Water lily . Ch4
velora⭒
به آرومی توی راهرو قدم بر میداشت تا صدای پا به گوش کسی نرسه. چراغ های زیادی روشن نبود و نور زیادی برای دیدن اطرافش نداشت اما مجبور بود با همون دید کم خودش رو به کتابخونه برسونه. به هر حال داشت چند تا از قوانین مهم رو زیر پا میگذاشت.
همراه داشتن یه وسیله ی تیز، بیرون بودن بعد نیمه شب و به ویژه وارد شدن کتابخونه ای که ورود بهش ممنوعه، بیشتر از یک قانون بود که توسط جیسونگ زیر پا گذاشته میشه.
به پایین پله ها رسیده بود که صدای خفیف برخورد چند کلید باعث متوقف شدن قدم هاش شد. سرش رو بالا آورد.
به پشت سر نگاه کرد. نور ضغیفی از انتهای راهرو روی دیوار افتاد و صدای کلید و قدم ها نزدیک تر میشد.
«لعنتی»
همین که نور چراغ قوه از پیچ راهرو رد شد، خودش رو به نزدیک ترین فضای خالی رسوند و پشت دیوار ایستاد. نفسش رو حبس کرد.
صدای قدم ها نزدیک و نزدیک تر میشد. نگاهش رو پایین انداخت و تمرکز کرد که هیچ تکونی به بدنش نده. حتی نفس کشیدن هم خطرناک به نظر میرسید. نور از کف راهرو رد شد. صدای نگهبان از چندقدمی شنید.«کی اونجاست؟» قلبش تند تر از قبل به سینه اش میکوبید.
چند ثانیه طول کشید تا صدای قدم ها دور بشه. تا وقتی که نور کاملا از روی دیوار محو نشد جرئت نکرد تکونی بخوره. بعد از مطمئن شدن از رفتن نگهبان نفسش رو آهسته بیرون داد.«خیلی خب»
دستش رو روی دیوار گذاشت و سرش رو خم کرد. راهرو خالی بود. چند لحظه به مسیر پشت سرش نگاه کرد و بعد با بی حوصلگی برگشت.
به راهرویی که کتابخونه انتهای اون قرار داشت رسید. لبخند کوچیکی لبش رو کج کرد. «پیدات کردم»
به قدم هاش سرعت داد تا زودتر به کتابخونه برسه اما همچنان سعی بر بی صدا راه رفتن داشت.
دستش رو روی دستگیره گذاشت و دنبال قفل در گشت. جایی که ایستاده بود حتی کمتر از قبل دید داشت. توی تاریکی کلید رو وارد در کرد و هل داد. «چی؟... قفل نیست؟»
انتظار داشت صدای باز شدن قفل در رو بشنوه اما در با یک بار چرخیدن کلید باز شده بود.
صدای کلید ها دوباره به گوشش رسید. وقت نداشت بایسته و به دلیل قفل نبودن در فکر کنه. از فرصت استفاده کرد و وارد اتاق شد. به سرعت در رو پشت سرش بست و تکیه کرد.
عرق روی پیشونیش رو پاک کرد «من مطمئنم که قفل بود..این یعنی..»
بوی نم خفیفی به بینیش میخورد. سرش رو بلند کرد اما هیچ چیز ندید. هیچ پرتوی نوری وجود نداشت. چراغ قوه رو از جیب درآورد و روشن کرد.
نور باریک چراغ روی قفسه های بلند کتابخونه افتاد. چند ثانیه همونجا ایستاد. کتابخونه بزرگ تر از چیزی بود که فکر میکرد.
قفسه های چوبی قدیمی تا نزدیک سقف بالا رفته بودن و بعضی از کتاب ها اونقدر خاک گرفته بودن که حتی رنگ جلدشون هم به سختی قابل دیدن بود. چند تاشون کج و نیمهافتاده بین بقیه گیر کرده بودن؛ انگار سال ها بود کسی بهشون دست نزده.
