Vuelve a Mí .

Vuelve a Mí .


یه جزیره‌ی دورافتاده توی شمال کالیفرنیا؛ جایی که شب‌ها صدای موتور ماشین‌ها بیشتر از صدای موج‌های اقیانوس شنیده می‌شد. یه پیست دریفت غیرقانونی که اسمش هیچ‌وقت جایی ثبت نشده بود و تقریباً هر راننده‌ی حرفه‌ای‌ای حداقل یه بار اسمش رو شنیده بود.

و جین، پرنس اون پیست بود.

پسری با اکسسوری‌های زیاد، ناخن‌های لاک‌زده، کفش‌های چرمی پاشنه‌دار و استایل‌های شلخته‌ای که هیچ شباهتی به ظاهر یه راننده‌ی مسابقه‌ای نداشت. اما همین پسر، وقتی پشت فرمون BMW M3 مشکی‌رنگش می‌نشست، تبدیل به آدم دیگه‌ای می‌شد.

یکی از رکورددارهای گینس در دریفت.

البته… در رتبه‌ی دوم.

چون همیشه یه نفر چند قدم جلوتر از اون بود.

کریس بنگ.

و حالا، بعد از ماه‌ها نبودن، کریس برگشته بود.

مردی که یه زمانی لقب «اسب سیاه» رو داشت؛ چون دوج چلنجرش می‌تونست ماشین‌های دیگه‌ی پیست رو یه لقمه‌ی چپ کنه.

کریس چند ماهی به سرزمین مادریش، یعنی اسپانیا، رفته بود.

جین هم تقریباً مطمئن شده بود که بالاخره از شرش خلاص شده؛ اما هنوز هم اون حس دلتنگیِ لعنتی اذیتش می‌کرد.

پسر توی افکارش فرو رفته بود که یهو صدای آشنای یه موتور V8 وسط پیست پیچید؛ صدایی که جین حتی از بین صدتا ماشین هم می‌شناخت.

سرش رو با ناباوری بلند کرد.

دوج چلنجر مشکی‌رنگی با سرعت وارد محوطه شد و چند متر جلوتر، با یه دریفت تمیز متوقف شد.

بوی لنت ترمز منطقه رو برداشته بود و دود لاستیک همچنان از اطراف ماشین بلند می‌شد.

درِ ماشین مشکی‌رنگ باز شد و کریس پیاده شد.

همون قیافه‌ی لعنتی و همون اعتمادبه‌نفس لعنتی‌تر.

و همون لبخندی که جین دلتنگش بود، اما الان می‌خواست با مشت از صورتش پاکش کنه.

کریس عینکش رو از روی چشم برداشت، به یقه‌ی کت چرمش آویزونش کرد و به سمت جین راه افتاد.

جین دست‌هاش رو روی سینه‌اش جمع کرد.

«بازم که تویی.»

کریس ابرویی بالا انداخت و تک‌خنده‌ای کرد.

«منم خوبم، عزیزم. ممنون که پرسیدی.»

جین با ناباوری ابرویی بالا انداخت.

«هنوزم پررویی. ازت خوشم نمی‌آد. برگرد به همون قبرستونی که ازش اومدی.»

لبخند کریس عمیق‌تر شد.

«همم… حالا که فکرشو می‌کنم، اون‌قدرها هم دلم برات تنگ نشده.»

جین پوزخند زد.

«خوبه، چون منم داشتم به همین فکر می‌کردم.»

کریس چند قدم دیگه جلو اومد.

«شنیدم اینجا بدون من خیلی بهت خوش گذشته.»

پسر که همچنان دست‌به‌سینه بود، سرش رو چرخوند.

«هوم… درست شنیدی.»

«گفته بودی رکوردت چنده؟»

جین که اصلاً از این سؤال خوشش نیومد، با اخم برگشت سمتش.

کریس دقیقاً همون‌جا زد و ادامه داد:

«هنوز دومی؟»

جین فکش رو قفل کرد.

«مثل اینکه اسپانیا بهت ساخته. عوضی‌تر شدی.»

کریس که از دیدن قیافه‌ی عصبی پسر راضی به نظر می‌رسید، خندید.

«اوه، می‌گاپو… اینو تعریف در نظر می‌گیرم.»

