What You Left Behind

What You Left Behind

Titi❕️

چندین ماه از انقطاع اون رابطه گذشته بود؛ ماه‌هایی مملو از سکوت دردآگین، بی‌خبری‌های ممتد و عادتی غریب که در اون، هر دو نبودِ دیگری را به بخشی از روزمرگی بدل کرده بودن؛ گویی آدمی می‌تواند به فقدان هم عادت کند، اگر فقدان آن‌قدر دوام بیاورد که دیگر حضورش عجیب به نظر نرسد.

خانه‌ی تهیون در آستانه‌ی تخلیه بود؛ نیمه‌تاریک، سردگون و آغشته به بوی باران. جعبه‌های بسته‌شده گوشه‌ای از خانه تلنبار بودند و اتاق‌هایی که زمانی از شور حضور دو نفر لبریز می‌شدند، حالا از اثاثیه خالی و از خاطره انباشته بودند.

پرده‌ها نیمه‌کشیده مانده بودند و نور خاکستری به وقت عصر، بی‌رمق و بیمارگونه، از لابه‌لای آن‌ها به داخل می‌خزید؛ نوری که بیشتر از آنکه نماد از روشنایی باشد، یادآورِ پایان بود.

بوی محو قهوه و دود سیگار در هوای سرد خانه معلق مانده بود؛ رایحه‌ای که دیگر به لحظه حال تعلق نداشت و انگار از جایی دور و زمانی که دیگر وجود نداشت، به جا مانده بود.


حتی دیوارهای آن خانه هم حافظه داشتند.


می‌دانستند چه کسی کجا ایستاده، چه کسی کجا گریه کرده، چه کسی در کدام شب خندیده و چه کسی در کدام سکوت، ساعت‌ها به سقف خیره مانده بود.


دیوارها همه‌چیز را به خاطر می‌سپردند؛ آدم‌ها اما نه.


آدم‌ها برای ادامه‌دادن مجبورند فراموش کنند.


بومگیو از آستانه‌ی در وارد شد.

کلید فلزی و سرد را میان انگشت‌هایش فشرد و برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست؛ چنان که گویی اگر پلک‌هایش را به اندازه‌ی کافی محکم بر هم بفشارد، می‌تواند جهان را برای چشم به هم زدنی به چند ماه پیش برگرداند.


به‌آرامی قدم برداشت.


با همان حرکت قدم بر خاطراتی از گذشته اش گذاشت که گمان می‌کرد مدت هاست فراموش کرده.


نخستین شبی را به یاد آورد که از همین راهرو عبور کرده بود؛ شبی که تهیون از انتهای راهرو به او خیره شده بود و آن لبخند کوچک را، که همیشه سعی می‌کرد پنهانش کند، گوشه‌ی لب‌هایش نگه داشته بود.


آن نگاه هنوز جایی در ذهن بومگیو زنده بود؛ نه مثل تصویری واضح و دست‌نخورده، بلکه شبیه انعکاس چراغی دور بر سطح آب؛ تصویری که کافی بود نسیمی بوزد تا خطوطش از هم بگسلد.


با خودش فکر کرد:

آیا می‌توانست دوباره آن نگاه را داشته باشد؟


فقط یک‌بار..!


فقط به اندازه‌ی یک پلک‌زدن هم برایش کافی بود.


دلش می‌خواست به عقب برگردد و ببیند تصویر خودش چگونه در چشم‌های معشوقش جا می‌گرفت.


چقدر دلش می‌خواست دوباره آن تصویر را ببیند.


نه از سر شیفتگی به چهره‌ی خودش؛ از سر دلتنگی برای آن‌گونه دیده‌شدن.

او شیفته‌ی صورت خودش در آینه نبود.

شیفته‌ی صورتی بود که تهیون هنگام نگاه‌کردن به او می‌دید.


نگاهی از جنس پاکی؛ از جنس آن معصومیتی که انگار نمونه‌اش را در هیچ چشم دیگری پیدا نمی‌کرد.


بومگیو همیشه می‌خواست خودش رو از چشم‌های تهیون ببیند.


می‌خواست یک‌بار، فقط یک‌بار، خودش را آن‌گونه ببیند که باور کند دوست‌داشتنی است؛ بی‌آنکه مجبور باشد برای دیده‌شدن یا دوست داشته‌شدن فریاد بزند یا تقلا کند.


شاید تمام آن رابطه، در نهایت، تلاش خاموشی بود برای پیدا کردن تصویری از خودش که بتواند دوستش داشته باشد.


شاید آدم گاهی عاشق کسی نمی‌شود؛ عاشق نسخه‌ای از خودش می‌شود که آن آدم در وجودش بیدار کرده است.


