We Don't Talk Anymore p.2

We Don't Talk Anymore p.2

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

تهیون بعداً از بومگیو پرسید.

تهیون: چرا اینقدر خوشحالی؟ زمستون که همیشه افسرده‌ت می‌کنه.

بومگیو فقط گفت هیچی، زمستون قشنگه. با... برف و اینا، و قول‌هایی که می‌دن.

اما دلش پر از پروانه بود، پر از امید، حرفایی که شب‌ها تکرار می‌کرد.

اواسط بهار، یه بعدازظهر آفتابی که بومگیو و یونجون تو پارک قدم می‌زدن، دست تو دست، باد گل‌ها رو تکون می‌داد و هوا بوی عطر بهار می‌داد، شیرین و تازه، پروانه‌ها دورشون می‌چرخیدن. یونجون یهو ایستاد، یه گل چید؛ یه گل زرد کوچولو، نرم و ظریف و گذاشت پشت گوش بومگیو، انگشتاش رو گونه‌ش کشید.

یونجون: نگاه کن، حالا شبیه یه شاهزاده شدی. شاهزاده من، با این گل، قشنگ‌تر از همیشه.

خندید، اما چشماش جدی بود، پر از چیزی عمیق، پر از عشقی که نمی‌گفت. بومگیو احساس کرد گونه‌هاش سرخ شد، قلبش تند زد، و زمزمه کرد.

بومگیو: تو دیوونه‌ای... اما من عاشق این دیوونگیتم.

نشستن زیر درخت، سر بومگیو رو شونه یونجون، باد موهاشونو تکون می‌داد، و درباره چیزای کوچیک حرف زدن.

بومگیو: یادت می‌آد اولین بوسه‌مون؟ پشت درختا، مثل یه فیلم، قلبم داشت می‌ترکید.

بومگیو زمزمه کرد، و یونجون روی موهاشو، آروم بوسید.

یونجون: آره، و هنوز همون حسو دارم. تو... همه چی رو قشنگ می‌کنی، بوم. این بهار بدون تو، فقط باد و گل بود، اما با تو... یه قصه عاشقانست.

بومگیو احساس کرد اشکاش، از شیرین بودن این لحظست.

بومگیو: داستانمون تموم نمی‌شه، مگه نه؟

یونجون دستشو فشرد.

یونجون: نه، هرگز. قول میدم، شاهزاده.

اما کم‌کم، ترک‌ها معلوم شد، مثل یخ که زیر آفتاب ذوب می‌شه، و حرفا کمتر شدن، سردتر. بهار اومد، گل‌ها شکفتن، اما دل بومگیو پژمرده شد. یونجون شروع کرد به دیر اومدن، پیام‌ها کمتر شدن، از "دلم برات تنگ شده، کی می‌بینمت؟ بیا بغلت کنم." به "مشغولم، بعداً حرف بزنیم. خسته‌م."

بومگیو می‌دیدش با بقیه، با دخترا و پسرا، با خنده‌های بلند تو کافه‌ها و مهمانی‌ها، عکس‌ها رو اینستا، استوری‌ها که قلب بومگیو رو می‌برید، حرفایی که قبلاً مال اون بود، حالا با یکی دیگه.

یه شب، بومگیو منتظرش بود تو کافه موردعلاقه‌شون، جایی با دیوارهای آجری و بوی قهوه تازه، صندلی‌ها چوبی و گرم، و یونجون نیم ساعت دیر اومد، با بوی عطر غریبه رو لباسش، موهاش به‌هم‌ریخته، لبخندش خسته.

بومگیو: کی بود؟ بوی... عجیبیه، هیونگ. بگو، فقط یه دوسته؟

بومگیو پرسید، سعی کرد شوخی کنه، اما صداش لرزید، دلش مثل شیشه ترک‌خورده بود، درد تیز تو سینه‌ش، دستاش رو میز مشت شد. یونجون شونه بالا انداخت، نشست و قهوه سفارش داد، صداش بی‌حوصله بود.

یونجون: یه دوست. چرا؟ حسودی می‌کنی؟ تو که می‌دونی ما فقط... راحتیم با هم، بدون قید و بند. چرا اینقدر جدی می‌گیری؟

و خندید، اما خندش مصنوعی بود، چشماش سرد، دور، انگار بومگیو رو نبینه، انگار فاصله افتاده باشه، یه دیوار نامرئی. بومگیو خندید، اما دلش شکست، یه درد عمیق که نفسشو بند آورد، و زمزمه کرد.

