We still.. "p1"
Writed by Terryبرگههای روی میز رو جابهجا کرد و منتظر شد تا جلسهی طولانی و کسل کنندهای که دیر وقت و به دستور چوی سوبین برگذار شده بود تموم بشه.
+ برای امروز کافیه، ممنون که تا این ساعت صبر کردید. خسته نباشید میتونید استراحت کنید
با لبخند رضایتبخشی که روی لبهاش بود وسایلش رو داخل کیفش جمع کرد و بعد از "خسته نباشید" گفتن به تیم، اتاق رو ترک کرد.
اتاقهای هتل رو یکی به یکی رد میکرد تا به اتاق خودش برسه
به شمارهی اتاقش کرد رسید، کارتش رو بیرون آورد تا قفل در رو باز کنه که صدایی از ته راهرو دستش رو متوقف کرد.
+ تهیون شی، میتونم چند لحظه وقتت رو بگیرم؟
· · ─────── ·𖥸· ─────── · ·
فنجون چای رو به همراه ظرف کوچیک از بیسکوییت روی میز جلوی سوبین گذاشت و روی مبل نشست
حس عجیبی داشت، تاحالا چشمهای سوبین رو انقدر روشن ندیده بود.
از زیرِ نگاههای غیر عادیش خودش رو بیرون کشید و فرار کرد
٫٫ راستی این هتل واقعا عالیه! اصلا فکرشو نمیکردم با این قیمت همچین امکاناتِ خوبی داشته باشن!!
نگاه سوبین اطراف اتاق پیچید. خیالش راحت شد، اینکه در معرض دیدِ سوبین قرار بگیره فضا رو براش نفسگیر میکرد.
+ درسته اینجا بهتر از چیزی بود که فکرشو میکردم!. آخر هفته برمیگردیم به شرکت پس تا میتونی از تعطیلات لذت ببر!
٫٫ ما برای همین اینجا اومده بودیم ولی نمیدونم چرا باید توی تعطیلات هم بساط کار رو داشته باشیم!!
خندید، اما ته دلش غم بود.
درسته که برنامهای که اعضای شرکت برای تعطیلات چیده بودن جالب و سرگرم کننده بود، اما قرار نبود بین تعطیلات جلسات کاری داشته باشن و بجای استراحت کردن، مشغول جواب دادن به تماسِ مشتریهای قدیمی باشن..
+ واقعا متاسفم، اگه جلسه مهم نبود اصلا اینکارو نمیکردم. حقیقتش خودم تا چند دقیقه قبل از جلسه خواب بودم..!
لبخند عاجزانهای که روی لبهای سوبین بود تهیون رو به خنده وادار میکرد. خیلی بامزه و مثل بچهها شده بود! از اون بچههایی که مجبور به دل کندن از اسباب بازی عزیزشون شدن و ناچارن به حرف مادرشون گوش بدن..
لبخند گرم و آروم زد. سکوتِ سوبین خبر از ناگفتهها میداد که قصدِ به زبون آوردنشون رو نداشت، اما از طرفی هم نمیتونست به بیتفاوت بودن ادامه بده
+ محیط جدید چطوره؟ اذیتت که نمیکنه؟!
نگاهِ کنجکاوانهای که داشت، تهیون رو متعجب میکرد. این نگاههای عجیب، اومدنش به اتاقِ تهیون، علامت تعجبهای داخل چشمهاش، همهی اینها فقط برای این سوال بود؟ فکر میکرد جواب این سوال برای سوبین اهمیتی نداشته باشه!.
چه اهمیتی داشت تهیون توی چه شرایطی باشه؟ همیشه مگه نتیجهی کار براش مهمتر نبود؟
٫٫ آع- نه همه چیز خوبه مشکلی نیست.
خیالِ سوبین راحت شد، همش همین بود؟!؟
چیزی که باعث شده بود سوبین این وقت شب بعد از جلسهای که قطعا باید ذهنشو درگیر میکرد اومده بود اینجا تا این سوال رو بپرسه؟؟
تهیون به سوبین خیره شد. حرفی نزد، اما نگاهش پر از حرف بود.
سکوت کرد، اما با چشمهاش سوالی که ذهنش رو درگیر کرده بود رو پرسید و منتظر جواب شد.
سوبین با دیدن تهیون دستپاچه شد و از شدت اضطراب دستش رو روی پاهاش کشید.
این چوی سوبین، همون مدیر شرکتی بود که هر روز تو محل کار جدیتش رو به رُخ همه میکشید؟؟
سوبین با خودش فکر کرد، امشب وقتش نبود. باید بیشتر صبر میکرد چون همین حالا هم با اومدنش به این اتاق شایعات زیادی رو به جون خریده بود..
+ راستش اومدم تا مسئلهای که مدتهاست ذهنم رو درگیر خودش کرده رو باهات در میون بذارم..