و بومگیو فقط همان نسخه را می‌توانست تحمل کند.

نسخه‌ای که کنار تهیون بود.


به آشپزخانه رسید.


تهیون برای آخرین بار قهوه آماده کرده بود؛ همان قهوه‌ی تلخ و خوش‌عطر همیشگی.


بخار کم‌جانش از سطح فنجان بالا می‌رفت و برای چند لحظه، آشپزخانه دوباره شبیه گذشته شد.


گفت‌وگویی ساده میانشان شکل گرفت؛ از چیزهایی که اهمیتی نداشتند، از مسیر فردای تهیون، از وسایلی که هنوز بسته نشده بودند، از خیابانی که قرار بود از آن برود.


حرف می‌زدند، چون سکوت بیش از حد شبیه اعتراف بود.

کلمات از دهانشان بیرون می‌آمدند و در فاصله‌ی کوتاه میانشان می‌مردند.

پشت هر جمله، ماه‌ها حرف نگفته رسوب کرده بود.

هیچ‌کدام از دیگری نپرسیدند هیچ می‌دانی چقدر دلم برایت تنگ شده؟..

شاید بعضی سؤال‌ها فقط در زمانی که هنوز چیزی برای نجات‌دادن وجود دارد، معنا دارند.

بعدتر که می‌رسند، دیگر سؤال نیستند؛ مرثیه‌اند.


نگاه بومگیو روی فنجان لب‌پر ماند.

فنجانی که دیگر کامل نبود، اما آن‌قدر آشنا بود که کسی دلش نیاید دورش بیندازد.


مگر نه اینکه آدم‌ها هم همین‌طورند؟

کم‌کم ترک برمی‌دارند.

لب‌پر می‌شوند.

چیزی از شکل سابقشان کم می‌شود و با این حال، هنوز نمی‌توانی دورشان بیندازی.

نه می‌توانی با آسودگی نگه‌شان داری، نه می‌توانی بی‌دردسر رهایشان کنی.


و شاید تراژدیِ آدم‌ها همین باشد؛ اینکه بعضی چیزهای شکسته، هنوز آن‌قدر عزیزند که نتوانی از آن‌ها دل بکنی.



°•

سیگارش را در بالکن روشن کرد.


باران روی شیشه‌ها و نرده‌ها می‌نشست، لحظه‌ای مکث می‌کرد و بعد، بی‌صدا، راهش را به سمت پایین پیدا می‌کرد.


دود سیگار در هوای نمناک حل می‌شد.

بوی سیگاری که زمانی برای بومگیو ناخوشایند بود، حالا عجیب آشنا شده بود؛ نه به خاطر خودش، بلکه چون بخشی از بوی روزهایی بود که تهیون هنوز در آن‌ها حضور داشت.


فندک با صدای خشک کلیکش روشن شد.


جرقه‌ای کوچک میان ظلمت.


لحظه‌ای کوتاه که گذشته را روشن کرد، اما هرگز نتوانست آن را زنده کند.


بومگیو به شعله خیره ماند تا خاموش شد.

بعضی چیزها فقط یک‌بار روشن می‌شوند.


بعد، هرقدر هم دستت را به سویشان دراز کنی، چیزی جز خاطره‌ی نورشان نصیبت نمی‌شود.


و شاید بدتر آنکه خاطره هم با گذشت زمان رنگ می‌بازد.


وقتی به اتاق خواب برگشت، سکوت سنگین‌تر شده بود.


روی میز، شیشه‌ی عطر وانیلی باقی مانده بود؛ یکی از آخرین نشانه‌های حضور بومگیو در زندگی تهیون.


چند قطره بیشتر نمانده بود.

شیشه را برداشت و بی‌اختیار درش را باز کرد.

رایحه‌ی آشنا در هوا پخش شد.

برای یک چشم‌به‌هم‌زدن، اتاق دوباره نفس کشید.





تمام دفعاتی که موهایش زیر انگشت‌های لطیف تهیون نوازش شده بود، از جایی دور در حافظه‌اش بازگشتند؛ دست‌هایی که میان موهای بلند و ابریشمی‌اش حرکت می‌کردند، آهسته و بی‌شتاب، به سبکی یک پر؛ گویی می‌توانستند حزن انباشته در وجودش را لمس کنند و پیش از آنکه سنگین‌تر شود، با خود ببرند.


تمام دفعاتی که در همین اتاق گریه کرده بود.


تمام اشک‌هایی که پس از متولدشدن و پیش از آنکه به پایین گونه‌هایش برسند، با لب‌های تهیون بوسیده شده بودند.


تمام بارهایی که گونه‌های سرخش زیر لمس دست‌های او آرام گرفته بودند.


