Water lily . Ch7

Water lily . Ch7

velora

⭒

بدون توجه به صورتِ متعجب و ابروهای مچاله شده ی جیسونگ، با همون سرمای عمق چشم هاش به بنگ خیره شده بود. جوری که انگار هیچ احساسی درونشون نیست و ذره ای ترس از نتیجه ی گردن گرفتن کاری که حتی توش دخلی نداشته نداره.


«گفتم که، من ازش خواستم»

سعی داشت از چه چیزی محافظت کنه؟ از آدمی که حتی حاضر نبود باهاش حرف بزنه؟


آقای بنگ که از نصفه موندن حرفش زیاد خوشنود به نظر نمی‌رسید پوزخندی زد و از سالن خارج شد.

«هردوشون رو بیارید اتاقم»


بعد از خارج شدن بنگ از سالن یکی از دوتا مردی که انگار پرستار های جدید بودن به سمت آشپزخونه رفت و اون یکی با فشار دادن دو انگشتش به کتف جیسونگ سعی داشت اون رو به بیرون از سالن هدایت کنه

«تکون بخور»


برخلاف رفتار پرستار های زن هیچ جوره از برخورد این دو نفر خوشش نمی‌اومد اما فعلا ذهنش برای فکر کردن به این موضوع زیادی درگیر بود. نگاهش روی مینهو بود و سعی می‌کرد کلمات رو پشت هم بچینه.

همونطور که به آرومی به سمت در قدم بر‌می داشت لباسش رو مرتب کرد و چشم غره ای به مینهو رفت.


«هوس مردن کردی یا تنت میخاره جناب؟!»


مینهو جوابی نداد و فقط به لب های جیسونگ نگاه کرد.


چند لحظه ی بعد درحالی که پرستار درست پشت سرشون ایستاده بود، هردوشون کنار هم برای رسیدن به اتاق بنگ راه می‌رفتن. هر از گاهی با صدای پرستار به سرعتشون اضافه می‌کردن. پله ها رو دونه دونه برای رسیدن به طبقه ی سوم بالا طی کردن و به طبقه ی سوم رسیدن. پشت دری از جنس چوبی به رنگ سفید و نوار های طلایی، با سر دری از همون جنس که روش نوشته شده بود "مدیریت" ایستادن. پرستار چند ضربه ی آروم به در زد.


جیسونگ به سمت مینهو خم شد و با لبخندی روی لب به آرومی چیزی زمزمه کرد «انقدر تجملات برای رئیس تیمارستان بودن زیادی خنده دار نیست؟»


ناخودآگاه لبخند کمرنگی گوشه ی لب مینهو نشست. نگاه جیسونگ برای لحظه ای روی اولین لبخند کوتاهی که از مینهو دید موند. طوری که انگار نه انگار اتفاقی بینشون افتاده باشه.

همزمان با باز شدن در جیسونگ به خودش اومد و نگاهش رو از مینهو گرفت.

«بیاید داخل»


به هم نگاهی انداختن و وارد شدن. در پشت سرشون بسته شد.

فضای اتاق آقای بنگ با بقیه ی تیمارستان تفاوت چشم‌گیری داشت.

نگاهش رو دور اتاق چرخوند.

اتاق برخلاف تصور جیسونگ بزرگ تر از سایر اتاق های مدیریت بود. بعد از رد شدن از قفسه های سفید و بلندی که کتاب هاش با وسواس و ترتیب خاصی چیده شده بودن، نگاهش به مجسمه های سر سه گوزنی که درست بالای شومینه، روی دیوار بود رسید. همه ی جزئیات اتاق به دقت چیده شده بود و حتی اگر تمرکز می‌کردی هم نمی‌تونستی ایرادی از چیدمان بگیری. هیچ چیز کم یا زیاد نبود.


نگاهش به اتاق بود که برخورد تنش با صندلی و صدایی که خبر از سابیده شدن پایه ی صندلی به سرامیک های سفید می‌داد اون رو به خودش آورد.


آقای بنگ پشت میز، درحالی که پا روی پا انداخته بود با یک دست مشغول بازی با خودکار بود و با همون نگاه به جیسونگ نگاه می‌کرد.


رزی درحالی که کنار میز بنگ ایستاده بود گلوش رو صاف کرد و اشاره ای کرد.

«بشینید لطفا»


یک طرف بنگ رزی و طرف دیگه اش پرستار دیگه ای ایستاده بود.

جیسونگ خداروشکر می‌کرد که هنوز رد پرستار های زن کامل از تیمارستان محو نشده.


جیسونگ روی یکی از صندلی ها و مینهو درست رو به روی جیسونگ نشست.


آقای بنگ درحالی که به برگه های روی میزش خیره شده بود بدون ذره ای مکث شروع کرد.

«هان جیسونگ و لی مینهو، درسته؟!»

بله ای به زبون آوردن

«طبق چیزی که دیدم و چیزی که توی پرونده هاتون نوشته فکر نمی‌کنم چیز دیگه ای برای شناختن باقی بمونه.»

مکث کوتاهی کرد.

«لی‌مینهو»

مینهو سرش رو بالا آورد و به بنگ نگاه کرد.

«شجاعتتو از کجا آوردی؟»


جوابی نداد.


«جرئت نکن که دفعه ی بعد با اون چشم ها اینطوری بهم نگاه کنی لی مینهو، باید بدونی چطور با رئیس یک جا رفتار می‌کنن قبل از اینکه خودم مجبور بشم یادت بدم. مفهومه؟»


واکنشی نداد.

