Water lily . Ch5
velora⭒
«تو جدیدی؟»
جیسونگ درحال پایین دادن لقمه ی دهنش سرش رو بالا آورد و جواب داد.«آره»
«چندوقته اینجایی؟»
«دو روز»
«پس هنور عادت نکردی» بیمار این رو گفت و بدون اینکه منتظر سوال "به چیِ" جیسونگ بمونه ازش دور شد.
با چشم های بادومی و نگاه متعجبش دور شدن بیمار رو نگاه میکرد.«چرا انقدر عجیب بود»
«بهش عادت میکنی جیسونگ»
لب هاش رو کج کرد و نگاهش رو به غذاش برگردوند.«حتی واینستاد جواب بدم»
یکی از پرستار ها وارد سالن شد.
«همه بعد از تموم شدن صبحونه به سالن اصلی برن. جلسه داریم»
صدای غر زدن بیمار ها بلند شد.
«بازم جلسه؟»
جیمی از کنار جیسونگ رد شد.
«اینجا همیشه جلسه اس،اکثرا هیچ تاثیری نداره اما اگه انجامش ندن دلشون آروم نمیگیره»
پوفی کشید و تکونی به خودش داد. «چه زندگی جذابی»
به سالن اصلی رسیدن.
صندلی ها دایره شکل دور تا دور سالن چیده شده بودن. جیسونگ روی صندلی نشست و نگاهی به اطراف انداخت.
یکی از بیمار ها مدام جای صندلیش رو عوض میکرد و بعضی ها به زمین خیره شده بودن.
چند لحظه ی بعد مینهو هم وارد سالن شد. نگاهش برای لحظه ای روی مینهو موند.
مینهو حتی بهم ریخته و کلافه تر از شب قبل توی کتابخونه به نظر میرسید. بدون اینکه نگاهی به اطراف بندازه روی نزدیک ترین صندلی خالی نشست.
درمانگر شروع به صحبت کرده بود.«امروز میخوام هرکس راجع به چیزی که باعث میشه احساس آرامش بکنه صحبت کنه»
چشم هاش تو حدقه چرخید.'باورم نمیشه برای همچین موضوع مسخره ای اینجام'
به جواب های بیمار ها گوش میداد.
"وقتی کسی باهام حرف نزنه"
جیسونگ تکخندی زد.
«این یکی رو قبول دارم»
نوبت به خودش رسید.
«خب جیسونگ، چی باعث میشه احساس آرامش بکنی؟
«خواب»
با اینکه خواب هاش ذره ای باعث آرامشش نمیشدن برای جواب انتخابش کرده بود. شاید فقط برای اینکه جوابی برای گفتن داشته باشه.
درمانگر لبخند کوچیکی به لب زد.«چیز دیگه ای نیست؟»
«غذا»
«دروغ میگه. از صبح داره به غذا غر میزنه»
سرش رو برگردوند و اخم ریزی به جیمی کرد. «تو خفه شو»
صدای خنده ی درمانگر و چند بیمار بلند شد.
جیسونگ با بی حوصلگی به صندلیش تکیه داد و منتظر گذشتن زمان و تموم شدن بحث هایی که به نظرش "مسخره" میرسید موند.
حدس میزد برای هیچکدوم از بیمار ها از جمله خودش تاثیر گذار نباشه.
بعد از پایان جلسه همه برای فعالیت روزانه به سالن دیگه ای رفتن .
روی هرکدوم از میزهای داخل سالن کاغذ و مداد گذاشته شده بود. این بار مینهو روی صندلی ای با فاصله کمتری از جیسونگ نشسته بود و با سر خم شده با دقت زیاد چیزی توی برگه مینوشت.
صندلی ای عقب کشید و نشست
«قراره چیکار کنیم؟»
پرستار به آرومی جواب داد
«هرچی دوست داری روی کاغذ بنویس یا بکش»
به کاغذ کاهی رو به روش خیره شد «واقعا؟»
«واقعا»
مداد رو به آرومی روی کاغذ حرکت میداد. خطوط بی معنی ای روی کاغذ میکشید.
جیمی به نقاشیش سرک کشید.
«این چیه؟»
ابرو بالا انداخت و با اعتماد به نفس تمام به جیمی نگاه کرد.