جین سرش رو با تأسف به دو طرف تکون داد و به کریس خیره شد.

«این اعتمادبه‌نفست زیاد دووم نمی‌آره، بنگ.»

کریس که انگار سرگرم شده بود، یه تای ابروش رو بالا انداخت و پوزخند زد.

«آره؟»

«هرچی نباشه، انگار یادت رفته با چه اختلافی بردمت.»

کریس سرش رو کمی کج کرد.

«آخرین باری که اینجا بودم، تو داشتی بابت لاکی که لب‌پر شده بود گریه می‌کردی.»

«من گریه نمی‌کردم.»

«ولی چشمات قرمز بود.»

«دود رفته بود تو چشمم.»

کریس سرش رو با تمسخر تکون داد و چشم‌هاش رو چرخوند.

«آره، حتماً.»

جین همچنان دست‌به‌سینه چند لحظه خیره نگاهش کرد.

«نگفتی، برای چی برگشتی؟»

کریس با بی‌خیالی شونه‌ای بالا انداخت و ادامه داد:

«برای اذیت کردن تو.»

جین با ناباوری خندید.

«حداقل صادق موندی.»

کریس سرش رو تکون داد و دستش رو توی جیب شلوارش کرد.

«هوم… دلم برای این واکنش‌هات هم تنگ شده بود.»

«من واکنش نشون نمی‌دم.»

«همین الان دادی.»

جین یه پوزخند کجی زد و دست‌هاش رو از روی سینه‌اش باز کرد.

«خب، حالا که برگشتی و منو دیدی، پس گمشو.»

کریس تک‌خنده‌ای کرد.

«هنوز پنج دقیقه نشده، داری دکم می‌کنی.»

«تَوَهُم نزن.»

«تَوَهُم نیست، آمار اینو نشون می‌ده.»

جین یه تای ابروش رو بالا برد.

«چه آماری؟»

کریس با شصتش به خودش اشاره کرد.

«همین آمارگیرِ شخصیت دیگه.»

جین با ناباوری نگاهش کرد.

«تو آمارگیر نیستی.»

کریس لبخند زد.

«چرا، عزیزم. منبع آمارم خودمم.»

«تو آمار نیستی، کریس. یه مشکلی.»

کریس خندید و نگاهش رو برای چند لحظه روی جین نگه داشت.

«هومم… پس بالاخره جدی شدی.»

جین یه قدم جلو اومد.

«من همیشه جدی بودم.»

«نه، تو همیشه عصبانی بودی.»

«فرقش چیه؟»

«عصبانی بودنت باعث می‌شه اشتباه کنی. نکنه یادت رفته؟»

جین چند لحظه فقط نگاهش کرد و پوزخندی از بین لب‌هاش فرار کرد.

«هنوزم فکر می‌کنی منو می‌شناسی.»

کریس نگاهش رو از صورت جین برنداشت.

«هنوزم فکر می‌کنی نشناختمت؟»

«زمان زیادی گذشته. من دیگه اون پسر احمقی که می‌شناختی نیستم.»

کریس یه لبخند غمگین زد و سرش رو تکون داد.

«تو هیچ‌وقت از نظرم احمق نبودی. تو برای من همه‌چیز بودی.»

جین برای یه لحظه مکث کرد؛ انگار انتظار چنین جوابی رو نداشت و قلبش یه تپش جا انداخت.

اما خودشو نباخت و خیلی زود حالت صورتش رو جمع کرد و دوباره همون پوزخند همیشگی نشست روی لبش.

«اسپانیا بهت یاد نداده کمتر حرف بزنی؟»

کریس با یه لبخند آروم ادامه داد:

«نه، برعکس. یادم داد وقتی چیزی رو می‌خوام، برگردم دنبالش و تا پسش نگرفتم، بی‌خیال نشم.»

جین چند لحظه ساکت موند.

نگاهش هنوز روی کریس بود، ولی دیگه خبری از اون پوزخند همیشگی توی صورتش نبود.

«می‌دونی چیه؟»

کریس منتظر نگاهش کرد.

پسر یه نفس عمیق کشید و به چشم‌های منتظر کریس خیره شد.

«از اینکه وقتی می‌بینمت، نمی‌تونم مثل یه آدم معمولی باهات رفتار کنم، متنفرم.»

لبخند کریس آروم‌تر شد.

