Water lily . Ch6
velora⭒
بعد از صبحانه ای که با بی میلی خورده بود، روی نیمکت جلوی باغچه ی گل منتظر جیمی نشسته بود.
به تکون خوردن بوته های گل با هر وزش کوتاهی از باد نگاه میکرد.
صدای قدم های جیمی نزدیک شد. کنارش نشست «قشنگن نه؟»
اوهومی گفت و سرش رو پایین انداخت.
«جیسونگ..یه چیزی بپرسم؟»
سرش رو بالا گرفت «هوم؟»
«درد نداره؟»
«چی؟»
با سر اشاره کرد «اینکه هرروز اینجوری زخمتو تازه میکنی اذیتت نمیکنه؟»
جیسونگ نگاهش رو به گل ها داد.
«...نمیدونم، درد اون.. قابل مقایسه با چیزی که احساس میکنم نیست.. و دست خودم نیست. شاید بدنم حس میکنه لایقشه؟»
نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد
«مهم نیست، درگیرش نشو. من میرم داخل»
«کجا؟»
«اتاقم»
«به زخمت دست نزن»
لبخند کوچیکی به لب نشوند «ممنونم بابت نگرانیت!»
در سالن رو باز کرد. قبل از رسیدن پاش به راه پله از گوشه ی چشم متوجه حضور شخصی نزدیک راه پله شد که همزمان با جیسونگ به راهپله نزدیک شده بود.
ایستاد و سرش رو بالا گرفت
مینهو.
اخم هاش توی هم رفت.
لب های مینهو از هم جدا شد. انگار بعد از دیدن جیسونگ میخواست چیزی بگه؛ اما قبل از اینکه بتونه جمله ای به زبون بیاره جیسونگ راهش رو گرفت و با سرعت از پله ها بالا رفت.
خودش رو به اتاقش رسوند و در رو بست.
نفسی کشید.
«جیسونگ بودی آره؟»
برگشت
«ها چی تو از کی اینجایی..»
مردی که جیسونگ به شرط دزدیدن آرامبخش ازش اطلاعات گرفته بود روی تخت، با همون چشم های خسته و لباس لک دار نشسته بود.
«قرارمونو یادت رفته؟»
«نه»
«پس چرا هنوز چیزی نیاوردی؟!»
«نتونستم..»
پیرمرد بد اخلاقی که رو به روی جیسونگ نشسته بود چشم غره میرفت و با لحنی دستوری جمله هاش رو پشت هم میچید.
«تا آخر امروز وقت داری. اگر نیاری لوت میدم، خودت میدونی»
درحالی که سرش رو میخاروند از اتاق جیسونگ خارج شد.
چشم هاش رو توی حدقه چرخوند «مسخره..میارم و میکوبونمش توی صورتت»
خودش رو روی تخت ولو کرد و پتو رو کشید.
«البته نه الان»
استراحت کوتاهی نیاز داشت تا ذهنش بتونه اتفاقات صبح رو هضم کنه.
چند ساعت گذشت.
بعد از ساعاتی که خوابیده بود بلند شد تا قار و قور شکمش رو ساکت کنه.
رزی توی سالن غذاخوری مشغول تمیز کردن بود. با دیدن جیسونگ دستمالش رو روی میز گذاشت و صداش کرد.
«هی جیسونگی سلام!»
با دیدن رزی لبخند گرمی به لب هاش نشست «سلامم، امروز من ندیدمت یا نبودی؟»
«اوه آره مشکلی برای مامانم پیش اومد نتونستم سر وقت اینجا باشم.. اما الان هستم. چیزی میخوای؟»
دستش رو روی شکمش گذاشت
«شاید یکم غذا، کم صبحونه خوردم»
رزی لبخندی زد «همینجا صبر کن، فکر کنم بتونم سهم نهارتو یواشکی برات بیارم!»
این رو گفت،دستمالش رو با سینیِ ظروف کثیف برداشت و به سمت آشپزخونه رفت.
