We still.. "p2"
Writed by Terryدر تلاش بود تا روی کارش تمرکز کنه، اما صدای قدمهای یونجون مدام توی گوشش میپیچیدن و این تهیون رو عصبی میکرد.
این وضعیت اصلا خوشآیند نبود و ذهنش رو به شدت درگیر خودش کرده بود.
اما چرا؟ مگه تهیون از این موضوع نگذشته بود؟ مگه روزها و شبها با دوریِ یونجون سازش نکرده بود؟
یونجون.. کسی که شِش سال از نبودش گذشته و حالا هم باید نیست میشد! قرار نبود دوباره به اون سالها برگردن پس.. پس باید فکر و خیال رو تموم میکرد درسته؟
+ تهیون شی حواستون با منه؟!
صدای بلندِ سوبین نه تنها توجه تهیون، بلکه توجه کارمندهای اتاق رو هم به خودش جلب کرد
٫٫ آع- بله سوالی پرسیدید؟..
سوبین متوجه رفتار عجیب تهیون شده بود. مشخص بود که موضوع مهمی فکرش درگیر بود، اما چه نوع فکری؟ خوب، یا بد؟!
تُن صداش رو طوری که دیگران دوباره توجه همه رو جلب نکنه پایین آورد و با ملایمت به تهیون نگاه کرد. دست خودش نبود، وقتی تهیون رو انقدر کلافه میدید کنترلش رو از دست میداد..
+ لیست داروخونهها و فروشگاههایی که امروز باهاشون صحبت کردید رو دارید؟
تهیون جا خورد! چطور میتونست از اتفاق مهمِ صبح که روی روز و شبش تاثیر گذاشته بود بگه؟ چطور میتونست بگه امروز تمام فکر و ذکرش فقط یک نفر بود؟..
٫٫ راستش لیستم خراب شد. دستم خورد بطری آب روی برگهای که اسم داروخونهها روش نوشته شده بودن ریخت برای همین دیگه نتونستم دنبال همشون برم. اما برای فردا لیست رو با اسمهای خط خورده بهتون تحویل میدم!
حس میکرد سوبین متوجهِ استرسی که برای دروغش داشت شده بود و به همین خاطر انقدر عجیب بهش نگاه میکرد..
اما سوبین، تهیون رو خوب درک میکرد. میدونست این روزها چقدر سخت مشغول کار بوده و حالا که باید استراحت میکرد نه تنها ساعات کاریش به راه بود، بلکه شغل جدیدی هم بهش سپرده بود..
چارهای نداشت، این شرکت به کارمندهای سختکوش و پرتلاش بیشتری مثل تهیون نیاز داشت!
+ مشکلی نیست. فقط میخواستم ازتون بشنوم که همه چیز خوب پیش میره!
٫٫ بله نگران نباشید همه چیز خوبه!
همه چیز عالی بود، بجز یونجونی که بعد از اینهمه سال از آسمون روی زندگیِ تهیون ظاهر شده بود!!
· · ─────── ·𖥸· ─────── · ·
بعد از جلسهی کاری وارد اتاقش شد و به بدنش استراحت داد،اما ذهنش.. طبیعتا نه.
ذهنش تو هر لحظه از نفس گرفتن، یونجون رو بهش یادآوری میکرد.
کلافه شد، تلفنش رو برداشت و شماره ی سانگوون رو گرفت
/ الو تهیونا! بگو میشنوم
٫٫ سانگوون شی، خواستم بگم من امروز نتونستم به کسی محصول بفروشم. فکر نمیکنی باید بیخیال اینکار بشم و شما یکی رو استخدام کنید که تو این کار وارد باشه؟؟
/ تهیون شی! تو که میدونی ما قراره چند روز دیگه برگردیم شرکت و فقط برای این شهر نیاز به نیروی موقت داریم!
٫٫ میدونم اما من برای اینکا-
/ نگران نباش بعد از اینکه برگردیم دیگه مجبور نیستی اینکار رو انجام بدی. فقط ازت میخوام این مدت رو بگذرونی تا بتونیم فروشمون رو تو این شهر گسترش بدیم. انقدر زود خودت رو نباز تو از پسش بر میای!.
تهیون خسته شده بود، از همون روز اول از این شغل خسته شده بود و فقط میخواست برگرده به همون روال سابق زندگیش!
به همون روالی که توش خبری از یونجون نبود..
٫٫ آه خیلی خب باشه قطع میکنم
تلفن رو کنار گذاشت و روی تختش دراز کشید.
یعنی ممکن بود دوباره..!
نه. نباید همچین اتفاقی بیافته! چه لزومی داره تهیون و یونجون همدیگه رو دوباره ببینن و داغ گذشته رو تازه کنن؟!
غرق افکارش بود که یکدفعه درِ اتاق به تق تق افتاد.