بنگ با صدای بلند تری تکرار کرد

«نشنیدم؟ مفهومه؟»


به اجبار سری تکون داد.


بنگ از جا بلند شد.

«باتوجه به اصرار زیاد رزی و احترامی که به عنوان یه تازه کار براش قائلم برای مجازات بهتون تخفیف میدم،اما»


«اما فقط منتظر یک اشتباه دیگه از سمت هردونفرتونم تا به روش خودم مجازاتتون کنم. اگر می‌خواید متوجهش بشید فقط یک قدم دیگه مثل امروز بردارید. به امتحانش می‌ارزه نه؟ اگر نمی‌دونید بهتره الان بفهمید که مدیریت اینجا از این به بعد به دست منه و تا وقتی که اینجام باید طبق قوانین من عمل کنید. مخصوصا تو لی مینهو!»


درحالی که گوشه ای از ابروش رو می‌خاروند ادامه داد.


«علاوه بر 14 روز تمیزکاری و رسیدگی به کارهای آشپزخونه تا وقتی یاد بگیری دزدی نکنی و کسیو برای دزدی نفرستی از هرگونه آرام‌بخش یا مسکن منعت می‌کنم.»


جیسونگ سر پایین انداخت.

«اما مینهو ن...»


«هیچ علاقه ای به شنیدن دلایلتون ندارم! تا نظرم برای مجازاتتون تغییر نکرده همین الان برگه های جلوتون رو امضا کنید و برید بیرون.»


مینهو بدون خوندن برگه ای که جلوش بود خودکار رو برداشت و امضا کرد.


جیسونگ با صدایی آروم رو به مینهو کرد.

«امضاش نکن..!تو کاری نکردی...»


مینهو به چشم های جیسونگ نگاه کرد و سرش رو تکون داد. انگار می‌خواست بگه مشکلی باهاش نداره.


جیسونگ هم بعد از خوندن برگه امضا کرد و اثر انگشت زد.


رزی به سمتشون رفت «بیاید بریم بیرون. ازتون ممنونم آقای بنگ»


از اتاق خارج شدن. مینهو جلوتر از جیسونگ رفت.

رزی همراه جیسونگ توی راهرو قدم برمی‌داشت


«جیسونگ»


نگاهش رو به رزی داد «بله؟»


«لطفا دیگه تکرارش نکن جیسونگ، به اینکه چیکار کردی و چطور به اونجا رسیدی کاری ندارم اما دفعه ی بعد کسی که ضرر می‌بینه خودتی. دیدی که بنگ چطوریه.به زور تونستم راضیش کنم...»


«اما من.. مجبور شدم..»


رزی آهی کشید.

«اشکالی نداره. گفتم دیگه تکرارش نکن»


«رزی»


«بله؟»


«یعنی چی 14 روز تمیزکاری؟ فقط ما دو نفر؟»


لبخند دندون نمایی زد.

«حداقل کارت به نفع ما شد جیسونگ، متاسفانه یا خوشبختانه هیچ پرستاری حق کمک کردن بهتون رو نداره»


دست هاش رو رو سرش گرفت

«عالی شد..»



Oct25.8pm



سالن غذاخوری بعد از خوردن شام خالی شده بود. حتی پرستار ها هم سالن رو ترک کرده بودن و فقط مینهو و جیسونگ توی سالن بودن.


جیسونگ درحالی که طی رو روی سرامیک حرکت می داد نگاهی به مینهو انداخت که آرامش توی وجودش دیده میشد.

'انگار براش اصلا مهم نیست و واقعا از خداشه که اینکارو بکنه! فکر کرده با این بازیا میتونه کارشو جبران کنه؟ چه خوش خیال. عمرا اگه بتونی با خودشیرینی چیزیو عوض کنی جناب. چون'


«خودمم بلد بودم بهشون دروغ بگم آقای ل-ی-م-ی-ن-ه-و!»


بدون اختیار جمله ی آخرش رو بلند به زبون آورد.


مینهو سر بلند کرد و دست از تمیز کردن اپن کشید.



«اسمم اینطوری تلفظ نمیشه.»



بلند گفتن جملش چندان هم بد نبود؟ حداقل الان می‌تونست خودش رو خالی کنه.



«فکر کردی من سواد ندارم؟

فقط فعلا دلم نمیخواد اسمتو به زبون بیارم!»



«من مجبورت کردم اینجارو تمیز کنی؟»



«نه ولی همون پرستار زشت و بدترکیبی که گوشه‌‌ی فرم یاسیِ کثیفش رو با نخ نارنجی دوخته بود بخاطر تو دوتامونو مجبور کرد اینجارو تمیز کنیم.اگر نبودی خودم با روش‌های هان‌جیسونگی هم اون و هم بنگ رو متقاعد میکردم!»



«تو هم گوشه‌ی لباس لجنشو دیدی؟ حدس میزنم انقدر نرفته خونه‌شون و اینجا پلاس بوده این بلا سر لباسش اومده»



«دیدمش! قسم میخورم میخواستم روی خودشو لباسش بالا بیارم مینهو!!!!»


بعد از تموم کردن جملش انگار که یکهو یادش بیاد نباید اینقدر با مینهو گرم بگیره ساکت شد. گلوش رو صاف کرد و نگاهش رو به زمین داد.

خودشون هم نمیدونستن چطور انقدر یهویی باهم صمیمی شدن


«جیسونگ..»


بدون نگاه کردن به مینهو جواب داد:

«هوم؟»

-⭑-

Report Page