گوشه ی اتاق چند صندلی قدیمی کنارهم قرار گرفته بودن. یکی روی زمین افتاده بود و پایه ی شکستش کمی دور تر از خودش قرار داشت.
باد سردی به صورتش خورد. سرش رو بالا گرفت. «پنجره؟»
نور رو دور اتاق چرخوند. یک پنجره ی کوچیک پشت قفسه ها روی دیوار بود. شیشه اش شکسته بود و باقی مانده ی شیشه کدر و پوشیده از گرد و خاک بود. پرده ی قدیمی و پاره شده اش آویزون مونده بود و هر از گاهی با باد تکونی میخورد.
نفسش رو آهسته بیرون داد.
«واقعا هیچکس اینجارو تمیز نمیکنه؟»
اون کتابخونه تنها جای تیمارستان بود که هیچوقت تمیز نمیشد.
«اگه اینقدر سخت گیرانه همه جارو نمیگشتین و تمیز نمیکردین شاید مجبور نبودم اینجا قایمشون کنم»
یکی از کتاب هارو از قفسه ی بلندی بیرون کشید. گرد و غبار روی جلد روی انگشت هاش نشست. کتاب رو ورق زد و بعد سرجاش گذاشت. بعد یکی دیگه و یکی دیگه. این کار رو تا زمانی که کتاب قطور تری توجهش رو جلب کرد ادامه داد. جلدش ساده بود و اسم نویسنده تقریبا محو شده بود.
گوشه ای نشست و مشغول آماده کردن فضای خالی داخل کتاب شد. چند دقیقه بعد، وقتی که مطمئن شد جای قرص ها به اندازه کافی خوب هست کتاب رو سر جاش گذاشت. چند ثانیه به قفسه خیره شد.
«هیچکس پیداتون نمیکنه. باید ازم تشکر کنین!»
بلند شد. حالا که خیالش از بابت قرص ها راحت شده بود وقتش نبود که جواب سوال هاش رو پیدا کنه؟
نور رو روی قفسه بعدی انداخت و شروع به گشتن کرد. دنبال چیزی بود که شاید به اون اتفاق ربطی داشته باشه. روی یکی از میز ها چند تکه کاغذ پخش شده بود. بعضی ها خالی بودن و بعضی ها فقط چند خط نوشته داشتن که مشخص و قابل خوندن نبود. یکی از کاغذ هارو برداشت، برش گردوند.خالی بود. مشخص بود که از چندتا برگه دلیل مرگ کسی رو پیدا نمیکنه. اگر نوشته ای از اون شخص میبود تاحالا پیدا و گم و گور شده بود. «مزخرف»
کاغذ رو به جای اول برگردوند و چند قدم جلو تر رفت. چیزی زیر نور چراغ قوه، بین شکاف دیوار برق زد.
مکث کرد. دستش رو جلو برد و جسم رو بیرون کشید.«این اینجا چیکار میکنه؟» عجیب بود که یه سنجاق سر دخترونه توی تیمارستان پیدا کنه. اونم توی کتابخونه ای که هیچکس پا اونجا نمیگذاشت.
اون رو بین انگشت هاش چرخوند و با دقت نگاهش کرد. برخلاف تمامی چیزهایی که اونجا بودن، اون سنجاق سر قدیمی به نظر نمیرسید.
نور چراغ قوه رو روی شکاف دیوار گرفت. متوجه تکه ای عکس شد که نیمی از اون داخل شکاف دیوار فرو رفته بود. خم شد و بیرونش کشید.
«اینا مال کیه..؟» بخشی از عکس که مربوط به صورت شخصی بود پاره شده بود و رد ماژیک قرمزی روی عکس بود.انگار کسی اون رو خط زده باشه.
«دزدیه.»
با صدایی که از یک متریش شنیده شد از جا پرید. چراغ قوه از دستش روی زمین افتاد و چند دور غَلط زد و به طرف دیگه ای از کتابخونه رسید. نور روی دیوار افتاد.