بلند شد و در رو باز کرد که با قد بلند و چشمهای خجالتیِ سوبین که مستقیم به چشمهای تهیون نگاه نمیکردن روبهرو شد!
٫٫ سوبین شی؟
+ میشه چند دقیقه کنار هم بشینیم و سکوت کنیم؟..
· · ─────── ·𖥸· ─────── · ·
از سکوت بینشون ده دقیقهای گذشته بود و هیچ صدایی از هیچکدوم شنیده نشده بود.
این ده دقیقه برای تهیون مثل ده سال گذشت. چرا سوبین باید یکدفعه به اتاقش میاومد و ازش میخواست تا سکوت کنه؟
٫٫ این سکوت تا کِی قراره ادامه داشته باشه؟
نتونست طاقت بیاره. بالاخره یک جایی این سکوت باید به پایان میرسید درسته؟
سوبین که تازه متوجه طولانی شدنِ این بی صدایی نشده بود به خودش اومد و تلاش کرد تا حرف بزنه.
+ آه.. عذر میخوام نباید انقدر عجیب رفتار میکردم. فقط، کنار تو حتی سکوت هم بهم آرامش میده..
آخرین جملهی سوبین، تهیون رو شوکه کرد! این دقیقا همون حسی بود که تهیون نسبت به سوبین داشت!؟
این همون صدا بود که تهیون رو به سمت سوبین میکشوند؟؟
با سوبین احساس میکرد اهمیتی نداره هر کجا از دنیا، اونجا آرامشی وجود داره که بهش قوت قلب میده، و این آرامش از سوبین نشٱت میگیره..
تهیون لبخند زد، واکنش بیشتر از این ممکن بود سوبین رو معذب کنه.
+ میدونی تهیون شی، من توی زندگیم با آدمای زیادی در ارتباط بودم. اما هیچکدوم مثل تو انقدر دلنشین و دوست داشتنی نبودن! به جرعت میگم اولین نفری هستی که کنارش میتونم تمام غمهای روزم رو فراموش کنم..
٫٫ فکر میکردم فقط منم که همچین حسی دارم!..
سوبین به تهیون نگاه کرد، نه از اون نگاه های تکراری که هر روز توی محل کار به هم میانداختن. چشمهاشون برق میزد، هر دو میدونستن که حالا یه اتفاقاتی بینشون میافته.
قلبشون به هم نزدیکتر شده بودن و این لحظه برای هر دو باارزش بود.
+ دلم میخواد بیشتر بشناسمت تهیون! میخوام بخشی از روزمرهت بشم
بالاخره سوبین تصمیم گرفت به زبون بیاره، حسی که از به زبون آوردنش میترسید و اما میدونست که واقعی ترین حسی که داره، همینه..
+ میخوام وقتی خوشحالی لبخندت رو ببینم، میخوام وقتی ناراحتی من اولین اسمی باشم که برای درد و دل کردن به ذهنت میرسه، میخوام آینهی وجودت بشم و هیچوقت تنهات نذارم!..
تک به تک جملاتی که سوبین به زبون میآورد مستقیم روی قلب تهیون مینشستن. لبخندش بیاختیار خودش رو نشون داده بود و خبر از حال دلش میداد
شنیدن این جملات تنها قسمت خوشحال کنندهی این اتفاق نبود، تهیون خوب میدونست سوبین هرگز با دروغ ارتباطی نداره.
سوبین دلیلی برای دروغ گفتن نداشت، اون همیشه همینطور بود. همون آدمی بود که به نظر میاومد، درست و آرامش بخش..
این بوی صداقت جملاتش بود که تهیون رو مجذوب خودش کرده بود وگرنه اولین بار نبود که مخاطب این جملات قرار گرفته بود.
+ فقط قبلش یه چیزی هست که باید بدونم. این حس من دو طرفهس یا نه؟..
لبخند تهیون محو شد، سوبین چطور انقدر خوش قلب بود؟؟
اینجا بود که فرق بین سوبین و یونجون مشخص میشد، اما تهیون همون تهیون بود.
شاید اگر اون زمان این سوال رو یونجون هم ازش میپرسید همه چیز خیلی تغییر میکرد.
+ تهیون..؟
آه.. سکوتش طولانیتر از حالت عادی شده بود و باعث سو تفاهم میشد..
وجود یونجون هر لحظهای از روابطش رو پر کرده بود. از زمانی که دوباره سر راهش قرار گرفته بود، تهیون رو سردرگمتر کرده بود و بهش فرصتِ لذت بردن از لحظاتش رو نمیداد.
اصلا چرا باید سوبین رو با یونجون مقایسه میکرد؟ یونجون آدمی بود که از قطع ارتباط باهاش شِش سال گذشته بود، دیگه چه اهمیتی داشت که چطور با تهیون رفتار کرده بود؟؟
٫٫ منم میخوام بیشتر بشناسمت. نه چوی سوبینی که توی محل کار هر روز میبینمش، بلکه سوبینی رو که توی اتاقش و توی خلوت خودش وقت میگذرونه..