«هنر»
«هنرت شبیه نقاشی بچه هاست»
جیسونگ روحیه ی لجبازی داشت. پس امکان نداشت جیمی رو بی جواب بزاره. مدادش رو روی میز جیمی کوبید.
«پس خودت بکش!»
با ضربه ی محکم جیسونگ مداد چند صندلی اونور تر افتاد.
بعد از دیدن تموم شدن خنده ی جیمی با نگاهش دنبال مدادش گشت.
رو به روی صندلی مینهو...
'چه شانسی دارم!'
بلند شد و به سمت مدادش رفت. قبل از اینکه به مداد برسه و خم بشه، دستی مداد رو برداشت.
مینهو بلند شد و بدون نگاه کردن به صورت جیسونگ دستش رو سمتش دراز کرد.
چند لحظه به چشم های بی جون مینهو که به جای دیگه ای خیره بود نگاه کرد. چیزی درون چشم های اون پسر باعث میشد تا هردفعه که نگاهشون میکنه لرز خفیفی بکنه. خودش هم نمیدونست چرا
مداد رو گرفت «مرسی»
مینهو سری تکون داد و دوباره سر جاش نشست. انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده
'هه، با این رفتارش فکر میکنه خیلی خفنه؟'
حین برگشتن سمت صندلیش ریز نگاهی به کاغد مینهو انداخت.
تمام کاغذ پر شده بود. جملاتِ فشرده توی هم تمام کاغذ رو پر کرده بود و هیچ فضای خالی ای روی کاغذ نبود. این همه چیز رو راجع به مینهو عجیب تر میکرد.
«عجیبه...»
تاریکی آروم آروم آسمون رو میبلعید.
جیسونگ بعد از کمی قدم زدن به داخل برگشت.
بعد خوردن شام و پایان روز جای دیگه ای جز اتاقش برای رفتن نداشت. به هرحال کل روز رو صرف چرخ زدن و بیشتر آشنا شدن با اطرافش بود و بالاخره وقت به اتمام رسوندن روزش رسیده بود.
قبل از وارد شدنش به اتاق برای لحظه ای ایستاد و به اتاقی که میدونست برای مینهوعه نگاه انداخت.
هیچ نوری به چشم نمیخورد و هیچ صدایی به گوشش نمیرسید که متعلق به اتاق مینهو باشه.
«بیخیال»
با خودش فکر کرد که شاید فردا بتونه مینهو رو ببینه.
شب برخلاف شب اول آروم به نظر میرسید. روزش تموم شده بود اما چیزی درون ذهنش اون رو ول نمیکرد
چیزی به نام مینهو.
Oct.25,6am
روز زودتر از چیزی که میخواست و فکر میکرد شروع شد.
ایندفعه با چی؟ صدای داد و فریاد از فاصله ی نزدیک.
جوری که مطمئن بود صدا متعلق به مینهو عه.
چشم هاش رو باز کرد و بدون تعلل به سمت در اتاق رفت.
خودش هم نمیدونست چرا بلند شده و دنبال صدایی میره که حدس میزنه از مینهو باشه.
در اتاق مینهو رو باز کرد و با نگاهِ چشم های پف کرده و متورمش دور اتاق دنبال پسر گشت.
جسمش رو درحالی که پشت تخت افتاده بود دید. صدای ناله و فریاد مینهو و کوبیده شدن سرش به دیوار گوش هاش رو پر کرده بود.
این اولین باری بود که مینهو رو اینطوری میدید؟ نه. اما شاید اولین باری بود که واقعا بهش توجه میکرد.
اون پسر چه جایگاهی توی زندگیش داشت که تونست برای چند لحظه دردش رو درک و حس کنه؟
دیدن خونی که از سر مینهو میریخت باعث ترسیدن و لرزش دست هاش شد.
نزدیک شد اما نمیدونست چی باید بگه.
چیزی نگذشت که چند تا پرستار وارد اتاق شدن.
جیسونگ عقب رفت تا جلوی کار پرستار هارو نگیره. وحشتش به خاطر ترسش از خون بود یا یادآوری خاطراتش؟ خودش هم نمیدونست.
توی سرش مدام جای تصویر مینهو و تصویر مادرش غرقِ خون عوض میشد.
نفس کشیدن براش سخت شده بود و نمیتونست نگاهش رو از خون بگیره.