بومگیو: آره، حسودی کردم. احمقم، نه؟ چون... دلم می‌خواد فقط مال من باشی، فقط به من بگی 'دوستت دارم'.

یونجون دستشو گرفت، اما سرد بود.

یونجون: تو مهمی، بوم. اما... زندگیه...

شبش، وقتی باهم بودن، یونجون مثل همیشه بوسیدش، بغل کردش، جک گفت.

یونجون: هی، یادته اون بار که افتادم تو برف؟ مثل پنگوئن بودم، لیز می‌خوردم!

و بومگیو خندید، خنده‌ای که اشکا رو تو چشماش جمع کرد، چون درد داشت، درد اینکه چرا طوری رفتار می‌کرد که عاشق باشه، اما نباشه؟ چرا اون بغل‌ها واقعی به نظر می‌رسیدن، اما صبح‌ها خالی بودن، حرفاش حالا تکراری شدن؟ احساس کرد داره غرق می‌شه، و زمزمه کرد.

بومگیو: هیونگ... واقعاً چی براتم؟ یه دوست، یا... بیشتر؟

یونجون ساکت شد، بعد بوسیدش.

یونجون: همه چی. حالا بخواب.

اما بومگیو باور نکرد، دیگه باور نکرد. کای فردا شب دیدش، وقتی بومگیو برگشت خونه، صورتش خیس اشک بود.

کای:چهره‌ت مثل مردهاست. بگو چی شده، هیونگ. اون بازم اذیتت کرده؟ اگه اذیتت کرده، برو، تمومش کن.

بومگیو سر تکون داد: نه، خوبم. فقط... خسته‌م.

اما تو دلش فریاد می‌زد "کمک، دارم غرق می‌شم، عشقم داره منو می‌کشه، با هر کلمه."

تابستون دوم، وقتی بومگیو تولدش بود، هوا گرم و شرجی بود، و تهیون و کای اومده بودن با هدیه‌های بامزه اومدن؛ تهیون یه آلبوم موسیقی دست‌نویس بهش هدیه داد.

تهیون: این آهنگا برای توان، هیونگ، برای شبای تنهایی!

کای یه کلاه احمقانه با چراغ داد: بپوش تا گم نشی!

و خونه پر از خنده بود، کیک و بادکنک، اما بومگیو منتظر یونجون بود، دلش پر از امید، ساعت رو چک می‌کرد. یونجون دیر اومد، اما با یه کیک کوچیک، شمع روش، موهاش به‌هم‌ریخته از عجله بود.

یونجون: تولدت مبارک، ستاره من. فوت کن، آرزو کن، اما بدون، آرزوت منم.

صداش پر از احساس بود، چشماش برق می‌زد، و بومگیو احساس کرد قلبش ذوب شد، اشکا تو چشماش. بومگیو شمع رو فوت کرد، و آرزو کرد "کاش همیشه با هم باشیم، بدون درد."

همه خندیدن، تهیون داد زد: به سلامتی بومگیو! حالا کیک رو ببر، گشنمه، این شمعا منو کشتن!

کای هم شوخی کرد: آرزوت چی بود؟ یه عشق همیشگی؟ بگو، شاید بشه.

یونجون بوسیدش، آروم رو گونه، زمزمه کرد.

یونجون: تو لایق بهترینی.

بومگیو بغلش کرد، احساس کرد اشکا، از خوشحالی ریخته میشن، و زمزمه کرد.

بومگیو: تو بهترین هدیه‌ای، هیونگ. بمون، امشب همه‌ش مال ماست.

اما دو روز بعد، بومگیو شنید یونجون با یکی دیگه تو مهمانی بوده، از دوستای مشترکشون.

-: یونجون با یه پسر بود، خیلی نزدیک، بوسه و حرفای عاشقانه، می‌گفت 'تو خاصی'.

قلبش درد گرفت، مثل یه مشت تو معده، یه درد سوزان که شب‌ها خوابشو می‌گرفت، دیالوگایی که مال اون بود، حالا با یکی دیگه، اما بازم برگشت، چون اون بغل‌ها، اون بوسه‌ها، اون جک‌ها رو دوست داشت "تو مثل یه گربه‌ای، همیشه می‌پری رو پام! بیا، امشبم بپَر، تولدت مبارک، شاهزاده!" اجازه نمیداد بره.

احساس می‌کرد معتاده، به اون حس موقت خوشحالی، به اون دیالوگ‌های شیرین که دلشو پر می‌کردن. تهیون اون شب، وقتی دید بومگیو گریه می‌کنه تو حموم، گفت.

