We Are Not Crazy
Part 5
پلاک فلزی هنوز روی دیوار بود.
C
جونگ چند ثانیه فقط بهش خیره موند.
چند دقیقه قبل، اینجا یک دیوار معمولی بود. حالا یک درِ خاکستری درست زیر پلاک دیده میشد.
دانک آروم جلو رفت و دستش رو روی دستگیره گذاشت.
جونگ سریع مچش رو گرفت.
- صبر کن.
دانک برگشت.
- چرا؟
- اگه این بخش سه سال پیش تعطیل شده، پس چرا الان اینجاست؟
دانک نگاهش رو روی در ثابت کرد.
- نمیدونم.
- تو گفتی اینجا رو میشناسی.
- گفتم دنبال جوابم، نگفتم همهچی رو میدونم.
جونگ دستش رو ول کرد.
- پس حداقل اینو بگو. چرا وقتی این در ظاهر شد، ترسیدی؟
دانک چند لحظه سکوت کرد.
- چون قبلاً این در رو دیدم.
جونگ اخم کرد.
- کی؟
دانک به دستگیره خیره شد.
- سه سال پیش.
جونگ چیزی نگفت.
دانک نفس عمیقی کشید.
- ولی چیزی که پشت این دره... یادم نمیاد.
- پس چطور میدونی این همون دره؟
دانک آروم جواب داد:
- بعضی چیزا رو لازم نیست یادت باشه تا بدنت بشناسدشون.
جونگ هنوز نگاهش میکرد.
- یعنی چی؟
دانک دستش رو بالا آورد.
انگشتهاش کمی میلرزید.
- نمیدونم.
صدای آژیر دوباره بلند شد ولی این بار خیلی نزدیکتر.
چراغهای سقف شروع به خاموش و روشن شدن کردن.
جونگ به انتهای راهرو نگاه کرد.
- باید برگردیم.
دانک سرش رو به نشونه مخالفت تکون داد.
- نه.
- چی؟
- اگه الان برگردیم، دیگه هیچوقت نمیفهمیم اینجا چیه.
جونگ با عصبانیت گفت:
- اگه اینجا همون جاییه که سه سال پیش آتیش گرفته، شاید بهتر باشه اصلاً نفهمیم!
دانک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
- اون آتیش فقط یه حادثه نبود.
جونگ چند ثانیه بدون پلک زدن به دانک خیره شد.
- از کجا میدونی؟
دانک جواب نداد.
جونگ جلو رفت.
- دانک.
- چون من اون شب اونجا بودم.
جونگ خشکش زد.
- تو گفتی چیزی یادت نیست.
- آره.
- پس از کجا میدونی اون شب چی شده؟
دانک نگاهش رو پایین انداخت.
- نمیدونم.
جونگ با کلافگی دستش رو توی موهاش کشید.
- پس چی میدونی؟
دانک سرش رو بالا آورد.
- میدونم قبل از آتیش سوزی، تو اونجا بودی.
جونگ با صدای آروم و متعجب گفت:
- من؟
دانک سر تکون داد.
- تو و من.
سکوت سنگینی بینشون افتاد.
جونگ دستش رو به دیوار تکیه داد.
ناگهان گرمای عجیبی از کف دستش پخش شد.
خیلی سریع.
خیلی شدید..
جونگ دستش رو عقب کشید و چند ثانیه به کف دستش خیره موند.
پوستش قرمز شده بود.
دانک متوجه شد.
- دستت چی شده؟
جونگ سریع دستش رو پشتش پنهون کرد.
- هیچی.
دانک جلو اومد.
- جونگ.
- گفتم هیچی.
دانک دستش رو گرفت.
همون لحظه...
چراغهای راهرو خاموش شدن.
تمام ساختمان برای چند ثانیه توی تاریکی فرو رفت.
بعد، یک نور نارنجی ضعیف از پشت درِ بخش C دیده شد.
جونگ و دانک هر دو به در خیره شدن.
جونگ با صدای لرزون گفت:
- اون نور چیه؟
دانک جواب نداد.
چون خودش هم میدید.
نور بیشتر شد.
از لای در، دود باریکی بیرون اومد.
جونگ عقب رفت.
- نه...
دانک دستش رو گرفت.
- آروم باش.
- دوباره داره آتیش میگیره.
دانک سرش رو تکون داد.
- نه.
- پس چیه؟
دانک به دست جونگ نگاه کرد.
گرما دوباره برگشته بود.
این بار شدیدتر.
بعد نگاهش رو به در دوخت.
- آتیش از اون طرف نمیاد.
جونگ با تعجب نگاهش کرد.
- پس از کجا میاد؟
دانک آروم گفت:
- از تو.
جونگ دستش رو عقب کشید.
- چی؟
دانک چیزی نگفت.
ناگهان صدای داد و فریاد از پشت در شنیده شد.
صدایی که هر دو میشناختند.
صدای خود جونگ!
- دانک! بدو!
جونگ رنگش پرید.
همون جملهای بود که سه سال قبل توی ذهنش شنیده بود.
همون صدا.
همون لحن.
همون ترس.
دانک دستگیره رو گرفت.
- باید بریم داخل.
جونگ با ناباوری نگاهش کرد.
- دیوونه شدی؟
دانک بهش خیره شد.
- اگه چیزی که شنیدیم خاطرهی اون شبه...
دستگیره رو پایین کشید.
- پس شاید جواب همهچی اون پشت باشه.
در با صدای بلندی باز شد.
گرمای شدیدی به صورتشون خورد.
اما پشت در...
هیچ آتیشی نبود.
هیچ دودی هم نبود.
فقط یک راهروی تاریک.
و در انتهای راهرو...
دو نفر ایستاده بودند.
یک جونگ و یک دانک.
دقیقاً با همون لباسهایی که خودشان پوشیده بودند.
نفس جونگ بند اومد.
دانک زیر لب گفت:
- این دیگه چیه...؟
نسخهی دیگهی جونگ سرش رو بالا آورد.
و با صدایی که دقیقاً شبیه خودش بود، گفت:
- بالاخره برگشتید.