درحالی که روی صندلی نشسته بود دور شدن رزی رو نگاه کرد.
«یعنی داروهارو کجا نگه میدارن؟»
رزی غذای جیسونگ رو آورد و روی میز گذاشت «نوش جونت، بعدش هم قرص هاتو بخور»
تشکر کوتاهی کرد.
«یه سوالی میتونم بپرسم؟»
«چی؟بپرس»
«چرا اینجا هیچکدوم از پرستار ها مرد نیستن؟واقعا برام سواله»
رزی با همون لبخند جواب جیسونگ رو داد «سوال خوبی پرسیدی. فکر میکردم از بقیه شنیده باشی»
«چیو؟»
«رئیس اینجا زنه، یعنی تا همین دیروز!»
«چرا دیروز، نکنه اونم مرده؟»
«نه نه نمرده، رئیس تیمارستان عوض شده. رئیس قبلی دوست داشت همه پرسنل زن باشن. احتمالا از مردا خوشش نمیومده! شاید اگه میتونست نگهبان زن استخدام کنه انجامش میداد»
خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد.
«به هرحال فکر میکنم از این به بعد نیروی مرد هم استخدام بشه. اون بد اخلاقی که من دیدم بهش میخوره همه زنارو اخراج کنه و جاشونو با اشخاص پیر و بد اخلاقی مثل خودش پر کنه!»
هردو خندیدن.
بعد از تموم شدن خنده شون، با قورت دادن آخرین لقمه ی غذاش از جا بلند شد.
«در اینجا چه تایمی بسته میشه؟، میخوام از این به بعد زودتر برای خوردن غذا بیام..»
«عجیبه که هنوز یاد نگرفتی جیسونگ، بعد از تمیزکاری بعد هر وعده موقت چراغا خاموش میشه و کسی نمیتونه بیاد، منم دیگه آخر کارمه و بعدش میرم»
«عالیه! پس وایمیستم کارت تموم بشه. کمک میخوای؟»
«اوه مرسیی اگه بتونی یه دستی برسونی بد نمیشه»
نیم ساعت بعد، از سالن غذاخوری خارج شدن.
بعد از قفل کردن در غذاخوری راه افتادن «برو پیش بقیه، شاید بتونی باهاشون یه دست شطرنج یا منچ بازی کنی»
باشه ای گفت. «پس فعلا خداحافظ رزی»
از رزی جدا شد. بیرون رفت و پشت پنجره ای که روبه روی اتاق پرسنل بود ایستاد.
در اتاق باز شد و رزی خارج شد. سرش رو پایین گرفت تا دیده نشه
چند ثانیه پایین موند و بعد بلند شد
دیگه خبری از رزی نبود.
«وقتشه جیسونگ»
خودش رو به سرعت به اتاق پرسنل رسوند و در رو پشت سرش بست. از اونجایی که قبل از جدا شدن از رزی مطمئن شد کسی داخل اتاق نیست میدونست که گیر نمیوفته و کسی نمیبیندش.
نفس عمیقی کشید «اگه رزی بودم کلیدو کجا میزاشتم؟..»
مشغول گشتن اتاق شد.
کشو ها، زیر ملافه ها و طبقه هارو نگاه کرد اما چیزی دستگیرش نشد
عقب عقب رفت و نگاهی به کل اتاق انداخت «بجنب پسر...»
یک دفعه پاش به چیزی گیر کرد. قبل از اینکه هم گلدون رو بندازه و هم خودش بیوفته اون رو گرفت.
جرقه ای به ذهنش رسید.
«خودشهه»
زیر گلدون تنها جایی بود که چکش نکرده بود.
کلید درست همونجا گذاشته شده بود. برش داشت و مطمئن شد که همون کلیده.
«پیدات کردمم»
فوری از اتاق خارج شد. به سالن غذاخوری رسید و به سرعت کلید رو چرخوند، در رو باز کرد و وارد شد.
