We still.. "p4"
Writed by Terryهنوز چند دقیقهای از رفتنِ سوبین نگذشته بود که تلفن تهیون به صدا در اومد. اون رو برداشت و چشمش به شمارهی ناشناس خورد، شمارهای که بین مخاطبانش ذخیره نشده بود اما آشنا تر از هر شمارهی دیگهای بود.
خوب میدونست صاحب این شماره کیه، و همین دستپاچهش میکرد..
تماس رو زود جواب داد تا با فکر کردنِ بیش از حد همه چیز رو خراب نکنه.
٫٫ بفرمایید
- آماده شو بیا پایین، منتظرتم.
٫٫ چی!؟ تو کجایی؟؟
- جلوی درِ هتلتون. زود بیا منو منتظر نذار.
نفسِ تهیون برای گفتن جملهی بعدیش توی سینهش حبس شد.
از کجا متوجهِ جای تهیون شده بود؟ نکنه تعقیبش کرده بود؟!
بالاخره اون چوی یونجون بود، هیچ چیزی ازش بعید نبود..
آماده شد و بعد از پیاده شدن از آسانسور، خودش رو به یونجون که به ماشین تکیه داده بود رسوند
هنوز هم آمادگی روبهرو شدن با گذشته رو نداشت، هنوز قصد داشت ازش فرار کنه اما چرا؟ از چی میترسید؟
از خودش؟ یا از یونجونی که هر دفعه تهیون رو با خودِ گذشتهش رو در رو میکرد؟
٫٫ اینجا چیکار میکنی؟
- ما باید باهم حرف بزنیم.
٫٫ "ما"یی وجود نداره یونجون! شِش ساله که از "ما" بودنمون گذشته و حالا تو دوباره سر و کلهت پیدا شده؟؟
- واقعا نمیفهمم چرا انقدر نسبت به من عصبی و خشمگین رفتار میکنی. تو هنوز نتونستی احساساتت رو نسبت به من تفکیک کنی و هنوز با دیدن من عصبی میشی چون داری خودت رو گول میزنی!
حق با یونجون بود، این حجم از خشم و حرص در برابر یونجون از کجا میاومد؟ چرا هر دفعه که به چشمهاش نگاه میکرد ضعفهاش بزرگ و بزرگتر میشدن؟
تهیون احساس آشنایی داشت، حسی مثل پیدا کردن بوی خاصِ خونهی کودکی بعد از گذر چندین سال دوری یا دیدن یک دوست قدیمی بعد از مدت طولانی..
درست مثل همون حسی که توی لحظهی اولین برخوردش با یونجون بعد از شِش سال داشت!.
اما با این تفاوت که این حس، حس خوبی نبود..
٫٫ چطور میتونی ایرادی از یک نفر بگیری در حالی که خودت هم همین مشکل رو داری؟ یادت رفته چندبار ازت خواستم درست برخورد کنی و حتی بابتش دعوا هم کردیم و هر دفعه من توی فهموندن اینکه تو مقصری شکست میخوردم؟؟
- مشکل دقیقا همینه! تو همیشه باهام طوری رفتار میکردی که انگار تنها آدم اشتباه این رابطه من بودم و تو یک فرشته بودی.!
٫٫ چون واقعا بودی! و مخالفت تو نمیتونه این حقیقت رو تغییر بده یونجون!
یونجون نفس عمیق کشید. دستهاش حالت بیقراری به خودشون گرفته بودن و از روی لباسش به بین موهاش سفر میکردن.
جدیت یونجون عادی بود تا اینکه شدت حرکت دستهاش بیشتر شدن.! تیشرتش رو توی تنش تنظیم میکردن، از سرشونه ها گرفته تا مدل آستینهاش، بعد به سمت خط دوختِ اطراف تیشرت میرفتن و در تلاش بودن هر دو خط رو باهم تراز کنن..
٫٫ چیکار داری میکنی؟
تهیون نگران شده بود، یونجون وسواس گرفته بود؟
یونجون تعداد نفسهاش و عمقشون رو بیشتر کرد، باید خودش رو کنترل میکرد وگرنه تهیون رو از حرکات خودش میترسوند..
- اهم- چیزی نیست، فکر کردم حشره روی لباسمه
تهیون خواست بگه "خودت هم میدونی که حشرهای در کار نبود" اما ترجیح داد سکوت کنه تا افکاری مثل موفقیت توی جلب کردن توجهِ تهیون به ذهن یونجون خطور نکنه..