«فکر می‌کردم فقط من این مشکلو دارم.»

جین یه خنده‌ی کوتاه کرد.

«به‌خاطر کهولت سنه.»

کریس خواست جواب پسر رو بده که اون زودتر پیش‌دستی کرد و ادامه داد:

«فقط… این بار اگه قراره بمونی، برای همیشه بمون.»

کریس بیشتر از این نتونست منتظر بمونه. فاصله‌شون رو کم کرد و پسر رو در آغوش گرفت؛ آغوشی که بعد از چندین ماه بالاخره به دستش آورده بود.

پسر بزرگ‌تر سرش رو به سمت لاله‌ی گوش جین برد و بوسه‌ی کوتاهی روی اون گذاشت.

بعد با صدای آرومی زمزمه کرد:

«مرده و قولش.»

جین که توقع چنین چیزی رو نداشت، با صورت سرخ و چشم‌های درشت‌شده کریس رو هُل داد و رفت سمت ماشینش.

در ماشین رو باز کرد و به کریس خیره شد.

«سوار شو. می‌خوام بهت ثابت کنم کی نفر دومه.»

کریس خندید.

«هرچی پرنس‌م بخواد.»

چند دقیقه بعد، دو جفت لاستیک روی خط شطرنجی قرار گرفته بودن و موتورها با صدای بلندی غرش می‌کردن. دود اطراف رو گرفته بود و آدم‌های زیادی دورشون جمع شده بودن و منتظر بودن ببینن تهش کی می‌بره.

صدای بی‌سیم داخل ماشین جین روشن شد.

«صدای منو داری؟»

جین لبخند کوچیکی زد.

«متأسفانه دارمش.»

کریس یه دستش روی فرمون بود و با دست دیگه بی‌سیم رو گرفته بود. به پنجره‌ی ماشین تکیه داده بود و زیرچشمی جین رو می‌پایید.

«دلم برای شنیدن صدات تنگ شده بود.»

اون طرف، پسری بود که حتی نیم‌نگاهی هم به کریس نمی‌انداخت. دو دستش رو روی فرمون گذاشته بود و منتظر خاموش شدن چراغ‌ها بود.

«نکنه گوشاتو همراه خودت نبرده بودی اسپانیا.»

کریس لبخند غمگینی زد و به جین که اون طرفش پشت رول بود، خیره شد.

«همه‌چیز جز قلبم همراهم بود.»

جین لپ‌هاش گل انداخت و لبخندی روی لب‌های قلوه‌ای‌ش نشست.

«حواست به مسیر باشه، بنگ.»

«چرا؟ می‌ترسی حواسم پرتت بشه؟»

«آره، می‌ترسم بمیری، خونت بیفته گردنم.»

کریس چند ثانیه ساکت موند. بعد خنده‌ی آرومی از بی‌سیم پخش شد.

«هنوزم مثل قبل نگرانمی.»

جین سعی کرد لبخندش رو پنهان کنه.

«نه. فقط حوصله‌ی دردسر ندارم.»

«هومم، حتماً.»

«چیه؟»

«هیچی. فقط صدات وقتی نگرانمی رو دوست دارم.»

چراغ سبز شد.

جین نیم‌نگاهی به کریس انداخت و پاش رو روی پدال گاز فشار داد.

هر دو ماشین با سرعت از جاشون کنده شدن و به سمت خط پایان حرکت کردن.

«خیلی حرف می‌زنی.»

صدای خنده‌ی کریس از پشت بی‌سیم بلند شد.

«هنوزم وقتی خجالت می‌کشی، موضوع رو عوض می‌کنی.»

جین با حرص ساختگی‌ای گفت:

«کریس.»

«جونم؟»

«خفه شو و حواستو بده به جلوت.»

کریس خندید.

«چشم، می‌گاپو.»

جین با حرص ادامه داد:

«بعداً حسابتو می‌رسم.»

«منتظرم.»

صدای ویراژ ماشین‌هاشون بین جمعیتِ در حال تشویق گم شده بود.

«راستی، بنگ؟»

«هوم؟»

«خوش برگشتی.»

چند ثانیه سکوت از اون طرف بی‌سیم اومد…

و بعد صدای آروم کریس بلند شد:

«خوشحالم که باعث شدی برگردم.»



Report Page