دیده بود که قرص ها بعد از بیرون اومدن رزی از آشپزخونه دستش بود. پس باید یه اتاق یا مکانی برای نگه داری قرص ها وجود داشته باشه. نه؟
به سمت آشپزخونه ای رفت که تاحالا واردش نشده بود. شاید جزو جاهایی حساب میشد که نگشته.
در کوچیکش رو هل داد و وارد شد.
چراغش رو روشن کرد.
به سرتا سر اتاق نگاهی انداخت و جز چیز هایی که توی هر آشپزخونه ای وجود داره، مثل کابینت، سینک، اپن، کمد ظروف و یخچال و.. چیزی ندید.
«حتما مثل فیلما پشت یه یخچال یا گاز باید یه در باشه،یه در مخفیی»
ادامه داد
«بیخیال پسر مگه گنجه»
قدم برداشت و به فضای خالی پشت یخچال رسید. یه دیوار که اونطرفش یه در بود با عنوان «اتاق داروها»
لبخند دندون نمایی زد «خیلی آسون تر از چیزی بود که فکر میکردم»
در اتاقک رو با کلید دوم باز کرد. صدای قیژ قیژ بلندی کل آشپزخونه رو پر کرد.
«واای»
چشم هاش درشت شد و چند ثانیه سرجاش ایستاد.
«خاکتوسرم...»
باید قبل از گیر افتادن سریع کارش رو تموم میکرد.
دستی به دیوار کشید و کلید برق رو پیدا کرد. چراغ رو روشن کرد و شروع به گشتن قفسه ها کرد.
مدت کوتاهی رو صرف پیدا کردن بسته ای قرص که روش نوشته شده بود "دیازپام" ¹ کرد.
بسته ی قرص رو توی جیبش گذاشت و از اتاق خارج شد.
کلید رو چرخوند و در رو قفل کرد
از فضای خالی بیرون اومد. چراغ آشپزخونه رو خاموش کرد.
در رو هل داد.
همزمان با بیرون رفتنش از آشپزخونه برق سالن روشن شد.
توی جا میخکوب شد و نفسش رو حبس کرد. مردی با کت و شلوار مشکی و موهای مرتب شده همراه دو پرستار، رو به روش ایستاده بود و با جدیت تمام به جیسونگ نگاه میکرد.
صدای کلفت و سرشار از خشم مرد به گوشش رسید «چیشد که فکر کردی اینجا اینقدر بی درو پیکر هست که بتونی هرچیزی که میخوای بدزدی؟»
با دست اشاره ای به جیسونگ کرد. «همین الان بگردیدش»
دو شخصی که کنار اون مرد غریبه ایستاده بودن به سمتش اومدن. یک نفر جیسونگ رو به اپن چسبوند و دستش رو گرفت،نفر بعد شروع به گشتن لباس های جیسونگ کرد.
«دستتو به من نزن..من چیزی ندزدیدم..»
انکار کردن فایده ای نداشت و بالاخره مشخص میشد دروغ گفته.
پرستار از جیب شلوار جیسونگ بسته ی قرص رو بیرون آورد و بالا گرفت.
«اینجاست آقای بنگ»
مرد پوزخندی زد، یک دستش رو از جیبش بیرون آورد و دستی به کراواتش کشید . «کمتر دروغ بگو،امیدوارم بدونی این کارت چه مجازاتی داره»
روی پاشنه چرخید «بیاریدش اتا..»
«من بهش گفتم اینکارو بکنه»
جمله ی مردی که به نظر میرسی رئیس جدید تیمارستان باشه کامل نشده بود که صدایی از پشت سر توجه همه افرادی که داخل سالن بودن رو جلب کرد.
جیسونگ سرش رو بلند کرد تا منبع صدا رو پیدا کنه.
کی جرئت کرده بود گردن بگیره؟
اخم هاش از تعجب توی هم مچاله شد «تو؟...»
مینهو بدون توجه به جیسونگ،با جدیت به بنگ نگاه میکرد.
«گفتم که، من ازش خواستم»
-⭑-
1-Diazepam