مات و مبهوت به سایه ای که میدید نگاه کرد.
«...چ..چی؟ تو کی هستی؟»
خودش رو به چراغ قوه رسوند و نور رو روی صورت شخص انداخت.
نگاهش به تار موهای بهم ریخته و چشم های گود پسر گره خورد. رنگ پریده ی اون صورت و نگاه سرد و چشم های مشکی شخص متعلق به صدا، لرز خفیفی به تنش میانداخت.
«گفتم دزدیه»
«دزدی از کی؟مگه اینجا دزدیم میکنن؟»
«پس چرا اون دستته»
ریز نگاهی به سنجاق سر و تیکه عکس توی دستش انداخت. «..م.. من فقط داشتم نگاهشون میکردم. از کی تاحالا نگاه کردن شده دزدی؟»
پسر دستش رو مقابل صورتش گرفت تا جلوی تیزی برخورد نور به چشم هاش رو بگیره.«اینو میاری پایین یا قراره کورم کنی؟»
«خب..ببخشید»
مکث کرد «پس اینا برای توعه؟چرا توی کتابخونه ای به این قدیمی گذاشتیشون؟مگه اتاق نداری یا اتاقت کمد و کشو نداره؟»
بدون توجه به سوال های جیسونگ رو برگردوند و به سمت در خروجی کتابخونه قدم برداشت.
«هی هی.. وایسا کجا میری؟اگه نگهبان ببیندت چی انقدر عجله نک-»
سنجاق و عکس رو به سرعت سر جای اولش برگردوند و پشت سرش راه افتاد تا قبل از اینکه گیر نگهبان بیوفته جلوش رو بگیره «پسره ی احمق وایس-»
قبل از اینکه حرفش کامل بشه، پاش به فضای خالی بین چوب شکسته ی کف گیر کرد. تعادلش رو از دست داد و زمین خورد.«آخخخ...»
چراغ قوه دوباره از دستش افتاد و نورش روی دیوار چرخید. چند ثانیه طول کشیدتا بفهمه دقیقاً چه اتفاقی افتاد.
قدم های پسر متوقف شد.«بلند شو» جیسونگ سرش رو بالا آورد و به پسری که تفاوتی با روح نداشت نگاه کرد. «خیلی کمک کردی»
نگاهش رو از جیسونگ گرفت و به سمت در قدم برداشت.
اخم های جیسونگ توی هم رفت. خودش رو از روی زمین بلند کرد و چراغ قوه رو برداشت. «هی! حداقل وایسا،کجا میری؟»
دستش تازه به دستگیره رسید که صدای کلیدها دوباره از انتهای راهرو شنیده شد.
هردو ساکت شدن. جیسونگ سریع چراغ قوه رو خاموش کرد.«لعنتی...»
نور از زیر در رد شد. پسر برگشت و برای اولین بار مستقیم به چشم های جیسونگ نگاه کرد.«اونجا» با دست به فضای باریکی بین دو قفسه اشاره کرد. جیسونگ بدون اینکه سوالی بپرسه خودش رو به فضای خالی رسوند و اون پسر هم چند قدم اونطرفتر ایستاد.
صدای قدم ها نزدیک شد. نور چراغ قوه برای لحظه ای از لای در روی قفسه ها و بعد کف زمین افتاد.
جیسونگ نفسش رو حبس کرده بود.
بعد از چند لحظه نور و صدا دور شد.
پسر بدون حرف از جاش حرکت کرد. جیسونگ سرش رو از پشت قفسه بیرون آورد.«هی»
برگشت
«اسمت چیه؟»
«مینهو.»
بعد از گفتن اسمش در رو باز کرد و از کتابخونه خارج شد.
«مینهو...» اسمش رو زیر لب تکرار کرد. نگاهش به جایی بود که مینهو چند ثانیه قبل اونجا ایستاده بود. بعد به عکس شکاف دیوار،جای عکس پاره و سنجاق سر نگاه کرد. اطلاعاتی که از مینهو داشت رو توی ذهنش یادآوری میکرد.