طولی نکشید که ناحیه ای از سرش درد زیادی رو احساس کرد و چشم هاش بسته شد.
صدای مزخرف اون زن حتی وقتی بیهوش بود باز هم تکرار و تکرار میشد.
صداهایی که بابتشون حالا توی تیمارستان زندگی میکرد، جایی که حقش نبود باشه.
پلک هاش به آرومی از هم جدا شد. با باز شدن چشم هاش قطره ی اشکی که پشت پلکش جمع شده بود پایین ریخت.
چند ثانیه به سقف خیره موند.«چیشد..؟»
قبل از اینکه کامل به خودش بیاد صدایی از بالای سرش گوش هاش رو نوازش کرد.
«بخاطر من غش کردی؟»
از جا پرید و به چشم های مینهو خیره شد.«چ..چی؟»
انتظار دیدن مینهو اونم درست روی مبل بالای سرش رو نداشت.
لحن مینهو آروم تر از قبل بود
«عادت داری دوبار یه چیز برات تکرار بشه تا متوجه بشی؟»
جیسونگ چشم هاش رو مالید
«نه... فقط تعجب کردم از دیدنت...مینهو»
بعد از شنیدن اسمش از زبون جیسونگ نگاهش رو برای چند لحظه به چشم هاش دوخت.
«پس از خون میترسی»
«آ..آره،اما...»
«اما چی؟»
سرش رو پایین انداخت و به روتختی چشم دوخت
«منو یاد چیز خوبی نمیندازه..»
جوابی از مینهو نگرفت. سرش رو به سرعت بالا آورد و به مینهو نگاه کرد. «تو چرا خودتو اونطوری به دیوار میکوبی؟ چی باعث شده که اینطوری درد داشته باشی؟»
«به تو ربطی نداره»
احتمال به شنیدن این جمله نداده بود. جا خورد و سکوت کرد.
نگاهش رو از مینهو گرفت و به زمین خیره شد.
دستش رو روی بازوش کشید و طوری که انگار جای نیش حشره ای رو میخارونه، شروع به محکم خاروندن بازوش کرد.
صدای خش خش کشیده شدن ناخن هاش به لباس تنش واضح به گوش مینهو میرسید.
دست از خاروندن نمیکشید.
نگاه کوتاهی به جیسونگ انداخت «چی رو انقدر محکم میخارونی؟ صداش روی مخمه، بس کن»
اهمیتی به حرف مینهو نمیداد.
نه تنها دست از کارش برنداشت بلکه محکم تر و با سرعت بیشتری به خارش ادامه داد.
طاقت مینهو تموم شده بود ، خودش هم نفهمید چطور از جاش بلند شد، بدون فکر کردن به کاری که میخواست بکنه، خودش رو به جیسونگ رسوند.
دستش رو گرفت و با تمام زورش پسر رو به روش رو هل داد.
توجهی به جیسونگ نمیکرد و فقط میخواست از اون صدای طاقت فرسا خلاص بشه.
نفس نفس می زد و قفسه ی سینش از شدت عصبانیت بالا و پایین میرفت.
«بهت گفتم بس کن!! نمیفهمی نه؟؟»
جیسونگ تعادلش رو از دست داد اما قبل از افتادن از روی تخت خودش رو گرفت.
دست هاش از بابت صدای بلند فریاد مینهو میلرزید.
به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود و تند تند اشک میریخت.
سرش رو بین دست هاش قایم کرد و بی صدا اشک ریخت.
عصبانیت مینهو با دیدن وضعیت جیسونگ در لحظه جای خودش رو به دلهره داد.
دلهره از واکنشی که جیسونگ داد.
فکر نمیکرد کارش باعث لرزیدن و اینطوری اشک ریختن جیسونگ بشه.
«م.. من..متاسفم..نمیخواستم که..»
خم شد و دستش رو با تردید نزدیک شونه اش کرد.
تا جایی که یادش میاومد هیچوقت از خالی کردن عصبانیتش سر یک نفر اون هم توی چند ثانیه، به این اندازه پشیمون نشده بود.
صدای ناله ی زیر لب و گریه ی جیسونگ رو واضح تر شنید.
«باور کن نمیخواستم اینطوری بشه فقط...»
قبل از اینکه دستش گرمای تن جیسونگ رو حس کنه پس زده شد.