هنوز هم مثل مدیرها حرف میزد، انگار که قراره راجع به ایدهی کاری با تهیون حرف بزنه.
تهیون خوب میدونست که موضوع کار نیست؛ شاید یه چیزی راجع به آینده یا حال، راجع به بودن یا..!
+ آه خب.. آع- من-
گوشهای تهیون تیزتر از همیشه شده بودن. نمیخواست حتی یک حرف از جملات سوبین رو از دست بده!
+ آع- خب تهیون شی.. میدونی که ما برای بخش ویزیتوری نیرو کم داریم، از اونجایی تو ارتباط عمومی خوبی داری گفتم شاید بد نباشه هر دو کار رو باهم انجام بدی.
روی لبهاش تَرَک های فرودی که از مقصدِ لبخند بزرگ به ناامیدی داشتن نقش بست.
٫٫ ویزیتوری؟ جدی میگی؟!
+ میدونم به نظرت کار سختی میاد اما اصلا اینطور نیست! در واقع هر کاری سختیهای خودش رو داره، اما اینکار مزیت های زیادی هم داره! تازه میتونی از سانگ...
دیگه صدای سوبین رو نمیشنید. کلافه شده بود.
یعنی هیچ مسئلهای مهمتر از پُر کردن جای خالیِ یک ویزیتور نبود!!؟
همیشه تنها مسئلهی مهم برای سوبین، هر چیزی راجع به شرکت بود و این تهیون رو کلافه میکرد! طوری از این شرکت حرف میزد که انگار هر روز رو به نابودی میرفت و این سوبین بود که اون رو سرپا نگه میداشت!..
٫٫ آه.. باشه انجامش میدم.
حتی کامل به حرفهای سوبین گوش نکرد چون تصوراتش خراب شده بود. فکر میکرد سوبین اونقدر باهوش باشه که متوجه رفتارِ خاص تهیون باهاش بشه و این چیزی باشه که ذهنش رو درگیر کرده باشه اما..
+ جدی میگی؟! خیالم راحت شد. خوشحالم که هنوزم مثل قبل مسئولیت پذیر و سختکوشی..
مسئولیت پذیر؟ تهیون حتی هیچ ایدهای نداشت که چطور قراره اینکار رو انجام بده!!
تا به حال شغلش طوری نبوده که به ویزیتوری ربط داشته باشه و تو این مورد تجربهای داشته باشه. وسط تعطیلات و استراحت تکلیف کاری سوبین رو قبول کرده بود، حالا باید چیکار میکرد؟
سوبین با خوشحالی از روی مبل بلند شد
+ فردا با سانگوون هماهنگ میکنم اگر مشکلی نداری میتونی از فردا صبح کارِت رو شروع کنی. خوب میشه اگر قبل از رفتن، اینجا هم مشتریهای جدید پیدا کنیم!
تهیون لبخند زد، از نوع مصنوعیترین لبخندهاش..
+ شبت بخیر تهیون شی
· · ─────── ·𖥸· ─────── · ·
تعطیلات تهیون با یک پیشنهاد سوبین به کل تغییر کرد. حالا مجبور بود وقت کمتری رو برای استراحتش خرج کنه و تمرکز بیشتری روی شغل جدیدش بذاره.
البته که میتونست قبول نکنه، به هر حال اون یک پیشنهاد بود؛ اما نتونست به سوبین "نه" بگه..
/ تهیون شی احیانا استرس که نداری؟!
تلفن رو بین گوشهاش جابهجا کرد و فرمون رو چرخوند
٫٫ نه بیشتر ناراحتم، ترجیح میدادم الان روی تختم دراز بکشم و خوب بخوابم تا اینکه تو راهِ خسته کننده و طولانی باشم!
سانگوون سعی داشت از پشت تلفن به تهیون دلداری بده، هر چند که تاثیر خاصی هم روی حالش نداشت.
/ میدونم بخاطر این شغل تعطیلاتت بهم خورد اما این بهترین فرصته! اینجا مکانهای زیادی برای فروش محصولاتمون داره پس ما نباید از دستش بدیم متوجهای!؟
٫٫ آه.. چارهی دیگه ای جز متوجه شدن ندارم..
/ نگران تعطیلاتت نباش، سوبین شی بهش فکر کرده تو فقط روی شغلت تمرکز کن.
سوبین فکر کرده بود؟ به چی؟ به تعطیلات تهیون؟!
٫٫ صبر کن چی-؟
/ دیگه قطع میکنم. موفق باشی!!
فکر و خیال ذهنش رو پر کرد. هدف سوبین چی بود؟
خودش تعطیلاتِ تهیون رو با پیشنهاد غیر منتظرهش بهم ریخته بود و حالا به فکر درست کردنش بود؟ این آدم طبیعی بود؟!
صدای بوق و ماشینهای پُر از بار، تهیون رو از افکارش دور کرد
به مقصد رسیده بود. تختهی لیستِ محصولات رو از روی صندلی شاگرد برداشت و از ماشین پیاده شد.