«مینهو.. پس اون پسری که سردرد داشت تویی. جیمی هم ازت گفته بود...»
چراغ قوه رو خاموش کرد. از کتابخونه بیرون رفت و از مسیر قبلی خودش رو به اتاقش رسوند.
Oct.24،8:30am
نور کمرنگی از لای پرده روی زمین افتاده بود و صدای باز و بسته شدن درِ اتاق ها از راهرو شنیده میشد.
چشم هاش رو به آرومی باز کرد و به سقف خیره شد.
تصویر کتابخونه، نور چراغ قوه و پسری که حاضر نبود جواب سوال هاش رو بده دوباره توی ذهنش مرور شد.
«مینهو...»
بعد از تکرار کردن اسمش زیر لب اخم کوچیکی به ابروهاش نشست و از تخت پایین اومد.'چرا اصلا باید برام مهم باشه؟'
لباسش رو مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت.
«پس بالاخره اومدی، زندانی شماره نوزده صفر هشت » درحالی که چشم هاش رو میمالید به سمت جیمی برگشت «منتظرم بودی؟»
«آره»
«واسه چی؟»
لبخند زد «میخواستم ببینم دیشب چقدر بهت خوش گذشته»
جیسونگ پوزخندی زد.«خیلی! مخصوصا اون قسمتش که نزدیک بود نگهبان منو ببینه»
«خب؟چیزی دیدی؟»
شونه بالا انداخت «چیز خاصی نبود. یسری کتاب قدیمی و یه محیط داغون که بوی نم میده»
جیمی ابرو بالا داد «همین؟»
«مینهو هم اونجا بود. اولش فکر کردم روح دیدم. بعدش هم جوری رفتار میکرد انگار مزاحمش شدم. حتی وقتی باهاش حرف میزدم جواب درست حسابی نمیداد.بعدش یهویی راه افتاد بره منم رفتم دنبالش چون ممکن بود نگهبان بیاد و بدبختمون کنه! اونجا تازه لطف کرد اسمشو گفت»
با دست راستش سرش رو خاروند و به جیمی خیره شد.«دیگه چی دربارش میدونی؟»
جیمی از دیوار فاصله گرفت و شروع به راه رفتن کرد.
«چرا؟ ازش خوشت اومده؟»
«چی؟ دیوونه ام مگه؟ نه»
لبخندی زد و به چشم های پف کرده ی جیسونگ نگاه کرد.«خیلی سریع جواب دادی»
«چون سوالت مسخره بود»
چند لحظه ی بعد، جیمی دست هاش رو پشت گردنش گذاشت و تن صداش رو پایین آورد.انگار که بخواد چیزی بگه که توی ذهن جیسونگ بمونه. «فقط حواست باشه زیادی کنجکاو نشی»
«درباره ی مینهو؟»
سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد.
جیسونگ اخمی از روی کنجکاوی کرد. «مگه چی داره؟»
«نمیدونم. خودت دیشب دیدیش»
«پس چرا اینجوری میگی»
«همینطوری؟!»
زیر لب غر زد و نگاهش رو به راهرو داد.«عجب آدمی...»
«تند تر بیا، قبل اینکه صبحونه رو از دست بدیم»
صداهای بیشتری سالن غذاخوری رو پر کرده بود. یک نفر با یک پرستار سر جای صندلی بحث میکرد و یکی دیگه بی توجه به همه، قاشقش رو چند بار به لیوانش میزد.
سینی غذاش رو گرفت و کنار جیمی نشست. هنوز چند قاشق بیشتر نخورده بود که یکی از بیمار ها از کنار میز رد شد و با کنجکاوی به سرتا پای جیسونگ نگاه کرد.
«تو...جدیدی؟»
لقمه اش رو قورت داد و سرش رو بالا آورد...
-⭑-