تهیون: دوستت داره، اما تو شایسته یکی هستی که حرفتش فقط مال تو باشه، نه نصفه‌نیمه.

آخرای تابستون، یه شب که بومگیو و یونجون تو پشت‌بوم آپارتمان دراز کشیده بودن، ستاره‌ها بالای سرشون بود، باد گرم تابستونی موهاشونو تکون می‌داد، و یونجون دستشو رو دست بومگیو گذاشته بود، انگشتاش در هم قفل.

یونجوت: می‌دونی، بوم، گاهی می‌ترسم. می‌ترسم این... ما... تموم بشه. تو خیلی خاصی، نمی‌خوام از دستت بدم، نمی‌خوام دیگه نتونم بگم 'دوستت دارم'.

زمزمه کرد، صداش لرزید، برای اولین بار آسیب‌پذیر، چشماش به ستاره‌ها خیره شده بود، اما دلش به بومگیو.

بومگیو چرخید، به چشماش نگاه کرد، و احساس کرد قلبش فشرده شد، از عمق این اعتراف و اشکا تو چشمای یونجون.

بومگیو: منم می‌ترسم. هر روز. چون عاشقتم، یونجون. واقعاً، با همه وجودم. بگو تموم نمی‌شه، بگو قول می‌دی.

بوسیدش، طولانی، لباش شور از احساس، و یونجون بغلش کرد، محکم.

یونجون: قول، ستاره من. تموم نمی‌شه، هرگز.

تو اون لحظه، احساس کرد همه چی درسته، دیالوگاش واقعی. اما صبح، وقتی یونجون رفت بدون بوسه خداحافظی، بدون "دوستت دارم"، شک دوباره اومد، مثل سایه.

حالا، تو ایستگاه اتوبوس، بومگیو گریه می‌کرد، هق‌هقش بلندتر شد، باد اشکاشو خشک می‌کرد اما درد رو نه، دیالوگای گذشته تو ذهنش می‌چرخیدن.

بومگیو: چرا، یونجون؟ چرا طوری کردی انگار عاشقمی، با اون حرفا، اون قول‌ها، اما نبودی؟ چرا 'همیشه' گفتی، اما رفتی؟

زمزمه کرد به باد، دستشو رو لباش گذاشت، انگار بخواد بوسه آخرشونو حس کنه، طعم شورش. احساس تنهایی مثل یه موج سرد همه وجودشو گرفت، طوری که لرزید، و دلش خواست برگرده، بدوه تو کلاب، بگه "من هنوز عاشقتم، بمون، مثل قبل."

اما نمی‌تونست، چون می‌دونست دیگه تمومه. اتوبوس اومد، نور زردش رو صورتش افتاد، سوار شد، و رفت خونه، تنها، با یه بطری شراب که نیمه‌شب باز کرد و نوشید تا خوابش ببره، دیالوگا تو سرش زمزمه می‌کردن. تهیون و کای پیام دادن.

"کجایی؟ همه چی اوکیه؟ بوم، جواب بده، نگرانیم! اگه اون بود، بگو!"

اما بومگیو جواب نداد، فقط آهنگ "We Don't Talk Anymore" رو گذاشت و گریه کرد، کلماتش مثل چاقو تو قلبش فرو رفت

"We don't talk anymore, like we used to do... I just hope you're lying next to somebody who loves you like I did before..."

اون شب آخر، تابستون، وقتی همه چی تموم شد، هوا سنگین بود، بوی بارون می‌اومد، رعد دور می‌پیچید. بومگیو منتظرش بود تو آپارتمان، قدم می‌زد، دلش پر از خشم و عشق قاطی‌شده، اشکا رو گونه‌هاش میریختن، دیوارها رو نگاه می‌کرد انگار خاطرات روشون حک شدن.

یونجون دیر اومد، مست، چشمای قرمز، بوی الکل و عطر غریبه، در رو باز کرد و خندید.

یونجون: هی، ستاره من، چی شده که منتظری؟

بومگیو فریاد زد، صداش شکسته بود: دوباره با کی بودی؟ بگو، یونجون! هر شب با یکی، حرفای عاشقانه، بغل، اما با من... فقط وقتی حوصله داری! 'همیشه' کجا بود؟

یونجون خندید، تلخ، و نشست رو مبل، سرشو عقب انداخت.

یونجون: حسودی نکن، فقط دوست بود. تو که می‌دونی ما چی هستیم، راحت، بدون قید. چرا اینقدر جدی می‌گیری، بوم؟

اما بومگیو دیگه طاقت نیاورد، درد مثل آتش تو رگ‌هاش دوید، اشکا سیل شدن.