٫٫ چرا انقدر علاقه داری دفتری که شِش سال پیش بسته شده رو دوباره باز کنی؟ چه اهمیتی داره به چه دلیلی ما از هم جدا شدیم وقتی درست یا اشتباه این رابطه تاثیر خودش رو روی هردومون گذاشته؟؟
- دفتر ما هیچوقت بسته نشد تهیون، من نمیخوام این دفتر بسته بشه و برای همینه که حالا اینجام.
روبهرو شدن با گذشتهای دور اما تاثیر گذار جرعت میخواست، که قلب هر دو از این جرعت خالی بود.
شونههای متزلزل تهیون رو گرفت و به سمت خودش کشوند، طوری که تمام توجهش رو به خودش جلب کنه.
- من و نگاه کن! من عوض شدم. میتونم کاری بکنم که جای تمام اون خاطرات بدی که باهم داشتیم با خاطرات خوب و جدید پر بشن و مجبور نباشیم هر دفعه که همدیگه رو میبینیم یاد دعواهامون بیافتیم!.
نفس عمیقی کشید، قرار نبود حال خوبش تو ساعاتی که با سوبین گذرونده بود با این نگاههای "من از پس همه چیز بر میام" یونجون فراموشش بشن اما این پسر طوری همه چیز رو به نفع و خواستهی خودش میچرخوند که باعث میشد به این فکر کنه که یونجون بیش از اندازه قوی بود یا تهیون بیش از حد شکننده بود؟..
٫٫ چیزی که بین ما بود ارزش اینهمه اهمیت دادن رو نداره یونجون!.
دستهای یونجون رو از روی شونهش پس زد و ازش فاصله گرفت. کمی دورتر از هتل صندلیای خاکستری رنگ بود که به چشمش خورد نشست. بیصدا به سمتش رفت، یونجون هم پشت سرش راه افتاده بود و کنار تهیون با فاصلهی کمی نشست، قصد داشت بهش نشون بده که هنوز فرصتی برای برگردوندن صمیمیتِ گذشته هست..
- منظورت چیه که ارزش نداره؟ یعنی ما یک روز خوش هم باهم نداشتیم که ارزش تکرار شدن داشته باشن؟؟
٫٫ من و تو هیچوقت نتونستیم اون آدمی باشیم که بهش نیاز داشتیم، همینطور هم میمونیم..
- این حرفو نزن تهیون..! من بعد از تو خیلی روی خودم کار کردم تا بتونم اونی باشم که تو همیشه میخواستی!
٫٫ واقعا فکر میکنی اون رو توی وجودت داری؟
- چی؟!
٫٫ فکر میکنی این آدمِ خوبی که فکر میکنی هستی، چیزیه که واقعا هستی یا فقط تظاهر به خوب بودن میکنی؟ فکر میکنی میتونی گذشتهت رو از خودت دور کنی و تظاهر کنی هیچوقت اون آدم نبودی؟
جملات تهیون بیشتر از عجیب بودن، مثل یک مکالمهی مخفی بین تهیون و خودش به نظر میاومدن!..
- اون یونجونِ گذشته که تو خوب میشناسیش من بودم. این آدمی که الان هستم هم منم، و من انتخاب کردم که این باشم. میشه بدون اینکه همه چیز رو سخت کنی به ما یه فرصت بدی؟؟
٫٫ میشه تو هم قبول کنی وقتش رسیده که از "ما" شدنمون قطع امید کنی؟ شِش ساله از همه چیز گذشته و تو هنوز به فکرشی؟!
- نه نمیتون-
٫٫ من حالا یکیو دارم که بهم حس خوبی میده. کنارش حالم خوبه و مجبور نیستم به این فکر کنم که چطور کنارش خودم باشم یا چطور وقتی یه روزی باهاش به مشکل خوردم باید باهاش حرف بزنم که آخرش به دعوا نکشه!.
چطور میتونست انقدر نفرت انگیز و دروغگو باشه؟
چون طرف مقابلش یونجون بود حرفی از احساسات واقعیش نزد یا هنوز هم سعی داشت خودش رو فریب بده؟؟
قلب یونجون به درد اومد. مهمترین آدم زندگی یونجون کنار یک نفر دیگه حالش خوب بود و دیگه به یونجون نیازی نداشت.
هر چند حتی زمانی که تهیون رو کنارش داشت، حال خوبش رو بیشتر نمیکرد..
