

‌‌

-هیچ متوجهی که اینجا کجاست؟ چطور تونستی جویون رو بیاری؟ چه کسی بهتون اجازه‌ی ورود داد؟

‌‌

-تو همراه جی‌ای، نه؟ جویون رو ببر. من خسته شدم. میدونی چند وقته که اونا پسرشون رو پیش من ول کردن؟ هیچ میدونی نگه داری از یه بچه چقدر سخته؟ فقط چون سوها میره سر کار و من بیکارم. این چه دلیلیه؟ حتی نمیتونم بخوابم. جویون همیشه شیطنت میکنه و ..

‌‌

جویون دستش رو محکم کشید و سوجی با تعجب به پسر کوچیک و کوتاهی که کنارش ایستاده بود نگاه کرد. چشم های پسرک تیره و خاموش بودن و دست های کوچیکش مشت شده بودن. جویون با صدای خش داری زمزمه کرد.

‌‌

-باهات برنمی‌گردم.

‌‌

چشم‌های سوجی توی حدقه‌ش چرخ خورد. نگاهش به سمت جونگوون برگشت و مشغول ماساژ دادن مچش شد.

‌‌

-جویون رو ببر پیش پدرش. نذار که سوها برش‌گردونه، من مسئولیتش رو قبول نمی‌کنم و سرپرست این بچه نیستم.

‌‌

سوجی سر جاش چرخید و جونگوون برای هم‌قد شدن با جویون خودش رو تا کرد. از این زاویه، بهتر پسر جی رو می‌دید. چشم‌های ناواضحش خیس بودن اما گریه نمی‌کرد. جویون سرسخت به نظر می‌رسید و نسبت به دیدار قبلیشون توی سه ماه قبل‌تر؛ بالغ تر شده بود. دست های جویون رو توی دستش گرفت.

‌‌

-میریم پیش جی. میتونی بابات رو ببینی. اون دلتنگته.

‌‌

جونگوون مطمئن بود که ردی از برق رو توی چشم‌های پسر کوچیک‌ دید. برق آشنایی که جونگوون رو یاد امید‌های واهی خودش مینداخت. «اون دلتنگمه، میرم پیش بابا».

‌‌

جی بعد از تموم شدن دادگاه پسرش رو به آغوش کشید و با صدایی آهسته مشغول زمزمه کردن دم گوشش شد. این چیزی بود که از تیرگی چشم‌های پسرک کم می‌کرد. نجواهایی گرم و آروم. اون توی بغل پدرش بود.

‌

‌

---

‌

‌

سونو و سونگهون بین پارکینگ، پله‌ها و واحدشون در رفت و آمد بودن. سونگهون تازه به خونه برگشته بود و سونو از قبل لیستی رو برای کارهایی که باید انجام می‌دادن آماده کرده بود. برای کمپینگ یکی از پارک‌های جنگلی و معروف رو انتخاب کرده بودن و قرار بود که زودتر بخوابن تا صبح زود حرکتشون رو شروع کنن. اونا باید یه جای خوب رو برای نشستن پیدا می‌کردن، قبل از شلوغ شدن اون مکان.

‌

وقتی که سونگهون با جیک برخورد کرد، اون تازه وارد راه پله شده بود و خستگی از سر و روش مشخص بود. جیک خم شد و سونگهون هم سریع خودش رو دو لا کرد.

‌

-خسته نباشی جیک، به نظر میرسه که روز سختی رو گذروندی.

‌

جیک از ته دلش آه کشید و لبخند نرم سونگهون باعث گرم شدن چهره‌ش شد.

‌

-مطمئن نیستم، وکالت شغل پیچیده‌ایه. امیدوارم نتیجه‌ای که دادگاه اعلام می‌کنه خستگیم رو از بین ببره.

‌

-منم همینطور!

‌

جیک به سونگهون لبخند زد و بعد از فشردن دستش، از کنارش عبور کرد. درست قبل از اینکه به طبقه‌ی دوم برسه، صدای بلند شده‌ی سونگهون رو از پایین پله‌ها شنید.