بومگیو: من عاشقتم، یونجون. عاشقتم، با همه وجودم، اما تو... تو مال من نیستی. هرگز نبودی، فقط حرفای قشنگ، قولای خالی. و این... داره منو می‌کشه، هر شب.

صداش لرزید، احساس کرد داره می‌میره، زانوهاش سست شد. یونجون ساکت شد، رنگش پرید، و بلند شد، بغلش کرد، محکم، دستاش دور کمر بومگیو بود.

یونجون: نرو، بمون. بدون تو... نمی‌تونم. تو همه چیمی، بوم. دوستت دارم، لعنتی، بمون.

بوسیدتش، آروم، لباش شور از اشک، طعم الکل و حسرت، و بومگیو موند، تو بغلش ذوب شد، زمزمه کرد.

بومگیو: دوستت دارم، لعنتی. چرا اینطوری سخته؟ قول بده عوض شی.

اما صبح، وقتی یونجون خواب بود و نفس‌هاش آروم بود، بومگیو رفت. ناپدید شد، شماره‌شو بلاک کرد، از دانشگاه مرخصی گرفت، موهاشو از قهوه‌ای به مشکی تغییر داد، انگار بخواد خاطره ها رو بشوره، خودشو عوض کنه. شش ماه گذشت، و حالا...

اون‌طرف شهر، سوبین، یونجون رو بزور از کلاب کشید بیرون، دستش دور کمرش، شونه‌ش رو گرفته بود.

سوبین: بیا، دیگه بسه، مست شدی، یونجون. نمی‌تونم بذارم اینطوری بمونی، بگو خونه‌ت کجاست؟

یونجون مست بود، پاهاش سست، و مدام می‌خندید، خنده‌ای تلخ و گم‌شده‌ای سر داد، سرشو تکون می‌داد.

یونجون: "با تو می‌رم... تو خوشگلی، موهات... بیا، بغلم کن، مثل قبل.

سوبین آه کشید، قدبلند بود، موهای بلوندش تو باد تکون می‌خورد، و چشمای کشیده‌ش نگران، لبخند خرگوشی‌ش حالا جمع شده بود.

سوبین: خونه‌ت کجاست، بگو. کاری نکن از دوستی باهات پشیمون شم.

تاکسی گرفت و بردش آپارتمان قدیمی، جایی که بوی تنهایی می‌داد، دیوارها خالی از عکس‌ها بودن. یونجون افتاد رو تخت، دراز کشید، نفس‌نفس زد، موهاش پخش رو بالش، و با یه لبخند خسته به سوبین نگاه کرد، چشماش نیمه‌باز، پر از مه الکل.

یونجون: موهای مشکیت... خیلی خوشگله. نرم... مثل ابریشم. دلم می‌خواد لمس کنم، همیشه لمسش می‌کردم، می‌گفتم 'قشنگه، ستاره من'.

زمزمه کرد، دستشو دراز کرد، انگار تو هوا بگرده، انگشتاش لرزید، و احساس کرد یه موج حسرت تو دلش، چون تو ذهنش، بومگیو بود، با موهای مشکی تازش، همون که عاشق لمس کردنش بود، همون که بهش می‌گفت "دوستت دارم." سوبین ابرو بالا انداخت، لبه تخت نشست، دستشو رو شونه‌ش گذاشت.

سوبین: از این حرفا میزنی حالم بهم میخوره... بعدش موهای من بلونده، احمق. مشکی کدومه؟ بگو، کیه این که موهاش مشکیه؟

خندید، اما نگرانی تو صداش بود، صداش نرم. یونجون چشماشو بست، لبخندش محو شد، اشکی از گوشه چشمش چکید، و زمزمه کرد.

یونجون: مهم نیست... فقط... دلم براش تنگ شده. خیلی بهش گفتم 'بمون'... اما نموند و من هم نمیتونستم نگهش دارم.

خوابش برد، تو رویاهایی پر از بومگیو، پر از دیالوگایی که حالا حسرت بودن. و بومگیو، تو خونه‌ش، تنها، آهنگ رو بلندتر کرد و گریه کرد، بدنش تکون می‌خورد، حرفا تو سرش می‌چرخیدن.

دیگه حرف نمی‌زدن، اما دلشون، هنوز با هم بود، پر از حسرت و عشق ناتمام، خاطره هایی که هیچ‌وقت تموم نمی‌شدن، حرفهای که برای همیشه مونده بودن.


Report Page