گریه های جیسونگ بالا گرفت «به من دست نزن...بهم نزدیک نشو»
نمیدونست باید چیکار بکنه.
خیلی وقت بود که برای آروم کردن یکی تلاشی نکرده بود. از کلافگی دست لای موهاش برد و تکونی به دسته ای از تارهای مشکی اش داد.
قبل از اینکه حضورش بیشتر جیسونگ رو اذیت کنه از اتاق خارج شد.
اتاق خالی و ساکت بود و همین به تنهایی باعث میشد تا فضا برای جیسونگ سنگین تر بشه.
فکر کردن به لحظه ای که دست مینهو روش بلند شده بود مثل دژاوویی بود که خاطراتشو یادآوری میکرد.
تمام لحظاتی که توسط مادرش کتک خورده بود مثل تیغ توی قلبش فرو میرفت.
جیسونگ بدون پدر بزرگ شده بود. دست مادری که به نظرش هیچوقت لیاقت گرفتن کلمه ی "مادر" رو نداشت.
و شاید همین بود که باعث میشد تا جیسونگ از این کلمه متنفر بشه.
و حالا؟
اون مادر خودش رو کشته بود.
از اتاق بیرون اومده بود و ساکت تر از همیشه توی راهرو قدم بر میداشت.
ذهنش خالی بود و نگاهش رو به سرامیک های کف سالن قفل کرده بود.
هر چند لحظه قطره ای خون از دستش روی زمین می ریخت.
صدای آشنایی از پشت سر شنید
«هی جیسونگ»
دست از راه رفتن نکشید و حتی به سمت صدا برنگشت.
جیمی متوجه شد که چیزی راجع به پسر الآن فرق میکنه.
دویید و دستش رو روی شونه ی جیسونگ گذاشت.
«هی با توعم جیسونگ»
همزمان با رسیدن دستش به شونه ی جیسونگ متوجه قرمزی یقه اش شد که بزرگ تر از قبل به نظر می اومد.
لحظه ای طول نکشید که جیسونگ دست جیمی رو پس زد. اما نه به اندازه ی پس زدن دست مینهو.
نگاهش به دست خونی جیسونگ گره خورد و اخمی از کنجکاوی کرد
«هی..هی.. چیشده؟»
درحالی که به نقطه ای خیره شده بود زیر لب زمزمه می کرد «همه شون شبیه همن. همه ی آدما شبیه همن. همشون...»
جیمی یکی از پرستار هارو صدا زد
«زخمت جیسونگ زخمت»
چند دقیقه ی بعد دوباره توی اتاق درمان بود. این بار پرستار زخمش رو می پوشوند و سعی می کرد با چیدن جملات کنار هم جیسونگ رو آروم کنه.
اما برای جیسونگ فرقی نداشت پرستار چی میگه. ذهنش جای دیگه ای بود.
مدتی بعد پرستار اشاره ای به جیمی کرد و از اتاق بیرون رفت.
لحن جیمی مثل همیشه پر از کنایه نبود «میخوای بگی چه اتفاقی افتاده؟»
«نه»
«منظورت از همشون شبیه همن چی بود؟»
«هیچی»
تمایلش به حرف زدن توی چند ساعت از بین رفته بود.
شاید فقط نیاز به یه آغوش داشت. یه آغوش امن که باور کرده بود وجود نداره.
«همه ی آدما شبیه اونن»
متعجب نگاهش میکرد «کی؟»
سرش رو بالا آورد « راجع به مینهو درست میگفتی. مزخرف ترین آدمیه که میتونم تو کل زندگیم ببینم. کاش هیچوقت چشمم بهش نمی خورد»
گوشه ی لب جیمی خم شد.«دیدی گفتم؟»
ابرو هاش مچاله شد.
«دیگه هیچوقت میخوام ببینمش»
«باشه جیسونگ، دیگه نمیبینیش. حالا نظرت چیه بریم یه چیزی بخوریم؟ من به خاطر تو غذامو نخورده ول کردم. اگه صبحونه بهم نرسه تقصیر توعه»
«تو میتونی بری، من گشنم نی..» قبل از تموم شدن جمله اش صدای قار و قور شکمش بلند شد.
پوزخند جیمی رو دوباره شنید.
«شکمت یه چیز دیگه میگه»
-⭑-