تمام شب‌هایی که یکی خوابش برده بود و دیگری تا صبح به نفس‌کشیدن او گوش داده بود.


تمام صبح‌هایی که با نگاهی خواب‌آلود به یکدیگر لبخند زده بودند، بی‌آنکه بدانند بعضی صبح‌ها آخرینِ چیزی هستند که بعداً تمام عمر برایشان دلتنگ می‌شوی.


حضور تهیون هنوز در حافظه‌ی بومگیو نفس می‌کشید.


اما خاطره، هرقدر هم زنده باشد، نمی‌تواند جای حضور حقیقی آدمی را بگیرد.



پنجره را باز کرد.

هوای سرد به اتاق ریخت و رایحه‌ی وانیل مغشوش و محوگشته را با خود برد.

برای لحظه‌ای مشوش شد.


ترسید که شاید عشق هم همین باشد؛ چیزی که تا وقتی پنجره‌ها بسته‌اند، درونت می‌ماند و تو را از حضورش مطمئن می‌کند، اما کافی است یک‌بار پنجره را باز کنی تا جهان آن را از تو بگیرد.




برای لحظه‌ای هر دو مقابل آینه ایستادند.

همان‌طور که زمانی بارها مقابل همین آینه ایستاده بودند؛ شانه‌به‌شانه، نزدیک، آن‌قدر نزدیک که مرز میان انعکاس‌هایشان تقریباً محو می‌شد.


اما این‌بار چیزی میانشان فاصله انداخته بود.


نه؛ دیوار نبود نه حتی چند قدم فاصله.


چیزی نامرئی‌تر از همه‌ی این‌ها؛ چیزی که نمی‌شد لمسش کرد، اما هر دو وزنش را احساس می‌کردند.


در آینه دو نفر ایستاده بودند که هنوز یکدیگر را می‌شناختند.


هنوز خطوط چهره‌ی هم را از بر بودند.

هنوز می‌توانستند حدس بزنند دیگری چه زمانی دچار اشتیاق و شورمندی، چه وقت نگاهش را می‌دزدد و چه وقت از شدت خستگی، دست‌هایش را در جیبش فرو می‌کند.


هنوز می‌توانستند تمام جزئیات یکدیگر را به خاطر بیاورند.

اما.. دیگر به یکدیگر تعلق نداشتند.


گمان می‌کنم غم‌انگیزترین شکل جدایی همین باشد؛ اینکه کسی را آن‌قدر خوب بشناسی که بتوانی ریزترین عادت‌هایش را از حفظ بگویی، اما دیگر آن عادت ها را از نزدیک نبینی.


خانه سرانجام خالی شد و آخرین چراغ خاموش شد.

و آخرین بوسه در آن خانه جا ماند.


کلید بومگیو روی میز قرار گرفت.

فردا تهیون می‌رفت و شهری تازه، خیابان‌هایی تازه و جغرافیایی که هیچ‌کدام خاطره‌ای از بومگیو نداشتند.


و بومگیو، بی‌آنکه دقیقاً بداند چرا، به دنبال آخرین نقطه‌ای می‌گشت که هنوز می‌توانست تهیون را در آن تصور کند.


درست کنار خودش. جایی که کمترین فاصله را دارند.

شاید تهیون هنوز تمام خانه را ترک نکرده بود.

شاید بخشی از او در همان اتاق، میان بوی قهوه و دود سیگار و شب های تیره و تار جا مانده بود.


شاید بخشی از او میان شب‌های تیره و دجی و اشک‌های ریخته‌شده باقی مانده بود.


و شاید مهم‌تر از همه، بخشی از او میان بوسه‌ها و نوازش‌هایی مانده بود که دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست آن‌ها را داشته باشد.


در آستانه‌ی در، برای آخرین بار مقابل یکدیگر ایستادند و هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

فقط همدیگر را در آغوش گرفتند.

نه وعده‌ای و نه قولی،

بدون امیدوار کردن دیگری با دروغ هایی که با "شاید دوباره.." آغاز می‌شوند.


گرمای تنشان برای چند ثانیه میان آن دو رد و بدل شد؛ آخرین چیزی که هنوز می‌توانستند بی‌آنکه از دیگری چیزی بخواهند، به یکدیگر ببخشند.


بومگیو پلک‌هایش را روی هم گذاشت.

صدای تپش قلب تهیون را شنید.


همان ضرباهنگ آشنایی که زمانی برایش معنای خانه داشت. همانقدر امن


اولین چیزی که در آن عشق، می‌زیست.


و حالا، آخرین چیزی که باید از آن خداحافظی می‌کرد.

آغوش کوتاه بود.