اما همچنان قصد نداشت قبول کنه که برای تهیون آدم خوبی نبوده، مثل بچههایی شده بود که از هر بهونهای برای نپذیرفتن اشتباهاتشون استفاده میکنن و این تو آستانهی بیست و هفت سالگیش اصلا حرکت جالبی نبود!.
تا حالا از پس همه چیز خوب بر اومده بود، اما این مورد؟ مثل نقطه ضعفش بود. حداقل زمانی که بهتر از همه میدونست چقدر برای تهیون تلاش کرده تا بهجای درد، درمان باشه..
- نیاز نبود ما رو باهم مقایسه کنی.!
٫٫ بس کن یونجون! تو خودتم خوب میدونی که هیچوقت تحمل نداری گزینهی دوم کسی باشی!. تو هیچوقت نمیتونی توجه یک نفر رو با دیگران سهیم بشی و توجه آدمارو فقط برای خودت میخوای..!
- من اون چیزی رو میخوام که لایقشم فهمیدی؟
٫٫ اونوقت فکر میکنی لایق بهترینهایی؟!
جوابی که برای این سوال نداشت، قفل سکوت رو به لبهای یونجون زدن.
توی زندگیش به قدری احساس پوچی میکرد که حتی مطمعن نبود لایق بهترینهاست یا این چیزی بود که قصد داشتنش رو داشت؟.
- به خودت بیا تهیون. اونی که تو فکر میکنی کنارش حالت خوبه هم یه روزی ترکت میکنه، و اون موقع میفهمی جز من هیچکس قرار نیست کنارت بمونه..
از روی صندلی بلند شد و کمی مکث کرد، انگار که دنبال بهترین جمله برای توصیف چیزی که توی ذهنش بود میگشت..
- میدونی چیه؟ الان میفهمم چرا هیچوقت نمیتونستیم باهم کنار بیایم. تو هنوز هم همونقدر مغرور و خودبزرگ بینی و همین نیمی از کار رو خراب میکنه..
تهیون رو روی صندلی تنها گذاشت و به سمت ماشین رفت.
این شِش سال از زندگیش، درسهای زیادی بهش داده بودن.
یونجون بزرگ شده بود، با وجود شیشههای خورد شدهی وجودش از نظر شخصیتی رشد کرده بود و برای بهتر شدن تلاش کرده بود؛ چون سابقهای توی پذیرفتن اشتباهاتش نداشت و با افتخار ازشون طرفداری میکرد!.
ولی حالا؟ اون قبول کرده بود که نیمی از مشکلات رابطهشون مربوط به یونجون بود. هر چند به زبون نیاورد اما با کنایه فهموند که اشتباهاتش رو قبول داره و از تهیون هم میخواست تا اینکار رو متقابل انجام بده تا بلکه شانسی برای دوباره "ما" شدنشون وجود داشته باشه اما شکست خورد.
اون پسر خودخواه ترین آدمی بود که تابهحال دیده بود..
· · ─────── ·𖥸· ─────── · ·
چند ساعتی از مهمونی گذشته بود و محیط پر از کارمندهایی بود چه همیشه آمادهی مهمونیاند.
از زمان شروعِ مهمونی سوبین رو ندیده بود و هیچ ایدهای برای جایی که بود نداشت چون چند دقیقه قبل سانگوون رو برای تهیون فرستاده بود و ازش خواسته بود تا اون رو کنار اتاقک نگه داره و منتظر بمونه!
از زمانی که سانگوون تهیون رو اینجا تنها گذاشت پانزده دقیقهای گذشته بود و همچنان خبری از سوبین نشده بود.
آه.. کسل کننده بودنِ این مهمونی هم جزوی از برنامه بود یا..؟
لیوان دست نخوردهی روی میز رو برداشت و جرعه ای ازش نوشید. سعی داشت با نوشیدنی و گوش ایستادن برای شنیدن مکالمات همکارهاش خودش رو سرگرم کنه که یکدفعه سوبین رو دید که از درِ ورودی داخل شد و بیتوجه به تهیون به سمت دیگهای رفت..
قطعا اتفاقی افتاده بود و همین که سبب این اتفاق رو نمیدونست اضطرابش رو بیشتر میکرد!.
٫٫ چوی سوبین!
همینطور که به سمتش میرفت اسمش رو صدا میکرد.
به وضوح دید که سوبین متوجه حضور تهیون شد، اما ازش دور شدو فاصله گرفت.