‌

-می‌خوای صبح دیرتر حرکت کنیم؟ برای اینکه استراحت کنی.

‌

جیک تازه قرارشون رو به یاد آورد. با صدایی که هم اندازه‌ با سونگهون بلند بود جوابش رو داد.

‌

-نه. همه چیز عالیه سونگهون.

‌

هیسونگ طی روز با جیک در ارتباط بود و میدونست که دادگاهش چطور پیش رفته. میدونست که قراره دیر برگرده و خسته باشه، پس شام رو آماده کرده بود و وقتی جیک رسید، کتش رو از دستش گرفت. روزهایی که دادگاه داشتن سخت تر از روزهای عادی می‌گذشت.

‌

-خسته نباشی جیک.

‌‌

بوی غذایی که به مشام جیک می‌رسید هوش رو از سرش پروند و ابروهاش با خوشحالی بالاتر رفت.

‌‌

-ممنونم لی. زحمت کشیدی.

‌

هیسونگ سرش رو تکون داد و لب‌هاش رو به همدیگه فشرد. این فقط یه همدلی بود. همکارها وضعیت هم رو درک می‌کردن، خیلی خوب.

‌

جیک و هیسونگ بعد از خوردن غذا و شستن ظروف از همدیگه جدا شدن و هر کسی توی اتاق خودش برای خوابیدن آماده شد. سونو و سونگهون هم توی اتاقشون بودن، با این تفاوت که شب به همین سادگی به اتمام نمی‌رسید.

‌

سونگهون روی سونو دراز کشیده بود و مشغول بوسیدن پسر کوچیکتر بود. بوسه‌های عمیقش فرصتی رو برای نفس کشیدن باقی نمیذاشت. هیچ وقفه‌ای بین لب‌هاشون در کار نبود. سونو برهنه بود و دکمه‌های پیراهنی که سونگهون به تن داشت تا نیمه باز شده بود.

‌

-هیونگ.. سونگهون هیونگ...

‌

سونو با خماری زمزمه کرد و سونگهون رو به زور متوقف کرد. پسر بزرگتر شلوارش رو در آورده بود.

‌

-چی‌شده، سونو؟

‌

سرش رو از صورت سونو جدا کرد و توی گردنش برد. همونطور که پوست صورتیش رو با لب‌هاش سرخ می‌کرد، دستش رو تا روی گلوی پسر بالا آورد و مشغول نوازشش شد، نوازشی که روی سیب گلوی سونو می‌نشست. نایی رو برای حرف زدن به سونو نداد و لب‌هاش رو تا روی سینه‌ی صاف و پرجنب و جوشش پایین کشید. رد مارک هاش به قدری تیره بود که احتمالا تا روزها از بین نمی‌رفت.

‌

-سونگهون... آه.. ما.. ما باید صبح...

‌‌

دستش رو روی دهن سونو گذاشت و اون رو ساکت کرد. پسر کوچیکتر میلی برای مخالفت نداشت پس فقط دست سونگهون رو کنار زد و دندون‌هاش رو روی شونه‌ی سونگهون گذاشت. گاز محکمش باعث شد که سونگهون به کمرش چنگ بندازه و سونو رو روی تخت بالاتر بکشه. سعی داشت تا خودش رو کاملا روی سونو قرار بده اما سونو توی آغوشش آروم نمی‌گرفت.

‌

-تکون نخور سونو، فقط توی بغلم جا شو.

‌

بعد از گفتن این کلمات نیپل سونو رو به دندون کشید و به لطفش ناله‌ی بلندی از حنجره‌ی سونو خارج شد. گوش‌های سونگهون سرخ شده بود و از شنیدن صدای نیازمند سونو لذت می‌برد. تمام بدنش تحریک شده بود و گرماش پسر کوچیکتر رو احاطه کرده بود. سونگهون هیچ‌چیزی رو بیشتر از لمس کردن و به دست آوردن سونو دوست نداشت. پسر صورتی‌ای که برای اون بی‌تاب می‌شد و مال خودش بود. فقط برای اون.

‌

‌

Report Page