چراکه هر دو می‌دانستند اگر کمی بیشتر ادامه پیدا کند، یکی از آن‌ها امیدوار خواهد شد.

و امیدی که قرار نباشد به جایی برسد، گاهی از خودِ جدایی بی‌رحم‌تر است.

پس از هم جدا شدند.



انگار حتی دلشان نمی‌آمد دست‌هایشان را ناگهان از یکدیگر پس بکشند.


تهیون رفت و در بسته شد و این‌بار هیچ‌کسی پشت در نماند.


بومگیو چند ثانیه همان‌جا ایستاد و به دستگیره در چشم دوخت.

به جایی که چند لحظه پیش دست تهیون روی آن بود.

بعد دست خودش را روی همان نقطه گذاشت.


سرد بود.

دیگر هیچ گرمایی نداشت.


بومگیو لبخند بسیار کمرنگی زد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر به سان اعتراف به شکست‌اند تا شادی.


کلید را برداشت و از خانه بیرون رفت.

باران می‌بارید.

در خیابان پرسه می‌زد و به سنگ های گوشه خیابان ضربه می‌زد.

با خودش زمزمه می‌کرد:

"خودم همه چیزو از خودم گرفتم"

"همه چیزی که از زندگیم می‌خواستم، از دستام پر زد و رفت"

خیابان در هاله‌ای از نور چراغ‌ها و آبِ باران محو شده بود.

چند قدم که رفت، ایستاد و برگشت.

پنجره‌ی خانه هنوز پیدا بود.


همان پنجره‌ای که زمانی پشت آن تهیون ایستاده بود؛ با موهای آشفته، با لبخندی کوچک، با دستی که برایش تکان می‌خورد.


حالا تاریک بود؛ کاملاً تاریک.


بومگیو مدتی به آن خیره ماند.


خانه‌ای که دیگر کسی در آن نیست، چیزی جز خاطره‌ی کسانی نیست که زمانی در آن زندگی کرده‌اند.

و شاید آدم‌ها هم همین‌اند.


بعد از رفتنشان، چیزی از آن‌ها باقی می‌ماند؛ بویی روی لباس، آهنگی در یک خیابان، فنجانی لب‌پر، عطر وانیلی، یا صدای تپش قلبی که هنوز گاهی در خواب می‌شنوی.


اما هیچ‌کدام خودِ آدم نیستند.


هیچ‌کدام دستش را جای دست او روی شانه‌ات نمی‌گذارند.


هیچ‌کدام وقتی گریه می‌کنی، اشکت را پیش از آنکه به گونه‌ات برسد، نمی‌بوسند.


هیچ‌کدام نمی‌گویند دوستت دارم؛ می‌گویند؟


و شاید دردناک‌ترین بخشِ فقدان نیز باشد؛


اینکه یک نفر می‌تواند هنوز در تمام خاطراتت زنده باشد، اما دیگر هیچ‌جای زندگی‌ات حضور نداشته باشد.


بومگیو سرش را پایین انداخت و به راه افتاد.


باران روی موهای بلند و ابریشمی مشکی رنگش می‌نشست.

او دیگر برنگشت.


خانه پشت سرش کوچک‌تر و کوچک‌تر شد؛ تا جایی که در میان چراغ های رنگی تزئین شب کریسمس شهر گم شد.


و آن شب، برای نخستین‌بار، فهمید دلتنگی همیشه میلِ برگشتن نیست.


گاهی فقط میلِ برگشتن به زمانی‌ست که هنوز نمی‌دانستی قرار است چیزی را از دست بدهی و بایستی قدر آن را بدانی.


زمانی که هنوز می‌شد باور کرد بعضی آدم‌ها می‌مانند.


زمانی که هنوز یک آغوش، پایان نبود.


زمانی که هنوز فردا، نامِ دیگری برای ادامه‌دادن بود.


اما فردا رسید.

و تهیون برایش فردایی نداشت.


و شاید هیچ غمی بزرگ‌تر از این نباشد که زندگی، بی‌رحمانه به راه خودش ادامه دهد؛

صبح شود،

قهوه دم بکشد،

باران بند بیاید،

شهر دوباره شلوغ شود،

جایی که گمان می‌کنی هیچ چیز برای بدست آوردن نداری

و تو در میان تمام این داشتن‌ها،

فقط یک نفر را نداشته باشی و می‌فهمی هیچ چیز برای از دست دادن نداری؛


همان یک نفر به تو یادآوری می‌کند چقدر همه چیز بعد از لب پر شدن شکننده ست.

و این قصه از دست دادن بود؛

از دست دادن کسی که زمانی فکر می‌کردی قرار است بماند.


Report Page