شوکه شد بود.. این اولین بار بود که سوبین اینطور باهاش برخورد میکرد و همین تهیون رو نگران تر میکرد!
قطعا اتفاق بزرگی افتاده کن باعث شده سوبین اینطور ازش فاصله بگیره.
همینطور که به دنبال سوبین کشیده میشد تنهش به مَردی آشنا خورد. چشمهاش که از روی شونههای مرد بالاتر رفت به نگاهِ پیروزمندانهی مَرد گره خورد. قصد داشت عذرخواهی کنه اما حالا.. ذهنش شروع به فریاد کشیدن کرده بود و تمام اجزای صورتش رو به لرزه در آورده بود..!
٫٫ یون.. جون!؟
نفسش بند اومده بود و نمیدونست چی باید به زبون بیاره، اما سوالات مهم همینطور از ذهنش رد میشدن!
مثل "اینجا چیکار میکنی؟" یا "بخاطر من اومدی اینجا؟"
اما هیچکدوم از این سوالات، اونی نبود که باید میپرسید..
- من چرا اینجام! این، اون سوالیه که میخوای ازم بپرسی درسته؟ در جوابش باید بگم منو دستکم گرفتی، اگر تا دیروز قصد داشتم بیخیال بشم از حالا به بعد دیگه اینکارو نمیکنم.!
ضربان قلبش بالاتر از همیشه میزد و این اصلا نشونهی خوبی نبود!
٫٫ چیکار کردی؟.. یونجون تو..!-
- بهت گفتم که، من عوض شدم. نمیخوام اجازه بدم آدمای خوب صدمه ببینن. سوبین آدم خوبیه و تو اصلا براش مناسب نیستی!.
فضا به شدت نفسگیر شده بود، نفسگیر تر از انباری که اونجا اولین بار بعد از سالها عامل بدبختیهاش رو دید..
٫٫ آشغال عوضی..!
- آره میدونم. منتهی خودش همچین فکری نمیکرد! برای همین بیشتر براش توضیح دادم. خیلی هم کارش درسته چون حرف حق حالیش میشه!
به یقهی لباسش چنگ زد و مُشتش رو به قلبش که بیوقفه قفسهی سینهش رو هدف مُشتهاش گرفته بود کوبید..
قرصهاش.. باید خودش رو زودتر به قرصهاش میرسوند!
- تو هم بهتره به خودت بیای و فراموش نکنی کی هستی کانگ تهیون، وگرنه مجبور میشم به روش خودم بهت یادآوری کنم..!
Fifteen minutes ago:
+ خیلی خب حواستون رو جمع کنید. میخوام وقتی تهیون شی اومد اینجا همه چیز کاملا آماده باشه. برای ماساژ هر چیزی که لازم داشتید بهم خبر بدید باشه؟ حالا آماده باشید میرم که اون رو بیارم.
تعظیم کوچیکی کرد و از اتاق خارج شد. از کاری که همه چیز رو براش آماده کرده بود مطمعن بود، تهیون لایق این استراحت و حال خوب بود.
- مشخصه که تهیون شی براتون خیلی ارزشمنده که حاضر شدید بخاطرش اینهمه تجهیزات رو آماده کردید و بهترین ماساژور شهر رو استخدام کردید!!
با شنیدن صدای آشنا به سمتش برگشت و یونجون، پسر عمو و دوست دوران کودکیش رو دید
+ یونجون!! واو پسر تو اینجا چیکار میکنی؟!
دستهاش رو دور کمر یونجون حلقه کرد و اون رو محکم بغل کرد، از آخرین باری که همدیگه رو دیده بودن کلی گذشته بود.
سه سال؟ چهار سال؟ اهمیتی نداشت چون اون حالا اینجا بود!
- مشتاق دیدار پسر عمو! حتما باید خودمو به زور وارد مهمونی شخصیتون کنم تا بتونم ببینمت!؟
+ باور کن نمیدونستم تو این شهری وگرنه زودتر باهات هماهنگ میکردم یه روز همدیگه رو ببینیم! چیشد که تصمیم گرفتی بیای و بعد از اینهمه سال پسر عموت رو ببینی؟
نگاهِ شیرین سوبین، تلخیِ لبخند یونجون رو بیشتر میکرد. کسی که زندگی تهیون رو از خودش پر کرده بود سوبین، دوست دوران نوجوانیش بود و حالا باید اون رو از تهیون دور میکرد!..