نگاهی به اطراف انداخت، انبار بزرگ ولی بهم ریختهای بود..
نفس عمیقی کشید و ذهنش رو برای هر اتفاقی آماده کرد
این مسئولیتی بود که قبولش کرده بود، حالا باید به درستی اون رو انجام میداد!
وارد انبار شد، از شلوغیِ انبار متوجه شد که فروشگاه اینترنتیشون چقدر پُر درآمد و معروفه!!
•امری داشتید آقا؟ اگر برای گرفتن سفارشتون اومدید باید مشخصات بستهتون رو اونجا به اون آقا بدید.
مرد نسبتا مسن بود ولی مشخص بود که نقش مهمی توی امور انبار داره، از اون دسته آدمهایی که اهمیت زیادی توی روند کارها دارن اما کم پیش میاد دیده بشن..
٫٫ سلام. نه راستش من ویزیتورم از شرکت پخش تجهیزات پزشکی مزاحمتون میشم. کی رو باید ملاقات کنم؟
•آه متوجه شدم!. آقای چوی چند دقیقه قبل از اینجا رفتن، اگر مشکلی ندارید میتونید اینجا بشینید تا خودشون برگردن. آخه آقای چوی باید محصولات رو خودشون بررسی کنن و غیر از این هیچ محصولی رو قبول نمیکنن!
به نظر آقای چوی کمی سرسخت میاومد، ممکن بود از اون دسته آدمهای خشن و آزاردهنده باشه که تو مرحلهی تصویه حساب یاد مشکلات محصولات میافتن!!
•اوه! آقای چوی برگشتید!!
تهیون مشغول تصویر سازی از آقای چوی بود تو ذهنش بود که با دیدن آقای چوی حقیقی تمام نقاشیهایی که از این مرد کشیده بود نقش بر آب شدن..!
از مشخصات ظاهری مثل بینی تیز، چشمهای کشیده و سرد، شکم گِرد و قَد کوتاه گرفته تا مشخصات باطنی مثل فریبکار، زرنگ، سیاستمدار، جاهطلب و دروغگو. همه و همه نابود شدن و از بین خاکستر قدیمی و کهنه آتیشی بیرون زد که تنش رو سوزوند..
درسته، خودش بود، همون چوی یونجون گذشته..
به مدل قدمهاش نگاه کرد، هنوز هم مثل گذشته محکم و با اعتماد به نفس صدای قدمهاش رو به گوش همه میرسوند..
نه..! نباید باهم روبه رو میشدن، اون هم بعد از اینهمه سال!!
چرخید و رو برگردوند، باید هر طور که شده بود از این انبارِ تنگ و نفسگیر بیرون میرفت..
- یادم رفت بود تلفنم رو بردارم.
نفس تهیون توی سینهش حبس شد، تُن صداش بغضی که سالها تو گلوی تهیون ریشه بسته بود رو حساس میکرد.
هنوز همونقدر حواس پرت و فراموشکار بود. انگار که تو این شش سال هیچ تغییری نکرده بود..
تهیون بیصدا و آروم، قدم روی همون راهی که ازش اومده بود گذاشت
•آقا مگه شما نمیخواستید آقای چوی رو ببینید؟!
تهیون ایستاد. صدای مرد چرا انقدر بلند بود؟ اگر کسی متوجهش شده باشه چی؟؟
٫٫ آع- من یه کاری برام پیش اومد باید برم.
- ما همدیگه رو میشناسیم؟
نه.. نباید این سوال رو میپرسید، نباید بهش توجهی میکرد. باید بیاهمیت به دفترش میرفت و اون تلفن لعنتی رو برمیداشت و از اینجا میرفت..
همونطور که صدای قدمهاش نزدیک و نزدیکتر میشد، ضربان قلب تهیون هم بالا و بالاتر میرفت! در حدی که ممکن بود از شدت استرس سکته کنه!!
اگر بیشتر از این اونجا میموند شعلهی این آتیش بزرگتر میشد و همه چیز رو میسوزوند.
قدرتش رو جمع کرد و به پاهاش منتقل کرد.
دویید، دویید و هرگز به پشت سرش نگاه نکرد. میدونست اگر برگرده و با چشمهای آشنایی روبهرو بشه پاهاش دیگه این قدرت رو نخواهند داشت.
فکر میکرد خودش رو برای هر اتفاقی آماده کرده بود، اما حتی یک درصد هم احتمال نمیداد کسی که زمانی عزیزترین آدم زندگیش بود رو اینجا ببینه..
از انبار بیرون رفت و یونجون رو متعجب تنها گذاشت
- این مرد کی بود؟
•نمیدونم آقا فقط بهم گفت ویزیتوره برای فروش محصولاتش اومده اما نمیدونم چرا اینطور فرار کرد!
- ترسیده بود. فقط یه آدم ترسیده میتونه اینطور از یه چیزی فرار کنه..