· · ─────── ·𖥸· ─────── · ·
صبح رو با شنیدن صدای سوبین از پشت تلفن شروع کرد. همه چیز خیلی سریع پیش میرفت اما حس خوبی داشت، سوبین خوب بلد بود چطور لبخند رو روی لبهاش حکاکی کنه..
با سوبین حتی یک ثانیه هم لبخند از روی لبهاش برداشته نمیشد، خوشحال بود چون یادش نمیاومد آخرین بار کِی انقدر شاد بود!..
+ پاشو تنبلی رو بذار کنار، فقط چندتا داروخونه مونده که باید بهشون سر بزنی. ببینم تویی که سر زبون داری چطور میتونی از پسش بر بیای!!
٫٫ این واقعا نامردیه! اگه اون شب یکم جسورتر بودی و حرف واقعی دلت رو میزدی الان من مجبور نبودم از تختم جدا بشم و برم سراغ کاری که به من هیچ ربطی نداره!!
+ (صدای ریزِ خنده) میدونم میدونم، باور کن دلم به کار کردنِ بقیهی ویزیتورها راضی نمیشه! ولی تو که پای کار باشی خیالم راحتتره.. اصلا برگردیم شرکت اولین کاری که میکنم نیروهارو تعویض میکنم!
٫٫ خیلی خب هندونه زیر بغلم نذار! الان چون کارِت پیش من گیره اینطوری میگی میدونم!!
+ بیخیال.. خیلی تابلو بود!؟
این رو گفت و بلند قهقهه زد.
دیگه چطور باید از وجود این مرد شاکر میبود؟ کی بهتر از همه میتونست با تهیون انقدر خوب رفتار کنه و اون رو تو جایگاهی قرار بده که قلبش رضایت داشته باشه.
همون جایگاهی که با خودش بگه این همونه.. اینجا همون جای امنیه که میتونم خودم باشم، میتونم پر از ایراد باشم..
همهی اینها تصوری بود که تهیون از یک آدم امن تو زندگیش داشت. شاید برای شنیدن این جمله از قلبش هنوز کمی زود بود، اما ارزش صبر کردن رو داشت..
+ مزاحمت نمیشم برو آماده شو، شب میام بهت سر میزنم
بعد از خداحافظی تلفن رو قطع کرد و آمادهی راه شد
چارهای نداشت، باید از پس اینکار بر میاومد و با یونجون روبهرو میشد.
برای اون لحظه که چشمهاش بعد از شِش سال به چشمهای غریبهای آشنا گِره میخورد دل نگران نبود..
یونجون رو خوب میشناخت، اگر تغییری تو شخصیتش ایجاد نشده باشه قطعا قرار نیست همه چیز فقط توی یک لحظه خلاصه بشه..
از کلافگی موهاش رو بین انگشتهاش بازی میداد و دور اتاق میچرخید.
٫٫ من قرار نیست درد گذشته رو برای خودم تازه کنم، برای کار میرم اونجا و برمیگردم..
· · ─────── ·𖥸· ─────── · ·
وارد انبار شد و به سمت اتاق یونجون رفت.
قدمهاش محکم و مطمعن بودن، انگار که فقط با همین راه میتونست به خودش بگه که قوی باشه. با تلقین قطعا حالش بهتر میشد..
/ آقا کجا دارید میرید؟؟
مرد مسنِ قبلی دوباره سر راهش قرار گرفت و نظرم قدمهاش رو خراب کرد.
٫٫ سلام، اومدم مستقیم با آقای چوی صحبت کنم. من ویزیتورم و اومدم محصولاتمو بهشون نشون بدم یادتون میاد؟
/ بله بله بفرمایید آقا توی دفترشونان
دلش میگفت کاش نبود، اما ذهنش میخواست هر چه زودتر تمومش کنه. ذهن تهیون هم دلتنگ یونجون بود، اما خودش قصد نداشت این حقیقت رو بپذیره..
به در چند تقهای زد و نفس عمیق کشید.
٫٫ قوی باش تهیون، این فقط بخشی از کارِته و هیچ ربطی به زندگی شخصیتون-
- بفرما داخل.
عزمش رو جزم کرد و وارد دفتر شد. یونجون روی صندلیش نشسته بود و برگههای بهم ریختهی روی میزش رو مرتب میکرد که با دیدن تهیون اول سلامی داد و سرش رو دوباره پایین انداخت.
اما بعد از یادآوری خاطراتش متوجه شد کسی که روبهروش ایستاده یک غریبه نیست، بلکه آشناتر از همهست..
٫٫ سلام آقای چوی، میتونم کمی وقتتون رو بگیرم؟..